بر پهنه دریا

با خودم قرار دارم که ماهی یکبار به تئاتر ببرم، و این عامل محدود کننده قطعا پول هست و امیدوارم بتونم یه وقتی همه تئاترهای خوب هر ماه رو ببینم!. تئاتر مرداد امسال رو رفته بودم و دیگه حواسم به تئاتر نبود(آخه یه ماه یادم شد) اما شرایطی که من از بعضی هاشون باخبرم، به وجود اومد و به کمک ۱۰۰% فرشاد …. هورا!!!!!! یه تئاتر دیگه تویه این ماه !

می دونستم که قرار بریم اما فکر می کردم سه شنبه باشه ولی فرشاد امروز اس ام اس داد که : “بریم تئاتر؟” و منم دیدم امروز از صبح مفیدترین کارم خوردن ناهار بوده، گفتم: “بریم”. قرار شد ساعت ۵نیم، امام رضا باشیم. من ساعت ۵ربع راه افتادم، معمولا تا نیم ساعت تاخیر مشکلی نداره خوب!، امیدی به تاکسی نداشتم اما حدودا ۱ دقیقه بعد تاکسی پیدا شد و وقتی رسیدم به ایستگاه اتوبوس ۱۲ اومد. اتوبوس تویه ترافیک نموند و من حدود ۱۰دقیقه به ۶ چهارراه آزادشهر پیاده شدم. وقتی پیاده شدم فرشاد زنگ زد گفت: “کجایی؟ “. تعجب کردم، آخه طبق محاسبات، من جلو هم بودم و بعد متوجه شدم که امروز مثل اینکه فرق داره! من تا به پارک از راه رفتن سریع و داخل پارک از دویدن آروم(قرار نبود وقتی به تئاتر میرسم بیهوش بشم و جدا از این توان اینجانب بیشتر از این هم نیست!)  استفاده کردم. فرشاد رو دیدم نشسته، اول فکر کردم شوخی کرده ولی بعد فهمیدم که قضیه جدی بود!. تئاتر تویه سالن داخل مجموعه امام رضا بود. سالن رو از دفعه قبل بلد بودم. از پله ها که پایین رفتیم و وارد سالن انتظار شدیم. چون ظرفیت سالن تئاتر کم هست معمولا خیلی شلوغ نمیشه اما خوب خلوت تر بود، یکم گذشت و آدم های بیشتری اومدن. بعضی ها گرم گفت و گو بودن و بعضی ها منتظر شروع تئاتر. یکی از خوبی های تئاتر رفتن هام اینه که هیچ وقت تنها نیستم و نمی خواد سعی کنم محیط جدید رو کشف کنم، آدم هاش رو بشناسم و بدونم چی به چیه، چون یکی هست که می دونه! یکم گذشت و وارد سالن تئاتر شدیم. تنها بدی این سالن نبود جا برای تکیه دادنه. یک جای خوب نشستیم و منتظر شدیم تا نمایش شروع بشه.

شروع نمایش با یک آهنگ همراه می شه، ۳نفر دراز کشیدن و انگار حال هیچکاری ندارن. بعد از اولین صحبت متوجه می شم این بی حالی به خاطر تموم شدن غذا هست. به نظر تویه مکان دور افتاده اند. بحث شروع می شه تصمیم می گیرند که یکی رو قربانی کنند اما قربانی رو زور بازو مشخص نمی کنه، تصمیم می گیرن از راه دمکراسی انتخاب کنند تا چه کسی قربانی بشه. اول تلاش می کنند رآی بگیرند، سخنرانی انتخاباتی می کنند اما معلوم می شه که کسی تقلب کرده و ….(مراجعه شود به پ.ن۱)

اتفاقاتی که تویه داستان می افته باعث می شه ما بیشتر به اتفاقاتی که اطرافمون می افته، دقت کنیم و بهشون فکر کنیم. وقتی کسی که تقلب می کنه خودش معترض به تقلب هست! وقتی عکس العمل فرد به حرف هیچ ربطی به محتوا اون گفته نداره و فقط مربوط به گوینده هست هرچند محتوا گفته در هر دو حالت یکسان باشه. به نظرم تویه این تئاتر همه چیز خیلی واقعی بود.

شخصیت های اصلی داستان ۳ نفر هستند.

بزرگه: اول نمایش احساس می کنی واقعا آدم متفکری هست و واقعا هیچ راهی به جز قربانی کردن وجود ندارد. اما بعد ها متوجه می شی برای این آدم فقط زنده موندن ارزش داره و حاضر براش هرکاری بکنه! حاضر دروغ بگه، تهمت بزنه، توهین کنه و حتی بگه من بی پدر مادرم!. تویه سخرانی انتخاباتیش با وجود که گفته اینجا جای احساسات نیست، خودش از احساسات استفاده می کنه. خودش تویه انتخابات تقلب می کنه و کوچیکه رو متهم به تقلب می کنه. کم کم جلو می ره و با افکار کوچیکه بازی می کنه. تا جایی که به دروغ باور ها رو عوض می کنه و کوچیکه خودش راضی می شه که خورده بشه.

متوسطه: اول نمایش احساس می کنی آدم با شخصیتی هست اما یکم بعد متوجه می شی این آدم در یک کلام “چاپلوس” هست. نگا می کنه و می بینه که کی قدرت بیشتری داره، به طرف اون می ره. حرف هاش رو تایید می کنه، دلایل عقلانی برا چیزی که نمی فهمه میاره، هر خفتی رو تحمل می کنه و سعی می کنه اینطوری زنده بمونه. کارهاش فرقی با بزرگه نداره اینهم دروغ می گه، تهمت می زنه، توهین می کنه و حتی می گه بی پدر مادرم!. چابلوسی باعث می شه کم کم باور کنه بزرگه دروغ نمی گه و این احساس رو داره که کار درست رو انجام می ده.

کوچیکه: از همون اول ساده بودن این انسان قابل لمسه هست، از حرف هایی که می زند، کار هایی که می کند، همه و همه ساده بودن این انسان رو می رسونه. اول متوجه اتفاق های دور و برش نمی شه و واقعا احساس می کنه روند انتخوابات عادلانه هست. اما این حماقت و ندیدن همچنان ادامه داره و حتی با توجه به اتفاقاهای مشهودی که هرکسی متوجه قصد بزرگه و متوسطه می شه، بازم هم نمی بینه.

وقتی داستان بین این سه نفر رو می بینی و به آخرش می رسه، وقتی کوچیکه با رضایت تمام حاضر می شه خورده بشه و حس خوبی به انتخوابش داره، احساس می کنی قصه آشناست و تو بارها حاضر شدی که خورده بشی.

توصیه می کنم این نمایش رو حتما ببینین!

پ.ن۱: مطمعنا کسی انتظار نداره من داستان نمایش رو تعریف کنم نه ؟

پ.ن۲: امیدوارم بتونم دفعه بعد بهتر از تعاتر بنویسم