با سکه های قلابی نمی شه قوم خودت رو پیدا کنی !

بعضی وقت ها، پیشامد هایی سره راهت میان که سخته باور کنی شانسی اتفاق افتادن. دقیقا نمی دونم قراره اینجا چی بنویسم اما الان برام واضحه که هروقت همچین اتفاقی برام افتاد بدون شک تمام تلاشم رو برای ثبت کردنش، می کنم.

مدت ها بود پستی از وبلاگ نوشته های پراکنده یک مسعود رو گذاشته بودم تا فرصتی پیش بیاد و دانلودش کنم. زمان زیادیه  که به این لیست پایبند نیستم( به هیچی تقریبا) و اتفاقی بازش کردم تا ببینم چی این‌ اواخر برای دانلود گذاشتم، تیتر متن رو دیدم و خواستم دوباره بخونمش.

قوم خودت را پیدا کن

جدا از متن خوب مقدمه هم نوشته بودن که خیلی جالب بود بنظرم

خدابیامرزه دوستم اشکان رو… همیشه یه بحث جالبی راجع به شاد زیستن با هم داشتیم که آخرش به این ختم میشد که برای لذت از زندگی باید بری و “قومت رو پیدا کنی…”، این خیلی خوبه که آدم قومش و همکلامهاش رو پیدا کنه، یکی از بزرگترین لذتهای عالم به اشتراک گذاشتن دانسته‌ها و تجربیات خودت با گروهی هست که فرضیات و دانسته های مشابه و از همه مهمتر زبان یکسانی با تو داشته باشند… تکیه کلامها و ارجاعاتت رو بفهمن، و نیازی نباشه برای کوچکترین حرفت توضیح بدی… حالا البته قرار نیست که گروه مخاطبانت همیشه این “قوم” فوق الذکر باشند، ولی لازمه هر از چندگاهی پیداشون کنی و باهاشون گعده! کنی.

متن مستندی رو از defcon معرفی می کنه که در ۲۰ دوره این رویداد ساخته شده. ۱ ساعت ۴۵ دقیقه از یک مستند درباره  موضوع مورد علاقه می تونه روز هرکسی رو بسازه، اما برای من بیشتر مثل فیلم تخیلی بود که هیچ وقت امکان وقوع اون وجود نداره. احتمال می دهم وقتی جمله قبلی رو خوندین( البته اگه وجود خارجی داشته باشه همچین فردی 🙂 ) به این فکر می کنین احتمالا در ادامه این پست شما ناله اینجانب رو از وضعیت دلار و تحریم و نبود حمایت و این دست چرت و پرت ها مهم خواهید خوند اما برای من دلیلش به جز این هاست(در واقع اینا بهونه اند نه دلیل).

هر قومی وجه مشترکی داره که تک تک مردمش با شنیدن اون، تمام وجودشون لبریز از هیجان می شه، هیجانی که به اون قوم توان شروع هر کاری رو میده. هیچ اجباری در کار نیست، هیچ جرمیه در کار نیست اما با این وجود با تمام سختی هاش اون هیجان و شور درون لذت زندگی رو به همه نشون می ده. این ها رو گفتم که بگم اگه شما شور و هیجان قومی رو نداشته باشید عضوی از اون اجتماع نیستد و دیر یا زود هم به خودتون هم به اجتماع صدمه می زنید. من defcon رو مثل فیلمی تخیلی می دیدم چون شوری در خوندم نمی دیدم که بخواد من رو به اون برسونه.

اما اگه هیچ هیجانی نیست پس چرا من اصلا مستند رو دیدم؟

این احتمالا نشونه خوبیه! چرا؟ چون حتما هیجانی هرچند کم، هرچند ناچیز هنوز وجود داره که من مستند رو تا‌ آخر دنبال می کنم. خلاصه بگم، امید من به همین یه ذره هیجانی که برام مونده. هیجانی که باعث می شه کار هایی صرفا چون دوست دارم انجام بدم. نه برای اینکه جایزه مسابقه ای رو بگیرم، نه برای اینکه به کسی نشون بدم من حرفیه ای ترم، نه برای نمره، نه برای پول … فقط چون ازشون خوشم میاد و دوست دارم هنوز یاد بگیرمشون و تستشون کنم.

اما بیشتر وقت ها دلسرد می شم و سعی می کتم هدفی بزارم تا شوقم رو برای یادگیری بیشتر کنم. اوایل جواب می ده  وقتی داری به سرفصل های مسابفه می رسی و یا دنبال یاد گیری نرم افزاری هستی تا مقاله ای از اون ارایه بدی. اینها خیلی خوب هستن و کمک زیادی می کنن تا شروع کنی(یکی از سخت ترین کار ها) اما یه جایی هست که فشار زیاد می شه و احساس می کنی دیگه نمی شه، احساس می کنی هرچقدر هم تلاش کنی به اون مسابقه نمی رسی و برنده نمی شی. دقیقا اینجاست که هیجان فروکش می کنه و دیگه از کاری که می کنی لذت نمی بری. برات مهم نیست که عمیقا درک کنی چه اتفاقی می افته، فقط می خوای هر جوری شده تمومش کنی. تو این لحظات هر وقت این راه را رفتم شکست خوردم. به جز این که از کاری که می کردم شاد نبودم، از لذت پیروز شدن هم محروم شدم. احساس می کنم این حلقه بارها و بارها برای من چرخیده و از شواهد پیداست که این حلقه محکوم شده تا بینهایت بدون ترس از پر شدن پشته(stack) تحمل من بچرخه و هیچ وقت break ای در میان نباشد.

پس پیشامد شانسی کو؟

اینوریدرم بعد از چند روز بی اینترنتی از ۰ به ۲۰۰ رسید و دیگه نتونستم دوباره سفرش کنم و همچنان یکی از برنامه هام صفر کردن این هست.(نه راضی می شم که All Read بزنم چون همچین مطالبی رو از دست بدم نه ازینکه این همه نخونده دارم احساس راحتی می کنم 🙁 ) و بعد همین طوری رشد کرد که الان شده ۹۰۱. هر از چند گاهی وقتی حوصله ندارم سر می زنم و به وبلاگای که قبلا نوشته هاشون خوب بود بعضی هاشون رو می خونم. محمدرضا شعبانعلی از اون دست وبلاگایی که دوست ندارم حتی یه نوشته رو از دست بدم. شانسی وا کردم و به نظرم تیتر دومین مطلب جالب اومد.

نامه به رها: مراقب سکه‌های تقلبی باش

متن رو خوندم و پیشامد های شانسی تاثیرشون رو گذاشتند. خوندن متن برای همه مفید هست و بهترین کمکی که می کنه مجبورت می کنه که فکر کنی. انتظار نداشته باشی همه چی ساده باشه. انتظار نداشته باش اون هیجان خودش جون بگیره ، انتظار نداشت باش قومت رو بدون هیچ بهایی پیدا کنی. این دنیا تعادلش رو همیشه نگه می داره.

تو بهتر از هر کسی می‌دانی که در نگاه من،

نه «عشق به دیدنیها» معیاری از «اصالت طبیعی» است و نه «عشق به نادیدنیها» معیاری از «معنویت انسانی».

فقط می‌خواهم بگویم، هر سکه‌ای که در کف دستت قرار داده می‌شود، روی دیگری هم دارد.

می خونیم که سکه های که یک رو دارند قلابی اند و به این سکه ها نباید اعتماد کرد.

آنها که می‌خواهند به تو «موفقیت بدون شکست»، «عشق بدون دلشکستگی»، «مادیت بدون معنویت»، «معنویت بدون مادیت»، «لبخند بدون اشک»، «سوگواری بدون لبخند»، «رنج بدون کسب لذت»، «لذت بدون پذیرش رنج»، «صعود بدون آمادگی سقوط»، «سقوط قبل از لذت صعود»، «لذت زندگی بدون توجه به مرگ»، «توجه به مرگ بدون لذت زندگی» را بیاموزند، یا از «حکمت» بی‌بهره‌اند یا از «انسانیت». یا نمی‌فهمند چه می‌گویند یا همزمان با سکه‌ای که بر دستت می‌گذارند، دستی در جیبت دارند و بیش از آنچه داده‌اند، می‌ستانند. از اینها برحذر باش.

سره من بار ها کلاه رفته اما انگار این بار بدترین اونهاست. کلاهی که خودم انتخواب کردم و سرم گذاشتم. من دنبال این بودم که هیجان خودش به وجود بیاد و کمک کنه قومم رو پیدا کنم

سکه‌های زندگی در دستان تو هستند. همان سکه‌‌هایی که در روی دیگرشان، داستان مرگ را نوشته‌اند!

راحت هزینه‌شان کن و به پای هر کسی و هر چیزی که دوست داری بریز٫ اما فراموش نکن که در پس هر انتخابی، معامله‌ای نیز پنهان است و بکوش، تا بهترین معامله‌گر باشی. بازی دنیا برخلاف بازارهای دنیا در دست «درهم و دینار و دزد و دولت» نیست. دلت را در دست بگیر و داستانت را آغاز کن…

جمله آخر مثل جملاتی می مونه که این پیجای زرد برای لایک بیشتر رو یه عکس بغلی زیر بارون می نویسن، اما وقتی این جمله آخر همچین متنی قرار می گیره، باعث می شه باورش کنم و بدونم کسی که همچین جمله ای نوشته تمام جملات قبلش رو هم نوشته، پس دغدغش بیشتر از لایک بوده.

۳ روز طول کشید تا من ۴.۵ گیگ با این اینترنت دانلود کنم، صبح ساعتای ۵ شروع کنم نگاهش کنم و بعدش از خستگی خوابم ببره تا امروز بقیشو ببینم، بعدش همینطور که فکر می کردم چطوری و از کجا درباره مستند بنویسم، این پست آقای شعبانعلی رو خوندم و من رو به این تبیجه رسوند.(حالا نه انقدر هندی اما در همین حدود بود انصافا)

لم۱) لذت هیجان یک کار دوست داشتنی، یک رویه سکه است

لم۲) سکه های یک رو وجود ندارند و در صورت وجود حتما تقلبی اند

نتیجه: من باید سکه رو با دو روش قبول کنم. اگه رویه اول سکه برای من اینقدر ارزش داره پس می ارزه بهای رویه دیگر سکه رو بدم.  شور درون احتیاج داره حمایت بشه. بعضی وقت ها اون به ما انرژی می ده، بعضی وقت ها هم نوبت ماست به اون انرژی حرکت کردن رو بدیم.

یه بار این هیجان من رو به این راه آورد، ایندفعه نوبته من که بهش انرژی بدم و حمایتش کنم

 

پ.ن۱: فکر نمی کردم می تونم یه همچین متنی رو بنویسم!

پ.ن۲: برای دانلود مستند تورنت خوده سایت عالی بود.

پ.ن۳: من نظری گذاشتم که جواب آقای زمانی به نظرم خیلی خوب اومد. دلم نیومد اینم گم بشه برای همین با یک اسکرین شات تا مدتی زندگیش رو نجات می دم 🙂

نظر

من تویه رویاهام ببینم روزی بتونم defcon هرچند خیلی ضعیف تر تویه ایران برگزار کنم 🙂 من اگه آستینم تا خوده شونه هم بالا بزنم بازم احتمالش صفره 😐

Warrior

۹۸ درصد فیلم ها واقعیت رو نشون نمی دن، مشکلی نیست این طبیعیه اما فقط بعضی هاشون مفهومی هم دارند. درک این مفهوم شانس می خواد، خیلی وقت ها فیلم رو می بینیم و تمام، اما اگه فیلمی دیدی که حسی رو درونت به وجود آورد،‌حسی که دوست نداری تجربش کنی، حسی که مدت ها ازش فراری هستی، اون فیلم ارزش داره.

هرکسی دوست داشتنی هایی داره که حاضر می شه براشون بجنگه، براندون برای آسایش و راحتی همسر و دختراش، تامی به خاطر قولی که داده بود و پادی(:-؟) برای پسراش، همه و همه حاضر بودن که بجنگن. زندگی هر کسی با ارزش ترین دارای که هرکسی باید داشته اما وقتی شما حاضر می شین با ٰارزش ترین دارایتون برای کسی بدین، اون فرد رو باید عمیقا دوست داشته باشین. منظورم از زندگی صرفا زنده بود نیست، زندگی یعنی کاری که دوست داری بکنی و از اون لذت ببری. خیلی ها فقط زنده اند و براشون تفاوتی رو نمی کنه که فردا هم زنده باشن یا نه، ولی برای بعضی ها فردا پر از شادیه. اما وقتی حاضری از زندگیت بگذری و برای آسایش دوتا دختر کوچولوت وارد مبارزه ای بشی که فقط ۲ نفر واقعا امید دارن که ببری، حاضری برای اینکه دوباره دله پسراتو بدست بیاری هر حرفی رو ازشون بشنوی، حاضری برای خانواده دوستت تویه مسابقه ای شرکت کنی که ممکنه فلج بشی،‌ اونوقته که باید عمیقا دوست دشت تا ارزش زندگی کمرنگ بشه.

اما من مدت هاست نجنگیدم، مدت هاست که نجنگیده تسلیم می شم،‌ مدت هاست که بقیه برام می جنگن و من فقط نگاه می کنم. مدت هاست وقتی کاری رو انجام میدوم هیچ کس به خاطر خودم باور نداره که من می تونم، درواقع خودم هم باور ندارم. وقتی می گم می خوام کاری رو انجام بدم از تک تک نگاه ها متوجه می شم که هیچ کس حتی ذره ای به این باور نداره که ممکنه منم برنده بشم. نه اینکه کسی حمایتم نکنه مامانم همیشه هست و منم همیشه پشتم به مامانم گرمه اما خوب می دونم که ۹۸ ذهنشون مطعمنه که من می بازم و همینم هست که ارزش حمایت مامانم رو n برابر می کنه(چه قد حاضرین از کسی که می دونین می بازه حمایت کنین و زندگیتون(همون تعریفی که بالاتر کردم) براش بزارین؟) اما تنها کسی که تویه اون اعماق باور داره خودمم و همینمم منو تا ایجا کشونده. اگه بر اساس امار بخواهیم بحث کنیم من ۸۹ درصد زندگی رو تاحالا باختم، نه نه باخت واژه خوبی نیست، باخت ارزش داره کاری که من کردم ارزشش از باخت هم کم تر بوده، من ۸۹ درصد زندگیم رو نجنگیدم، کسی که نمی جنگه نمی بازه. من می ترسم که بجنگم، من مدت هاست که از جنگین می ترسم، من مدت هاست که از باختن می ترسم. کسی که می جنگه می دونه که ممکنه ببازه اما بازم وارد میدون جنگ می شه و این یعنی جنگجو به تمام مفهوم کلمه. شاید من چیزی رو بیشتر از زندگیم دوست ندارم…. این دروغه من زندگی نمی کنم که بخوام دوستش داشته باشم. اگه همین خانواده دوست داشتنیم هم نبود بعد مرگ هیچ چیزی نبود که غصه نداشتنشو بخودم. من می ترسم،می ترسم که ببازم، می ترسم که زندگی کنم.

من وافعا دوست نداشتم که کسی مسابقه آخر رو ببره، مسابقه ای که برد/باختش برات ناراحت کننده باشه، ارزشش نباید تویه بردن باشه، باید جایه دیگه ای دنبال ارزش مسابقه بگردی….

اما مفهومی که من از این فیلم درک کردم که برام خیلی ارزش داشت. توبه اون مبارزه آخر وقتی براندون و تامی راهه بازگشتی ندارن، وقتی انقدرذهنت داغونه که حتی نمی خوای یک نفس دیگه هم بکشی، وقتی شروع می کنی به جنگیدن،  وقتی که در حد مرگ کتک خوردی، وقتی توان پاشدن رو نداری دیگه مهم نیست ببازی یا ببری مهم اینه که انتخواب کردی بجنگی، مهم اینه که جنگجو بودی.