من او

چند هفته پیش که در کتابخانه مرکزی دنبال کتاب می گشتم. دنبال کتاب مخصوصی نمی گشتم. در پس ذهنم اسم رضا امیر خانی و کتاب “نشت نشا” بود. ولی پیداش نکردم. برای همین دنبال بقیه کتاب هایش گشتم. چند باری این اسم را با تعاریفی رو شنیده بودم ولی هیچ وقت دنبالش نرفتم. دلیل های متفاوتی هم دارد. به هر حال با توجه به قفصه کتاب ها و خوب اسم هایی که هر روز در اطرافت از کتاب های خوب می شنوی، کمتر داخلشون نویسنده های ایرانی هست. من  کتاب زیاد نخوندم که بخواهم نظر کلی بدم در واقع فکر کنم به جز کافه پیانو فرهاد جعفری و کافه کاکایو نیما مراقبتی کتاب دیگری با نویسنده ایرانی نخوندم. اما خوب اسم رضا امیرخانی را چند بار شنیده بودم و ارزشش را داشت که بخواهم یک کتاب از ایشون بخوندم. خیلی دنبال کتاب گشتم. چند بار قفصه را اشتباه رفتم تا کتاب هاشون رو پیدا کردم. بین کتاب هاشون رو که نگاه می کردم و وقتی شماره چاپ رو می دیدم، تعجب می کردم. یکی از کتاب های به نظرم چاپ بیشتری شده بود را انتخواب کردم و اوابلش رو خوندم.

اشاره: رسم الخط این کتاب منطبق با دیدگاه مولف است.

یکم دیگه خوندم. کتاب عالی شروع شد.

من او

(کمی رو به کم ممکنه داستان لوس بشه)

من او” نوشته رضا امیر خانی بدون شک یکی از بهترین کتاب هایی هست که خوانده ام و یکی از بهترین کتاب هایی هست که خواهم خواند. علی داستان ما زندگی اش را از اوایل ۱۳۰۰ شروع می کند و تا همین اواخر ادامه اش می دهد. داستان های این کتاب روان و به زبایی تمام شروع می شوند و پایان می یابند. وقتی کتاب رو می خوانی حس می کنی که در همون دروان زندگی می کنی، مردم رو می بینی و حرف هاشون را می فهمی، تهران قدیم رو می بینی و باهاش تا پاریس هم می روی. داستانی رو می خوانی که هیچ وقت(خیلی خیلی کم) از هیجانش کم نمی شه و با وجود این که خیلی از سوال ها را برایت خیلی زود جواب می دهد ولی بازهم مهمترین سوال هاش رو برات نگه می داره. با آدم های مختلفی در این کتاب همراه می شی، می فهمی غم پدر یعنی چی، سرکوب و رفتار های احمقانه چه ناراحتی های بی دلیلی همراه داره و با جوانی عاشق می شی و گرمای عشقش رو درک می کنی و هر چه به اخر کتاب نزدیک می شه بیشتر می فهمیش. امروز می خواستم نیم ساعت کتاب بخونم ولی وقتی به چند فصل آخر رسیدم، نتوستم مقاومت کنم و با ارفاق یک نفس تا آخرش رو خوندم. خلاصه همون طور که پشت کتاب می گه:

شیوه نگارش و نوشته کتاب خاص و برای من خیلی جدید بود. احساس می کردم این کتاب مثل دنیای صوفی به نسبت بقیه کتاب هایی که خونده بودم زنده تر بود. نمی گم این ویژگی همیشه خوب هست اما ترکیبش با این سبک نوشتن عالی بود.

یکی از شخصیت های خوب کتاب درویش بود به اسم مصطفا. برای اینکه درکش کنین باید کتاب رو بخونین. من فقط یکی از حرف هاش که به نظرم از همه بهتر به دلم نشت رو برای ذهن فراموش کارم اینجا به یادگار می زارم:

درویش توی چشم های علی خیره شد. تبرزین را تکانی داد و گفت: تنها بنایی که اگر بلرزد محکم تر می شود، دل است! دل آدمی را باید مثل انار چلاندش تا شیره اش در بیاید… حکمت شیره اش هم مطبوعه؟

هیچی دیگه در وضع من همین قدر نوشتن بیشتر نبود. کتاب رو بخونین. 🙂

یا علی مددی!

دنیای سوفی

چند روز قبل از مسافرت امسال کتاب خانه دانشگاه رفتم تا کتاب خوبی برای مسافرت پیدا کنم. به خاطر قدیمی بودن کتاب ها و کم بدونشون انتخاب ها رو محدود می کند. اما می شود حداقل دل به این خوش کرد که بیشتر کتاب های مشهور رو هرچند با چاپ های قدیمی احتمالا دارد. کتاب های خیلی قدیمی به خاطر ترجمه بد و فونت غیرقابل خواندنی که دارند قطعا شامل انتخواب های اول نمی شود و برای دوری از این دست کتاب ها، کتاب های که جلد جدیدتری دارند رو نگاه می کنم. قفسه کتاب های غیر امریکایی رو که نگاه می کردم یه کتاب دیدم که اسمش دنیای سوفی بود. اون روز با آروین کتاب خونه رفته بودم، آروین گفت که این کتاب رو دست دخترخالش دیده بود که داشته می خوانده، و همین دلیل کافی شد که این کتاب رو انتخاب کنم. وقتی کتاب رو شروع کردم و ۴۰-۵۰ صفحه ای از اون خوندم، فهمیدم که انتخواب نسبتا تصادفی عالی ای انجام دادم.

دنیای سوفی داستان دختری هست که چند هفته مانده تا ۱۵ ساله شود. یک روز کاملا عادی نامه ای غیرعادی پیدا می کند و وقتی داخل آن را می خواند با سوال هایی جالب و فکربرانگیزی رو به رو می شود. و داستان طولانی و هیجان انگیز ما شروع می شود. بیشتر از داستان نمی نویسم تا لوسش نکنم چون که به نظرم لحظه لحظه داستان هیجان انگیز بود.

این کتاب برای من از بسیاری جهات عالی بود. مثلا من همیشه دوست داشتم از فلسفه و مباحث مربوط به اون مطلع بشم و درباره اش کتاب بخونم اما وقتی کتابی رو پیدا می کردم پس یکم خوندن حوصلم سر می رفت و شوقم رو از دست می دادم. در این کتاب تمام تاریخ فلسفه از سقراط و افلاطون  تا دکارت و فیلسوف های امروزی را درون داستانی زیبا و به هم پیوسته آورده است به طوری که احساس می کنید با این تاریخ پربار قدم به قدم جلو می روید. جدا از روند خوب داستان، مطالب فیلسوفانه پیچیده ای رو تصور کنید که قرار برای دختری ۱۵ ساله توضیح داده شود به طوری که برای او قابل فهم و درک باشد. توضیح های سراسر کتاب ساده و با مثال های خوب می باشد. در هر فصل و هر دوره تاریخی جدا از توضیح درباره گفته فیلسوف مطالب حاشیه ای که خود نویسنده با مهارت تمام برای درک بیشتر و یا بعضی جا ها با زرنگی برای وادار کردن خواننده به فکر بیشتر آورده شده است. نکات خوب کتاب زیاد هست اما یکیش که برای من خیلی جالب بود، بازی های هست که نویسنده با فلسفه و دیدگاه های فلسفی می کند، هست.

ترجمه کتابی به این حجم و عمقی بودن مطلب و مهم بودن استفاده کلمات به طوری که هر فیلسوف منظور خودش رو دارد و باید ترجمه متفاوتی از مفهوم کلمه بشود،  قطعا کاری سخت و پیچیده هست، اما من وقتی کتاب رو می خواندم مشکل ترجمه ای پیدا نکردم و گنگ بودن در داستان حس نکردم. آقای کامشاد به خوبی از پس ترجمه این کتاب به نظرم من بر اومده اند.

خوندن این کتاب رو شدیدا توصیه می کنم.

دنیای سوفی در ۶۰۰ صفحه

ترجه از حسن کامشاد

دنیای سوفی

روز های برمه

چند وقت پیش که نمایشگاه کتاب بود، دنبال کتاب های خاصی می گشتم. خوشبختانه برای اون دوستانی که کتاب هایی مثل “۱۰ قدم تا لاغری توسط فلان فلان شده”، “انرژی مثبت را جذب کن”، “ایران باستان، کوروش آریایی” و از این دست کتاب ها براشون جذاب هست می تونن با خیال راحت در این نمایشگاه هرآنچه رو که خواهانش هستند پیدا کنند. البته نباید از حق بگذریم که در این نمایشگاه به جز کتاب کمک درسی و کتاب هایی که گفتم چندی رمان هم پیدا می شد اما همین اندک هم مجموعه ای از رمان های تکراری بود. رمان ها خوب و مشهور بودند مثل بینوایان، غرور ، تعصب و جنگ ، کوری اما خوب مگه چند بار ما باید این کتاب ها رو بخریم(بماند که خودم فقط کوری رو دارم اما بارم مفهوم حرفم که درسته نه ؟) . خلاصه که شما اگه دنبال رمانی خیلی خیلی مشهور نیستید احتمالا اون رو پیدا نخواهید کرد مگر اینکه خوش شانس باشید. من خوش شانس بودم، تونستم کتاب هایی از “جرج اورول” رو که هنوز نخونده بودم پیدا کنم و تا دیر نشده بود اون ها رو خریدم. بین شون هرچند می خواستم اول “دختر کشیش” رو بخونم اما چون این کتاب های رو امیر پیشنهاد داده بود و خودش فقط “روز های برمه” رو می خواست، تصمیم گرفتم این رو بخونم تا بعد بدم امیر بخونه(در اصل کتاب ماله امیره:) ).

بیشتر اتفاق های کتاب در شهر کوچکی در هند به اسم کی اودتا(درست نوشتمش آیا؟) اتقاق می افته. در این شهر چند سفیدپوست زندگی می کنند که کار های مثل جنگل داری ، پلیس ، شغل های دولتی و …. اتفاق های داستان در باره یکی از همین سفید پوست هاست به اسم فلوری. فلوری که از نقاط بارز لکه مادرزادیش هست. فلوری زندگی یکدست و کسل کننده ای داره که با اومدن الیزابت تغییر می کنه. اشتباه نکنید این یک داستان عاشقانه معمولی نیست، در واقع من خوش شانس بودم اگر این داستان فقط عاشقانه معمولی بود. اتفاق های که حول این شخصیت و رفتار هاش شکل می گیره تقریبا یک داستان نه خیلی هیجان انگیز(که البته بسیار سلیقه ایست این صفت) اما جالب رو شکل می ده. در کنار داستان اصلی مفهوم های دیگه ای هم به تصویر کشیده می شه مثل اثر استعمار بریتانیا که بر هند به وجود آمده یا اعتقادات مردم برمه و شیوه زندگی فقیرانشون(چه از نظر فرهنگی و چه از نظر پولی) و تاثیریش بر اتفاقات،  یا تفکرات نژادپرستانه بعضی از اروپایی ها (همه به جز فلوری تقریبا) که در باشگاه مطرح می کنند.

تو این داستان هر شخصیت مثل دو کتاب دیگه ای که از جورج اورول خوندم نماید یک مدل رفتاری هست از دکتر وراسومی که نماد هندی هایی غرب زده که فکر می کنند استعمار بریتانیا فقط خوبی به همراه داشته یا الیس که نماد ادم های ترسو و گستاخ و تو خالی هست تا الیزابت که نماد زن هایی هست که عمق رابطه براشون هیچ معنایی نداره. وقتی این همه شخصیت های مختلف در برهه زمانی کنار هم قرار می گیره داستان جالب رو به وجود میارم که نمونه دعوا ها و اتفاق های بینشون رو می تونین هر روز در اطرافتون ببینین. یکی از تلخی های کتاب هم همین هست.

در کل این کتاب هم مثل بقیه ۲ کتاب دیگه اورول(قلعه حیوانات و ۱۹۸۴) که خوندم، پر از گل و بلبل و اتقاق های خوب نیست. اما کتاب توازن خودش رو داره و هر دو اینها(خوب و بد) رو با هم داره.  تلخی که به خاطر اتقاق های بدش نیست بیشتر به خاطر اینه که وقتی مقایسه می کنی می بینی این ها فقط داستان نیستند و توی واقعیت هم تکرار می شن، هرچند خودم وقتی کتاب رو تموم کردم چند دقیقه ای به این فکر می کردم این مردک روانی انگار خوشش میاد آزار بده :|. در کل تر توصیه اینه که کتاب رو بخونین و از دستش ندیدن.

روز های برمه

جورج اورول

ترجمه زهره روشنفکر

۳۶۷ صفحه

روزهای برمه

 

(از این جا به بعد می خوام راجع به احساس خودم در باره حس های مشترکی که با فلوری احساس می کردم بنویسم و ممکنه داستان شدیدا لوس بشه در نتیجه Spoiler Alert و از این حرفا)

یکی از دلایل که توصیه می کنم کتابای اورول رو پشت سره هم نخونین فقط این نیست که ممکنه خسته کننده بشه اینم هست که اگه ۲تا شو بخونین قطعا در انتهای دومی خودکشی می کنین. تو این کتاب فلوری(شخصیت اصلی) جوری تعریف می شه و عمل می کنه که من خیلی وقت ها با خودم می گفتم این لعنتی که منم. تویه صحبت های جمعی اگه از موضوعی بدم بیاد معمولا اعتراضی نمی کنم سعی می کنم بحث رو عوض کنم یا تو مواری بگم برام کار پیش اومده و بپیچونم. به نظرم این کار بهتر از اینه که یهو بگم “هوووووووووووو این چیه که می گی، چرا پشت سره اون بنده خدا حرف می زنی درصورتی که نیست از خودش دفاع کنه” به جای کار قبلی سعی می کنم بحث رو عوض کنم به نظرم در کل اینطوری بهتر جواب می ده اما الان که بهش نگاه می کنم نوعی ترسو بودن هم هست. ترسیدن از این که فرد مقابل در برابرت جبهه بگیره، دقیقا ترسی که فلوری سره بحث هایی در باره دکتر وراسومی بود داشت، یا موقعی می خواست با الیزابت رابطه برقرار کنه. تلاش هایی که می کرد و بیشترشون نتیجه عکس داشت. البته اینجا فقط مشکل از فلوری نبود در واقع طرز تفکر این دو با هم خیلی فرق داشت، یکی نسبتا عمیق و یکی نسبتا سطحی. اها یکی دیگه هم دیدگاه های تقریبا عمیق فلوری نسبت به اطرافش بود، دیدگاه های که بیشتر انتقادی بودن و اگه اطرافیانش می فهمیدن قطعا اتفاق خوبی نمی افتاد.

(لازم به ذکره که هدف این نیست بگم من شاخم و پر دیدگاه انتقادی نسبت به اطراف تهش هم معلوم بشه من روشنفکرم و کلاس های این طوری بیام، )

یکی دیگه از شباهت ها لکه مادرزادی بود. البته من لکه مادرزادی ندارم( 🙂 ) اما تاثیر که لکه مادرزادی فلوری بر زندگیش داشت رو بار ها حس کردم. به نظرم این قسمت رو خیلی ها حس کردن دلیل بی خودی که باعث ترسو بودن، از دست دادن اعتماد به نفس ما میشه. دلیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی الکی که باعث می شه ما فکر کنیم بی لیاقتیم و رفتار هامون از اون تاثیر بگیره. هرچند صفحه شما تاثیر این لکه رو می بینین و کم کم باور می کنین که این لکه کوفتی می فهمه و هدفش اینه که زندگی فلوری رو تا آخرین لجظه خراب بکنه.

این لکه تویه زندگی ماها شکل های متفاوتی می گیره و شاید به بدیهی این لکه نباشه. در واقع اگه در ظاهر باشه راحت تر دیده می شه اما اگه در باطن باشه واقعا تشخیصش سخت می شه. من خیلی وقت احساس می کنم کاری رو نمی تونم بکنم و یا سوالی رو نمی تونم حل کنم،چرا؟  فقط و فقط چون که مرحله دوم قبول نشدم پس من احمقم. بهتر که فکر می کنم می بینم قبول نشدم چون نخوندم اما انگار نمی خوام این گزاره رو قبول کنم. هنوز تو پس ذهنم یکی می گه احمق احمق احمق احمق ….. . قطعا اگه قبول می شدم زندگیم تغییر می کرد(بهتر یا بدتر بودنش را حداقل هیچ انسانی نمی تونه قطعا بگه). بیشتر سره این قسمت هست که احساس می کنم فلوری رو بهتر می فهمم.

یکی دیگه از احساس های که بین من و فلوری مشترک بود، احساس تنهایی هست که می کرد. احساس شدید به بودن کسی که باهاش از دلت حرف بزنی و عمیقا از بودن باهاش لذت ببری. کسی که زندگی با اون تویه یکی از بدترین شهرهای دنیا زیبا بشه.در واقع یه همچین فردی رو کیه که نخواد، اما مسئله اینجاست احتمالا همچین ایده الی فقط تویه کتاب های عاشقانه یا “۱۳ روش برای پیدا کردن عشق واقعی” وجود داشته باشه. بدیش اینجاست که می بینی یکی که مثل تو خواست این احساس رو از بین ببره تهش این شد.

در واقع وقتی می دیدم آخر داستان همه چی داره به خوبی پیش می ره و همه چی تقریبا درست شده، با خودم می گفتم: نگا کن درسته سختی کشید اما تهش خوب شد. فراموش کردم این کتاب رو اورول نوشته. وقتی روز کلیسا رسید. به خطی از پاراگراف رسیدم که می دونستم اگه برم خطه بعدی همه چی گند می خوره. با خودم می گفتم آخه مگه محبوری همیشه گند بزنی به آخر داستان، اصلا من نمی خوام دیگه بخونم. در اصل من باید ۲ روز پیش این پست رو می نوشتم. وقتی اون اتفاق می افته و شاید دلیلش بی عرضگی یا خوش قلبی فلوری باشه. همه چی به هم می ریزه. وقتی الیزابت به فلوری از ترس اینکه با مردی باشه که رسوا شده نه می گه ، عکس العمل فلوری به این قضیه و اتفاق های دیگه ای که افتاده از نظر خیلی از ماها احمقاقنس. فکر می کنیم آدم هایی که خودکشی می کنند تویه شرایط روانی مثل الان ما قرار دارند و به نظرمون ما قطعا عکس العمل دیگه ای داریم. اما ماجرا اینکه وقتی عمیقا شخصیت رو درک می کنی می بینی خودکشی راه حل غیر عاقلانه ای هم نبود و از این می ترسی که توهم تویه همچین موقعیتی خودکشی کنی. باور کنید این اصلا احساس خوبی نیست. احتمالا یکی از خوبی های کتاب خوندن اینه که تو این داستان رو تجربه کنی و بعدا تویه همچین شرایطی امید داشته باشی که تصمیم درست تری بگیری.

برای همینه که می گم آخر داستان های جورج اورول اصلا شیرین نیست. برای هیچ کی خوب نیست نه شخصیت خوب، نه شخصیت بد. نه فلوری نه یوپوکین.

پ.ن: احتمالا دختر کشیش رو سال دیگه بخونم

 

پرنده خارزار

مدت هاست که آروم کتاب می خونم. در واقع آروم کتاب نمی خونم، خیلی با فاصله کتاب می خونم، برای همین مدت زیادی(۲ ماه) طول می کشه تا یه کتاب ۷۰۰ صفحه ای رو تمام کنم. در تلاشم که بتونم وقت رو بهتر مدیریت کنم و از این شیوه بیشتر و با کیفیت بهتری کتاب بخونم.

پرنده خارزار

پرنده خارزار، داستان نسلی از کلیری هاست. داستانی که از خونه ای فقیرانه شروع می شود و تا کاخ های واتیکان و املاک وسیع درویدا (منطقه ای در استرالیا) ادامه پیدا می کند. به نظرم در کل کتاب ریتم آرومی داره و بعضی جاها به شدت خسته کننده و لوس می شه و تنها دلیلی که باعث می شه به خوندن ادامه بدی فهمیدن آخر داستان هست. اما در کنار این روند و داستانی نچدان قوی(جالب) کتاب پر از توصیفات دقیق و هیجان انگیز از مکان ها و اتفاق ها هست. یکی دیگه از خوبی های کتاب نگاه های متفاوتی که در سرتاسر کتاب به دین مطرح می شه، مخصوصا کاتلویک ها. نگاه های گاه منفی، گاه مثبت.

خطر لوس شدن

کتاب داستان های بزرگ و کوچیکی رو تقریبا موازی جلو می بره و بعضی هاش هیجان انگیزند. یکی از بهترین داستان ها بین کشیش و تنها دختر خانواده کلیری شکل می گیره. به نظر من بهترین داستان هم همین بود. دیدگاه ها به طرز جالبی درباره کشیش ها و ارتباطشون با خدا مطرح می شه، این شک که آیا این شیوه درست هست یا نه در تمام داستان حس می شه. برای همین به نظرم بهترین قسمت کتاب جایی در آخر جلد اول وقتی مگی و رالف در جزیره ای به دور از همه دنیا و تنها چند روزی رو باهم می گذرونند اتفاق می افته.

دست ها مگی دور گذدنش حلقه زد، و دست لرزان او بر گرد مگی. سر خم کرد و لب لب را یافت و لبهایی که دیگر خاطره ای نا خواسته و ناخوشایند نبود. دست های مگی چنان حلقه زده بود که نمی توانست خود را رها کند. چنان که رالف حتی استخوان های او را نیر حس می کرد. مگی به تیرگی شب بود و خاطرات آشفته و ناخواسته و هوس سوخته بود، وجذبه اش را انکار می کرد، و حتی این فکر را به خود راه نمی داد که او را زن بشمارد!

اشکار نشد که چگونه به درون رفتند. آه، خدایا! مگی من، مگی من!. چگونه توانستند وادارم کنند که با تو بودن را توهین به مقدسات بدانم؟

زمان دیگر به اجزا تقسیم نمی شد، بلکه سیلان یافه بود و بر سرش می بارید تا آنکه معنای خود را یکسره از دست داد و بعد ژرفتری از آنچه بود یافت. او در آغوشش بود و نبود، چون وجودی یگانه. می خواست پاره ای جاودانی از وجودش باشد، پیوستنی که با تن و جانش همخانه می شد، نه هم خانگی دوپاره جدا از هم، و سرانجام با اندامش یگانه شد. براستی مگی از آن او و او از آن مگی بود. شانزده سال او را به قالب ریخته و پرداخته بود، باری بگذریم چنین کرده و از یاد برده و رهایش کرده بود. مردی دیگر در انتهای راهی را که او هموار کرده بود راهنما شده بود. خود را در مهلکه انداخته بود، هلاکش به دست مگی بود، گل سرخش و دست پرورده اش بود. این خوابی بود که بیداری از آن محال بود، تا آن هنگام که مردی بود مردانه. آه خدای بزرگ! می دانم، می دانم! می دانم چرا به هیات کودک یا خیال در درون حفظش کرده ام از این برگذشته است، و چرا چنین تاوان گزافی باید بپردازم؟

زیرا سرانجام دریافت که چرا نخواسته مرد باشد. مرد نه، هرگز. چیزی بسیار عظیم تر، چیزی فراسوی سرنوشت بی چون و چرای مرد. با این همه سرنوشتش حی و حاضر در دست هایش بود، همراهش می لرزید و می سوخت، برای مگی مرد بود. مرد، مردی ابدی. خداوندا! قادر نبودی این بلا از من بگردانی؟ مردم، مرد، هرگز خدا نمی شوم. عمری پی خداگونگی خواب و سرابی بود. آیا کشیشان این چنینند؟ شوق خدا شدنمان در سر؟ ما از تنها عملی که انکارناپذیر مردانگیمان را اثبات می کند، می پرهیزیم.

در آغوشش داشت و اشکبار در آن خردک روشنایی تماشایش می کرد. مگی چون ماری برگردش چنبره زده بود. سرش گیج رفت، لغزید، دمی پیش چشمانش تاریک شد و سپس نوری کورکننده درخشید. یک دم به خورشید پا نهاد و سپس درخشش ناپدید شد، خاکستری محو شد. چنین است مرد شدن. بیش از این چیزی نبود. اما این منشا رنج نبود. درد و رنج در آخرین دم بود. واپسین دم، آن خلا، آن ادراک اندوهناک، خلسه می گریخت. اینک او را در آغوش داشت تاب نمی آورد که از آغوشش رها شود. این را از آن خود ساخته بود. از این رو چون مردی غریق که در دریای فراخ به تخته پاره ای دل خوش می کند، به او چنگ انداخت. دیری نپایید که سوار موجی آشنا شناور شد و خود را تسلیم سرنوشت مرموزی که خاص مردان است کرد.

این پاراگراف ها عالی هستند و اینکه تفکرات یک کشیشی هستند که تا آخر عمر کشیش می مونه، جالب ترشون هم می کنه، و هم شیوه توصیفات و بیان نویسنده رو عالی بیان می کنه.

 

اما درکل کتابی نیست که بشه توصیش کرد بخونین. برا وقت گذرونی کتاب خوبی می تونه باشه. اما در همین حد 🙂

پ.ن: نوشته کالین مکالو، ترجمه مهدی غباریی- ۷۶۴ صفحه در ۲ جلد

پ.ن۲: مسکه یه سریال هم از رویه این کتاب ساخته شده:-؟. که می داند شاید روزی اون را هم دیدم 🙂