پرنده خارزار

مدت هاست که آروم کتاب می خونم. در واقع آروم کتاب نمی خونم، خیلی با فاصله کتاب می خونم، برای همین مدت زیادی(۲ ماه) طول می کشه تا یه کتاب ۷۰۰ صفحه ای رو تمام کنم. در تلاشم که بتونم وقت رو بهتر مدیریت کنم و از این شیوه بیشتر و با کیفیت بهتری کتاب بخونم.

پرنده خارزار

پرنده خارزار، داستان نسلی از کلیری هاست. داستانی که از خونه ای فقیرانه شروع می شود و تا کاخ های واتیکان و املاک وسیع درویدا (منطقه ای در استرالیا) ادامه پیدا می کند. به نظرم در کل کتاب ریتم آرومی داره و بعضی جاها به شدت خسته کننده و لوس می شه و تنها دلیلی که باعث می شه به خوندن ادامه بدی فهمیدن آخر داستان هست. اما در کنار این روند و داستانی نچدان قوی(جالب) کتاب پر از توصیفات دقیق و هیجان انگیز از مکان ها و اتفاق ها هست. یکی دیگه از خوبی های کتاب نگاه های متفاوتی که در سرتاسر کتاب به دین مطرح می شه، مخصوصا کاتلویک ها. نگاه های گاه منفی، گاه مثبت.

خطر لوس شدن

کتاب داستان های بزرگ و کوچیکی رو تقریبا موازی جلو می بره و بعضی هاش هیجان انگیزند. یکی از بهترین داستان ها بین کشیش و تنها دختر خانواده کلیری شکل می گیره. به نظر من بهترین داستان هم همین بود. دیدگاه ها به طرز جالبی درباره کشیش ها و ارتباطشون با خدا مطرح می شه، این شک که آیا این شیوه درست هست یا نه در تمام داستان حس می شه. برای همین به نظرم بهترین قسمت کتاب جایی در آخر جلد اول وقتی مگی و رالف در جزیره ای به دور از همه دنیا و تنها چند روزی رو باهم می گذرونند اتفاق می افته.

دست ها مگی دور گذدنش حلقه زد، و دست لرزان او بر گرد مگی. سر خم کرد و لب لب را یافت و لبهایی که دیگر خاطره ای نا خواسته و ناخوشایند نبود. دست های مگی چنان حلقه زده بود که نمی توانست خود را رها کند. چنان که رالف حتی استخوان های او را نیر حس می کرد. مگی به تیرگی شب بود و خاطرات آشفته و ناخواسته و هوس سوخته بود، وجذبه اش را انکار می کرد، و حتی این فکر را به خود راه نمی داد که او را زن بشمارد!

اشکار نشد که چگونه به درون رفتند. آه، خدایا! مگی من، مگی من!. چگونه توانستند وادارم کنند که با تو بودن را توهین به مقدسات بدانم؟

زمان دیگر به اجزا تقسیم نمی شد، بلکه سیلان یافه بود و بر سرش می بارید تا آنکه معنای خود را یکسره از دست داد و بعد ژرفتری از آنچه بود یافت. او در آغوشش بود و نبود، چون وجودی یگانه. می خواست پاره ای جاودانی از وجودش باشد، پیوستنی که با تن و جانش همخانه می شد، نه هم خانگی دوپاره جدا از هم، و سرانجام با اندامش یگانه شد. براستی مگی از آن او و او از آن مگی بود. شانزده سال او را به قالب ریخته و پرداخته بود، باری بگذریم چنین کرده و از یاد برده و رهایش کرده بود. مردی دیگر در انتهای راهی را که او هموار کرده بود راهنما شده بود. خود را در مهلکه انداخته بود، هلاکش به دست مگی بود، گل سرخش و دست پرورده اش بود. این خوابی بود که بیداری از آن محال بود، تا آن هنگام که مردی بود مردانه. آه خدای بزرگ! می دانم، می دانم! می دانم چرا به هیات کودک یا خیال در درون حفظش کرده ام از این برگذشته است، و چرا چنین تاوان گزافی باید بپردازم؟

زیرا سرانجام دریافت که چرا نخواسته مرد باشد. مرد نه، هرگز. چیزی بسیار عظیم تر، چیزی فراسوی سرنوشت بی چون و چرای مرد. با این همه سرنوشتش حی و حاضر در دست هایش بود، همراهش می لرزید و می سوخت، برای مگی مرد بود. مرد، مردی ابدی. خداوندا! قادر نبودی این بلا از من بگردانی؟ مردم، مرد، هرگز خدا نمی شوم. عمری پی خداگونگی خواب و سرابی بود. آیا کشیشان این چنینند؟ شوق خدا شدنمان در سر؟ ما از تنها عملی که انکارناپذیر مردانگیمان را اثبات می کند، می پرهیزیم.

در آغوشش داشت و اشکبار در آن خردک روشنایی تماشایش می کرد. مگی چون ماری برگردش چنبره زده بود. سرش گیج رفت، لغزید، دمی پیش چشمانش تاریک شد و سپس نوری کورکننده درخشید. یک دم به خورشید پا نهاد و سپس درخشش ناپدید شد، خاکستری محو شد. چنین است مرد شدن. بیش از این چیزی نبود. اما این منشا رنج نبود. درد و رنج در آخرین دم بود. واپسین دم، آن خلا، آن ادراک اندوهناک، خلسه می گریخت. اینک او را در آغوش داشت تاب نمی آورد که از آغوشش رها شود. این را از آن خود ساخته بود. از این رو چون مردی غریق که در دریای فراخ به تخته پاره ای دل خوش می کند، به او چنگ انداخت. دیری نپایید که سوار موجی آشنا شناور شد و خود را تسلیم سرنوشت مرموزی که خاص مردان است کرد.

این پاراگراف ها عالی هستند و اینکه تفکرات یک کشیشی هستند که تا آخر عمر کشیش می مونه، جالب ترشون هم می کنه، و هم شیوه توصیفات و بیان نویسنده رو عالی بیان می کنه.

 

اما درکل کتابی نیست که بشه توصیش کرد بخونین. برا وقت گذرونی کتاب خوبی می تونه باشه. اما در همین حد 🙂

پ.ن: نوشته کالین مکالو، ترجمه مهدی غباریی- ۷۶۴ صفحه در ۲ جلد

پ.ن۲: مسکه یه سریال هم از رویه این کتاب ساخته شده:-؟. که می داند شاید روزی اون را هم دیدم 🙂

احساس لعنتی

پست قبلی نالیدم و قرار شد برنامه بریزم. من فرقی بین این ریختن و قبلی ها ندیدم و همین طور هم شد. ۲ روز گذشته و من اینجام. درست حدس زدید! من تا الان دوبار بیشتر به برنامه نگاه نکردم.

امروز تویه دانشگاه حوصله هیچی نبود، منم شبیه شدم به همه کسایی که خستن. یه مدت نبودم اما الان دوباره همرنگ شدم، دوباره سیاه شدم.

مدت ها بود که فیلم ندیده بودم و می خواستم امروز یا فردا حتما یه فیلم ببینم. این چند وقت، چند باری اسم “the fault in our star” رو شنیدم و تصمیم گرفتم که ببینمش.

هشدار خطر لوس شدن فیلم 😐

فیلم درباره زندگی دختر جوانی هست که دچار افسردگی شده، دلیل افسردگی سرطانه. هزل دیدی به آینده نداره و تویه تنهایی خودش به زندگی ادامه می ده. با اسرار مامانش به کلاس درمانی میره و اونجا برای اولین بار با گاس آشنا می شه. شروع می کنند به شناختن هم. عاشق شدن به نحو عالی در این فیلم به تصویر کشیده می شه و این از جذاب ترین بخش های فیلم هست. حرف هایی که می زنند و کار هایی که می کنند. حدس آخر داستان سادس عشق بین این دو باعث می شه که با سرطان مبارزه کنند و سلامت خودشون رو بدست بیارند، با هم ازدواج می کنند و … . واقعیت اینه که من دوست داشتم فیلم اینطوری تموم بشه اما نشد. آخر فیم گاس مرد با وجود تمام عشقی که وجود داشت، با وجودی اینکه زنده موندن گاس تمام چیزی بود که هزل و گاس می خواستند اما گاس مرد.

این لحظات عالی تموم شدند و دیگه تکرار نمی شند.

من سرطان ندارم اما منم یک روز می میرم. با این حال ارزش زندگی من در این لحظه خیلی کمتر از زندگی هزل و گاس هست. احساس حقارت می کنم.

گاهن فکر می کنم ارزش زندگی با اون سختی بدست میاد و ارزش زندگی با سرطان خیلی بالاست. من هیچ وقت سرطان داشتن رو حتی ذره ای نمی تونم درک کنم. من یه سرما خوردگی ساده داشتم این همه زندگیم بهم ریخت، چه برسه به سرطان.

فیلم پر از لحظه های پر معناست، صحنه ها با دیالوگ های با ارزش، اما به نظرم بهترین لحظه یکی از آخرین هاش هست. وقتی که گاس و ایزاک تویه کلیسا هستند و از هزل می خوان که بیاد. گاس می خواد که تویه مراسم ختم خودش باشه. می خواد که سخنرانی های مراسم رو بشنوه. این یعنی هر سه این جمع می دونن که مرگ به ادامه داشتن این احساس پایان خواهد. این یعنی پذیرش مرگ با این حال که ما میدونیم گاس تمام فیلم از فراموش شدن ترس داره، از اینکه تمام دنیا نشناسنش. منم این ترس رو گاهی اوقات حس می کنم. اما چطوری امکان داره که گاس با این ترسش کنار اومده باشه. به نظرم یکی دیگه از بهترین لحظه ها صحبت هایی هست که هزل و گاس تویه اخرین پارک رفتنشون می کنند. وقتی گاس می گه دوست داشتم همیشه یه داستان عالی برای گفتن داشته باشم. و جواب هزل :

I’m mad because I think you’re special. And is that not enough?You think that the only way to lead a meaningful life… is for everyone to remember you, for everyone to love you. Guess what, Gus. This is your life, okay? This is all you get. You get me, and you get this world, and that’s it. And if that’s not enough for you, then I’m sorry, but it’s not nothing. Because I love you. And I’m gonna remember you.

منم روزی خواهم مرد.

امیدوارم منم یک روز از زندگی لذت ببرم. این احساس لعنتی الانم رو بار ها داشتم. احساس بی مصرف بودن. امیدوارم هیچ وقت کسی احساس نکنه بی مصرف هست. بی مصرف بودن یعنی فراموش شده. کسی که خودش رو فراموش کرده.

می ترسم انقدر از یاد ها برم که هیچ کسی نباشه که

من رو بشناسه

من رو بفهمه

من رو همراهی کنه

من رو دوست داشته باشه

نمی خوام قبول کنم اما به نظرم الان

خودم رو نمیشناسم

خودم رو نمی فهمم

خودم رو همراهی نمی کنم

خودم رو دوست ندارم