این جمله نفرین شده: از فردا شروع می‌کنم

تیتر این مطلب بارها به زندگی من صدمه زده‌است. مثال‌ها به قدری زیاد هستند که اگر فقط بزرگ‌ترهایشان را نام ببرم، باز هم از حوصله نوشتن من خارج هست. برای همین فقط به ۲روز اخیر اشاره می‌کنم. پریروز به یزد رسیدم. زود اومدم چون استرس خوابگاه و دانشگاه را داشتم، وگرنه می‌تونستم هفته بعد هم بیایم. بعد آوردن تشک و چمدون از انبار و گرفتن اتاق، تا همین الان فقط فرندز دیدم و lol زدم. با وجود اینکه کلی کار دیگه داشتم و دارم اما هر دفعه ته ذهنم با خودم می‌گفتم که فردا هم دیر نیست. از فردا هم می‌شود شروع کرد. شاید حق با من بوده باشد اما این تفکر هم از همین ضعف استفاده می‌کند. واقعا چند روز اول، فردایشان دیر نیست اما بعد از مدتی این تفکر در ذهن ثابت‌تر و قوی‌تر می‌شود به حدی که وقتی واقعا فردا دیر باشد، هم نمی‌تونی با آن مقابله کنی. پدیده ناآشنایی نیست و به احتمال خیلی خوبی، بسیاری از آدم‌ها و الگوریتم‌های هوش مصنوعی الان باهاش درگیر هستند و قبل از اینکه متوجه بشوند، در این بازی شکست می‌خورند و جواب بهینه که هیچ، اصالا راه حلی پیدا نمی‌کنند.

در این مورد نوشته زیاد هست و اگر روراست باشم، حس می‌کنم نوشتن در این مورد هم می‌تواند تبدیل به راه فراری باشد برای شروع کردن کارها از فردا. همان شوخی‌های که همه می‌دانیم و درک می‌کنیم. از شنبه، از اول هفته، اول ماه و سال جدید. بهونه‌های زیاد و تکراری که می‌آوریم. حس می‌کنم ایده پشت همه این حرف‌ها همان هست که گفتم:

فردا دیر نیست. از فردا شروع کن

اگر بخواهم با این جمله مبارزه کنم، از الان باخته‌ام.چرا؟ چون درست است. اما شاید مدل ذهنی‌ای که از این جمله حمایت می‌کند اشتباه باشد. مدل ذهنی که در آن شروع کردن ارزش بیشتری تا ادامه دادن دارد. در این مدل ذهنی، شروع کردن مهم‌تر از ادامه دادن هست و کارهای مهم را باید برای فردا گذاشت که انرژی بیشتری داریم. شاید برای همین هست که جمع تعداد کارهایی که من و همه کسانی که این نوشته را می‌خوانند از تعداد کارهایی که یکی از ما شروع کرده‌است کمتر باشد. شاید اگر درک کنیم ارزش کارها به ادامه دادن و به پایان رساندشان هست، تا این حد تحت تاثیر آسیب این جمله نباشیم.

مدتی هست که ملاک ساده‌ای برای سنجیدن خوب یا بد بودن تصمیم‌هایم پیدا کرده‌ام. اگر تصمیمی بگیرم و نتوانم در حد چند قدم کوچک و ساده، آن را امروز شروع کنم، این تصمیم اگر فراموش نشود، بهترین سرنوشتش، شکست خوردن هست.

چند نوشته پراکنده از مسافرت ۱۳۹۶

با وجود اینکه مسافرت امسال هم بیشتر خوش گذشت و هم گوشی داشتم، اما کمتر نوشتم. جز چند نوشته کوتاه، بقیه نوشته‌هایم مربوط به فایل “what i have done in 1395” گذشت. شاید بعدا از این هم نوشتم، اما هدف از این پست، جمع و جور کردن نوشته‌های مسافرت‌ هست.

تخت اورامان

بعد قایق سوار در دریاچه زریبار تصمیم گرفتیم که تا شب به نوسوده برسیم. قبل از خارج شدن از مریوان یک دور دریاچه را با ماشین دور زدیم. جالب ترین قسمت این گشت، لک لک هایی بودند که در روستا های اطراف دریاچه دیدم. تویه روستا برای گرفتن بستنی محلی ایستادیم. روبه رو مغازه لونه لک لک بود. ۲ تا لک لک ساکن اونجا بودن که هر از گاهی یکی شان می‌پرید و در بیخیالی کامل اطراف لونه اش پرواز می کرد. بعد از ناهار به سمت نوسوده حرکت کردیم. بعد کمی راه سربالایی شروع شد و نوید گردنه هایی بعدی را می داد. اوایل اطراف جاده و کوه پایه ها سرسبز بودند، ولی هر چا ما بیشتر بالا می رفتیم برف جای سرسبزی را می گرفت تا جایی که جاده فقط به کمک برف روب‌هایی که برف را تیغ انداخته بود قابل رفت و أمد بود. گاهی ارتفاع برف به قدری بالا می رفت که نمی شد پایین رو دید. تقریبا یک کوه را تا قله بالا رفتیم. وقتی به سمت پایین اومدیم از دور آدم هایی رو می دیدم که از وسط کوه به سمت جاده می آمدند. اول فکر کردم مسافرها هستند ولی وقتی دیدم وانت و نیسان خیلی زیادی کنار جاده و با توجه به عرض خیلی کم آن پارک کرده اند، حدس کوله برها منطقی‌تر یود. وقتی به ماشین ها رسیدیم، شلوغی جمعیت بیش از انتظارم بود. اکثر کوله بر ها با هر لباسی که تونسته بودند خودشون رو پوشونده بودند. بیشتر که به بالا می رسیدند داشتند کلوچه و نوشابه می خورند. کیف بیشترشان کیسه برنجی بود که با طناب به پشتشان بسته بودند. هرکی بارش را تحویل می داد، همانجا گوشه ای می‌نشست و استراحت می کرد. امسال در مورد کوله بر ها زیاد شنیدم ولی دیدن این وضعیت قطعا با خوندن اون نوشته ها تفاوت داشت. وقتی از منطقه کوله‌برها گذشتیم، نقشه را خواستم چک کنم که ببینم تا مرز چقدر زاه هست. وقتی نفشه را چک کردم دیدم که مسیر را اشتباه آمده‌ایم و به جای نوسوده، به سمت کماله می رفتیم. وقتی گفتم کسی یادش نمی‌أمد که دوراهی در مسیر دیده باشد. وقتی در یکی از روستاهای وسط راه واستادیم، فهمیدیم که اون جاده تابستانی هست و ما راهی جز دور زدن یک مسیر بیشتر را نداریم. تصمیم گرفتیم که شب را در یکی از همین روستا ها بمانیم. با کمی پرسش و جست و جو خانه معلم بخش اورامان را پیدا کردیم. برای پیدا کردن خانه معلم یک بار تا بالای شهر و یک بار تا پایین شهر امدیم تا پیداش کردیم. الان جایی که من نشستم کمتر از نیم ساعت تا رودخانه فاصله دارد. امروز تا الان بهترین ماجراجویی این سفر بوده هست.
الان هوا سرد تر شده و من انگشتام کم‌کم داره کرخت می‌شه.

نزدیک سحر – مریوان

بین موقعیت‌هایی که عکس العمل های خوبی به ذهنم نمی‌رسه از همه بدتر اون‌هایی هستتد که دقیقا قبلا در سمت دیگر ماجرا بوده‌ام و الان به خاطر چند دلیل لعنتی بیدارم. وقتی از خواب بلند می شم تا مدتی نمی تونم بخوابم، برای همین کمترین میزان بخشش و همدلیم به این زمان‌ها اختصاص پیدا می‌کنه. حالا برام عجیبه که با توجه به این نکته ولی بازم نمی تونم این نکته را نادیده بگیرم که من در دو سمت یک اتفاق تصمیم های متفاوتی گرفتم.
برم بخوابم.

همدان – بوعلی سینا – آدم های نادرست

در مقدمه کتاب اول هاروکی موریکامی، خودش توضیح می دهد که چرا می نویسد. تلاشی که موریکامی برای نویسنده شدن کرده، برای من کتاب هاش را شیرین‌تر می کند. ساعت از ١٢ رد شده و نسیم خوبی می آید. از عصر دلم می خواهد، بنویسم. حین کشمکش های ذهنم، به این هم فکر کردم که چرا من می نویسم. جواب خوبی ندارم، اما خیلی وقت ها بعد از نوشتن احساس می کنم از بغض یا سنگینی افکار در ذهنم کم می شود. شاید اگر دوست نزدیکی داشتم که می توانستم راحت باهاش حرف بزنم، کمتر نیاز به نوشتن را حس می کردم. ولی مطمعنم که هیچ وقت بی‌نیاز نمی‌شوم و نخواهم شد.
دوست دارم اتفاقات امروز را بنویسم، اما ذهنم به حدی شلوغ و بی‌نظم هست که نمی‌توانم یک مورد را حتی به صورت نصفه و نیمه بنویسم. از آدم های اشتباهی که در زندگیم هستند و گاهی اوقات هیچ کنترلی بر اون ها ندارم. یا از رفتارهای نابجا خودم بگم. امروز بعد ضیافت افتضاح ناهار یکم زودتر از رستوران بیرون اومدم. تصمیم گرفتم یکم راه برم تا آروم بشم. اتفاقی خیابان سنگفرشی را رو به رو مقبره بوعلی‌سینا پیدا کردم. اگر وقت داشتم پیاده روی دلچسبی می شد، اما زود باید برمی گشتم. تصمیم گرفتم از وقتم بیشترین لذت را ببرم. حین قدم زدن فکر می‌کردم که چی باعث می شه من از این پیاده‌روی لذت کامل را نبرم. مثال های زیادی به ذهنم رسید، مثل چرت پردازی های بی‌استفاده‌ای که در همین پیاده‌روی چند دقیقه ای هم چند بار در دامشان افتادم. اما دلیل مهم‌تری که پیدا کردم آدم های نادرست بود. رابطه هایی که بیشتر انتخاب نشده اند(پدر-فرزند) و انرژی بیش از حد توان می‌خواهند با بازده به شدت ناچیز. اگر بخواهم تویه زندگی فردی رشد کنم و آرامش داشته باشم، نادیده نگرفتن همه آدم های اطرافم، هیچ راهی خارج شکست ندارد. هرچند هم که می خواهد این حقیقت تلخ باشد.

ننوشتن

ظهر به این فکر می‌کردم که چرا مدت‌هاست که ننوشتم. در واقع چرا مدت‌هاست که هیچ نوشته‌ای در این وبلاگ ننوشتم. وگر نه که این مدت به بهانه‌های مختلف بارها نوشتم. به جز گه گاهی توییت کردن و نوشتن نظر در بعضی سایت‌ها، هیچ کدام از نوشته‌هایم را منتشر نکردم. چرا؟ چون واقعا ارزش منتشر شدن نداشتند. اما امروز دوباره به فکرش افتادم. وقتی کتابم رو تموم کردم، خواستم مثل همیشه برم و چند خطی درباره‌اش بنویسم تا بعدها وقتی اسم کتاب را می‌بینم، داستانش یادم بیاید. اما هیچی به ذهنم نرسید. فقط اسم کتاب را نوشتم. یاد شوق قبل‌ترها افتادم. حتی بعضی از نوشته‌های این وبلاگ در مورد کتاب‌هایی هست که شاید اگر الان می‌خوندم‌، درباره‌شان نمی‌نوشتم. شاید هرچی از اولین‌هایش که بگذرد، هیجانش را از دست می‌دهد. ترس دیگرم این هست که چند مورد پیش‌نویس که دارم پر از جمله‌های کلیشه‌ای تکراری، درست مثل جمله قبل هست. یا ترکیبی از غر‌های یکسان هست، که هر دفعه با توجه به اوضاع و احوالم با ترتیب متفاوتی نوشتم‌شان. به خودم قول داده بودم که هر ماه حداقل یک بار بنویسم. موضوع‌اش مهم نبود، فقط مهم این بود که بنویسم. اما بیشتر از یک‌سال هست که این قول را نادیده گرفتم. دلیل زیاد داشتم. چندتایی را گفتم. چندتای دیگر هم هست. دلیل‌هایی که بعضی‌هایشان مرز باریکی با بهونه دارند. نمی‌دانم.

اما یک پارامتر را این مدت سعی می‌کردم نادیده بگیرم، اما تاثیرش‌ بود. فقط من نمی‌دیدمش. وقتی در وبلاگ نمی‌نویسم، نوشته‌ام ارزش‌اش کم می‌شود. در پس ذهنم دیگر مسئولیت نوشته را قبول نمی‌کنم. حتی نکات ساده‌ای مثل غلط املایی یا خوندن دوباره نوشته. برای همین مدت‌هاست دلم برای در وبلاگ نوشتن تنگ شده. امروز برای اینکه آمار نخونم، به فکرهای متفاوتی پرداختم. تنوع‌شان به حدی بود که الان می‌شود از بعضی‌هایشان یکی ۲تا توییت خوب هم در آورد. به وبلاگ هم فکر کردم. چند باری که خواستم بنویسم ولی به نظرم موضوع‌اش احمقانه اومد. موضوع‌هایی که قبلا جالب بودند، الان حوصله نوشتن‌شان را نداشتم. تصمیم دارم این نوشته را هرچقدر هم که به بی‌راهه رفت، باز هم پست‌اش کنم. هرچند بی‌راهه وقتی معنی پیدا می‌کند که هدفی دنبال کنی. وقتی ندونی کجا داری می‌ری، راه‌ها باهم فرقی ندارند. کلیشه، کلیشه، کلیشه.

بعد این همه بافتن کلمات، فکر کنم برگشتم که دوباره بنویسم. حالا از هرچه شد :/

gl hf

شمال پاییزی ۹۴ – روز چهارم و آخر

اتفاقات روز چهارم خیلی متفاوت از روز اول نبود، ولی ارزش آن ها یکسان بود. صبح قرار شد که ما پیاده سمت بازار اصلی شهر بریم. من و سپهر و پسرخاله به سمت بازار رفتیم. تلاش کردیم از کوچه ها مسیر جدیدی پیدا کنیم. این پسرخاله عجیب پایه راه رفتم هست و من حدس می زنم انرژی اش پایان ناپذیر است. خلاصه از اولین فرعی به جهتی که احتمالا درست بود پیچیدیم. یک ۲۰ دقیقه، نیم ساعتی تویه کوچه ها بودیم و به چپ و راست می پیچیدیم. وقتی رسیدیم به بازار هنوز بقیه نرسیده بودند و یکم تویه بازار چرخیدیم. یک مسجد برای دست شویی هم پیدا کردیم. وقتی بقیه رسیدند، سمت بازار میوه رفتیم. پرتقال، ماهی، یک میوه بزرگتر از گرینفرود، نارنگی، کلوچه، لوبیا سبز(فک کنم) و تخم غاز نتیجه این گردش بود. بعد ما(گروه صبح) به سمت دریا رفتیم و بقیه هم با ماشین آمدند. تفاوت دریا دیروز، آروم تر بودنش نسبت به روز اول بود. هوا کمی رو به خنکی بود. چون دریا آرام بود،قایق ها برای گشتن بودند. ۲ قایق گرفتیم. یکم که از ساحل دور شدیم، باهامون صحبت کردند که ۲۰ تومن اضافه تر بگیرند، تا دوری هم تویه شهر بزنند و ما هم قبول کردیم.بعد از قایق سواری کنار دریا زیرانداز انداختیم تا ناهار بخورم. برخلاف دریای آرام که لذت فراوان داشت، بعضی تفریحات علاقه ای به سکوت نداشتند. موتورچهارچرخ قابل قبول هست اما تفریح عجیب تر دیگری زیاد مشاهده می شود. برای این این تفریح یک ماشین نیاز داری، صداش آهنگش رو تا ته زیاد می کنی در حالی که اصلا برات مهم نیست تویه این حجم صدا فقط خش خش می شنوی سپس کنار ساحل با سرعت ۵ کیلومتربرساعت راه می روی و قلیون می کشی. خوشبختانه بعدظهر دیگه از این دوستان خبری نبود. تا نزدیک غروب کنار دریا بودیم، ناهار خوردیم و چند گلی فوتبال زدیم. من خیلی بازی نکردم چون از صبح خسته بودم و ترجیح می دادم دریا رو نگاه کنم. من دریای خروشان رو بیشتر دوست دارم، دریا آروم نمی تونه به ذهنم غلبه کنه ولی وقتی به دریا مواج نگاه می کنم و می شنومش ذهنم خالی و پر از آرامش می شود. دلم می خواست تا بعد غروب هم کنار دریا باشیم ولی شرایطش نبود.

از دیشب تا الان خیلی سریع گذشت. تقریبا یک شب مشابه شب پیش داشتیم ولی آروم و بجای جیگر آش داشتیم که خوشمزه شده بود. صبح خاله با سپهر ساعت ۶ را افتادند تا شب مشهد باشند و بچه ها به مدرسه برسند. ما فقط وقت کردیم نیم ساعتی با مامان جای ساحل سنگی نزدیک ویلا بریم و ساعات آخر این آخر هفته عالی رو تموم کنیم و بعدش ناهار آخر رو خوردیم و به سمت ترمینال راه افتادیم. برای ۲ بلیط داشتیم و بعد که رسیدیم اتوبوس نیامده بود و آژانس حتی به خودش زحمت نداده بود که زنگ بزنه و گفت که احتملا یادش رفته. اگه جای بابام بودم از کوره در می رفتم:|.حدوده ۷ هست، سوار اتوبوس هستم و تازه از گرگان خارج شدیم. جز شرح تفصیل ویلا تقریبا همه چی رو نوشتم و پرونده این مسافرت هم اینجا بسته می شه. برای ویلا هم وقتی عکس ها رو اضافه می کنم توضیح می دهم. حدود ۶ صبح به مشهد می رسیم و باید ۸ دانشگاه باشم. کلی کار دارم که این چند روز تقریبا حتی بهشون فکر نکردم.

در باز هم در پله مبل

پ.ن۱ : دیگه حوصله نکردم از ویلا بنوسیم.

پ.ن۲: مسافرت خوبی بود

پ.ن۳: روز یکم

شمال پاییزی ۹۴ – روز یکم

بر آن شد که این آخر هفته رو شمال باشیم.هر ساله شرکت بابا، شمال یک ویلا می‌گیرند و به کارمند ها می دهند. پارسال تاسوعا و عاشورا و امسال آخر هفته ای که وفات پیامبر و امام رضا هست، اومدیم. تا الان امسال ۲ تفاوت عمده با پارسال داره. تفاوت اول نبود ماشین هست. امسال به دلایلی ماشین رو فرختیم. من که نفروختم می گم فروختیم :/. به هر حال! من فکر نمی‌کردم تا وقتی که ماشین نداشته باشیم، بتونیم مسافرت بریم ولی خوب رفتیم.(طبیعتا اگه اراده مامان نبود نمی رفتیم.). تقریباً از یک هفته قبل بلیت اتوبوس به بابلسر رو گرفیتم ولی در اصل هیچ تفاوتی با اینکه قبل رفتن بلیت بیگریم نداشت. عصر سه شنبه حدود ساعت ۴ با تاکسی تلفنی به سمت ترمینال مشهد می رفتیم. از صبح برف زیادی اومده بود و جز چند بار کوتاهی که قطع شد، تا شب ادامه داشت. وقتی به ترمینال رسیدیم یک ربع به ۵ بود. همین‌طور که پیش‌بینی می‌شد، اتوبوس تأخیر زیادی داشت. وقتی به ساختمان ترمینال رسیدیم نیم ساعت منتظر شدیم تا سوار اتوبوس بشیم. نکته جالب، آدم‌هایی بودند که دنبال مسافر می گشتند. هرکی داخل می‌شد دنبالش راه می‌افتادند: شمال؟ شمال؟ زاهدان یکی! خانوم بلیت می خواین؟؟. فکر کنم چند شرکت اتوبوس شمالشون رو یکی کردند تا به زحمت ۵-۶ صندلی از اتوبوس پر شد. اول فکر می‌کردم که چ باحال، تا بابِلسر اتوبوس خالیه و می تونیم راحت بخوابیم. ولی در‌واقع این دلیلی شد تا اتوبوس هر جا که خونه و مغازه و یا چراغی روشن بود، تا یک ساعت برای مسافر به ایستد. خلاصه انقدر واستاد که زیر چرخاش علف سبز شد. اتوبوس تا جای خوبی پر شد ولی وقتی آخرای شب رفتم آخر اتوبوس چک کنم، هنوز یک ۲صندلی خالی بود که باعث شادی احوال شد. سعی کردم تا آخر شب نخوابم تا خستگیم از سرم نپره تا موقع مناسبی ازش استفاده کنم. اوایلش ۴ تا فیلم گذاشت که هرچی رو به آخر می‌رفت بهتر می شد. فیلم اول افتضاح محض، فیلم دوم گینس، فیلم سوم نسبتاً افتضاح محض بود و فیلم چهارم هم لوس بود:/. قبلنا که فیلم هندی می گذاشتند حداقل یه شادی داشتیم و می‌شد فیلم رو مسخره کنیم، این فلیم ها را مسخره هم نمی شد بکنی. با وجود اینکه چراغ ها روشن بود ولی صدای فیلم‌ها نمی ذاشت کتاب بخونم که در اون صورت شب لذت‌بخش تری رو می داشتم. وقتی فیلم‌ها تموم شد یه کتاب از ون گات رو شروع کردم. اوایلش جالب نبود و تا جایی که خوندم تفاوت چندانی نکرد. حدود ۱۱ شب بود که چراغ ها رو خاموش کرد. مشکل این حالت در این هست که اتوبوس کامل هم خاموش نمی شه. نه انقدر روشن هست که بشه کتاب خوند و نه انقدر تاریک هست که بشود بیرون رو دید. خلاصه به هر بدبختی بود خوابم برد. خوابم که نه چرت های نیم ساعته. مشکل دوم اتوبوس این بود که چون چند تا اتوبوس با هم یکی شده بود ما رو بابِل پیاده کرد و تا بابلسر نرفت :|. الاغ نفهم:/. تا بابلسر تاکسی گرفتیم. هوای صبح عالی بود. یکجورایی خورشید بعد بارون بود. انقدر خوب بود که می ارزید چند ساعتی رو بی‌هدف پیاده بری.

وقتی از تاکسی پیاده شدیم تفاوت عمده دوم این مسافرت هم معلوم شد. ویلای امسال با پارسال در همه چی فرق داشت. کوتاهش این که پارسال یک آپارتمان بود ولی امسال واقعا ویلا هست. اگه بخوام الان توصیفش بکنم برای این پست زیاد می شود پس بعداً تعریف می‌کنم ولی فقط بگم این خونه می تونه خونه رؤیایی من باشه. هر اتاقی که بخوام داره + پله های چوبی :).

پس از یکم دردسر سره تعریف بنبست دوم، ویلا رو پیدا کردیم. لوازم رو گذاشتیم و تصمیم گرفتیم که به بازار بریم.اول ولیعصر اومدیم و سمت پل رودخانه رفتیم. قیافه پل ها خیلی قدیمی هست. رسیدیم به پل و سمت راست رفتیم. میدون بعدی دوباره سمت راست رفتیم و رسیدیم به میدونی که ساعت داشت. بازار از اونجا شروع شد. توی بازار گشتیم. اینجا ۲تا بازار جالب داره. یک کوچه تویه بازار هست که وقتی داخلش میری یک سری مغازه تویه هم می‌بینی که لواشک و ترشی و اینطور چیزا می فروشن. داخل تر که میری به بازار میوه ای شبیه بازار قبل می رسی.اما اینجا سرباز هست و مردم میز به میز در حال فروختن میوه و اردک هستند. جدا از سبک بازار، خرید و فروش با لهجه شمالی هم باحال بود. زنده باد رو فکر کنم جای خدا قوت و یا خسته نباشید، زیاد می گن که به نظرم خیلی بهتره. لهجه هم که ذاتاً جالبه :)). هنگام برگشت هم از کنار رودخانه برگشتیم. خوبی این گشت و گزار  برای من این بود که پیاده بودیم. شاید این برای بقیه مزیت نبود ولی برای من بود:). پیاده روی تویه شهر جدید در فصل پاییز تجربه جدید و جالبیه. جدا کم پیش میاد جز وقت‌های معمول برای مسافرت مثل تابستون و عید شهر های دیگه رو بیبنی. درخت‌های نارنج تراوت داشتند. خلاصه صبح جز اینکه چند کیلو سیب زمینی، پیاز و نارنگی دستمون بود، خیلی خوش گذشت. بعد ناهار، قرار بود با مامان بریم دریا رو پیدا کنیم. وقتی از خونه بیرون می اومدیم نم نم بارون بود ولی هوا خوب بود. از سمت مخالف کوچه که آمده بویدم رفتیم. اول به نظر به نا کجاآباد زده بودیم. از کنار دیوار هایی می گذشتیم که تبلیغات بانک کشاورزی بود. آخر کوچه‌ای که پیاده داشتیم تمومش می‌کردیم هیچ ساختمانی نبود و خوب احتمال اینکه دریا باشه زیاد بود. وقتی به آخرش رسیدیم و از چند پله بالا رفتیم دریا رو دیدم. دیدن دریا همیشه لذت بخشه، مخصوصاً اگه هوا جای شرجی رو اعصاب، خنک باشه. نم نم بارون هنوز ادامه داشت. دریا گل آلود(شن آلود :/) و پر موج بود. ساحلی که ما پیدا کرده بودیم، ساحل سنگی(سخره ای:/) بود و نمی‌شد تا نزدیک آب رفت. دریا هرچقدر هم نا آروم باشه ولی وقتی بهش نگاه می‌کنم و به صدای موج هاش گوش می دم برام آرامش بخشه. امروز عصر نهایت لذتی را از شرایط محیطی بردم. پیاده روی+هوای خوب+نم نم بارون+دریا. تصمیم گرفتیم که از کنار دریا راه بریم. نزدیک این ساحل پره متل بود که فکر کنم صاحاب هاشون هم نبودند. یکم جلو یک ساحل ماسه در بین دیوارهای سنگی دیدیم ولی تویه ساحل نرفتیم و تصمیم گرفتیم که اون سخره های دورتر رو بریم بیبینم کجاست. ناگفته نماند که تو این هوا و منظره خیلی هوس چایی کردم ولی لیوان همراهمون نبود. تا جایی که می‌شد نزدیک سخره ها شدیم. بعد تصمیم گرفتیم که به سمت اون قایق هایی که از دور می‌دیدم بریم. از تویه پارکی که کنار دریا(که بعداً فهمیدیم دیگه تبدیل به رودخونه شده بود) راه می رفتیم. اینجا چون خلوت بود آهنگ هم گذاشتم :).خوبی این پیاده روی برای من این بود که مامان هم بود:). خیلی راه رفتیم امروز عصر که مطمعنا اگه مامان نمیامد من نصف اینم راه نمی رفتم. وقتی تقریباً به رودخانه رسیده بودیم فهمیدیم که ای دل بی مروت، رسیدم به اول ولیعصر(ویلای ما تویه ولیعصر۱۶ هست). خلاصه انگار به جای اینکه از یک ضلع مربع بیایم، سه ضلع دیگه رو انتخواب کرده بودیم، ولی می ارزید چون یک دریا با فاصله ۵ دقیقه از خونه پیدا کرده بودیم. تصمیم گرفتیم بریم جای ساحل شنی. وقتی پرسیدیم بهمون گفتند که پل رو رد کنیم و اونور رودخانه، سمت راست بریم. بعد ۲۰ دقیقه‌ و رد کردن ۲ تا میدون به ساحل رسیدیم. یک بلدوزر داشت شن های ساحل رو صاف(؟) می کرد. اول فکر کردم نمی شه از رویه ماسه ها راه بریم ولی ماسه ها سفت تر از چیزی بودن که من فکر می‌کردم علاوه بر این لودر هم احتمالا بی تأثیر نبود. پس از کلی پیاده روی به نزدیک دریا رسیدیم. حسش عالی بود. اون موقع بارون یکم شدید تر شده بود و هوا هم صرفاً خنک نبود و رو به سردی می رفت. خیلی تا شب فاصله نداشتیم و پس از چند دقیقه دریا دیدن برگشتیم. راه برگشت به خوبی رفت نبود. اولاً خسته شده بودیم. علاوه بر زیاد راه رفتن،بارونی بودن هوا هم باعث شده بود بیشتر خسته بشیم. وقتی به اول ولیعصر رسیدیم، هوا تقریباً تاریک شده بود و علاوه بر باد سرد، بارون هم تند تر شده بود:). اول ولیعصر یک بستنی قیفی خریدم و با وجود اینکه بستنیش خیلی بد بود، چسبید:). نون هم گرفتیم. وقتی تویه ولیعصر پیاده می اومدیم بارون شدید تر هم شد. وقتی خونه رسیدیم تقریباً خیس بودم. به هرحال جز آخرش،‌ این پیاده روی با مادر خیلی خوش گذشت و به اینکه عصر به این خوبی رو تویه خونه می موندیم می ارزید.

الان که کنار شومینه نشتم، اگه حوصله داشته باشم چند صفحه کتاب تا خواب و آخر امروز فاصله دارم. رویه مبل نشتم و نور شومینه گوشه چشمم و روی دیوار های ویلا می‌افتد. خونه ساکته و همه خوابیدن. ترکیب این‌ها آرامش خوبی رو برام درست کرده. کمتر از یک ساعت بعد از رسیدن ما، خاله ملی هم رسیدند. ۲ ساعتی تویه ترافیک ساری گیر کرده بودند. شام خوردیم و با بچه‌ها بازی کردیم. الان که بیشتر خستگی رو تویه چشمام احساس می‌کنم می‌بینم که دیشب ۳-۴ ساعت بیشتر تویه اتوبوس نخوابیدم و شب قبلش هم به این هوا که بیشتر تویه اتوبوس بخوابم کم خوابیدم و خوب تقریباً خوابم و احتمالا به کتاب خوندن هم نرسم.

پ.ن۱:  روز دوم

سردرگمی تا تصمیم به برنامه ریختن

مدت هاست که می خوام بیام و اینجا بنویسم. قرار گذاشتم ماهی یکبارهم شده، نوشته ای به هر بهانه ای بنویسم. این ماه بهونه بود اما من ننوشتم. چرا؟ الان یادم نمیاد، اما حتما گشادی یکی از دلایل اصلیش بوده. از جمعس که سرما خوردم اونم درست وقتی که یک اتفاق جالب افتاده و باعث شده نتونم لذت کامل رو ببرم!. سرماخوردگی اونم وقتی که هنوز زمستون شروع نشده؟ این شانسه ؟ از چی می نالم……

چه جالب گفتم: “می نالم”. من فکر می کردم که نالیدن هیچ وقتی، هیچ فایده نداره؛ اما من در پاراگراف بالا به طور کامل نالیده ام. اصلا من این نوشته رو شروع کردم که بنالم، از زندگی، از کار، از شانس، از سرماخوردگی، از اتفاق جالب، از همه چی و همه جا و همه کس …… . اما چه فایده؟ این نالیدن چه کمکی می تونه به من بکنه ؟ هیچی یا شاید بد نباشه تست کنم ؟ شاید خوب بود؟

اما من مطمعنم که هیچ فایده نداره، مطعنم چون تاحالا هم خودم نالیدم و نتیجه ای نداشته، هم آدم های زیادی رو موقع نالیدن دیدم و فایده ای براشون نداشته. پس اگه نخوام بنالم، چی کار کنم؟

سختی زندگی شاید همینجاست، انتخاب بین نالیدن و …… . نالیدن و چی؟ قدم قدم تا صعود به قله های پیشرفت؟ همت کردن برای تغییر دادن زندگی ؟ یک شبه دنیا رو گرفتن ؟ چی ؟ ….. .

اصلا چی می شه که ما می نالیم؟ به نظرم وقتی نالیدن شروع می شه که کنترل چیزی رو از دست می دیم. اون چیز می تونه زندگی، ماشین، نور، دوربین که گم شده، سی پیو کامپیوتر، کامنتی که جواب داده نمیشه، ذهنی که همیشه خیال بافه و هزاران هزار مثال دیگه. من می نالم، ما می نالیم و این کاریه که شدیدا آسونه و اتفاقن مرهم زودگذر بسیار خوبی هم هست.

حین فکر هام یاد مشکل کمبود آب می افتم که این روز ها همه جا ازش صحبت می شه. چند جا خوندم که راه حلش صرفه جویی کوتاه مدت نیست، باید از ۱۰ سال پیش براش برنامه می ریختند. شاید اگه منم برنامه ریزی کنم کمتر به کمبود های مختلف بخورم.

تا به حال تویه برنامه ریزی های مختلفی شکست خوردم:) . اما مدتیه یه ایده خوب برای برنامه ریختن دارم. الان ۳ دقیقه به دوشنبه مونده و سعی کنم به صورت امتحانی برنامه رو بریزم و تا آخر هفته اجراش کنم ؟ کی داند ؟ شاید شد؟

مخصوصا که تاحالا تو این بلاگ نگفتم که می خوام برنامه بریزم و ۲ روز بعدش بیام بگم نشد :).

امیدوارم این دفعه بهش پایبند باشم هرچند تا اینجا تفاوتی با دفعه های قبل ندیدم.

من انتخواب کردم که به جای نالیدن تکراری، اینبار برنامه بریزم.

امید داریم

🙂

 

سلام دنیا!

به وردپرس خوش آمدید.‌این نخستین نوشته‌‌ی شماست. می‌توانید ویرایش یا پاکش کنید و پس از آن وبلاگ نویسی را آغاز کنید!