دروغ، دروغ‌های سفید

نوشتن برام سخت شده، نوشتن از خودم و روبه‌رو شدن با خودم و رفتارم و افکارم، از همیشه سخت‌تر به نظرم می‌رسه. امروز جمعه‌ست و از ظهر که خواب بلند شدم، حس نبود یا خالی بودن رو درون خودم حس می‌کنم. حس وقتی که می‌فهمی دروغ شنیدی به قدر کافی بد هست، اما وقتی می‌فهمی این دروغ را خودت گفتی، تنفر و خشم هم بهش اضافه می‌شه. اعتمادت به کمترین مقدار خودش می‌رسه و بیشترین صدمه به اعتماد به خودت می‌خوره. عزت‌نفس قراره حس کلی آدم‌ها به خودشون رو بسنجه و به بهتر شدنش کمک کنه. یک و نیم سال می‌شد که تا این حد این حس بی‌اعتمادی رو به خودم نداشتم. نمی‌تونم تصور کنم که این دروغ گفتن‌ها از اوضاعم و دیگران، بیشتر از دیگران، چقدر به خودم صدمه زده. شاید الان خیلی بیشتر ببینم. می‌دونم تصویری که از خودم دارم انقدر ناهمانگ با الان خودم هست، که این گسل باعث این حس من شده‌است.

الان خیلی واضح‌تر از قبل تاثیر دروغ‌های سفید را می‌بینم، حس می‌کنم. از تفاوت گفتار و رفتارم متوجه‌شون می‌شم. مطمعن هستم که دیگران هم متوجه‌شون می‌شن. دلم می‌خواد از این حسم بیشتر بنویسم، از نفرتی که الان نسبت به خودم دارم. می‌دونم و باور دارم که اگر مثل قبلا رویدادی که باعث شده من متوجه این روند بشم را ملامت کنم،‌ فقط باعث فراموش شدن صورت مسئله می‌شم. حتی نمی‌تونم پاکش کنم، زمان دیگری و به وسیله رویداد دیگری بهم هجوم میاره. اما هنوز هم نمی‌تونم از رویداد متنفر نباشم.

حس می‌کنم ذهنم به این رفتار اعتیاد پیدا کرده. به عوض کردن دنیا اطراف. انقدر به این رفتار اعتیاد پیدا کرده که حتی به تصویر خودم از خودم هم رحم نمی‌کنه. براش اهمیت نداره. هرچی قراره پشت‌صحنه این پیشرفت زیبا رو به من نشون بده، بدون مکس نابودش می‌کنه. اصلا نمی‌تونم فکر کنم، نمی‌تونم بدون اینکه ذهنم پرت بشه، فکر کنم.

امیدوارم بعدا بیشتر ازش بنویسم

پی‌نوشت: دروغ سفید: بیایید اعتراف کنیم….

لذت نوشتن

این روزها خیلی دلم برای نوشتن‌های قبلا تنگ شده. حس آرامش که موقع نوشتن داشتم را مدت‌هاست تجربه نکردم. وقتی خاطرات گذشته را مرور می‌کنم، معمولا اتفاق‌ها را به یاد ندارم، حس‌ها کمتر. اما حس کنترلی را که موقع نوشتن بعضی از این پست‌ها داشتم را یادم هست. اما چرا بعد از مدتی کمتر نوشتم؟ چرا شرط ماهی یک نوشته را زیر پا گذاشتم؟ احتمالا دلیل اولش تنبلی هست. تنبل شدن در نوشتن. گاها به صورت جست و گریخته تو سررسید یا گوگل‌داک یا گاها نظر یک پست وبلاگی می‌نوشتم اما حس مسولیت نسبت به آن‌ها قابل مقایسه با اینجا نبود و نیست. خواستم پس از مدت‌ها مطلبی بنویسم، از حس و حال این‌ روزهام بگم. اینکه پس از مدت‌ زیادی دروغ‌هایی که می‌گفتم، حالا باورم شده و زندگی را برایم غیرممکن کرده‌اند. از استرس‌ آینده، از سربازی، از کارهام که الان به طرز احمقانه‌ای در هم گره خورده‌اند. از اینکه هنوز به صورت متوالی تنهام(لیترالی تنهام). از ترس تهران، از ترس اینکه بقیه را از خودم ناامید کرده‌ام. می‌تونم این لیست را تا چند صفحه ادامه بدم. فکر نکنم این نوشته طولانی بشه، چون همین الان هم حس خوبی نسبت به ادامه‌اش ندارم. هر چند خط که می‌نویسم، بین‌اش توییتر را چک می‌کنم.

نمی‌دونم، فقط امیدوارم بعدا بیشتر بنویسم. شاید بهترین کمکی که می‌تونم به خودم بکنم، همین نوشتن باشه :/

رویداد تلخ، احساس و تفسیر

پیش‌نوشت: این متن در جواب تفکیک تجربه ها به رویداد و احساس و تفسیر – از ضروریات افزایش عزت نفس برای سایت متمم نوشته‌ شده‌است.

رویداد ماجرا به ۳ هفته پیش برمی‌گردد. بعد کلاس ساعت ۱نیم، برای پیاده‌روی و گشتن به بافت قدیمی یزد رفتم. در یزد دانشجو هستم و وقتی در محله‌های قدیکی یزد گشت می‌زنم، از آرامش و سکوتی که این محله‌ها دارند لذت می‌برم، معمولا فضا برای پیاده‌روی کم نمی‌آورم و گاهی مکان‌های هیجان‌انگیز جدید پیدا می‌کنم، برای همین از تفریح‌های مورد علاقه‌ام هست. این‌بار هم مثل همیشه از کوچه‌ای به کوچه دیگه می‌رفتم که یک کوچه باریکی پیدا کردم که آخرش خرابه‌ای بود. از رو کنجکاوی تا آخر کوچه رفتم. نزدیک غروب بود و حدس زدم شاید بتونم منظره مناسبی برای دیدن‌اش پیدا کردنم. وقتی یکم جلوتر رفتم دیدم پشت خرابه حیاط خونه‌ای هست و طبیعتا زود برگشتم. وقتی از خرابه پایین می‌اومدم دیدم مردی حدودا ۳۵ ساله از رو پشت‌بوم خونه مجاور خرابه، با لهجه یزدی گفت: ” هووی، اینجا چیکار می‌کنی؟”. منم گفتم: “اشتباه شد” و سریع پایین اومدم که از کوچه بیرون بیام. حدود ۱۰-۱۵ ثانیه بعد وقتی سریع راه می‌رفتم دوباره همون صدا را شنیدم که بهم نزدیک می‌شد. وقتی پشت سرم را نگاه کردم دیدم یک مردی با زیرپهنی سفید و شلوار راحتی راه‌راه قرمز داره داده می‌زنه: “بهت گفتم واستا، داشتی چیکار می‌کردی؟” و به همراه یک لوله پلاستیکی آب داره به سمتم با سرعت میاد، حس کردم حال طبیعی نداره. از این لحظه به بعد حدس می‌زنم تمام تصمیم‌هایی که گرفتم بر اساس ترس و به صورت ناخودآگاه بود. سریع به سمت کوچه شلوغ‌تر اومدم تا بهم رسید. شروع کرد به فحش دادن و اینکه چرا “از پشت‌بوم، خونه مردم را دید می‌زنی؟” (من نمی‌دونستم اونجا پشت‌بوم هست:/) و من هم جملاتی مثل: “ببخشید”، “اشتباه کردم” یا “سو تفاهم شده‌” را پشت سر هم می‌گفتم. اما گویا نمی‌شنید و طبیعتا خشم‌اش بیشتر شد تا ضربه اول رو زد که من دیگه کامل ترسیده بودم. هر فحشی به ذهنش می‌رسید می‌گفت و من کتک می‌خوردم. تا اینکه چند نفر اومدن بعد از هفت ۸ ضربه، جداش کردن و به من گفتن که زود برم. من هم برگشتم به سمت محیط باز روبه‌رویی و تقریبا دویدم، بعد دو کوچه واستادم که جلو خون‌دماغم را بگیرم. بعد از اینکه یکم که آروم‌ شدم، به سمت خیابون اصلی راه افتادم.

اگر بخواهم از حس‌هایم بگم، اول از همه باید به ترس اشاره کنم. ترسی که یادم نمیاد شبیه‌اش رو تجربه کردم باشم. فکر نمی‌کردم تا حدی ممکنه بترسم که با لکنت حرف بزنم و این ترس تا چند روز همراهم بمونه که هروقت چشمام را می‌بندم اون صحنه جلو چشمام بیاد. اما از ترس که بگذریم به نظرم به بزرگ‌ترین ضربه‌ای که به عزت‌نفسم خورد وقتی بود که احساس بی‌عرضه بودن می‌کردم و مطمعن بودم که از حقم(و خودم در مقابل حرف زور) دفاع نکردم. طبیعتا ترس و بقیه فشارهای ذهنی باعث شد که این اتفاق رو به تمام موقعیت‌های زندگی تعمیم بدم و بعد چند روز متوجه بشم که چه اشتباهی کردم(وقتی که بعد از مدت‌ها دوباره این متن متمم را خوندم)

اما اگر بخواهم تفسیر  کنم، باید قبول کنم که این اتفاق افتاده و اون آدم یا واقعا برای دفاع از ناموسی که خودش می‌گفت، من را زده یا برای اینکه در محله‌اش قدرتی پیدا کند. بعدا با چند نفر صحبت کردم گفتند که بعضی‌هاشون تو خرابه‌ها مواد قایم می‌کنن و از اینکه تو اونجا رفتی، ممکنه ترسیده باشه. شاید بشود به آن گفت یک بدشانسی بد‌موقع. مستقل از رفتار اون آدم، شاید بیشترین دلیلی که من تا چند روز ناراحت بودم، عکس‌العمل خودم بود. اینکه حس می‌کردم می‌تونم به حرف زور اعتراض کنم و از آدم‌هایی که برام مهم هستند دفاع کنم.

پی‌نوشت: نوشتن از اتفاق‌های ناراحت کننده، خوشاید نیست و من هم تا چند روز سعی می‌کردم حتی به آن فکر نکنم. اما بعد از اینکه برای این تمرین متمم چند صفحه در دفترم نوشتم،آن را واضح‌تر آن را می‌دیدم و کمتر احساس ناراحتی می‌کردم.

پی‌نوشت شخصی: وقتی به خیابان اصلی رسیدم، هنوز نمی‌تونستم درست فکر کنم و تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که به کسی زنگ بزنم تا با گفتن‌اش از فشار اتفاق کم کنم. من خوش‌شانس بودم که کسی را داشتم که با خیال راحت هرچند کوتاه باهاش صحبت کنم. اگر افرادی در نزدیکی‌تون دارید که حدس می‌زنید در چنین روزهایی می‌تونید باهاشون صحبت کنین، قدرش رو بدونید و سعی کنید برای اون رابطه تلاش بیشتری بکنید، چون قطعا ارزش‌اش را داره 🙂

این جمله نفرین شده: از فردا شروع می‌کنم

تیتر این مطلب بارها به زندگی من صدمه زده‌است. مثال‌ها به قدری زیاد هستند که اگر فقط بزرگ‌ترهایشان را نام ببرم، باز هم از حوصله نوشتن من خارج هست. برای همین فقط به ۲روز اخیر اشاره می‌کنم. پریروز به یزد رسیدم. زود اومدم چون استرس خوابگاه و دانشگاه را داشتم، وگرنه می‌تونستم هفته بعد هم بیایم. بعد آوردن تشک و چمدون از انبار و گرفتن اتاق، تا همین الان فقط فرندز دیدم و lol زدم. با وجود اینکه کلی کار دیگه داشتم و دارم اما هر دفعه ته ذهنم با خودم می‌گفتم که فردا هم دیر نیست. از فردا هم می‌شود شروع کرد. شاید حق با من بوده باشد اما این تفکر هم از همین ضعف استفاده می‌کند. واقعا چند روز اول، فردایشان دیر نیست اما بعد از مدتی این تفکر در ذهن ثابت‌تر و قوی‌تر می‌شود به حدی که وقتی واقعا فردا دیر باشد، هم نمی‌تونی با آن مقابله کنی. پدیده ناآشنایی نیست و به احتمال خیلی خوبی، بسیاری از آدم‌ها و الگوریتم‌های هوش مصنوعی الان باهاش درگیر هستند و قبل از اینکه متوجه بشوند، در این بازی شکست می‌خورند و جواب بهینه که هیچ، اصالا راه حلی پیدا نمی‌کنند.

در این مورد نوشته زیاد هست و اگر روراست باشم، حس می‌کنم نوشتن در این مورد هم می‌تواند تبدیل به راه فراری باشد برای شروع کردن کارها از فردا. همان شوخی‌های که همه می‌دانیم و درک می‌کنیم. از شنبه، از اول هفته، اول ماه و سال جدید. بهونه‌های زیاد و تکراری که می‌آوریم. حس می‌کنم ایده پشت همه این حرف‌ها همان هست که گفتم:

فردا دیر نیست. از فردا شروع کن

اگر بخواهم با این جمله مبارزه کنم، از الان باخته‌ام.چرا؟ چون درست است. اما شاید مدل ذهنی‌ای که از این جمله حمایت می‌کند اشتباه باشد. مدل ذهنی که در آن شروع کردن ارزش بیشتری تا ادامه دادن دارد. در این مدل ذهنی، شروع کردن مهم‌تر از ادامه دادن هست و کارهای مهم را باید برای فردا گذاشت که انرژی بیشتری داریم. شاید برای همین هست که جمع تعداد کارهایی که من و همه کسانی که این نوشته را می‌خوانند از تعداد کارهایی که یکی از ما شروع کرده‌است کمتر باشد. شاید اگر درک کنیم ارزش کارها به ادامه دادن و به پایان رساندشان هست، تا این حد تحت تاثیر آسیب این جمله نباشیم.

مدتی هست که ملاک ساده‌ای برای سنجیدن خوب یا بد بودن تصمیم‌هایم پیدا کرده‌ام. اگر تصمیمی بگیرم و نتوانم در حد چند قدم کوچک و ساده، آن را امروز شروع کنم، این تصمیم اگر فراموش نشود، بهترین سرنوشتش، شکست خوردن هست.

چند نوشته پراکنده از مسافرت ۱۳۹۶

با وجود اینکه مسافرت امسال هم بیشتر خوش گذشت و هم گوشی داشتم، اما کمتر نوشتم. جز چند نوشته کوتاه، بقیه نوشته‌هایم مربوط به فایل “what i have done in 1395” گذشت. شاید بعدا از این هم نوشتم، اما هدف از این پست، جمع و جور کردن نوشته‌های مسافرت‌ هست.

تخت اورامان

بعد قایق سوار در دریاچه زریبار تصمیم گرفتیم که تا شب به نوسوده برسیم. قبل از خارج شدن از مریوان یک دور دریاچه را با ماشین دور زدیم. جالب ترین قسمت این گشت، لک لک هایی بودند که در روستا های اطراف دریاچه دیدم. تویه روستا برای گرفتن بستنی محلی ایستادیم. روبه رو مغازه لونه لک لک بود. ۲ تا لک لک ساکن اونجا بودن که هر از گاهی یکی شان می‌پرید و در بیخیالی کامل اطراف لونه اش پرواز می کرد. بعد از ناهار به سمت نوسوده حرکت کردیم. بعد کمی راه سربالایی شروع شد و نوید گردنه هایی بعدی را می داد. اوایل اطراف جاده و کوه پایه ها سرسبز بودند، ولی هر چا ما بیشتر بالا می رفتیم برف جای سرسبزی را می گرفت تا جایی که جاده فقط به کمک برف روب‌هایی که برف را تیغ انداخته بود قابل رفت و أمد بود. گاهی ارتفاع برف به قدری بالا می رفت که نمی شد پایین رو دید. تقریبا یک کوه را تا قله بالا رفتیم. وقتی به سمت پایین اومدیم از دور آدم هایی رو می دیدم که از وسط کوه به سمت جاده می آمدند. اول فکر کردم مسافرها هستند ولی وقتی دیدم وانت و نیسان خیلی زیادی کنار جاده و با توجه به عرض خیلی کم آن پارک کرده اند، حدس کوله برها منطقی‌تر یود. وقتی به ماشین ها رسیدیم، شلوغی جمعیت بیش از انتظارم بود. اکثر کوله بر ها با هر لباسی که تونسته بودند خودشون رو پوشونده بودند. بیشتر که به بالا می رسیدند داشتند کلوچه و نوشابه می خورند. کیف بیشترشان کیسه برنجی بود که با طناب به پشتشان بسته بودند. هرکی بارش را تحویل می داد، همانجا گوشه ای می‌نشست و استراحت می کرد. امسال در مورد کوله بر ها زیاد شنیدم ولی دیدن این وضعیت قطعا با خوندن اون نوشته ها تفاوت داشت. وقتی از منطقه کوله‌برها گذشتیم، نقشه را خواستم چک کنم که ببینم تا مرز چقدر زاه هست. وقتی نفشه را چک کردم دیدم که مسیر را اشتباه آمده‌ایم و به جای نوسوده، به سمت کماله می رفتیم. وقتی گفتم کسی یادش نمی‌أمد که دوراهی در مسیر دیده باشد. وقتی در یکی از روستاهای وسط راه واستادیم، فهمیدیم که اون جاده تابستانی هست و ما راهی جز دور زدن یک مسیر بیشتر را نداریم. تصمیم گرفتیم که شب را در یکی از همین روستا ها بمانیم. با کمی پرسش و جست و جو خانه معلم بخش اورامان را پیدا کردیم. برای پیدا کردن خانه معلم یک بار تا بالای شهر و یک بار تا پایین شهر امدیم تا پیداش کردیم. الان جایی که من نشستم کمتر از نیم ساعت تا رودخانه فاصله دارد. امروز تا الان بهترین ماجراجویی این سفر بوده هست.
الان هوا سرد تر شده و من انگشتام کم‌کم داره کرخت می‌شه.

نزدیک سحر – مریوان

بین موقعیت‌هایی که عکس العمل های خوبی به ذهنم نمی‌رسه از همه بدتر اون‌هایی هستتد که دقیقا قبلا در سمت دیگر ماجرا بوده‌ام و الان به خاطر چند دلیل لعنتی بیدارم. وقتی از خواب بلند می شم تا مدتی نمی تونم بخوابم، برای همین کمترین میزان بخشش و همدلیم به این زمان‌ها اختصاص پیدا می‌کنه. حالا برام عجیبه که با توجه به این نکته ولی بازم نمی تونم این نکته را نادیده بگیرم که من در دو سمت یک اتفاق تصمیم های متفاوتی گرفتم.
برم بخوابم.

همدان – بوعلی سینا – آدم های نادرست

در مقدمه کتاب اول هاروکی موریکامی، خودش توضیح می دهد که چرا می نویسد. تلاشی که موریکامی برای نویسنده شدن کرده، برای من کتاب هاش را شیرین‌تر می کند. ساعت از ١٢ رد شده و نسیم خوبی می آید. از عصر دلم می خواهد، بنویسم. حین کشمکش های ذهنم، به این هم فکر کردم که چرا من می نویسم. جواب خوبی ندارم، اما خیلی وقت ها بعد از نوشتن احساس می کنم از بغض یا سنگینی افکار در ذهنم کم می شود. شاید اگر دوست نزدیکی داشتم که می توانستم راحت باهاش حرف بزنم، کمتر نیاز به نوشتن را حس می کردم. ولی مطمعنم که هیچ وقت بی‌نیاز نمی‌شوم و نخواهم شد.
دوست دارم اتفاقات امروز را بنویسم، اما ذهنم به حدی شلوغ و بی‌نظم هست که نمی‌توانم یک مورد را حتی به صورت نصفه و نیمه بنویسم. از آدم های اشتباهی که در زندگیم هستند و گاهی اوقات هیچ کنترلی بر اون ها ندارم. یا از رفتارهای نابجا خودم بگم. امروز بعد ضیافت افتضاح ناهار یکم زودتر از رستوران بیرون اومدم. تصمیم گرفتم یکم راه برم تا آروم بشم. اتفاقی خیابان سنگفرشی را رو به رو مقبره بوعلی‌سینا پیدا کردم. اگر وقت داشتم پیاده روی دلچسبی می شد، اما زود باید برمی گشتم. تصمیم گرفتم از وقتم بیشترین لذت را ببرم. حین قدم زدن فکر می‌کردم که چی باعث می شه من از این پیاده‌روی لذت کامل را نبرم. مثال های زیادی به ذهنم رسید، مثل چرت پردازی های بی‌استفاده‌ای که در همین پیاده‌روی چند دقیقه ای هم چند بار در دامشان افتادم. اما دلیل مهم‌تری که پیدا کردم آدم های نادرست بود. رابطه هایی که بیشتر انتخاب نشده اند(پدر-فرزند) و انرژی بیش از حد توان می‌خواهند با بازده به شدت ناچیز. اگر بخواهم تویه زندگی فردی رشد کنم و آرامش داشته باشم، نادیده نگرفتن همه آدم های اطرافم، هیچ راهی خارج شکست ندارد. هرچند هم که می خواهد این حقیقت تلخ باشد.

ننوشتن

ظهر به این فکر می‌کردم که چرا مدت‌هاست که ننوشتم. در واقع چرا مدت‌هاست که هیچ نوشته‌ای در این وبلاگ ننوشتم. وگر نه که این مدت به بهانه‌های مختلف بارها نوشتم. به جز گه گاهی توییت کردن و نوشتن نظر در بعضی سایت‌ها، هیچ کدام از نوشته‌هایم را منتشر نکردم. چرا؟ چون واقعا ارزش منتشر شدن نداشتند. اما امروز دوباره به فکرش افتادم. وقتی کتابم رو تموم کردم، خواستم مثل همیشه برم و چند خطی درباره‌اش بنویسم تا بعدها وقتی اسم کتاب را می‌بینم، داستانش یادم بیاید. اما هیچی به ذهنم نرسید. فقط اسم کتاب را نوشتم. یاد شوق قبل‌ترها افتادم. حتی بعضی از نوشته‌های این وبلاگ در مورد کتاب‌هایی هست که شاید اگر الان می‌خوندم‌، درباره‌شان نمی‌نوشتم. شاید هرچی از اولین‌هایش که بگذرد، هیجانش را از دست می‌دهد. ترس دیگرم این هست که چند مورد پیش‌نویس که دارم پر از جمله‌های کلیشه‌ای تکراری، درست مثل جمله قبل هست. یا ترکیبی از غر‌های یکسان هست، که هر دفعه با توجه به اوضاع و احوالم با ترتیب متفاوتی نوشتم‌شان. به خودم قول داده بودم که هر ماه حداقل یک بار بنویسم. موضوع‌اش مهم نبود، فقط مهم این بود که بنویسم. اما بیشتر از یک‌سال هست که این قول را نادیده گرفتم. دلیل زیاد داشتم. چندتایی را گفتم. چندتای دیگر هم هست. دلیل‌هایی که بعضی‌هایشان مرز باریکی با بهونه دارند. نمی‌دانم.

اما یک پارامتر را این مدت سعی می‌کردم نادیده بگیرم، اما تاثیرش‌ بود. فقط من نمی‌دیدمش. وقتی در وبلاگ نمی‌نویسم، نوشته‌ام ارزش‌اش کم می‌شود. در پس ذهنم دیگر مسئولیت نوشته را قبول نمی‌کنم. حتی نکات ساده‌ای مثل غلط املایی یا خوندن دوباره نوشته. برای همین مدت‌هاست دلم برای در وبلاگ نوشتن تنگ شده. امروز برای اینکه آمار نخونم، به فکرهای متفاوتی پرداختم. تنوع‌شان به حدی بود که الان می‌شود از بعضی‌هایشان یکی ۲تا توییت خوب هم در آورد. به وبلاگ هم فکر کردم. چند باری که خواستم بنویسم ولی به نظرم موضوع‌اش احمقانه اومد. موضوع‌هایی که قبلا جالب بودند، الان حوصله نوشتن‌شان را نداشتم. تصمیم دارم این نوشته را هرچقدر هم که به بی‌راهه رفت، باز هم پست‌اش کنم. هرچند بی‌راهه وقتی معنی پیدا می‌کند که هدفی دنبال کنی. وقتی ندونی کجا داری می‌ری، راه‌ها باهم فرقی ندارند. کلیشه، کلیشه، کلیشه.

بعد این همه بافتن کلمات، فکر کنم برگشتم که دوباره بنویسم. حالا از هرچه شد :/

gl hf

#wordbookday

عصر که در توییتر می‌چرخیدم، تگ #wordbookday را دیدم. طبیعتا یاد کتاب ناتمام‌ام افتادم. صبح ساعت ۸ از خواب پاشدم. عجیب این بود که گوشی رو برای ۹نیم کوک کرده بودم. برای صبحانه شیر و خامه شکلاتی خردیم. خیلی وقت بود که خامه نخورده بودم. بعد صبحانه سراغ پروژه‌ی دکتر میزانیان رفتم.اوایلش چند تا مستند خوب پیدا کردم و باعث شد کارم راحت تر بشود و نزدیک ۲ به هدفی که برای هفته بعد داشتم رسیدم. حس خوبی داشتم، مخصوصا وقتی که من‌و‌تو به راحتی استریم شد. خیلی نگران ناهار و سلف نبودم، چون ناهار از الویه‌های معروف خاله هنوز داشتم. ناهار الویه+نوشابه خوردم. بعد ناهار خوابگاه ساکت بود و بعد از کمی توییت خوندن نزدیک یک ساعت خوابیدم و نزدیک ۴ از خواب پاشدم. هوا کمی گرفته بود پس احتمال باران بیشتر می‌شد. حتی هوا بویه قبل بارون را می‌داد. عصر به پروژه‌ی شرکت مشهد گذشت. یک کتاب‌خانه خوب پیدا کردم و به نظرم می‌توانم به کمک‌اش از دست پروسس‌ها خلاص شم. همچنین یک کتاب‌خانه که برای پیاده‌سازی restful پیدا کردم. هوا نزدیک ۷ خنک‌تر شده بود. تا اینجا روز خوبی را داشتم و تصمیم گرفتم قبل شام برم و تویه یک کافه کتاب بخونم. شک داشتم امروز کافه باز باشه، ولی به قول حمید اگر هم بسته بود باز هم پیاده‌روی تویه هوای خوب نصیبم می‌شد. به کافه‌ بن‌بست که رسیدم. خیلی شلوغ بود و به درد کتاب خوندن نمی‌خورد. تصمیم گرفتم به کافه نزدیکش برم. به جز یک مورد بقیه‌اش بهتر از بن‌بست هست. هم مبل داره و هم محیط آروم و هم وای‌فای. اون یک مورد هم پول چایی هست. رویه مبل نشستم و ۲ ساعت لذت بخش کتاب خوندم. کتاب + آهنگ + چایی یکی از بهترین تفریح‌های دنیاست. ۲ فصل از کتاب mistborn: the final empire مونده بود. اولین کتاب انگلیسی بود که خوندم و جدا از این که می‌ترسیدم آخرش خوب تموم نشه، دوست نداشتم کتاب هم تموم بشه :). بر خلاف انتظارم ۲ فصل آخر کتاب عالی بود. هم داستان‌اش خوب بود و آخر داستان. نزدیک ساعت ۹نیم کتاب تموم شد. امروز پس از مدت‌ها خیلی خوش گذشت. بعد از کافه برگشتم اتاق و شام دوباره الویه خوردم :). بعد شام هم لباس پوشیدم و تا اطلسی آهنگ گوش‌کنان پیاده رفتم و برگشتم. آخر شب هم با خونه اسکایپ کردم و الان در حالی که مراقب هستم، چاییم سرد نشود، در حال نوشتن هستم. می‌توانم باز هم از نبود دوست‌دختر شکایت کنم و می‌دونم اگر امروز عصر حداقل تنها نبودم، بیشتر بهم خوش می‌گذشت. اما دلم نمی‌خواد. امروز بعد از مدت‌ها زندگی بهم خوش گذشت. این روز‌ها خیلی بیشتر حواسم به این هست که در خیالاتم گم نشم. بیشتر اطرافم رو حس کنم.

Yesterday is history,
tomorrow is a mystery,
and today is a gift…
that’s why they call it present
Master Oogway

پ.ن۱: پس از مدت‌ها :/.

شمال پاییزی ۹۴ – روز چهارم و آخر

اتفاقات روز چهارم خیلی متفاوت از روز اول نبود، ولی ارزش آن ها یکسان بود. صبح قرار شد که ما پیاده سمت بازار اصلی شهر بریم. من و سپهر و پسرخاله به سمت بازار رفتیم. تلاش کردیم از کوچه ها مسیر جدیدی پیدا کنیم. این پسرخاله عجیب پایه راه رفتم هست و من حدس می زنم انرژی اش پایان ناپذیر است. خلاصه از اولین فرعی به جهتی که احتمالا درست بود پیچیدیم. یک ۲۰ دقیقه، نیم ساعتی تویه کوچه ها بودیم و به چپ و راست می پیچیدیم. وقتی رسیدیم به بازار هنوز بقیه نرسیده بودند و یکم تویه بازار چرخیدیم. یک مسجد برای دست شویی هم پیدا کردیم. وقتی بقیه رسیدند، سمت بازار میوه رفتیم. پرتقال، ماهی، یک میوه بزرگتر از گرینفرود، نارنگی، کلوچه، لوبیا سبز(فک کنم) و تخم غاز نتیجه این گردش بود. بعد ما(گروه صبح) به سمت دریا رفتیم و بقیه هم با ماشین آمدند. تفاوت دریا دیروز، آروم تر بودنش نسبت به روز اول بود. هوا کمی رو به خنکی بود. چون دریا آرام بود،قایق ها برای گشتن بودند. ۲ قایق گرفتیم. یکم که از ساحل دور شدیم، باهامون صحبت کردند که ۲۰ تومن اضافه تر بگیرند، تا دوری هم تویه شهر بزنند و ما هم قبول کردیم.بعد از قایق سواری کنار دریا زیرانداز انداختیم تا ناهار بخورم. برخلاف دریای آرام که لذت فراوان داشت، بعضی تفریحات علاقه ای به سکوت نداشتند. موتورچهارچرخ قابل قبول هست اما تفریح عجیب تر دیگری زیاد مشاهده می شود. برای این این تفریح یک ماشین نیاز داری، صداش آهنگش رو تا ته زیاد می کنی در حالی که اصلا برات مهم نیست تویه این حجم صدا فقط خش خش می شنوی سپس کنار ساحل با سرعت ۵ کیلومتربرساعت راه می روی و قلیون می کشی. خوشبختانه بعدظهر دیگه از این دوستان خبری نبود. تا نزدیک غروب کنار دریا بودیم، ناهار خوردیم و چند گلی فوتبال زدیم. من خیلی بازی نکردم چون از صبح خسته بودم و ترجیح می دادم دریا رو نگاه کنم. من دریای خروشان رو بیشتر دوست دارم، دریا آروم نمی تونه به ذهنم غلبه کنه ولی وقتی به دریا مواج نگاه می کنم و می شنومش ذهنم خالی و پر از آرامش می شود. دلم می خواست تا بعد غروب هم کنار دریا باشیم ولی شرایطش نبود.

از دیشب تا الان خیلی سریع گذشت. تقریبا یک شب مشابه شب پیش داشتیم ولی آروم و بجای جیگر آش داشتیم که خوشمزه شده بود. صبح خاله با سپهر ساعت ۶ را افتادند تا شب مشهد باشند و بچه ها به مدرسه برسند. ما فقط وقت کردیم نیم ساعتی با مامان جای ساحل سنگی نزدیک ویلا بریم و ساعات آخر این آخر هفته عالی رو تموم کنیم و بعدش ناهار آخر رو خوردیم و به سمت ترمینال راه افتادیم. برای ۲ بلیط داشتیم و بعد که رسیدیم اتوبوس نیامده بود و آژانس حتی به خودش زحمت نداده بود که زنگ بزنه و گفت که احتملا یادش رفته. اگه جای بابام بودم از کوره در می رفتم:|.حدوده ۷ هست، سوار اتوبوس هستم و تازه از گرگان خارج شدیم. جز شرح تفصیل ویلا تقریبا همه چی رو نوشتم و پرونده این مسافرت هم اینجا بسته می شه. برای ویلا هم وقتی عکس ها رو اضافه می کنم توضیح می دهم. حدود ۶ صبح به مشهد می رسیم و باید ۸ دانشگاه باشم. کلی کار دارم که این چند روز تقریبا حتی بهشون فکر نکردم.

در باز هم در پله مبل

پ.ن۱ : دیگه حوصله نکردم از ویلا بنوسیم.

پ.ن۲: مسافرت خوبی بود

پ.ن۳: روز یکم

شمال پاییزی ۹۴ – روز سوم

امروز قرار به جنگل رفتن بود. بعد از صبحهانه من و بابا با ماشین تا پل دوم رفتیم تا تاکسی سوار شویم. امروز علاوه بر جنگل، خانه و کاشانه هم می‌خواستم برویم. خانه و کاشانه، فروشگاه زنجیره ای هست که وسایلش اروزنن،‌مثلا هزار تومنی و ۲هزار تومنی و تا ۵. باحالیش این جاست که خیلی بزرگ هستند و کلی راهرو برای گشتن وجود داره.تا خانه و کاشانه که تاکسی نمی رفت. هدف ما خانه و کاشانه قبل جنگل نور بود. باید فردوین کنار رو رد می کردیم. تا فردون‌کنار تاکسی می‌رفت و بقیش را دربست حساب کردیم. وقتی رسیدیم یک ربع، ۲۰ دقیقه منتظر موندیم تا بقیه اومدند. مشکل نداشتن ماشین همین تفاوت زمان هاست. مشکل بعدیش خستگی بیش از حد عادیش هست. بعد از گشتن یک ساعتی من و بابا اومدیم تا جنگل تاکسی بگیریم. یکی از جالبی های شمال برای من همین هست. کنار جاده واستادن با کنار و بلوار واستادن تویه شهر خیلی تفاوتی نمی کنه:). کنار جاده ها پر از رستوران‌ها و فروشگاه ها و شهرک ها می باشد. یکم منتظر موندیم و تاکسی پیدا کردیم و به سمت جنگل راه افتادیم.

وقتی به پارک جنگلی نور رسیدیم، قابل حدس بود که ۱ ساعتی تا اومدن بقیه فرصت داشتیم. از ورودی جاده پارک تا درب ورودی پارک حدود ۱۰ دقیقه و تا چهارراه اصلی پارک ۱۰ دقیقه دیگه راه بود. نبود ماشین فرصت پیاده روی خوبی رو برام فراهم کرد. هوا خوب و گرم بود، در نتیجه خیلی شیک کاپشنم رو رویه شونم انداختم. حداقل این موقع سال پارک تمیز بود و طبیعتش تقریباً عالی بود. وقتی به چهارراه اصلی رسیدیم، کمی استراحت کردیم. دلم می‌خواست در این فرصت برم تویه جنگل بگردم. دیدم که کنار چهارراه دچرخه کرایه می دن:)) و چه فرصتی بهتر از این. قیمتش مناسب بود و برای نیم ساعت دوچرخه رو کرایه کردم. مسیر رو به رویه که ما از وارد پارک شده بودیم به داخل جنگل می‌رفت و انتخواب من هم بود. دوچرخه سواری داخل جنگل عالی بود. هوای خوب که به کنار،‌ دوچرخه سواری تویه همچین فضایی، تفریحی هست که ارزش بسیاری دارد. اوایلش برایم رکاب زدن سخت بود ولی بعد که برام عادی تر شد، توجم به اطرافم بیشتر شد. هرچی بیشتر به سمت جنگل می رفتم، سره درخت‌ها رویه جاده بیشتر خم می‌شد و جاده تقریباً سبز بود. داشتم آهنگ آخر قصه دنگ شو رو گوش می دادم.

خسته ام از هرچه رسیدن

اگه پشتش سفری نیست

برکه ی امن و نمیخوام وقتی اوج خطری نیست

پیچ اول رو که رد کردم باید خسته می‌شدم تاحالا ولی خبری از احساس خستگی نبود. بعد پیچ دوم، دیگر سکوها و ساختمان‌ها تموم شد و اطراف جاده فقط جنگل بود. هنوز ۵ دقیقه دیگه وقت داشتم برم و می تونستم به پیچ بعدی هم برسم. بعضی وقت‌ها فاصله بین درخت‌ها کم می‌شد و بعضی وقت‌ها زیاد. خوبی این طبیعت این بود که تموم نمی شد. خیابون های زیادی هست که اطرافشون درخت هست ولی یکم که عقب تر درخت‌ها رو نگاه کنی دیگه تموم می شه ولی اینجا هرچقدر که عمیق نگاه می‌کردی بازم شبیه اطراف جاده بود و تموم نمی شد. نزدیک یک ربع که رفتم، زنجیر دوچرخه در رفت :|. حالم یکم گرفته شد. پیاده شدم و یکم باهاش ور رفتم ولی درست نشد.(بعدا فهمیدم که دندش خراب بوده و فقط با ور رفتن با زنجیر نمی‌شد درستش کرد). راهی جز پیاده برگشتن نبود. بعد از کمی پیاده روی تازه متوجه شدم همچین مسافت کمی رو هم با دوچرخه نیامده بودم. خلاصه نیم ساعت طول کشید که برگردم.  تویه راه اولش یکم تویه ذهنم با صاحب دوچرخه ها جر و بحث کردم ولی بعدش دیدم که نمی ارزه و حواسم رو به جنگل دادم. پیاده بیشتر می تونستم نگاه و دقت کنم. وقتی از پیچ گذشتم ماشین‌ها هم بیشتر شدند. یکی از تفاوت‌های جنگل با دریا این هست که از نگاه کردن به دریا خسته نمی شم ولی جنگل چرا. مثلاً وقتی از پیچ رد شدم دیگه به نظرم جنگل جذابیت زیادی نداشت. البته اطرف جاده هم خیلی تکراری هست و احتملا اگه فرصتی بشه یک بار هم تویه جنگل برم خیلی فرق بکند. بعد پیچ آدم‌ها و ماشین‌ها هم بیشتر شده بودن و موقعیت های بیشتری برای سرگرم شدن من به وجود می اوردند:/. هرچند دقیقه حواسم پرت می‌شد و به فکر دعوا با صاحاب دوچرخه ها می افتادم. اخرشم به نتیجه‌ای نرسید و الکی خودم رو اذیت کردم و ایکاش سعی می‌کردم بیشتر از طبیعت لذت ببرم. خلاصه بعد پیاده روی کلی خسته شدم و این چرخش من(پیاده روی + دوچرخه سواری) ۴۵ دقیقه طول کشید. درست هست که خراب شدن دوچرخه بدشانسی بود ولی برام فرصت پیاده روی نیم ساعته رو جور کرد.

وقتی بقیه رسیدند یک سکویی را برای ناهار کناره جنگل پیدا کردیم. بعد ناهار یک بار دیگه هم تجربه دوچرخه سواری رو خواستیم تکرار کنیم. ولی هوا سردتر بود و دوچرخه بدظهر از صبح هم بدتر بود. به اندازه صبح نچسبید ولی بازم خوب بود. وقتی تاریک شد برای برگشت یک آژانس گرفتیم و تا ویلا اومدیم.در برگشت جاده خیلی شلوغ بود و تویه هر شهر نیم ساعتی درگیر ترافیک بودیم.آژانسی هم خیلی تند اومد و بعضی وقت‌ها سرعتش به ۱۳۰ هم رسید. برای همین ما ۴۰ دقیقه‌ای زودتر به ویلا رسیدیم. فرصت خوبی بود که با صدای بلند آهنگ گوش بدم :).به نظرم بزرگترین مشکل این خونه به جز داعم السرد بودن دستشویی اش، نبود صدای مناسب برای آهنگ هست.

برای آخر شب سوسیس و جیگر گرفته بودند و تصمیم داشتند که تویه حیاط آتیش روشن کنند. هوا خنک بود. اول سعی کردیم یک سری چوب جنگلی رو آتیش بزنیم ولی هرچی تلاش کردند، نشد. بعدش از جلو خونه یکسری تخته چوب پیدا کردند و به کمک اون ها آتیش پا گرفت. اول سوسیس ها و بعدش جیگر را پختیم.(نمی دونم برای پختن غذا رویه آتیش فعل مخصوصی داریم یا نه:/). به هر حال به خاطر خاله می تونستم آهنگ هم بزارم و از اونجایی که خیلی سلیقم تویه آهنگ فارسی با خاله فرق نمی کنه بیشتر بهم خوش گذشت. خلاصه خیلی شب خوبی بود.

پ.ن۱: روز یکم

پ.ن۲: روز دوم

شمال پاییزی ۹۴ – روز دوم

امروز حدود ۹، از خواب پاشدم. همه به جز سپهر قبل من از خواب پاشده بودند و داشتند تویه حیاط عکس می گرفتند:/. امروز به ذهنم رسید که بد نیست، صبحی زودتر پاشم و برم بدوم. ۵ دقیقه‌ای طول می کشه تا به دریا برسم،‌اما کیه که صبح از خواب پاشه. صبحانه حلیم داشتیم.از همسایه نزدیکی، رسیده بود. حلیمش خوشمزه نبود و من سعی کردم بیشتر وقت صبحانه را به پنیر و خیار بدهم. تصمیم بر این بود که امروز را کنار دریا باشیم. یک ماشین بیشتر نبود و ۳ نفر پیاده رفتیم. راه زیادی نیست و برای من هر فرصت پیاده‌روی غنیمت هست. ولیعصر رو تا اولش و بعدش از کنار رودخانه تا پل را پیاده رفتیم. کنار رودخونه یک پارک هست و به نظرم اینجا برای دویدن خوب باشه. صبح هوا صاف و خوب بود و به کاپشن احتیاجی نبود. پل رو که رد کردیم تا ساحل حدود ۱۰ دقیقه راه رفتیم. بیشتر مغازه ها بسته بودند. به پارکینگ اول که رسیدیم رفتیم کنار دریا و چند دقیقه‌ای منتظر موندیم. نبود ماشین مشکلات زیادی داشته ولی یک خوبیش این هست که کمتر می تونیم جایی بریم و وقت بیشتری داریم که کنار دریا باشیم(البته موافق یکجا نشینی نیستم ولی دریا قطعا متفاوت هست). تقریباً یک روز کامل رو کنار دریا بودیم. نمی دونم شاید هم بدی باشه که کمتر می تونیم بگردیم. وقتی رسیدیم هنوز مامان باباها که با ماشین بودند نرسیده بودند. اولش فکر کردم که پارکینگ اول نرفتن و برای همین تا پارکینگ بعدی پیاده رفتیم. دریا کمی مواج بود، برای همین صداش همیشه می‌شنیدم و هروقت که می‌خواستم خودش هم بود:). بعد از پارکیگ اول به پارکینگ دوم و بعدش پارکینگ سوم که در هیچ کدامشان اثری از آن‌ها نبود. حدود یک ربعی کنار دریا ایستادیم. بعد کم کم مشکوک شد که نه جدا خبری ازشون نیست. سعی کردم زنگ بزنم که شارژ نداشتم. با کارت سپهر شارژ خریدم. ولی هرچقدر زنگ می‌زدم کسی برنمی داشت. می‌گفت در دسترس نیست، با سابقه ای که داشتند ممکن بود، بازار رفته باشند. کم کم هوا سردتر شد و نیازم به کاپشن هم بیشتر می شد. اینجا بود که یک دعوا/کدورت/نارحتی شروع شد. خیلی نمی خوام از ریز جزعیاتش بنویسم،‌ به این دلیل که الان از هر سمتی بهش نگاه می‌کنم به نظرم خیلی احمقانه میاد ولی یه سری نکته هست که اگه اینجا بنویسم می تونه بعداً مفید باشه.

اتفاق های ناراحت‌کننده برای ما زیاد اتفاق می افتد و با توجه ویژگی هاشون ما عکس‌العمل‌های مختلفی رو نشون می دیم. به بعضی هاشون عکس العمل نشون می دهیم و بعضی رو می‌بخشیم یا نادیده می گیرمشون. اما بعضی اتفاق‌ها هستند که انقدر کوچک هستند که فکر می‌کنیم اتفاقی نیفتاده و زود فراموش می کنیمشون، مثل به قرار دیر رسیدن(شبیه اتفاقی که امروز افتاد). خوب مشکل کجاست؟ مشکل اینجاست که ما خیلی از این اتفاق های کوچیک رو فراموش نمی‌کنم و یک جایی تویه گوشه‌ای از ذهنمون بدون اینکه بدونیم و خیلی وقت‌ها بدون اینکه اطلاعاتی زیادی ازش ذخیره کنیم، نگهشون می داریم. شبیه گوگل که بعد ۱.۵ سال دیگه کسی که سرچ کرده نگه نمی داره، فقط اطلاعات اون سرچ رو نگه می داره. حالا ما این‌ها رو جمع می‌کنیم و بعد بووومب! یک بار که یک اتفاق کوچیک می افته همه رنج های قبلی میاد و دیگه عکس‌العمل ما متناسب با اون اتفاق کوچک نیست. جواب چیه ؟ نمی دونم :/. از هر طرف هم به ماجرا نگاه کنی می‌بینی مشکل چندانی وجود نداره. کسی که کار بد را انجام داده، هیچ ایده نداره. شاید این کار از نظر ما بده و به چشم فرد دیگری نمیاد. از طرفی عادلانه نیست به خاطر یک ربع دیر رسیدن، ما یکی رو به اندازه کسی که ۲ ساعت دیر رسیده تنبیه کنیم :/. راه حلی که به ذهنم می رسه این هست که نزاریم همه این‌ها باهم جمع بشه :/. برای هر چند مورد تذکر بدیم و نترسیم. نمی دونم چه اصراریه همش همو ببخشیم :/. نمی گم کاره راحتیه چون تویه اطرفمون هر بخشش همیشه خوب هست ولی یادمون می ره خیلی وقت‌ها اینکار به جای کمک، فقط باعث می شه همدیگر رو کمتر درک کنیم :/. و نگاه دیگر اگه دیدم که یک نفر به خاطر یک اتفاق کوچک،غیر منطقی نارحت است، ما هم از کوره در نریم و سعی کنیم اول طرف مقابل رو آروم کنیم و دوم به این فکر کنیم که چه اتفاق های دیگه ای ممکنه افتاده باشه. البته جواب ها خیلی آرمانی هست و بیشتر وقت‌ها به انرژی که باید بزاری نمی ارزه و راه‌حل‌های معمول بهینه‌تر هست :|.

تقریباً از ۱۱ تا ۴-۵ عصر کنار ساحل و دریا بودیم. حین سوتفاهم های امروز من هروقت فرصت می‌کردم به دریا نگاه می‌کردم و هر دفعه تعجب می‌کردم چطور وقتی به دریا نگاه می‌کنم می تونم ذهنم رو خلی نگه دارم. بیشتر وقت‌ها وقتی حواسم نیست و بعد از مدتی به خودم میام می‌بینم چند دقیقه همش داشتم به چرت و پرت فکر می‌کردم یا رؤیای احمقانه‌ای را پروبال می‌دادم، ولی وقتی به دریا نگاه می‌کردم و بهش گوش می‌کردم ذهنم خالی بود و سرم در آرامش بی حد و مرزی قرار می‌گرفت. اتفاقی که اگه بخواهم در شرایط معمول روزمره بهش برسم باید کلی سعی کنم، ولی اینجا به راحتی نگاه کردن بود. امروز فرصت این رو داشتم که دقایق زیادی را به دریا نگاه کنم. شاید تعریف یک روز بی نقض این باشه که بتونی با بی خیالی تمام از طلوع تا غروب بشینی رویه ماسه ها و دریا رو نگاه کنی، بشنوی و حسش کنی( حالا یکمم(!) زیاده روی کردم).البته هم اش هم خوبی نبود، طبیعتاً آدم‌هایی هم بودند که فکر می کردن اگه با ماشنیشون تویه ساحلی که مردم راه می رن سریع دور بزنن جالب به نظر می رسن و یا اون هایی که فکر می کنن اگه با ماشین شون تویه دریا نرن مردم به ماشینشون شک می کنن. و در آخر اون بی‌خردانی که راه می روند و پوست تخمه می ریزند :/. اگه بخوام بگم کم نیست ولی خوب خوشبختانه چون به نسبت خلوت بود کم بودند. ولی آدم‌های زیادهم هم برای پیاده روی اومده بود و خوب خیلی‌های دیگه مثل ما، عکس می‌گرفتند و کنار دریا نشسته بودند. ناهار خوردیم و بعدش یک فوتبال زدیم. فوتبال بازی کردن تویه ساحل خیلی انرژی می گیره اما خوبی اش این هست که دیگر نارحت زمین خوردنت نیستی:/. ۱۰-۸ باختیم ولی هیچی از ارزش هامون کم نشد، تازه یک- ۲ هم می‌کردیم :). خانواده سوار موتور ۴چرخ هم شدند ولی من حوصلش رو نداشتم ترجیح می‌دادم بایستم و دریا رو نگاه کنم. ناهار هم خوب بود، خلاصه امروز اگه سو تفاهم احمقانه پیش نمی اومد روز عالی می شد. تا غروب کنار ساحل بودیم و بعدش برگشتیم. وقتی بر می‌گشتیم هنوز دلم می‌خواست نیم ساعت بیشتر می موندم و غروب رو می‌دیدم ولی حیف که هم هوا سرد شده بود و هم ماشین به اندازه کافی نبود :/.

اومدیم خونه و یک ساعتی استراحت کردیم. شب قرار بود، جایی که حلیم می پختند برویم. پارکینگ چهارم بود. بخاطر شب مجبور شدیم تقریا ۲ بار بریم و بیایم. نبود ماشین این موقع‌ها خیلی حس می شه. خلاصه تا الانش خیلی زحمت دادیم:/. اونجا که رسیدم حدود ۱۰ تا دیگ حلیم بود که داشتند هم می خوردند. داخل رفتیم، مامان ها نشستند و بقیه هم اول کم کم هم زندند و آخرش یک دیگ ماله ما شده بود:). من خیلی هم نزدم و بیشتر وقت رو بیرون واستاده بودم، صدا خیلی بلند بود، گرم و مهمتر از قبلی ها خیلی شلوغ بود. خوبی زیادش برای من این بود که چایی داشتند و ۴ تا چایی خوردم. جدا باید ی فکری به حال نبود لیوان بکنم :/. آخرش هم با ۵ سطل حلیم برگشیم و شام کلی حلیم خوردیم:)). این حلیم آخر شب بیشتر از صبح چسبید، تا حالا انقدر بی دقدقه حلیم نخورده بودم.

الان هم مثل دیشب کنار شومینه نشستم. فرقش این هست که هم حمام رفتم و هم با صدای خوبی آهنگ گوش می دم. با یک آلبوم از رابین اسپیلبرگ شروع کردم و الان ملیون سال پیش ادل رسیده. امشب گفتم که من جای شومینه می خوابم و الان خیلی احساس عذاب وجدان دارم که اون ۲ نفر دیگه اونور خوابیدند. می‌شد یکم دوستانه تر بخوابیم ولی همه جای شومینه باشیم. به عنوان حرف آخر اینکه اگه بخوام امروز رو تویه یک کلمه بگم می شود دریا (چقدر دریا گفتم).

پ.ن۱: اخرش هم صبح از خواب بلند نشدم!

پ.ن۲: روز اول