یزد-سه

وقتی برگشتم خوابگاه امیر هنوز خواب بود. به صورت پیش‌فرض اگر کسی ارتباطی هرچند اندک با کامپیوتر دارد را نباید از خواب بیدار کرد. برای همین حدود نیم ساعت کتاب خوندم. بعد از نیم ساعت به این فکر کردم که من قطعاً نمی خوام این بدظهر رو اینطوری بگذرونم. می‌خواستم پژوهش-اطلسی رو یکبار دیگر پیاده برم :). به این فکر کردم که امیر اگر ساعت ۱۰ خوابیده باشد به احتمال خوبی آخرین وعده غذاییش شام دیشب بوده این یعنی حدود ۱۵-۱۶ ساعت هست که امیر چیزی نخورده. در این لحظه احساس مسئولیت کردم که امیر رو بیدار کنم(:پی). پس طی یک سری فرایند بیدار کردن، معلوم شد که امیر بیدار بوده ولی حوصله تکون خوردن نداشته :). حدود ۲ فصل به امیر مهلت دادم که دست و صورتش رو بشوره و آماده بیرون رفتن بشود. حدود قبل چهار قبل پژوهش بودیم که تصمیم شد به جلفا بریم. به این فکر می‌کردم که جلفا احتمالاً رستورانی سنتی است که به جوجه کبابش معروف هست اما فست فود بود که یه سری گزینه جالب داشت. من در گمراهی بودم ولی اگر دفعه ی بعدی باشد حتماً از گرینه ۲نون بزرگ استفاده می‌کنم:). امیر از این گزینه استفاده کرد، قطعا اگر من نرسیده بودم امیر از گرسنگی می مرد. تقریباً سؤال‌های خیلی کلیشه ای رو که می‌خواستم بپرسم، پرسیدم:). توی بعضی بیشتر از حد انتظارم جواب گرفتم و تویه بعضی امیر جواب رو نداشت. کسایی که در آینده می‌خواهد از امیر سؤال بپرسند، بدانند که سؤال هرچقدر هم کلیشه ای باشد، جواب امیر کلیشه ای نیست(حالا پررو نشه یه وقت :-؟). یک سری از سؤال‌ها درباره پذیرش و شانس من بود، یکی دیگش درباره دانشگاه و دوره کارشناسی بود.در بین این سؤال ها، بحث‌های دیگری هم شکل می‌گرفت که هرچند در نگاه کلی نامربوط بودند اما بعضی هاش واقعاً هیجان انگیز بودند. این صحبت‌ها خوب بودند و وقتی با پیاده روی اطلسی-پژوهش ترکیب می‌شدند زمان عالی به وجود می‌آمد. یکی از بهترین لذت‌های دنیا صحبت+پیاده روی است. هوا هم تقریباً خوب بود. وقتی به پژوهش رسیدیم ساعت از ۶ رد شده بود. دلم می‌خواست یک بار دیگر هم این مسیر رو پیاده برم. برگشتیم خوابگاه، وسایلم رو جمع کردم و یک تاکسی برای ترمینال گرفتم. از امیر  خدافظی کردم و به سوی ترمینال راه افتادم. بعد ها یادم افتاد که فلاکس رو جا گذاشتم و بعد ها ترش یادم افتاد که یادم شد از سعید خداحافظی کنم :(.


 

وقتی به ترمینال رسیدم هنوز یک ربع به ۷ بود. دنبال آقایی بودم که برای بلیت بهش زنگ زده بودم. وقتی پیداش نکردم رفتم داخل اتاق انتظار کنار بخاری نشتم و کتاب خوندم. حدود ۷ربع به سمت سکو رفتم. اون آقا رو پیدا کردم در بین افراد زیادی پیدا کردم. معلوم شد خیلی از این‌ها شرایطی مثل من دارند و قبلاً با زنگ هماهنگ کرده‌اند. وقتی اتوبوس آمد اول آن‌هایی که بلیت داشتند سوار شدند و بعد چند دانشجو که به قول خودش مشتریش بودند سوار شدند. از اون به بعد به صورت هیجانی و تصادفی بعضی را به بوفه اتوبوس، بعضی رو جاخواب راننده می‌فرستاد. چند نفری رفتند و در دور آخر به من گفت که سوار شم و من به عنوان آخرین خوش شانس بدشانش سوار شدم. وقتی به آخر اتوبوس رسیدم و چهار نفر دیگر رو دیدم  تقریباً دستم اومد که امشب راحت سپری نمی شه( اما ایده ای که اون موقع داشتم در مقابل سختی بقیه شب هیچ بود). سفر در بوفه اتوبوس، سفر راحتی نیست.درد کمر ناشی از این سفر تا چند روز با شماست. هر ۱۰ دقیقه مجبورید شیوه و زاویه نشستن رو تغییر بدید تا از کنده شدن کمر جلوگیری کنید. بعد از مدتی احساس می‌کنید، دارید از وسط تا می شدید و در رفتن تک تک مهره‌های ستون فقرات را می‌توانید بشمارید. من وسط نشسته بودم، اوایل فکر می‌کردم بدترین جاست اما فقط من این قابلیت را داشتم که هر ۴۰ دقیقه از جام بلند شم و به کمرم یادآوری کنم که می‌تواند این حالت رو هم داشته باشد. اوایل از کاپشن به عنوان تسکین دهنده استفاده می‌کردم اما کمی بعد دردکمر نسبت به این مسکن ایمن شد و این دوا هم تأثیر طولانی مدت نداشت. خلاصه کلام نشستن در این مکان بیشتر از ۱۰ دقیقه غیر ممکن بود، انگاری که طراح اتوبوس وقتی به اینجا رسیده، قسم خورده که تا به نوعی طراحی کند که به هیچ صورت کسی نتواند در این مکان شوم بنشیدند و اگر نشست به عذابی دچار شود که هیچ گاه فراموشش نکند. همچین مکانی ۵ نفر کیپ نشسته بودند. جالب‌تر اینکه این نشیمنگاه تنها ۲ هزار تومن با صندلی VIP تفاوت دارد. اول ها دنبال شیوه ای بودم که بتوانم درست بنشینم و فکر های متفاوتی هم کردم اما وقتی دیدم نتیجه‌ای ندارد تصمیم گرفتم که کتاب بخوانم. بعد یک ساعت برق ها را خاموش کرد. نیم ساعتی با چراغ قوه گوشی دوام آوردم اما بعدش چشم‌هام درد گرفت و بیخیال خواندن شدم. در این موقع تابلو -طبس ۲۷۵- رو دیدم. فکر نکنم هیچ‌کس به جز من تمام تابلو ها را در طبس دیده باشد، زمان احتمالی رسیدن به تابلو بعدی را حساب کرده باشه و به وسیله تابلو ها سرعت اتوبوس را محاسبه کرده باشد. سرعت میانگین اتوبوس ۴۰ کیلومتر بود:|. بعد از اینکه دیدم سرعت اتوبوس تغییری ایجاد نمی‌شود و نتیجه‌های من ثابت می‌ماند تصمیم گرفتم که فکر کنم، به چیز های که گذاشته بودم بعدها فکر کنم و چه زمانی از این بهتر؟. مدتی به آینده  و مدتی به گذشته فکر کردم. مشکل اصلی این بود که خوابم میامد و ذهنم خسته بود و وقتی ذهن خسته باشد حوصله نتیجه‌گیری ندارد، مخصوصاً اگر کاغذی در اختیار نباشد. نزدیک های طبس نیمه هوشیار بودم که یهو راننده بین چندتا ماشین فرضی لایی کشید و ما این عقب هم خوردیم و همه به حالت هوشیاری کامل برگشتند. خوابیدن در همچین مکانی اگر تکان نخوری ممکن هست(دقت کنید فرض محال، محال نیست) اما به این دلیل که ۵ نفر آخر اتوبوس برای جلو گیری از قطع شدن نخاع مجبور هستند هر ۵ دقیقه تکان بخورند، خوابیدن غیر ممکن می‌شود. راه دیگر گوش دادن به موسیقی بود اما شارژ گوشی کم بود و چون فردا بهش نیاز داشتم تا یه جایی می‌شد ریسک کرد. تا مشهد ۶۰۰ کیلومتر مانده بود و من تماماً به این فکر می‌کردم که امشب تمام شدنی نیست. خوش شانس بودم و حدود ۲۸۰ کیلومتری فردوس خوابم برد. در فردوس برای نماز بیدار شدم، بعد از دستشویی تا می‌توانستم زاویه کمرم را ۱۸۰ نگه می‌داشتم که یه وقت تا ابد زاویه ۶۰  درجه به خودش نگیرد. بعد نماز حساب کردم اگر با همین سرعت برود ۶ ساعت دیگر به مشهد می رشد. ۶ ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاعــــــــــــــــــــــــــــــتـــــــــــــــــــــــ. هیچ وقت ۶ ساعت دیگر را انقدر دور ندیده بودم. خورشید بیرون آمده بود و من می‌توانستم کتاب بخوانم. قطعاً اگر کتاب همراهم نبود سالم به مشهد نمی رسیدم. کتاب می‌خواندم و یا بیرون رو نگاه می‌کردم. گاهی وقت‌ها کمردردم یادم می‌رفت. منظره بیرون خوب بود و همین‌طور خوشحال بودم که کتاب همراهم هست. وقتی به مشهد رسیدم تا مدتی ایستادم. بعد باید تصمیم می‌گرفتم که چگونه می‌توان به خانه برم. می‌شد دربست گرفت اما دلم نمی‌خواست حداقل بعدش دوباره بنشینم و از طرفی اینجا ترمینال هست و مشهد. می‌شد تا پایانه اتوبوس راه رفت (حدود ۱۰ دقیقه پیاده روی). هوای بعد بارون بود و عالی برای نفس کشیدن و بار آنقدر سنگین نبود که حدقل برای ۱۰ دقیقه بخواهد باعث ناخوشنودی شود. با وجود شب قبل الان برای پیاده روی احساس خستگی نمی‌کردم برعکس احساس برد می کردم، از اینکه این شب هم بالاخره تمام شد. رسیدم به عدل خمینی و به سمت پایانه راه افتادم.اینجا بود که قصد صبحانه کردم. با توجه به پولی که در جیب داشتم خواستم صبحانه بخورم و چه صبحانه ای بهتر از تخم مرغ  می‌تواند باشد.مغازه اول ۳۰۰۰، دوم ۲۵۰۰۰ و سوم ۲۰۰۰ تومان. صبحانه تصویب شد. انصافاً نیمرو خوبی بود و چسبید. بعد صبحانه فقط می‌خواستم بخوابم. رسیدم به پایانه و سوار اتوبوس شدم.

یزد-دو

هنوز سعید رو ندیدم،‌امیر گفت که حمام رفته. امیر خبر حمله طالبان به مدرسه رو گفت. همه حرفا در این مورد زدن و منم تقریباً حرفی ندارم که اضافه کنم:( فقط امیدوارم این بچه ها با نفرت بزرگ نشند. سعید اومد و سلام و احوال پرسی فراوان کردیم :). قرار شد که با سعید بریم بیرون. سعید هی می‌گفت ۹ کال هست. با خودم فکر می‌کردم این کال یعنی چی سعید هی میگه :-؟ سعید ۹ یک تماس مهم داره؟ یا می ره این زمان کال می کنه؟ تازه از پاکستانم برگشته و مشکوکه کلاً :|، بعدها فهمیدم منظورش کال اف هست(اینا دیه خیلی فراخن).سمت نعل اسب و بعد کافه بن‌بست رفتیم. این کافه فضای جالبی داره. کافه خیلی شلوغ نبود و ما میزی که تقریباً وسط کافه بود را برای نشستن انتخواب کردیم. صحبت از سفر پاکستان شد و من در تلاش بودم از اتفاقات سانسور شده اطلاع پیدا کنم. اطلاعات زیادی نصیبم نشد اما به یک عکس دست پیدا کردم. دست سعید دردنکنه :). سفارش داشتیم و من اصرار داشتم که مهمان کسی نباشم ایندفعه. بعد فهمیدم مهمون سعید بودم. توی ذهنم گذاشته بودم که بعداً حساب کنم(آخه کارت کشید) بعد که اومدیم بیرون یادم شد و کلاً یادم رفت. سپاس سعید :). توی راه برگشت بودیم و من دلم می‌خواست به یاد ترم۱ تا اطلسی برم و تا ۱۲ تویه خیابان‌های صفاییه باشم. معلوم شد که سخت‌گیری خوابگاه بیشتر شده  و ممکنه من را راه ندهند.با ایده سعید، زندگی من این بار به وسیله یک شامپو نجات داده شد. تا ببینیم بعداً چه پیش میاد :). حالم کلی گرفته شد که نشد تا دیروقت پیاده راه برم. اتاق سعید رفتیم و بعد از سلام و کله تکون دادن ها دیدم سعید می گه که آتیش کنین. تا همین لحظه فکر می‌کردم که شوخی می کنه. ۵ تا لپتاپ آتیش شدند و دوستان به بازی اول گیج‌کننده و بعد مهیج کال اف مشغول شدند. پشت دست امیر نشستم تا بفهمم بازی از چه قرار هست. قبلاً ۲-۳ باری کال اف بازی کرده بودم اما اون موقع هم نفهمیده بودم بازی از چه قرار هست. فقط دنبال یکی می‌رفتم و هرکی رو که می‌دیدم می زدم(البته در خیال خودم به اون می‌زدم احتمالا در واقعیت همش در و دیوار بوده:) ).  دوستانی که حداقل آشنایی رو با امیر دارند، تا الان به صحت این سفرنامه شک کردند و در ذهن‌های محترمشون به کلمات ****شعر و از این نوع فکر می‌کنند.شوربختانه من عکسی و یا فیلم از این لحظات برای اثبات ادعایم ندارم اما دلی پاک دارم و به این دامنه وبلاگ قسم که این جملات راست هست. امیر با دقت فراوانی بازی می‌کرد و جدا از  دادن ایده‌های مختلف برای بازی، وقتی کیل می‌داد عصبانی هم می‌شد :). یک Moreb نامی هم بود که جدا خیلی وحشی بود. یکم بازی‌ها رو نگاه کردم تا یکی خسته شد و جایش رو به من داد. نه قطعاً امیر نبود، تا آخر بازی‌ از جاش تکون نخورد. اینکه تویه سفر لپتاپ نداشته باشی و شانس بازی کردن نسیبت باشه خودش به اندازه کافی خوب هست.تا وقتی صفحه سیاه و سفید بود خوب بازی می‌کردم:) اما بعدش زیاد تعریف کردنی نبودم:). تا حدود ۱۲ بازی کردیم، تو این لحظات تقریباً داشتم خواب می‌دیدم. خوشبختانه کلمات -دسته آخر- گفته شد و بعدش به اتاق امیر برگشتیم. خوابیدم و صبح حدود ۹:۳۰ از خواب پاشدم.


 

بعد از یک شب خوابیدن در اتوبوس، خوابیدن رویه سطح صاف خیلی خوب بود:). می‌خواستم ساعت ۸ بلند شم تا که تا ۱۰ کارهام تموم بشه و بتونم امیرچخماق هم برم، اما خوب خوابه دیگه :). وقتی پیش رئیس دانشکده رفتم، بهم گفت که تأیید کرده. پس فقط مونده بود تا آموزش برم. تویه آموزش نیم ساعت الکی الاف شدم. وقتی داشتم به الاف شدنم فکر می‌کردم، آقا میلاد پلته رو دیدم. بعد آموزش با میلاد رفتیم و صبحانه خوردیم.

برگه تأیید میهمانی رو گرفته بودم و خیالم راحت شده بود. یکی از کارهایی که می‌خواستم حتماً انجام بدم رفتن به میدان امیرچخماق و گشت زدن تویه کوچه های قدیمی یزد بود. می‌خواستم به یاد قدیم با اتوبوس برم اما حساب کردم دیدم حدود ۱۲ می‌رسم.(حمل و نقل عمومی یزد افتضاح هست، میانگین زمانی که باید برای اتوبوس وای می ستادم ۵۰ دقیقه بود:|) از طرفی این یزدی ها خیلی کم کار هستن و حدود ۱۲نیم  تقریباً همه جا تعطیل هست برای همین تاکسی گرفتم. توی راه از خیابان‌های آشنایی زیادی رد شدیم. نزدیک ساختمان امیرچخماق پیاده شدم، هوا برای پیاده رفتن عالی بود. این قسمت از یزد خیلی زیباست، ناراحت بودم که دوربین ندارم. به سمت بازار راه افتادم.خوبی بازار یزد این هست که هنوز بافت تقریباً قدیمی خودش را دارد. به چهارراه رو به رو امیرچخماق که می‌رسم به سمت چپ می‌روم. بعد از یکم راه رفتن، یادم میاید که می‌خواستم در کوچه‌ها راه بروم، از خیابان رد می‌شوم تا یک کوچه به ظاهر خوب پیدا کنم. حواسم پرت آهنگ می شود،‌واقعا پیاده روی در این هوا کیف می‌دهد. به چهارراه که می‌رسم، یادم می‌آید که این مغازه ای داخل این بازارچه هست که قند فرشادپسند دارد، داخل بازارچه می‌روم و می‌بینم مغازه باز هست. نیم کلو قند می‌خرم. وقتی از بازارچه بیرون می‌آیم، خیابان رو به رو امیرچخماق را برای ادامه پیاده روی انتخواب می‌کنم. یکم که راه می رم نم نم بارون شروع می‌شود و هوا عالی تر از قبل می‌شود.در خصوص آب و هوا برای یزد از شانس کم نگذاشته ام:) ترم یک که در یزد بودم برف اومد:). به یک مغازه می‌رسم، به نظر هم پشمکش خوب هست و هم قیمت پشمک هاش. تصمیم گرفتم این دفعه از حاج خلیفه نخرم و این شانس رو به بقیه مغازه ها بدهم. ۲ بسته پشمک ساده می‌گیرم. بعد از خرید پشمک کمی راه می‌روم و از خیابان رد می شوم. ساعت رو نگاه می کنم، یک ربع به یک هست. چقدر زود گذشت.بعد از پرسیدن از چند مغازه هنوز پشمک کاکایویی نخریده ام. برای پشمک کاکایویی احتمالاً مجبور شم به حاج خیلفه رهبر برم. به چهارراه می‌رسم  و دستم درد گرفته است. این چه خریتی بود که اول خرید کنم :|. از چهارراه رد می‌شوم و داخل حاج خلیفه رهبر می رم. داخل حاج خلیفه باز هم شلوغ است، آخه این مردم کار و زندگی ندارند که همش اینجا رو شلوغ می کنند؟. حاج خلیفه هم کاکایویی نداشت،‌حالا بیا درستش کن:|. از حاج خلیفه که بیرون آمدم یکم به سمت آخر خیابان پیاده رفتم. کاش می‌شد که یک ساعت دیگه هم پیاده روی بکنم. پاهام درد می گیره و به سمت چهارراه برمیگردم. به چهارراه که می‌رسم مغازه ای را می‌بینم که یادم نمیاد در جست‌و‌جوی پشمک کاکایویی بهش سرزده باشم. از خیابون رد می شم و داخل مغازه می رم و بالاخره هووووررراااا پشمک کاکایویی :). از مغازه که بیرون آمدم به سمت امیرچخماق می رم تا رویه صندلی های وسط یکم استراحت کنم. به امیرچخماق که نزدیک می‌شدم یکی گفت تاکسی. با ساعت نگاه کردم، ۱نیم بود:(. گفتم نعل اسبی، خوابگاه پسران دانشگاه یزد. گفت ۶ تومن. گفتم نه. گفت ۵ تومن. دیدم داره راه میاد قیاقه :-نامطمعن به خودم گرفتم و قرار شد تویه ماشین سره ۵۰۰ تومن بحث کنیم. راننده خوبی بود و از همه بهتر لهجه عالی یزدیش بود:). تویه ماشین که نشستم و پاهاهم پس از ۲ ساعت راه رفتن یکم استراحت کردند. چند دقیقه بعد که تویه تاکسی یادم میاد که فراموش کردم تویه کوچه های قدیمی یزد راه برم. به این فکر می‌کردم که الان به تاکسی بگم واسته:( اما وقت کم بود و حسرتش به دلم موند.

یزد-یک

فکر کنم ساعت به ۷ رسیده باشه. ساعت حرکت اتوبوس ۶ بود که خوب این تاخیر ۱ ساعته اتفاق جدیدی نیست. طبق همیشه یک آقایی که خیلی تند صحبت می کنه میاد و یک زیارت رو به زور بهت می ده و بعد بر می گرده که پول بگیره، وقتی هم که می خوای بهش بگی نمی خوای مجبوری با همون سرعت باهاش حرف بزنی تا بیخیال بشه. طبق قوانین نا پیدایی یک خانومی میاد که کمک می خواد. کم کم داشتم نگران می شدم که یک خانوم هم اومد که پیراشکی (نون تقریبا داغ) بفروشد. در واقع این ۳ فرد ممکنه ترتیبشون عوض بشه اما همیشه هستند. خیلی سخت برای امشب بلیت پیدا کردم، در واقع قرار بود که دیشب برم اما خوب معلوم شد که همه اتوبوس ها رو به مرز فرستاده بودند و تعداد انگشت شماری اتوبوس وی ای پی رو باقی گذاشته بودند. منم خوش شانس بودم که بلیت پیدا کردم، جدا تو این مورد خیلی خوش شانس بودم. وقتی می خواست برام بلیت صادر کنه، بهم گفت ۱۳ یا ۲۵ و منم توبه اون شلوغی دیدم ۱۳ از ۲۵ کمتر هست و ۱۳ رو انتخواب کردم. قبل از سوار شدن به اتوبوس با توجه به اینکه هر ردیف ۳ صندلی داره نتیجه بر این شد که من کنار شیشه صدنلی ۲ نفره هستم. صندلی تک برای من قابل تحمل تر هست ( پس تو کی میای ای یار :دی ). وقتی سوار شدم شماره صندلی های دونفره رو نگاه می کردم و عقب می رفتم. ردیف پنجم دیدم جای ۱۳، ۱۴ نوشته. وات دفاک! یک باگ آیا ؟ صندلی به نام ۱۳ وجود نداره و من مجبوری رویه پله ها برای خودم جای دست و پا کنم. که برگشتم و دیدم یک صندلی تکی جلوی در هست که ردیف ۲تایی نداره.هوورررااا و من صندلی تک داشتم.( حالا درسته صندلی تکی دارم اما تو بیا، لوس نکن 🙂 ).

مقصد رو هنوز نگفتم نه؟ یزد می رم. حدف تقریبا تحصیلی هست. می رم که نامه تمدید میهمانی بگیرم. دانشگاه فردوسی بهم گفته که با تمدید مشکلی نداره و فقط باید نامه تمدید از دانشگاه یزد بیاری و امیدوارم اینجا هم بهم گیر ندن. باید تا ۱۰ دی نامه رو بیارم و هفته دیگه هم یک روز درمیان تعطیلی هست، پس تنها هفته موجود این هفته هست. من سه شنبه صبح به یزد می رسم و امیدوارم کارها تویه یک روز تموم بشن و بتونم به امتحان زبان چهارشنبه برسم. اتوبوس تازه راه افتاد و من امید دارم فردا تا ۱۰ به یزد برسم تا روز اداری سه شنبه رو از دست ندم.

حدود ۵ دقیقه قبل تابلو یزد ۹۰ کیلومتر رو دیدم در نتیجه حدود ۱٫۵ ساعت دیگه به یزد می رسم. جاده های کویری همیشه قشنگ هستند. برای من نوشتن سخت هست چه برسه که بخواهم مکان رو توصیف کنم، اما تلاشش که ضرری نداره!


 

هنوز اول صبح هست و کوه ها گاهی زیر سایه و گاهی زیر نور آفتاب هستند. تصویر آسمون پشت کوه ها، آسمونی که هیچ دودی نداره. خورشید داره طلوع می کنه و ابرهای اطرافش رو رنگ می کنه. این ابر ها واقعا قشنگ هستند.

فکر کنم وقتی برمی گرم شانس دیدن غروب خورشید رو داشته باشم.قبلا گفتم که دلیل دیگه ای هم برای این سفر دارم.میرم یزد که امیر( گوهرشادی) رو ببینم. دیدن امیر هم دلایل مختلفی داره.مهم ترین و اصلی ترین دلیل قطعا و یقینا گرفتن شیرنی هست! و البته دلیل هرچند فرعی تر اما مهم دیگه ای هم وجود داره.به هر حال امیر با توجه به دیوانگی که الان داره(که ایکاش منم داشتم) در آینده ای نچندان دور ریاضیدان می شه( که منم قطعا بعد اون لحظات حضور دارم تا شیرنیم رو بگیرم) و با توجه به عمق دیوانگی که من تاحالا اندازه گرفتم ریاضیدان بزرگی هم میشه. شانس دیدن یک پیش ریاضیدان همین طوری کم هست، امیر هم که داره اپلای می گیره و معلوم نیست تا از قبل رفتن بشه دوباره دیدش و وقتی کنم از گپ(در اینجا طولانی و مفید منظور هست، همون گپ های که فقط اگه طرف صحبت امیر باشه امکان پذیر هست) بزنم. سوال های کلیشه ای زیادی هم برای پرسیدن دارم که خوشحالم امیر از این قضیه خبری نداره و گر نه با اولین اتوبوس از یزد می رفت. هیچ کی از جواب دادن به سوال های کلیشه ای لذت نمی بره(البته به جز سخران های انگیزشی) اما متاصفانه امیر تویه این مورد حق انتخوابی نداره.

و در کل مسافرت رو هم دوست دارم، حالا به هر بهانه‌ای که می خواد باشه :). کوه‌ها از جاده دور شدند و خورشید هم ۲ سانت بالاتر اومده. ایکاش می‌شد بری جلو به راننده بگی، داداش می شه یه ساعت بزنی کنار همه باهم کوه‌ها رو نگاه کنیم.


 

وقتی از اتوبوس پیاده شدم اول دنبال بلیت رفتم. طبق انتظار تا شنبه هیچ بلیتی نبود. پس امید اول این هست که شاید یکی بلیت قطارش رو کنسل بکنه و امید دوم آین هست که اون بنده خدا شاید بلیت داشته باشه. بهش زنگ زدم ولی کسی جواب نداد. برای دانشگاه یزد تاکسی گرفتم. تویه راه از میدون بزرگی رد شدم که برام خیلی آشنا بود. از اینکه دوباره یزد رو می‌بینم احساس جالبی دارم. وقتی به دانشگاه یزد رسیدم تقریباً همه چی یادم اومده بود. راه به دانشکده برق و کامپیوتر رو بلد بودم و این برام خیلی عجیب بود:|. حتی حوضچه تویه راه رو قبل اینکه بهش برسم حدس زدم. قدم اول بعد از رسیدن به دانشکده پیدا کردن اتاق استاد راهنما بود. از اون جالب‌تر که این رو هم با تقریب خیلی خیلی خوبی پیدا کردم. برنامه رویه در استاد می‌گفت که ۸-۱۰ دانشجویان ارشد و ۱۰-۱۲ دانشجویان کارشناسی. کلی کیف کردم شانسی یک روزی اومدم که خیلی کلاس نداره. کلی خوشحال که طرفای نه رسیدم و اگه سرش خلوت باشه کار من زودتر راه بیفته. در زدم و خوب استاد نبود و من ضایع شدم. حدود ۵ دقته بعد یک خانومی هم اومد و اونم ضایع شد. پرسیدم شما می دونین که کی آقای لطیف میان؟. گفت که به من گفن ساعت ۹ میان. من :|. تصمیم بر این شد که برم تریا دانشگاه صبحانه بخورم.  برای تریا باید از در دانشکده بیام بیرون و از دور الاچیقش رو ببینم.به یاد ترم یک شیر و های بای خریدم و تویه اون هوای خوب صبحانه خوردم.وقتی برگشتم، هنوز استاد نیومده بود. راهرو شلوغ‌تر شده بود. کم کم احساس نیاز من به دست شویی داشت بیشتر و بیشتر می‌شد، از مشهد این احساس نیاز بود اما الان دیگه نمی‌شد به بعد موکول کردش.به راست نگاه کردم و دست شویی در ۵ قدمی من بود. حدود ۵ دقیقه از این دنیا و مشکلاتش جدا بودم وقتی برگشتم، راهرو خلوت تر شده بود. حدود ۱۰ دقیقه منتظر موندم و استاد اومد. جلوتر از من ۲تا دختر رفتند و من هم به رسم ادب(؟) بعد اون ها وارد اتاق شدم. مشکل دخترها سره کم آوردن واحد بود. واقعاً استاد راهنما شدن حوصله می خواد. بعد از این ۲ نوبت من بود. از خوش شانسی من این بود که انصافاً آدم خوبی بود و بدون هیچ آزاری و مطمعن شدن از اینکه هدف من انتقالی هست برام درخواست رو تأیید کرد. بعد از این نوبت رئیس گروه بود. دکتر رضاییان رو چند دقیقه پیش دیده بودم و وقتی سمت دفترش رفتم، یکی بهم گفت که الان رفت اگه بری تویه راه گیرش میاری.(شانس :|). منم دویدم و قبل پارکینگ بهش رسیدم. بهم گفت که طرافی ۱۱ دوباره بر می گرده. حدود ۱ ساعت وقت رو باید می‌کشتم، کتاب همراهم نبود پس  ایده اول رفتن به کتابخونه دانشگاه یزد بود.

یک دوری(حدود ۱ ساعت همین دور طول کشید:) ) تویه کتاب خونه زدم و برگشتم. با خودم گفتم یکم زودتر برم شاید این اومده باشه.رفتم و دیدم اومده. رفتم تویه اتاق و خوب این‌ام اوکی رو داد. تأیید بعدی مال رئیس دانشکده برق و کامپیوتر بود. با اختلاف ۵ دقیقه جلسه جناب آقا شروع شده بود. لعنتی!. از منشی پرسیدم که جلسه کی تموم می شه؟ گفتش حدود ساعت ۳ جلسه دارن. چییییییییییییییییییییییییییییی؟؟؟؟؟ چیکار می کنن اینا تویه این همه جلسه. بعد که یکم اوضاع رو توضیح دادم و چهره درهم گرفتم. بهم گفت حدود ساعت ۱.۵ جلسه اولشون تموم می شه و من شاید در این بین بتونم کارم رو راه بیندازم. من ۱.۵ رفتم اما خوب بازم دیر رسیدم. و این جلسه تا ساعت ۳ طول می‌کشید. دیگه امیدی به این نبود که بتونم امروز کار رو تموم کنم. در نتیجه رفتم دنبال امیر. امیر رو جای حوض دانشکده پیدا کردم و بعد به سمت در نسبتاً اصلی دانشگاه راه افتادیم. توی راه امیر از تویه تبلتش فیلم‌های ACM پاکستان رو نشون می‌دیدم. امیر به تاکسی تلفنی زنگ زد. یاخدا این می خواد کجا ببره منو که تاکسی لازمه براش! زحمت ندم. من این همه راه را کوبیدم که بیام شیرنی بگیرم اما خیلیم انتظار ندارم دیه :). هدف میدون ابوذر بود. یکم از این‌ که این میدون کجا است یادم بود. توی راه یک سری دیگه از فلیم ها رو دیدم.به میدون ابوذر که رسیدیم، دیدم که این میدونی که در نظرم بود نیست و خوب حافظه مکانی اینجا رو دیگه پوشش نداد و خوب حق هم داره. دور میدون ابوذر که رسیدیم، امیر گفت رستوران سزار(یا خداتر) برین. وقتی رسیدیم، دیدم این از اون رستوران خفن هاست! (اینجا یه چیزی تویه پرانتر بگم. من تویه این شرایط این چنینی یعنی وقتی یکی منو مهمون می خواد بکنه خجالت می‌کشم بهش بگم، بابا نیازی نیست اینطوری مایه بزاری من به همون ساندویچشم راضیم. والا به جان شما).

داخل رستوران که رفتیم، یک خانوم زیبارو از ما استقبال کردند. برای ۲ نفر فقط بالا جا داشتند و خوب ماهم بالا رفتیم. میز کنار دیوار انتخواب کردیم. چند آقا و خانوم نسبتاً دوست هم اونطرف تر نشسته بودند. صحبت با امیر درباره ACM بود و چند تا فیلم دیگه هم دیدم. بعد امیر یک دکمه رو فشار داد و یک خانوم کمتر زیبارو دیگه ای اومد و دوتا کتاب رو ما داد.یک نگاه انداختم. من تا بحال این همه اسم غذایی که ندونم چی هست رو یک‌جا ندیده بودم. مسکه پاستا گوشت یا مرغ امتحانش رو پس داده بود. سفارش ما این‌ه + سالاد سزار(!)، آب و نوشابه ا بود. والا من اومده بودم که شیرنی بگیرم اما انتظارم همبرگر بود همین :). طبیعتاً سالاد اول رسید و مشغولش شدیم. از قیمتش که مطلع نشدم ولی احتمالاً نسبت به قیمتش هم سالاد خوش مزه ای بود. در این حین صحبت می‌کردیم که پاستا هم اومد. با کمی تجربه متوجه می شین که سیر شدن رابطه غیر مستقیمی با زرق و برق رستوران دارد اما تو این مورد ماجرا متفاوت بود و من ۲۰ دقیقه با مبارزه و پافشاری مداوم تونستم از پس پاستام بر بیام. واضع هست در بین کلمات بالا ما در حال صحبت بودیم که در این بین امیر یک کتاب رو هم رو گفت: جواهر لعل نهرو (( بنده خدا تویه  اسمش هجو داره!)). بعد ناهار امیر دکمه Bill رو زد. اینجا بود که کشف کردم این دستگاه بیسیم است!. یک آقا یا خانوم(یادم نیست خوب:| ) اومد کارت امیر رو گرفت و رفت. .وقت رسید رو آورد، امیر فهمید که رسید اشتباه است. پایین وقتی امیر داشت صحبت می‌کرد، آقایی که رفته بود میز رو تمیز کنه پاکت نامه رو به خانم خوش رو خوش آمدگو دم در داد. دیدم که پاکت ریزنمرات منه!. برای برگشت به دانشگاه تاکسی گرفتیم. وقتی رسیدیم به دانشگاه با امیر سمت دانشگاه علوم و بعد اتاق دکتر هوشمند رفتم. این آقای دکتر هوشمند واقعاً آدم جالبی هست:). امیر گفت: که یکم خرج سفر زیاد شده،‌ گفتند مشکلی نیست. امیر گفت: مراکش که میزبان وردفاینال هست سیل اومد، گفتند: مشکلی نیست. امیر گفت: همه شهر زیر ۲ متر آبه!، گفتند: مشکلی نیست. این مشکلی نبود یه طرف ماجراست، طرف دیگر شیوه بیان به‌خصوص این جمله از سمت دکتر هوشمند هست:). استاد انقدر خوب :). بعد از دیدار دکتر هوشمند از امیر جدا شدم و به سمت دانشکده مهندسی رفتم. امتحانش ضرر نداشت شاید دکتر قانعی هنوز بود که خوب به شکل نا توصیفی ضایع شدم. پاهام خیلی درد می‌کرد اما خوب نزدیک غروب بود و هوای نسبتاً خوب یزد باعث شد که پیاده به سمت خوابگاه برگردم. اول تا ۲ تا کوچه اول رفتم بعد خواستم برگردم که دیدم حیفه که هوا به این خوبی رو از دست بدم و به خوابگاه برگردم.نزدیک میدان که رسیدم، پاهام خیلی خسته بودند و تصمیم گرفتم که برگردم. تو راه برگشت منظره آفتاب بین ابر ها عالی بود. وقتی رسیدم اتاق امیر،امیر هنوز نرسیده بود، کتم رو گذاشتم زیر سرم تا یکم استراحت کنم که از هوش رفتم. وقتی بیدار شدم امیر داشت با لپتاپش کار می‌کرد.