این جمله نفرین شده: از فردا شروع می‌کنم

تیتر این مطلب بارها به زندگی من صدمه زده‌است. مثال‌ها به قدری زیاد هستند که اگر فقط بزرگ‌ترهایشان را نام ببرم، باز هم از حوصله نوشتن من خارج هست. برای همین فقط به ۲روز اخیر اشاره می‌کنم. پریروز به یزد رسیدم. زود اومدم چون استرس خوابگاه و دانشگاه را داشتم، وگرنه می‌تونستم هفته بعد هم بیایم. بعد آوردن تشک و چمدون از انبار و گرفتن اتاق، تا همین الان فقط فرندز دیدم و lol زدم. با وجود اینکه کلی کار دیگه داشتم و دارم اما هر دفعه ته ذهنم با خودم می‌گفتم که فردا هم دیر نیست. از فردا هم می‌شود شروع کرد. شاید حق با من بوده باشد اما این تفکر هم از همین ضعف استفاده می‌کند. واقعا چند روز اول، فردایشان دیر نیست اما بعد از مدتی این تفکر در ذهن ثابت‌تر و قوی‌تر می‌شود به حدی که وقتی واقعا فردا دیر باشد، هم نمی‌تونی با آن مقابله کنی. پدیده ناآشنایی نیست و به احتمال خیلی خوبی، بسیاری از آدم‌ها و الگوریتم‌های هوش مصنوعی الان باهاش درگیر هستند و قبل از اینکه متوجه بشوند، در این بازی شکست می‌خورند و جواب بهینه که هیچ، اصالا راه حلی پیدا نمی‌کنند.

در این مورد نوشته زیاد هست و اگر روراست باشم، حس می‌کنم نوشتن در این مورد هم می‌تواند تبدیل به راه فراری باشد برای شروع کردن کارها از فردا. همان شوخی‌های که همه می‌دانیم و درک می‌کنیم. از شنبه، از اول هفته، اول ماه و سال جدید. بهونه‌های زیاد و تکراری که می‌آوریم. حس می‌کنم ایده پشت همه این حرف‌ها همان هست که گفتم:

فردا دیر نیست. از فردا شروع کن

اگر بخواهم با این جمله مبارزه کنم، از الان باخته‌ام.چرا؟ چون درست است. اما شاید مدل ذهنی‌ای که از این جمله حمایت می‌کند اشتباه باشد. مدل ذهنی که در آن شروع کردن ارزش بیشتری تا ادامه دادن دارد. در این مدل ذهنی، شروع کردن مهم‌تر از ادامه دادن هست و کارهای مهم را باید برای فردا گذاشت که انرژی بیشتری داریم. شاید برای همین هست که جمع تعداد کارهایی که من و همه کسانی که این نوشته را می‌خوانند از تعداد کارهایی که یکی از ما شروع کرده‌است کمتر باشد. شاید اگر درک کنیم ارزش کارها به ادامه دادن و به پایان رساندشان هست، تا این حد تحت تاثیر آسیب این جمله نباشیم.

مدتی هست که ملاک ساده‌ای برای سنجیدن خوب یا بد بودن تصمیم‌هایم پیدا کرده‌ام. اگر تصمیمی بگیرم و نتوانم در حد چند قدم کوچک و ساده، آن را امروز شروع کنم، این تصمیم اگر فراموش نشود، بهترین سرنوشتش، شکست خوردن هست.

چند نوشته پراکنده از مسافرت ۱۳۹۶

با وجود اینکه مسافرت امسال هم بیشتر خوش گذشت و هم گوشی داشتم، اما کمتر نوشتم. جز چند نوشته کوتاه، بقیه نوشته‌هایم مربوط به فایل “what i have done in 1395” گذشت. شاید بعدا از این هم نوشتم، اما هدف از این پست، جمع و جور کردن نوشته‌های مسافرت‌ هست.

تخت اورامان

بعد قایق سوار در دریاچه زریبار تصمیم گرفتیم که تا شب به نوسوده برسیم. قبل از خارج شدن از مریوان یک دور دریاچه را با ماشین دور زدیم. جالب ترین قسمت این گشت، لک لک هایی بودند که در روستا های اطراف دریاچه دیدم. تویه روستا برای گرفتن بستنی محلی ایستادیم. روبه رو مغازه لونه لک لک بود. ۲ تا لک لک ساکن اونجا بودن که هر از گاهی یکی شان می‌پرید و در بیخیالی کامل اطراف لونه اش پرواز می کرد. بعد از ناهار به سمت نوسوده حرکت کردیم. بعد کمی راه سربالایی شروع شد و نوید گردنه هایی بعدی را می داد. اوایل اطراف جاده و کوه پایه ها سرسبز بودند، ولی هر چا ما بیشتر بالا می رفتیم برف جای سرسبزی را می گرفت تا جایی که جاده فقط به کمک برف روب‌هایی که برف را تیغ انداخته بود قابل رفت و أمد بود. گاهی ارتفاع برف به قدری بالا می رفت که نمی شد پایین رو دید. تقریبا یک کوه را تا قله بالا رفتیم. وقتی به سمت پایین اومدیم از دور آدم هایی رو می دیدم که از وسط کوه به سمت جاده می آمدند. اول فکر کردم مسافرها هستند ولی وقتی دیدم وانت و نیسان خیلی زیادی کنار جاده و با توجه به عرض خیلی کم آن پارک کرده اند، حدس کوله برها منطقی‌تر یود. وقتی به ماشین ها رسیدیم، شلوغی جمعیت بیش از انتظارم بود. اکثر کوله بر ها با هر لباسی که تونسته بودند خودشون رو پوشونده بودند. بیشتر که به بالا می رسیدند داشتند کلوچه و نوشابه می خورند. کیف بیشترشان کیسه برنجی بود که با طناب به پشتشان بسته بودند. هرکی بارش را تحویل می داد، همانجا گوشه ای می‌نشست و استراحت می کرد. امسال در مورد کوله بر ها زیاد شنیدم ولی دیدن این وضعیت قطعا با خوندن اون نوشته ها تفاوت داشت. وقتی از منطقه کوله‌برها گذشتیم، نقشه را خواستم چک کنم که ببینم تا مرز چقدر زاه هست. وقتی نفشه را چک کردم دیدم که مسیر را اشتباه آمده‌ایم و به جای نوسوده، به سمت کماله می رفتیم. وقتی گفتم کسی یادش نمی‌أمد که دوراهی در مسیر دیده باشد. وقتی در یکی از روستاهای وسط راه واستادیم، فهمیدیم که اون جاده تابستانی هست و ما راهی جز دور زدن یک مسیر بیشتر را نداریم. تصمیم گرفتیم که شب را در یکی از همین روستا ها بمانیم. با کمی پرسش و جست و جو خانه معلم بخش اورامان را پیدا کردیم. برای پیدا کردن خانه معلم یک بار تا بالای شهر و یک بار تا پایین شهر امدیم تا پیداش کردیم. الان جایی که من نشستم کمتر از نیم ساعت تا رودخانه فاصله دارد. امروز تا الان بهترین ماجراجویی این سفر بوده هست.
الان هوا سرد تر شده و من انگشتام کم‌کم داره کرخت می‌شه.

نزدیک سحر – مریوان

بین موقعیت‌هایی که عکس العمل های خوبی به ذهنم نمی‌رسه از همه بدتر اون‌هایی هستتد که دقیقا قبلا در سمت دیگر ماجرا بوده‌ام و الان به خاطر چند دلیل لعنتی بیدارم. وقتی از خواب بلند می شم تا مدتی نمی تونم بخوابم، برای همین کمترین میزان بخشش و همدلیم به این زمان‌ها اختصاص پیدا می‌کنه. حالا برام عجیبه که با توجه به این نکته ولی بازم نمی تونم این نکته را نادیده بگیرم که من در دو سمت یک اتفاق تصمیم های متفاوتی گرفتم.
برم بخوابم.

همدان – بوعلی سینا – آدم های نادرست

در مقدمه کتاب اول هاروکی موریکامی، خودش توضیح می دهد که چرا می نویسد. تلاشی که موریکامی برای نویسنده شدن کرده، برای من کتاب هاش را شیرین‌تر می کند. ساعت از ١٢ رد شده و نسیم خوبی می آید. از عصر دلم می خواهد، بنویسم. حین کشمکش های ذهنم، به این هم فکر کردم که چرا من می نویسم. جواب خوبی ندارم، اما خیلی وقت ها بعد از نوشتن احساس می کنم از بغض یا سنگینی افکار در ذهنم کم می شود. شاید اگر دوست نزدیکی داشتم که می توانستم راحت باهاش حرف بزنم، کمتر نیاز به نوشتن را حس می کردم. ولی مطمعنم که هیچ وقت بی‌نیاز نمی‌شوم و نخواهم شد.
دوست دارم اتفاقات امروز را بنویسم، اما ذهنم به حدی شلوغ و بی‌نظم هست که نمی‌توانم یک مورد را حتی به صورت نصفه و نیمه بنویسم. از آدم های اشتباهی که در زندگیم هستند و گاهی اوقات هیچ کنترلی بر اون ها ندارم. یا از رفتارهای نابجا خودم بگم. امروز بعد ضیافت افتضاح ناهار یکم زودتر از رستوران بیرون اومدم. تصمیم گرفتم یکم راه برم تا آروم بشم. اتفاقی خیابان سنگفرشی را رو به رو مقبره بوعلی‌سینا پیدا کردم. اگر وقت داشتم پیاده روی دلچسبی می شد، اما زود باید برمی گشتم. تصمیم گرفتم از وقتم بیشترین لذت را ببرم. حین قدم زدن فکر می‌کردم که چی باعث می شه من از این پیاده‌روی لذت کامل را نبرم. مثال های زیادی به ذهنم رسید، مثل چرت پردازی های بی‌استفاده‌ای که در همین پیاده‌روی چند دقیقه ای هم چند بار در دامشان افتادم. اما دلیل مهم‌تری که پیدا کردم آدم های نادرست بود. رابطه هایی که بیشتر انتخاب نشده اند(پدر-فرزند) و انرژی بیش از حد توان می‌خواهند با بازده به شدت ناچیز. اگر بخواهم تویه زندگی فردی رشد کنم و آرامش داشته باشم، نادیده نگرفتن همه آدم های اطرافم، هیچ راهی خارج شکست ندارد. هرچند هم که می خواهد این حقیقت تلخ باشد.

ننوشتن

ظهر به این فکر می‌کردم که چرا مدت‌هاست که ننوشتم. در واقع چرا مدت‌هاست که هیچ نوشته‌ای در این وبلاگ ننوشتم. وگر نه که این مدت به بهانه‌های مختلف بارها نوشتم. به جز گه گاهی توییت کردن و نوشتن نظر در بعضی سایت‌ها، هیچ کدام از نوشته‌هایم را منتشر نکردم. چرا؟ چون واقعا ارزش منتشر شدن نداشتند. اما امروز دوباره به فکرش افتادم. وقتی کتابم رو تموم کردم، خواستم مثل همیشه برم و چند خطی درباره‌اش بنویسم تا بعدها وقتی اسم کتاب را می‌بینم، داستانش یادم بیاید. اما هیچی به ذهنم نرسید. فقط اسم کتاب را نوشتم. یاد شوق قبل‌ترها افتادم. حتی بعضی از نوشته‌های این وبلاگ در مورد کتاب‌هایی هست که شاید اگر الان می‌خوندم‌، درباره‌شان نمی‌نوشتم. شاید هرچی از اولین‌هایش که بگذرد، هیجانش را از دست می‌دهد. ترس دیگرم این هست که چند مورد پیش‌نویس که دارم پر از جمله‌های کلیشه‌ای تکراری، درست مثل جمله قبل هست. یا ترکیبی از غر‌های یکسان هست، که هر دفعه با توجه به اوضاع و احوالم با ترتیب متفاوتی نوشتم‌شان. به خودم قول داده بودم که هر ماه حداقل یک بار بنویسم. موضوع‌اش مهم نبود، فقط مهم این بود که بنویسم. اما بیشتر از یک‌سال هست که این قول را نادیده گرفتم. دلیل زیاد داشتم. چندتایی را گفتم. چندتای دیگر هم هست. دلیل‌هایی که بعضی‌هایشان مرز باریکی با بهونه دارند. نمی‌دانم.

اما یک پارامتر را این مدت سعی می‌کردم نادیده بگیرم، اما تاثیرش‌ بود. فقط من نمی‌دیدمش. وقتی در وبلاگ نمی‌نویسم، نوشته‌ام ارزش‌اش کم می‌شود. در پس ذهنم دیگر مسئولیت نوشته را قبول نمی‌کنم. حتی نکات ساده‌ای مثل غلط املایی یا خوندن دوباره نوشته. برای همین مدت‌هاست دلم برای در وبلاگ نوشتن تنگ شده. امروز برای اینکه آمار نخونم، به فکرهای متفاوتی پرداختم. تنوع‌شان به حدی بود که الان می‌شود از بعضی‌هایشان یکی ۲تا توییت خوب هم در آورد. به وبلاگ هم فکر کردم. چند باری که خواستم بنویسم ولی به نظرم موضوع‌اش احمقانه اومد. موضوع‌هایی که قبلا جالب بودند، الان حوصله نوشتن‌شان را نداشتم. تصمیم دارم این نوشته را هرچقدر هم که به بی‌راهه رفت، باز هم پست‌اش کنم. هرچند بی‌راهه وقتی معنی پیدا می‌کند که هدفی دنبال کنی. وقتی ندونی کجا داری می‌ری، راه‌ها باهم فرقی ندارند. کلیشه، کلیشه، کلیشه.

بعد این همه بافتن کلمات، فکر کنم برگشتم که دوباره بنویسم. حالا از هرچه شد :/

gl hf

#wordbookday

عصر که در توییتر می‌چرخیدم، تگ #wordbookday را دیدم. طبیعتا یاد کتاب ناتمام‌ام افتادم. صبح ساعت ۸ از خواب پاشدم. عجیب این بود که گوشی رو برای ۹نیم کوک کرده بودم. برای صبحانه شیر و خامه شکلاتی خردیم. خیلی وقت بود که خامه نخورده بودم. بعد صبحانه سراغ پروژه‌ی دکتر میزانیان رفتم.اوایلش چند تا مستند خوب پیدا کردم و باعث شد کارم راحت تر بشود و نزدیک ۲ به هدفی که برای هفته بعد داشتم رسیدم. حس خوبی داشتم، مخصوصا وقتی که من‌و‌تو به راحتی استریم شد. خیلی نگران ناهار و سلف نبودم، چون ناهار از الویه‌های معروف خاله هنوز داشتم. ناهار الویه+نوشابه خوردم. بعد ناهار خوابگاه ساکت بود و بعد از کمی توییت خوندن نزدیک یک ساعت خوابیدم و نزدیک ۴ از خواب پاشدم. هوا کمی گرفته بود پس احتمال باران بیشتر می‌شد. حتی هوا بویه قبل بارون را می‌داد. عصر به پروژه‌ی شرکت مشهد گذشت. یک کتاب‌خانه خوب پیدا کردم و به نظرم می‌توانم به کمک‌اش از دست پروسس‌ها خلاص شم. همچنین یک کتاب‌خانه که برای پیاده‌سازی restful پیدا کردم. هوا نزدیک ۷ خنک‌تر شده بود. تا اینجا روز خوبی را داشتم و تصمیم گرفتم قبل شام برم و تویه یک کافه کتاب بخونم. شک داشتم امروز کافه باز باشه، ولی به قول حمید اگر هم بسته بود باز هم پیاده‌روی تویه هوای خوب نصیبم می‌شد. به کافه‌ بن‌بست که رسیدم. خیلی شلوغ بود و به درد کتاب خوندن نمی‌خورد. تصمیم گرفتم به کافه نزدیکش برم. به جز یک مورد بقیه‌اش بهتر از بن‌بست هست. هم مبل داره و هم محیط آروم و هم وای‌فای. اون یک مورد هم پول چایی هست. رویه مبل نشستم و ۲ ساعت لذت بخش کتاب خوندم. کتاب + آهنگ + چایی یکی از بهترین تفریح‌های دنیاست. ۲ فصل از کتاب mistborn: the final empire مونده بود. اولین کتاب انگلیسی بود که خوندم و جدا از این که می‌ترسیدم آخرش خوب تموم نشه، دوست نداشتم کتاب هم تموم بشه :). بر خلاف انتظارم ۲ فصل آخر کتاب عالی بود. هم داستان‌اش خوب بود و آخر داستان. نزدیک ساعت ۹نیم کتاب تموم شد. امروز پس از مدت‌ها خیلی خوش گذشت. بعد از کافه برگشتم اتاق و شام دوباره الویه خوردم :). بعد شام هم لباس پوشیدم و تا اطلسی آهنگ گوش‌کنان پیاده رفتم و برگشتم. آخر شب هم با خونه اسکایپ کردم و الان در حالی که مراقب هستم، چاییم سرد نشود، در حال نوشتن هستم. می‌توانم باز هم از نبود دوست‌دختر شکایت کنم و می‌دونم اگر امروز عصر حداقل تنها نبودم، بیشتر بهم خوش می‌گذشت. اما دلم نمی‌خواد. امروز بعد از مدت‌ها زندگی بهم خوش گذشت. این روز‌ها خیلی بیشتر حواسم به این هست که در خیالاتم گم نشم. بیشتر اطرافم رو حس کنم.

Yesterday is history,
tomorrow is a mystery,
and today is a gift…
that’s why they call it present
Master Oogway

پ.ن۱: پس از مدت‌ها :/.

شمال پاییزی ۹۴ – روز چهارم و آخر

اتفاقات روز چهارم خیلی متفاوت از روز اول نبود، ولی ارزش آن ها یکسان بود. صبح قرار شد که ما پیاده سمت بازار اصلی شهر بریم. من و سپهر و پسرخاله به سمت بازار رفتیم. تلاش کردیم از کوچه ها مسیر جدیدی پیدا کنیم. این پسرخاله عجیب پایه راه رفتم هست و من حدس می زنم انرژی اش پایان ناپذیر است. خلاصه از اولین فرعی به جهتی که احتمالا درست بود پیچیدیم. یک ۲۰ دقیقه، نیم ساعتی تویه کوچه ها بودیم و به چپ و راست می پیچیدیم. وقتی رسیدیم به بازار هنوز بقیه نرسیده بودند و یکم تویه بازار چرخیدیم. یک مسجد برای دست شویی هم پیدا کردیم. وقتی بقیه رسیدند، سمت بازار میوه رفتیم. پرتقال، ماهی، یک میوه بزرگتر از گرینفرود، نارنگی، کلوچه، لوبیا سبز(فک کنم) و تخم غاز نتیجه این گردش بود. بعد ما(گروه صبح) به سمت دریا رفتیم و بقیه هم با ماشین آمدند. تفاوت دریا دیروز، آروم تر بودنش نسبت به روز اول بود. هوا کمی رو به خنکی بود. چون دریا آرام بود،قایق ها برای گشتن بودند. ۲ قایق گرفتیم. یکم که از ساحل دور شدیم، باهامون صحبت کردند که ۲۰ تومن اضافه تر بگیرند، تا دوری هم تویه شهر بزنند و ما هم قبول کردیم.بعد از قایق سواری کنار دریا زیرانداز انداختیم تا ناهار بخورم. برخلاف دریای آرام که لذت فراوان داشت، بعضی تفریحات علاقه ای به سکوت نداشتند. موتورچهارچرخ قابل قبول هست اما تفریح عجیب تر دیگری زیاد مشاهده می شود. برای این این تفریح یک ماشین نیاز داری، صداش آهنگش رو تا ته زیاد می کنی در حالی که اصلا برات مهم نیست تویه این حجم صدا فقط خش خش می شنوی سپس کنار ساحل با سرعت ۵ کیلومتربرساعت راه می روی و قلیون می کشی. خوشبختانه بعدظهر دیگه از این دوستان خبری نبود. تا نزدیک غروب کنار دریا بودیم، ناهار خوردیم و چند گلی فوتبال زدیم. من خیلی بازی نکردم چون از صبح خسته بودم و ترجیح می دادم دریا رو نگاه کنم. من دریای خروشان رو بیشتر دوست دارم، دریا آروم نمی تونه به ذهنم غلبه کنه ولی وقتی به دریا مواج نگاه می کنم و می شنومش ذهنم خالی و پر از آرامش می شود. دلم می خواست تا بعد غروب هم کنار دریا باشیم ولی شرایطش نبود.

از دیشب تا الان خیلی سریع گذشت. تقریبا یک شب مشابه شب پیش داشتیم ولی آروم و بجای جیگر آش داشتیم که خوشمزه شده بود. صبح خاله با سپهر ساعت ۶ را افتادند تا شب مشهد باشند و بچه ها به مدرسه برسند. ما فقط وقت کردیم نیم ساعتی با مامان جای ساحل سنگی نزدیک ویلا بریم و ساعات آخر این آخر هفته عالی رو تموم کنیم و بعدش ناهار آخر رو خوردیم و به سمت ترمینال راه افتادیم. برای ۲ بلیط داشتیم و بعد که رسیدیم اتوبوس نیامده بود و آژانس حتی به خودش زحمت نداده بود که زنگ بزنه و گفت که احتملا یادش رفته. اگه جای بابام بودم از کوره در می رفتم:|.حدوده ۷ هست، سوار اتوبوس هستم و تازه از گرگان خارج شدیم. جز شرح تفصیل ویلا تقریبا همه چی رو نوشتم و پرونده این مسافرت هم اینجا بسته می شه. برای ویلا هم وقتی عکس ها رو اضافه می کنم توضیح می دهم. حدود ۶ صبح به مشهد می رسیم و باید ۸ دانشگاه باشم. کلی کار دارم که این چند روز تقریبا حتی بهشون فکر نکردم.

در باز هم در پله مبل

پ.ن۱ : دیگه حوصله نکردم از ویلا بنوسیم.

پ.ن۲: مسافرت خوبی بود

پ.ن۳: روز یکم

شمال پاییزی ۹۴ – روز سوم

امروز قرار به جنگل رفتن بود. بعد از صبحهانه من و بابا با ماشین تا پل دوم رفتیم تا تاکسی سوار شویم. امروز علاوه بر جنگل، خانه و کاشانه هم می‌خواستم برویم. خانه و کاشانه، فروشگاه زنجیره ای هست که وسایلش اروزنن،‌مثلا هزار تومنی و ۲هزار تومنی و تا ۵. باحالیش این جاست که خیلی بزرگ هستند و کلی راهرو برای گشتن وجود داره.تا خانه و کاشانه که تاکسی نمی رفت. هدف ما خانه و کاشانه قبل جنگل نور بود. باید فردوین کنار رو رد می کردیم. تا فردون‌کنار تاکسی می‌رفت و بقیش را دربست حساب کردیم. وقتی رسیدیم یک ربع، ۲۰ دقیقه منتظر موندیم تا بقیه اومدند. مشکل نداشتن ماشین همین تفاوت زمان هاست. مشکل بعدیش خستگی بیش از حد عادیش هست. بعد از گشتن یک ساعتی من و بابا اومدیم تا جنگل تاکسی بگیریم. یکی از جالبی های شمال برای من همین هست. کنار جاده واستادن با کنار و بلوار واستادن تویه شهر خیلی تفاوتی نمی کنه:). کنار جاده ها پر از رستوران‌ها و فروشگاه ها و شهرک ها می باشد. یکم منتظر موندیم و تاکسی پیدا کردیم و به سمت جنگل راه افتادیم.

وقتی به پارک جنگلی نور رسیدیم، قابل حدس بود که ۱ ساعتی تا اومدن بقیه فرصت داشتیم. از ورودی جاده پارک تا درب ورودی پارک حدود ۱۰ دقیقه و تا چهارراه اصلی پارک ۱۰ دقیقه دیگه راه بود. نبود ماشین فرصت پیاده روی خوبی رو برام فراهم کرد. هوا خوب و گرم بود، در نتیجه خیلی شیک کاپشنم رو رویه شونم انداختم. حداقل این موقع سال پارک تمیز بود و طبیعتش تقریباً عالی بود. وقتی به چهارراه اصلی رسیدیم، کمی استراحت کردیم. دلم می‌خواست در این فرصت برم تویه جنگل بگردم. دیدم که کنار چهارراه دچرخه کرایه می دن:)) و چه فرصتی بهتر از این. قیمتش مناسب بود و برای نیم ساعت دوچرخه رو کرایه کردم. مسیر رو به رویه که ما از وارد پارک شده بودیم به داخل جنگل می‌رفت و انتخواب من هم بود. دوچرخه سواری داخل جنگل عالی بود. هوای خوب که به کنار،‌ دوچرخه سواری تویه همچین فضایی، تفریحی هست که ارزش بسیاری دارد. اوایلش برایم رکاب زدن سخت بود ولی بعد که برام عادی تر شد، توجم به اطرافم بیشتر شد. هرچی بیشتر به سمت جنگل می رفتم، سره درخت‌ها رویه جاده بیشتر خم می‌شد و جاده تقریباً سبز بود. داشتم آهنگ آخر قصه دنگ شو رو گوش می دادم.

خسته ام از هرچه رسیدن

اگه پشتش سفری نیست

برکه ی امن و نمیخوام وقتی اوج خطری نیست

پیچ اول رو که رد کردم باید خسته می‌شدم تاحالا ولی خبری از احساس خستگی نبود. بعد پیچ دوم، دیگر سکوها و ساختمان‌ها تموم شد و اطراف جاده فقط جنگل بود. هنوز ۵ دقیقه دیگه وقت داشتم برم و می تونستم به پیچ بعدی هم برسم. بعضی وقت‌ها فاصله بین درخت‌ها کم می‌شد و بعضی وقت‌ها زیاد. خوبی این طبیعت این بود که تموم نمی شد. خیابون های زیادی هست که اطرافشون درخت هست ولی یکم که عقب تر درخت‌ها رو نگاه کنی دیگه تموم می شه ولی اینجا هرچقدر که عمیق نگاه می‌کردی بازم شبیه اطراف جاده بود و تموم نمی شد. نزدیک یک ربع که رفتم، زنجیر دوچرخه در رفت :|. حالم یکم گرفته شد. پیاده شدم و یکم باهاش ور رفتم ولی درست نشد.(بعدا فهمیدم که دندش خراب بوده و فقط با ور رفتن با زنجیر نمی‌شد درستش کرد). راهی جز پیاده برگشتن نبود. بعد از کمی پیاده روی تازه متوجه شدم همچین مسافت کمی رو هم با دوچرخه نیامده بودم. خلاصه نیم ساعت طول کشید که برگردم.  تویه راه اولش یکم تویه ذهنم با صاحب دوچرخه ها جر و بحث کردم ولی بعدش دیدم که نمی ارزه و حواسم رو به جنگل دادم. پیاده بیشتر می تونستم نگاه و دقت کنم. وقتی از پیچ گذشتم ماشین‌ها هم بیشتر شدند. یکی از تفاوت‌های جنگل با دریا این هست که از نگاه کردن به دریا خسته نمی شم ولی جنگل چرا. مثلاً وقتی از پیچ رد شدم دیگه به نظرم جنگل جذابیت زیادی نداشت. البته اطرف جاده هم خیلی تکراری هست و احتملا اگه فرصتی بشه یک بار هم تویه جنگل برم خیلی فرق بکند. بعد پیچ آدم‌ها و ماشین‌ها هم بیشتر شده بودن و موقعیت های بیشتری برای سرگرم شدن من به وجود می اوردند:/. هرچند دقیقه حواسم پرت می‌شد و به فکر دعوا با صاحاب دوچرخه ها می افتادم. اخرشم به نتیجه‌ای نرسید و الکی خودم رو اذیت کردم و ایکاش سعی می‌کردم بیشتر از طبیعت لذت ببرم. خلاصه بعد پیاده روی کلی خسته شدم و این چرخش من(پیاده روی + دوچرخه سواری) ۴۵ دقیقه طول کشید. درست هست که خراب شدن دوچرخه بدشانسی بود ولی برام فرصت پیاده روی نیم ساعته رو جور کرد.

وقتی بقیه رسیدند یک سکویی را برای ناهار کناره جنگل پیدا کردیم. بعد ناهار یک بار دیگه هم تجربه دوچرخه سواری رو خواستیم تکرار کنیم. ولی هوا سردتر بود و دوچرخه بدظهر از صبح هم بدتر بود. به اندازه صبح نچسبید ولی بازم خوب بود. وقتی تاریک شد برای برگشت یک آژانس گرفتیم و تا ویلا اومدیم.در برگشت جاده خیلی شلوغ بود و تویه هر شهر نیم ساعتی درگیر ترافیک بودیم.آژانسی هم خیلی تند اومد و بعضی وقت‌ها سرعتش به ۱۳۰ هم رسید. برای همین ما ۴۰ دقیقه‌ای زودتر به ویلا رسیدیم. فرصت خوبی بود که با صدای بلند آهنگ گوش بدم :).به نظرم بزرگترین مشکل این خونه به جز داعم السرد بودن دستشویی اش، نبود صدای مناسب برای آهنگ هست.

برای آخر شب سوسیس و جیگر گرفته بودند و تصمیم داشتند که تویه حیاط آتیش روشن کنند. هوا خنک بود. اول سعی کردیم یک سری چوب جنگلی رو آتیش بزنیم ولی هرچی تلاش کردند، نشد. بعدش از جلو خونه یکسری تخته چوب پیدا کردند و به کمک اون ها آتیش پا گرفت. اول سوسیس ها و بعدش جیگر را پختیم.(نمی دونم برای پختن غذا رویه آتیش فعل مخصوصی داریم یا نه:/). به هر حال به خاطر خاله می تونستم آهنگ هم بزارم و از اونجایی که خیلی سلیقم تویه آهنگ فارسی با خاله فرق نمی کنه بیشتر بهم خوش گذشت. خلاصه خیلی شب خوبی بود.

پ.ن۱: روز یکم

پ.ن۲: روز دوم

شمال پاییزی ۹۴ – روز دوم

امروز حدود ۹، از خواب پاشدم. همه به جز سپهر قبل من از خواب پاشده بودند و داشتند تویه حیاط عکس می گرفتند:/. امروز به ذهنم رسید که بد نیست، صبحی زودتر پاشم و برم بدوم. ۵ دقیقه‌ای طول می کشه تا به دریا برسم،‌اما کیه که صبح از خواب پاشه. صبحانه حلیم داشتیم.از همسایه نزدیکی، رسیده بود. حلیمش خوشمزه نبود و من سعی کردم بیشتر وقت صبحانه را به پنیر و خیار بدهم. تصمیم بر این بود که امروز را کنار دریا باشیم. یک ماشین بیشتر نبود و ۳ نفر پیاده رفتیم. راه زیادی نیست و برای من هر فرصت پیاده‌روی غنیمت هست. ولیعصر رو تا اولش و بعدش از کنار رودخانه تا پل را پیاده رفتیم. کنار رودخونه یک پارک هست و به نظرم اینجا برای دویدن خوب باشه. صبح هوا صاف و خوب بود و به کاپشن احتیاجی نبود. پل رو که رد کردیم تا ساحل حدود ۱۰ دقیقه راه رفتیم. بیشتر مغازه ها بسته بودند. به پارکینگ اول که رسیدیم رفتیم کنار دریا و چند دقیقه‌ای منتظر موندیم. نبود ماشین مشکلات زیادی داشته ولی یک خوبیش این هست که کمتر می تونیم جایی بریم و وقت بیشتری داریم که کنار دریا باشیم(البته موافق یکجا نشینی نیستم ولی دریا قطعا متفاوت هست). تقریباً یک روز کامل رو کنار دریا بودیم. نمی دونم شاید هم بدی باشه که کمتر می تونیم بگردیم. وقتی رسیدیم هنوز مامان باباها که با ماشین بودند نرسیده بودند. اولش فکر کردم که پارکینگ اول نرفتن و برای همین تا پارکینگ بعدی پیاده رفتیم. دریا کمی مواج بود، برای همین صداش همیشه می‌شنیدم و هروقت که می‌خواستم خودش هم بود:). بعد از پارکیگ اول به پارکینگ دوم و بعدش پارکینگ سوم که در هیچ کدامشان اثری از آن‌ها نبود. حدود یک ربعی کنار دریا ایستادیم. بعد کم کم مشکوک شد که نه جدا خبری ازشون نیست. سعی کردم زنگ بزنم که شارژ نداشتم. با کارت سپهر شارژ خریدم. ولی هرچقدر زنگ می‌زدم کسی برنمی داشت. می‌گفت در دسترس نیست، با سابقه ای که داشتند ممکن بود، بازار رفته باشند. کم کم هوا سردتر شد و نیازم به کاپشن هم بیشتر می شد. اینجا بود که یک دعوا/کدورت/نارحتی شروع شد. خیلی نمی خوام از ریز جزعیاتش بنویسم،‌ به این دلیل که الان از هر سمتی بهش نگاه می‌کنم به نظرم خیلی احمقانه میاد ولی یه سری نکته هست که اگه اینجا بنویسم می تونه بعداً مفید باشه.

اتفاق های ناراحت‌کننده برای ما زیاد اتفاق می افتد و با توجه ویژگی هاشون ما عکس‌العمل‌های مختلفی رو نشون می دیم. به بعضی هاشون عکس العمل نشون می دهیم و بعضی رو می‌بخشیم یا نادیده می گیرمشون. اما بعضی اتفاق‌ها هستند که انقدر کوچک هستند که فکر می‌کنیم اتفاقی نیفتاده و زود فراموش می کنیمشون، مثل به قرار دیر رسیدن(شبیه اتفاقی که امروز افتاد). خوب مشکل کجاست؟ مشکل اینجاست که ما خیلی از این اتفاق های کوچیک رو فراموش نمی‌کنم و یک جایی تویه گوشه‌ای از ذهنمون بدون اینکه بدونیم و خیلی وقت‌ها بدون اینکه اطلاعاتی زیادی ازش ذخیره کنیم، نگهشون می داریم. شبیه گوگل که بعد ۱.۵ سال دیگه کسی که سرچ کرده نگه نمی داره، فقط اطلاعات اون سرچ رو نگه می داره. حالا ما این‌ها رو جمع می‌کنیم و بعد بووومب! یک بار که یک اتفاق کوچیک می افته همه رنج های قبلی میاد و دیگه عکس‌العمل ما متناسب با اون اتفاق کوچک نیست. جواب چیه ؟ نمی دونم :/. از هر طرف هم به ماجرا نگاه کنی می‌بینی مشکل چندانی وجود نداره. کسی که کار بد را انجام داده، هیچ ایده نداره. شاید این کار از نظر ما بده و به چشم فرد دیگری نمیاد. از طرفی عادلانه نیست به خاطر یک ربع دیر رسیدن، ما یکی رو به اندازه کسی که ۲ ساعت دیر رسیده تنبیه کنیم :/. راه حلی که به ذهنم می رسه این هست که نزاریم همه این‌ها باهم جمع بشه :/. برای هر چند مورد تذکر بدیم و نترسیم. نمی دونم چه اصراریه همش همو ببخشیم :/. نمی گم کاره راحتیه چون تویه اطرفمون هر بخشش همیشه خوب هست ولی یادمون می ره خیلی وقت‌ها اینکار به جای کمک، فقط باعث می شه همدیگر رو کمتر درک کنیم :/. و نگاه دیگر اگه دیدم که یک نفر به خاطر یک اتفاق کوچک،غیر منطقی نارحت است، ما هم از کوره در نریم و سعی کنیم اول طرف مقابل رو آروم کنیم و دوم به این فکر کنیم که چه اتفاق های دیگه ای ممکنه افتاده باشه. البته جواب ها خیلی آرمانی هست و بیشتر وقت‌ها به انرژی که باید بزاری نمی ارزه و راه‌حل‌های معمول بهینه‌تر هست :|.

تقریباً از ۱۱ تا ۴-۵ عصر کنار ساحل و دریا بودیم. حین سوتفاهم های امروز من هروقت فرصت می‌کردم به دریا نگاه می‌کردم و هر دفعه تعجب می‌کردم چطور وقتی به دریا نگاه می‌کنم می تونم ذهنم رو خلی نگه دارم. بیشتر وقت‌ها وقتی حواسم نیست و بعد از مدتی به خودم میام می‌بینم چند دقیقه همش داشتم به چرت و پرت فکر می‌کردم یا رؤیای احمقانه‌ای را پروبال می‌دادم، ولی وقتی به دریا نگاه می‌کردم و بهش گوش می‌کردم ذهنم خالی بود و سرم در آرامش بی حد و مرزی قرار می‌گرفت. اتفاقی که اگه بخواهم در شرایط معمول روزمره بهش برسم باید کلی سعی کنم، ولی اینجا به راحتی نگاه کردن بود. امروز فرصت این رو داشتم که دقایق زیادی را به دریا نگاه کنم. شاید تعریف یک روز بی نقض این باشه که بتونی با بی خیالی تمام از طلوع تا غروب بشینی رویه ماسه ها و دریا رو نگاه کنی، بشنوی و حسش کنی( حالا یکمم(!) زیاده روی کردم).البته هم اش هم خوبی نبود، طبیعتاً آدم‌هایی هم بودند که فکر می کردن اگه با ماشنیشون تویه ساحلی که مردم راه می رن سریع دور بزنن جالب به نظر می رسن و یا اون هایی که فکر می کنن اگه با ماشین شون تویه دریا نرن مردم به ماشینشون شک می کنن. و در آخر اون بی‌خردانی که راه می روند و پوست تخمه می ریزند :/. اگه بخوام بگم کم نیست ولی خوب خوشبختانه چون به نسبت خلوت بود کم بودند. ولی آدم‌های زیادهم هم برای پیاده روی اومده بود و خوب خیلی‌های دیگه مثل ما، عکس می‌گرفتند و کنار دریا نشسته بودند. ناهار خوردیم و بعدش یک فوتبال زدیم. فوتبال بازی کردن تویه ساحل خیلی انرژی می گیره اما خوبی اش این هست که دیگر نارحت زمین خوردنت نیستی:/. ۱۰-۸ باختیم ولی هیچی از ارزش هامون کم نشد، تازه یک- ۲ هم می‌کردیم :). خانواده سوار موتور ۴چرخ هم شدند ولی من حوصلش رو نداشتم ترجیح می‌دادم بایستم و دریا رو نگاه کنم. ناهار هم خوب بود، خلاصه امروز اگه سو تفاهم احمقانه پیش نمی اومد روز عالی می شد. تا غروب کنار ساحل بودیم و بعدش برگشتیم. وقتی بر می‌گشتیم هنوز دلم می‌خواست نیم ساعت بیشتر می موندم و غروب رو می‌دیدم ولی حیف که هم هوا سرد شده بود و هم ماشین به اندازه کافی نبود :/.

اومدیم خونه و یک ساعتی استراحت کردیم. شب قرار بود، جایی که حلیم می پختند برویم. پارکینگ چهارم بود. بخاطر شب مجبور شدیم تقریا ۲ بار بریم و بیایم. نبود ماشین این موقع‌ها خیلی حس می شه. خلاصه تا الانش خیلی زحمت دادیم:/. اونجا که رسیدم حدود ۱۰ تا دیگ حلیم بود که داشتند هم می خوردند. داخل رفتیم، مامان ها نشستند و بقیه هم اول کم کم هم زندند و آخرش یک دیگ ماله ما شده بود:). من خیلی هم نزدم و بیشتر وقت رو بیرون واستاده بودم، صدا خیلی بلند بود، گرم و مهمتر از قبلی ها خیلی شلوغ بود. خوبی زیادش برای من این بود که چایی داشتند و ۴ تا چایی خوردم. جدا باید ی فکری به حال نبود لیوان بکنم :/. آخرش هم با ۵ سطل حلیم برگشیم و شام کلی حلیم خوردیم:)). این حلیم آخر شب بیشتر از صبح چسبید، تا حالا انقدر بی دقدقه حلیم نخورده بودم.

الان هم مثل دیشب کنار شومینه نشستم. فرقش این هست که هم حمام رفتم و هم با صدای خوبی آهنگ گوش می دم. با یک آلبوم از رابین اسپیلبرگ شروع کردم و الان ملیون سال پیش ادل رسیده. امشب گفتم که من جای شومینه می خوابم و الان خیلی احساس عذاب وجدان دارم که اون ۲ نفر دیگه اونور خوابیدند. می‌شد یکم دوستانه تر بخوابیم ولی همه جای شومینه باشیم. به عنوان حرف آخر اینکه اگه بخوام امروز رو تویه یک کلمه بگم می شود دریا (چقدر دریا گفتم).

پ.ن۱: اخرش هم صبح از خواب بلند نشدم!

پ.ن۲: روز اول

شمال پاییزی ۹۴ – روز یکم

بر آن شد که این آخر هفته رو شمال باشیم.هر ساله شرکت بابا، شمال یک ویلا می‌گیرند و به کارمند ها می دهند. پارسال تاسوعا و عاشورا و امسال آخر هفته ای که وفات پیامبر و امام رضا هست، اومدیم. تا الان امسال ۲ تفاوت عمده با پارسال داره. تفاوت اول نبود ماشین هست. امسال به دلایلی ماشین رو فرختیم. من که نفروختم می گم فروختیم :/. به هر حال! من فکر نمی‌کردم تا وقتی که ماشین نداشته باشیم، بتونیم مسافرت بریم ولی خوب رفتیم.(طبیعتا اگه اراده مامان نبود نمی رفتیم.). تقریباً از یک هفته قبل بلیت اتوبوس به بابلسر رو گرفیتم ولی در اصل هیچ تفاوتی با اینکه قبل رفتن بلیت بیگریم نداشت. عصر سه شنبه حدود ساعت ۴ با تاکسی تلفنی به سمت ترمینال مشهد می رفتیم. از صبح برف زیادی اومده بود و جز چند بار کوتاهی که قطع شد، تا شب ادامه داشت. وقتی به ترمینال رسیدیم یک ربع به ۵ بود. همین‌طور که پیش‌بینی می‌شد، اتوبوس تأخیر زیادی داشت. وقتی به ساختمان ترمینال رسیدیم نیم ساعت منتظر شدیم تا سوار اتوبوس بشیم. نکته جالب، آدم‌هایی بودند که دنبال مسافر می گشتند. هرکی داخل می‌شد دنبالش راه می‌افتادند: شمال؟ شمال؟ زاهدان یکی! خانوم بلیت می خواین؟؟. فکر کنم چند شرکت اتوبوس شمالشون رو یکی کردند تا به زحمت ۵-۶ صندلی از اتوبوس پر شد. اول فکر می‌کردم که چ باحال، تا بابِلسر اتوبوس خالیه و می تونیم راحت بخوابیم. ولی در‌واقع این دلیلی شد تا اتوبوس هر جا که خونه و مغازه و یا چراغی روشن بود، تا یک ساعت برای مسافر به ایستد. خلاصه انقدر واستاد که زیر چرخاش علف سبز شد. اتوبوس تا جای خوبی پر شد ولی وقتی آخرای شب رفتم آخر اتوبوس چک کنم، هنوز یک ۲صندلی خالی بود که باعث شادی احوال شد. سعی کردم تا آخر شب نخوابم تا خستگیم از سرم نپره تا موقع مناسبی ازش استفاده کنم. اوایلش ۴ تا فیلم گذاشت که هرچی رو به آخر می‌رفت بهتر می شد. فیلم اول افتضاح محض، فیلم دوم گینس، فیلم سوم نسبتاً افتضاح محض بود و فیلم چهارم هم لوس بود:/. قبلنا که فیلم هندی می گذاشتند حداقل یه شادی داشتیم و می‌شد فیلم رو مسخره کنیم، این فلیم ها را مسخره هم نمی شد بکنی. با وجود اینکه چراغ ها روشن بود ولی صدای فیلم‌ها نمی ذاشت کتاب بخونم که در اون صورت شب لذت‌بخش تری رو می داشتم. وقتی فیلم‌ها تموم شد یه کتاب از ون گات رو شروع کردم. اوایلش جالب نبود و تا جایی که خوندم تفاوت چندانی نکرد. حدود ۱۱ شب بود که چراغ ها رو خاموش کرد. مشکل این حالت در این هست که اتوبوس کامل هم خاموش نمی شه. نه انقدر روشن هست که بشه کتاب خوند و نه انقدر تاریک هست که بشود بیرون رو دید. خلاصه به هر بدبختی بود خوابم برد. خوابم که نه چرت های نیم ساعته. مشکل دوم اتوبوس این بود که چون چند تا اتوبوس با هم یکی شده بود ما رو بابِل پیاده کرد و تا بابلسر نرفت :|. الاغ نفهم:/. تا بابلسر تاکسی گرفتیم. هوای صبح عالی بود. یکجورایی خورشید بعد بارون بود. انقدر خوب بود که می ارزید چند ساعتی رو بی‌هدف پیاده بری.

وقتی از تاکسی پیاده شدیم تفاوت عمده دوم این مسافرت هم معلوم شد. ویلای امسال با پارسال در همه چی فرق داشت. کوتاهش این که پارسال یک آپارتمان بود ولی امسال واقعا ویلا هست. اگه بخوام الان توصیفش بکنم برای این پست زیاد می شود پس بعداً تعریف می‌کنم ولی فقط بگم این خونه می تونه خونه رؤیایی من باشه. هر اتاقی که بخوام داره + پله های چوبی :).

پس از یکم دردسر سره تعریف بنبست دوم، ویلا رو پیدا کردیم. لوازم رو گذاشتیم و تصمیم گرفتیم که به بازار بریم.اول ولیعصر اومدیم و سمت پل رودخانه رفتیم. قیافه پل ها خیلی قدیمی هست. رسیدیم به پل و سمت راست رفتیم. میدون بعدی دوباره سمت راست رفتیم و رسیدیم به میدونی که ساعت داشت. بازار از اونجا شروع شد. توی بازار گشتیم. اینجا ۲تا بازار جالب داره. یک کوچه تویه بازار هست که وقتی داخلش میری یک سری مغازه تویه هم می‌بینی که لواشک و ترشی و اینطور چیزا می فروشن. داخل تر که میری به بازار میوه ای شبیه بازار قبل می رسی.اما اینجا سرباز هست و مردم میز به میز در حال فروختن میوه و اردک هستند. جدا از سبک بازار، خرید و فروش با لهجه شمالی هم باحال بود. زنده باد رو فکر کنم جای خدا قوت و یا خسته نباشید، زیاد می گن که به نظرم خیلی بهتره. لهجه هم که ذاتاً جالبه :)). هنگام برگشت هم از کنار رودخانه برگشتیم. خوبی این گشت و گزار  برای من این بود که پیاده بودیم. شاید این برای بقیه مزیت نبود ولی برای من بود:). پیاده روی تویه شهر جدید در فصل پاییز تجربه جدید و جالبیه. جدا کم پیش میاد جز وقت‌های معمول برای مسافرت مثل تابستون و عید شهر های دیگه رو بیبنی. درخت‌های نارنج تراوت داشتند. خلاصه صبح جز اینکه چند کیلو سیب زمینی، پیاز و نارنگی دستمون بود، خیلی خوش گذشت. بعد ناهار، قرار بود با مامان بریم دریا رو پیدا کنیم. وقتی از خونه بیرون می اومدیم نم نم بارون بود ولی هوا خوب بود. از سمت مخالف کوچه که آمده بویدم رفتیم. اول به نظر به نا کجاآباد زده بودیم. از کنار دیوار هایی می گذشتیم که تبلیغات بانک کشاورزی بود. آخر کوچه‌ای که پیاده داشتیم تمومش می‌کردیم هیچ ساختمانی نبود و خوب احتمال اینکه دریا باشه زیاد بود. وقتی به آخرش رسیدیم و از چند پله بالا رفتیم دریا رو دیدم. دیدن دریا همیشه لذت بخشه، مخصوصاً اگه هوا جای شرجی رو اعصاب، خنک باشه. نم نم بارون هنوز ادامه داشت. دریا گل آلود(شن آلود :/) و پر موج بود. ساحلی که ما پیدا کرده بودیم، ساحل سنگی(سخره ای:/) بود و نمی‌شد تا نزدیک آب رفت. دریا هرچقدر هم نا آروم باشه ولی وقتی بهش نگاه می‌کنم و به صدای موج هاش گوش می دم برام آرامش بخشه. امروز عصر نهایت لذتی را از شرایط محیطی بردم. پیاده روی+هوای خوب+نم نم بارون+دریا. تصمیم گرفتیم که از کنار دریا راه بریم. نزدیک این ساحل پره متل بود که فکر کنم صاحاب هاشون هم نبودند. یکم جلو یک ساحل ماسه در بین دیوارهای سنگی دیدیم ولی تویه ساحل نرفتیم و تصمیم گرفتیم که اون سخره های دورتر رو بریم بیبینم کجاست. ناگفته نماند که تو این هوا و منظره خیلی هوس چایی کردم ولی لیوان همراهمون نبود. تا جایی که می‌شد نزدیک سخره ها شدیم. بعد تصمیم گرفتیم که به سمت اون قایق هایی که از دور می‌دیدم بریم. از تویه پارکی که کنار دریا(که بعداً فهمیدیم دیگه تبدیل به رودخونه شده بود) راه می رفتیم. اینجا چون خلوت بود آهنگ هم گذاشتم :).خوبی این پیاده روی برای من این بود که مامان هم بود:). خیلی راه رفتیم امروز عصر که مطمعنا اگه مامان نمیامد من نصف اینم راه نمی رفتم. وقتی تقریباً به رودخانه رسیده بودیم فهمیدیم که ای دل بی مروت، رسیدم به اول ولیعصر(ویلای ما تویه ولیعصر۱۶ هست). خلاصه انگار به جای اینکه از یک ضلع مربع بیایم، سه ضلع دیگه رو انتخواب کرده بودیم، ولی می ارزید چون یک دریا با فاصله ۵ دقیقه از خونه پیدا کرده بودیم. تصمیم گرفتیم بریم جای ساحل شنی. وقتی پرسیدیم بهمون گفتند که پل رو رد کنیم و اونور رودخانه، سمت راست بریم. بعد ۲۰ دقیقه‌ و رد کردن ۲ تا میدون به ساحل رسیدیم. یک بلدوزر داشت شن های ساحل رو صاف(؟) می کرد. اول فکر کردم نمی شه از رویه ماسه ها راه بریم ولی ماسه ها سفت تر از چیزی بودن که من فکر می‌کردم علاوه بر این لودر هم احتمالا بی تأثیر نبود. پس از کلی پیاده روی به نزدیک دریا رسیدیم. حسش عالی بود. اون موقع بارون یکم شدید تر شده بود و هوا هم صرفاً خنک نبود و رو به سردی می رفت. خیلی تا شب فاصله نداشتیم و پس از چند دقیقه دریا دیدن برگشتیم. راه برگشت به خوبی رفت نبود. اولاً خسته شده بودیم. علاوه بر زیاد راه رفتن،بارونی بودن هوا هم باعث شده بود بیشتر خسته بشیم. وقتی به اول ولیعصر رسیدیم، هوا تقریباً تاریک شده بود و علاوه بر باد سرد، بارون هم تند تر شده بود:). اول ولیعصر یک بستنی قیفی خریدم و با وجود اینکه بستنیش خیلی بد بود، چسبید:). نون هم گرفتیم. وقتی تویه ولیعصر پیاده می اومدیم بارون شدید تر هم شد. وقتی خونه رسیدیم تقریباً خیس بودم. به هرحال جز آخرش،‌ این پیاده روی با مادر خیلی خوش گذشت و به اینکه عصر به این خوبی رو تویه خونه می موندیم می ارزید.

الان که کنار شومینه نشتم، اگه حوصله داشته باشم چند صفحه کتاب تا خواب و آخر امروز فاصله دارم. رویه مبل نشتم و نور شومینه گوشه چشمم و روی دیوار های ویلا می‌افتد. خونه ساکته و همه خوابیدن. ترکیب این‌ها آرامش خوبی رو برام درست کرده. کمتر از یک ساعت بعد از رسیدن ما، خاله ملی هم رسیدند. ۲ ساعتی تویه ترافیک ساری گیر کرده بودند. شام خوردیم و با بچه‌ها بازی کردیم. الان که بیشتر خستگی رو تویه چشمام احساس می‌کنم می‌بینم که دیشب ۳-۴ ساعت بیشتر تویه اتوبوس نخوابیدم و شب قبلش هم به این هوا که بیشتر تویه اتوبوس بخوابم کم خوابیدم و خوب تقریباً خوابم و احتمالا به کتاب خوندن هم نرسم.

پ.ن۱:  روز دوم

نوشته های پراکنده ۱

۱)ناراحتم از این که قول ماهی یکبار نوشتن را زیر پا گذاشتم. حدودا ۲ ماهی هست که هیچ در وبلاگ ننوشته ام. نه اینکه تلاشی نکرده باشم. سه چهار تایی نوشته ناتموم و یکی ۲تا پاراگراف دارم ولی هیچ کدومشون نزدیک به منتشر شدن هم نیستند و فکر نکنم هیچ وقت تمومشون کنم. خواستم سفرنامه ۲ روزی که به رادکان رفتیم رو بنویسم ولی نشد. جمله هایی که به ذهنم می رسید یا مسخره بودند یا بی نتیجه. نمی دونم سخت‌گیر تر شدم یا گشاد‌تر.

۲)این روز ها احساس می کنم آرامش بیشتری دارم. بگی نگی حواسم بیشتر به اطرافم هست و کمتر توی فکرهای چرت پرت غرق می شم. سعی می کنم وقتی مسیری رو پیاده روی می کنم بیشتر به اطرافم توجه کنم. نماهای ساختمان ها،‌ تعداد طبقاتشون، درخت های توی راه و یا به  مغازه ها، اینکه کی چی می فروشه، کی چی می خره. اینکه کی چی کار می کنه و یا می خواد چیکار کنه؟ اینطوری اطرافم رو بیشتر حس می کنم. هم اطرافم رو بیشتر درک می کنم هم لذت بیشتری از پیاده روی و هوا می برم.

۳) قبل تر ها وقتی شروع کردم به خوندن وبلاگ ها، پست های می دیدم که نویسنده پارگراف های متفاوتی رو با شماره جدا کرده بود و از موضوعات متفاوتی گفته بود. هنوز دوست دارم از اتفاقاتی که برام پیش میاد، ایده هایی که پیداشون می کنم و یا کتاب هایی که می خونم بنویسم ولی خیلی تنبل شدم. شاید این شیوه نوشتن کمکم کنه که بیشتر و بهتر بنویسم.

۴) ۵ دفیقه مانده تا نیم ساعت از ۲ نصف شب و یا ای ام بگزره. امروز ساعت ۲ ظهر از خواب پاشدم و الان به زحمت و با گرد کردن ۱۲ ساعت هست که بیدارم. وقتی بیدار شدم ناهار خوردم و بعد شروع کردم به دوتا زدن تا ۱۰ شب.۳ تا بازی خیلی خوب پیش اومد. بقیش با انصاف افتضاح بود. اولیش تاسکی بودم، دومی که برای خودم هم عجیبه، اس افی بود که نشستم. خیلی فراتر از حد انتظارم بود(حالا یه ویورم بود:| ). بازی سوم که تا وسطای گیم باخته بودیم ولی برگشتیم. دارک سیر بودم و تا دقیقه ۳۰ مکانز نداشتم :/. یکی دوتا درگیری خیلی تخیلی گرفیتم(که البته بقیه تیم(لینا-نیکورفوبوس-جایرو-سنتار) هم بی تاثیر نبودن :)) ) آقانیم آوردم. این بازی تاثیر اولتی دارک سیر رو با جون و دل دیدم. ۲ بار چسبیده بودیم به برک های مید و ۱ مین تا باختن فاصله داشتیم. خلاصه گیمی بود که جدا کام بک شد. همو جمع می شد بری تی آی۶٫ از امروز تا الانش راضیم. احساس نمی کنم چون تمامش رو بازی کردم پس روزم رو تلف کردم. ولی از این لجم می گیره که بازی می کردم تا یادم بره. خیلی کم حوصله شدم. چند روز قبل به جز رفتن تعاتر هیچ کاری نکردم. مشکلش بر می گرده که می دونم کار دارم ولی نمی دونم چی کار دارم. بزرگترین مشکل هم بر می گرده به این که بلد نیستم برای خودم برنامه ریزی کنم. همیشه وقتی می خوام برنامه ریزی کنم درگیره چطوری بودنش می شم.

۶) گاهی اوقات شرایطی پیش میاد که یک تصویر کلی از زندگی چند سال اخیریت رو می بینی. می فهمی انقدر زندگی تکراری داشتی که می شه حتی تویه عکس تمامش رو ذخیره کرد. احساس می کنی که باید تغییر کنی، دلت نگرانه. نگرانه که هفته بعد هم دوباره زندگی رو بشه تویه عکس ذخیره کرد، نگرانه که سال بعد هم بشه همین عکس رو دوباره استفاده کرد. نگاه می کنی و می بینی زندگیت در یکسری عادات احمقانه سال هاست گیر کرده و تو تنها کاری که کردی و یا می تونستی بکنی کمک کردن به این عادت ها بوده. نسشتی رویه تخت و دلت می خواد گریه کنی. دلت می خواد تغییر کنی، دلت می خواد اطرافت رو تغییر بدی، دلت می خواد عکس زندگی امروزت با فردا و دیروز فرق داشته باشه. دلت می خواد وقتی عکس زندگیت رو کنار هم می زاری، چیزی بیشتری از یک گیف بزرگ شدن یک آدم ببینی. دلت می خواد با عکس های زندگیت بشه یک فیلم ساخت.

۷)وقتی می خوای تغییر کنی، فکرهای زیادی توی ذهنت به وجود میاد که نتیجش یک ذهن آشفته می شه. نمی دونی از کجا باید شروع کنی، از چه راهی بری و حتی ایده ای نداری که چطوری بین این همه حالت انتخواب کنی. تهش این می شه که هیچ کار نمی کنی. اما خوب این بار بیایم و با یک ایده تکرای سعی کنیم این مشکل رو حل کنیم. وقتی یک مسعله خیلی بزرگ هست و هیچ ایده ای نداری که از کجا حلش رو شروع کنی. بهترین کار اینکه بتونی مسعله بزرگتر رو به یکسری زیر مسعله کوچک تر تبدیل کنی و سعی کنی که اول اون رو حل کنی و بعد با کمک این مسعله های کوچک تر مسعله بزرگتر رو حل کنی. ایده من هم درباره تغییر مشابه همین هست. تغییر به خودی و خود خیلی بزرگ هست و نمی شه شب بخوای و صبح پاشی انتظار داشته باشی همه چی خوب شده باشه. باید شکوندش و سعی کرد مسعله های کوچک تر رو حل کرد. انقدر باید ریزش کرد تا حس کنیم می تونیم این مسعله کوچک رو حل کنیم. با توجه به کد های ما الان خیلی از تابع های بازگشتی همزمان اجرا نمی شن. پس این ایده رو هم می دونیم نمی شه همزمان ۲ چیز رو تغییر داد. در کل منظورم اینه که برای تغییر کردن باید اول یک عادت، رفتار و یا فکر رو هدف قرار بدیم و سعی کنیم اضافه، حذف و یا جایگزینش کنیم.

خون

یه ایده های مبهمی داشتم که امروز می خواستم بعد دیتابیس یه کاری بکنم ولی یادم نمیومد. وسط سیستم عامل آروین یادم انداخت که امروز می خواستم برم خون بدم. از مرکز اهدا خون یک اتوبوس یا ایستگاه سیار انتقال خون دور میدان علوم چند روزی هست که پارک کرده. بعد کلاس به سمت علوم راه افتادم. وقتی به اتوبوس سفید رنگ رسیدم، فکر کردم که ممکنه خیلی شلوغ باشه،‌ چون ۲ نفر بیرون اتوبوس واستاده بودند و با وجود آفتاب، دلیل دیگه ای جز شلوغی خیلی باورپذیر نبود. اما وقتی دم در اتوبوس رسیدم دیدم، فقط یک نفر داشت با خانوم پذیرنده صحبت می کرد و خوشحال شدم که خیلی شلوغ نیست. امروز روز آخرش بود و تا ساعت ۱۲نیم مستقر بودند پس احتمال اینکه من می تونستم خون بدم خیلی کم می شد. وقتی نوبت یه من رسید، ازم کارت ملی و یه سری اطلاعات مثل شماره ثابت و آدرس خونه ازم گرفت. وزنم هم الزامی بود و وقتی خودم رو وزن کردم جا خوردم. انتظار داشتم که عدد وزنم با ۹ شروع شه ولی خوب اولش ۱۰ بود که می طلبه یکم این ماجرا رو جدی بگیرم. بعد هم منتظر نشستم تا پیش دکتر برم.

اتوبوس رو با دیوار هایی قسمت بندی کرده اند. عقب اتوبوس چهار تخت و یک انبار بود. وسط اتوبوس خانوم پذیرنده نشسته بود و یکم اینوتر یک اتاق نسبتا خیلی کوچیک اتاق دکتر بود. جلو هم برای اهدا کننده های خانوم یک بخش جداگانه بود.

نوبتم شد و داخل قسمت دکتر شدم. روی صندلی رو به روی خانوم دکتری نشستم که یک لپتاپ کنارش باز بود. ورقی که خانوم پذیرنده بهم داده بود رو بهش دادم. ورق شامل اطلاعاتم و یک دسته برچسب بود که اولش برام سوال بود این همه برچسب به چه درد می خوره. خانوم دکتر کلی سوال رو با صدای آهسته می پرسید و منتظر جواب کوتاه من می ماند. سوال های اول از بیماری های هایی مثل سل، دیابت و .. سابقه اش تویه کودکیم و یا نزدیکانم شروع شد. تا اینجاش خوب بود، چون وقتی نه می گفتم احساس خوبی داشتم و حس می کردم به نوعی برتری من رو می رسوند، اما سوال های بعدی یکم اوضاع رو عوض کرد. وقتی به بقیه سوال ها نه می گفتم احساسم مثل قبل نبود. مثلا ازم پرسید متاهل هستم؟ که گفتم نه! دوست دختر دارم یا نه؟ آیا تا حالا با کسی رابطه جنسی داشته ام و یا حالا اگه رابطه نداشتم تا حالا از کسی لب گرفتم( با همین کلمات 🙂 ) یا نه؟ که فکر کنم جواب این رو دادم متاصفانه نه. بعد سوال ها رفت سمت اینکه تا حالا مواد مخدر مصرف کرده ام یا نه؟ حتی یک تریاک تفننی هم طبق گفت خانوم دکتر حساب می شد که جواب من باز هم نه بود. حتی تا حالا به سیگار هم یک پک نزده ام. بعد از مواد موخدر نوبت چاقوکشی، قمه زنی، دعوا و یا تا حالا یک شب تویه بازداشتگاه خوابیده ام یا نه؟ خلاصه اینکه به همه سوال ها گفتم نه. آخرش احساس کردم که دلش می خواد بگه که آخه تو تویه این ۲۰ سال زندگی لعنتیت چه غلطی می کردی. حالا اگه اون نپرسید، من که از خودم که پرسیدم. حرف های آخر هم مربوط به این بود که اگه تو سوال های قبل راستش رو نگفتم، خودم عین بچه آدم بگم چون تویه آزمایش خیلی از این ها دیده نمی شه و اینکه این خون قراره تویه سه تا بیمارستان برای بچه ها، خانوم های باردار و خیلی های دیگه استفاده بشه(شایدم حرف های اول مربوط به این ها بود). فکر کنم سوال آخر مربوط به نترسیدن من از خون می شد و بعدش بهم گفت پایین ورقه رو امضا کنم و به آخر اتوبوس برم.

وقتی  بیرون اومدم دیدم چند نفری تویه صف هستند و به سمت آخر اتوبوس رفتم. چهار تا تخت بود که فکر کنم ۲تاش پر بود. من رویه تخت آخر سمت چپ خوابیدم. اولش خانوم خون گیر بهم گفت چند باری دستم رو مشت کنم. فکر کنم برای این بود تا رگم رو پیدا کنه. نا گفته نماند که از سوزنش می ترسیدم. سعی می کردم حواسم رو پرت کنم. روی دستم یکم پدادین(تلفظ درست این چیه؟ ) مالید. یه بسته رو باز کرد و وقتی سوزنش رو رویه دستم گرفت خیلی بزرگ بود :|. اما خوب دردش واقعا با قیافش تناسبی نداشت. اول فکر کنم یکم خون برای تست گرفت و بعد حدود ۴۵۰ سی‌سی خون گرفت. حین گرفتن خون بهم گفت که هی دستت رو باز و بست کن. اول هاش خوب بود ولی بعدش کم کم دستم کرخت تر و بی حس تر شد، جوری که آخر هاش دیه حوصله نداشتم دستم رو کامل مشت کنم. هرچند اولش هم دیدم وقتی دستم رو کامل مشت می کنم درد می گیره و بی خیالش شدم :). وقتی تموم شد سوزن رو در آورد و رویه دستم یک دستمال گذاشت و بهم گفت دستم رو بالا بگیرم. یکم که گذشت، بهم گفت بشینم و آبمیوه ام رو بخورم. وقتی نشسته بودم هنوز دلم می خواست بخوابم. چون صبحشم کم خوابیده بودم و تختش می تونست تویه دانشگاه برام آرزو باشه. وقتی نشستم تویه پاهام احساس ضعف می کردم. اوایل نشستنم ازم پرسید خوبی؟ گفتم آره. وقتی آبمیوه ام رو برداشتم حوصله نداشتم بازش کنم. سرم پایین بود و به درش نگاه می کردم که دوباره ازم پرسید خوبی ؟ گفتم آره. آبمیوه رو باز کردم و یکی دو قرتی ازش خوردم. دوباره دلم می خواست بخوابم. حین این که آبمیوه رو می خوردم، پشت کاغذی که بعدها وقتی تویه راه دانشکده بودم، فهمیدم کارت اهدا خون هست، را می خوندم. همین حین دوباره ازم پرسید خوبی؟ گفتم آره!. قسمت عجیبش این بود که فقط از من می پرسید:/.وقتی رویه تخت نشسته بودم یک آقای اومد و کیسه های خون رو تویه پلاستیک قرمزی می گذاشت. دلم می خواستم بهش بگم: هووو اینارو که اینطوری می زاری خون بابات که نیست. چند دقیقه بهم گفت بخوابم و بعدش بهم گفت می تونی بری. وقتی از تخت اومدم پایین حوصله نداشتم راه برم. از خانوم خون گیر و دم در از خانونم پذیرنده تشکر کردم و از اتوبوس بیرون اومدم و از بین پارکینگ علوم( فکر کنم :-؟) به سمت دانشکده پیاده برگشتم.

پ.ن۱: هیچ ایده ای نداشتم، تیتر چی انتخواب کنم :/. خیلی یه جوریه تا بعد که شاید ایده بهتری به ذهنم رسید:|