خیال

چند وقتی هست که دلم می خواد بنویسم ولی نمی دونم چی بنویسم. می خوام از روزمره خودم بنویسم، می بینم موضوع تکراری هست و قبلا بار ها ازش نوشتم. می خوام بنویسم چند خط که بهش فکر می کنم تبدیل می شه به غر و نالیدن از زندگی از این ها هم قبلا نوشتم و تکراری هست، تازه علاوه بر تکراری حوصله سر برم هست. این روز ها زیاد تویه خیالاتم غرق می شم. بعضی وقت ها حواسم نیست و کم کم شن زیر پاهام خالی می شن، بعضی وقت ها هم خودم تویه آب می پرم. شدم آدمی که خیال می کنه کسی رو به خاطر فحش می زنه ولی می ترسه حتی به کسی نه بگه. شدم آدمی که ایده های برزگی برای کد داره ولی حتی نمی تونه یک تابع کوچک رو درست بنویسه. شدم ادمی که وقت زیادیش رو با دختر خیالاتش می گذرونه ولی حتی خجالت(ترس شاید) می کشه سلام کنه!. شدم آدمی که تویه خیالش به آدم های زیادی کمک می کنه، کار خیریه انجام می ده ولی حتی به خودشم نمی تونه کمک کنه. شدم آدمی که تویه ذهنش می ره ماشین(نمی دونم چرا ماشین این مدت برام مهم شده، قبلا اصلا بدم میامد ماشین داشته باشم 🙁 ) ثبت نام می کنه ولی حتی نمی تونه پول اینترنت ماهشم در بیاره. شدم آدمی که تویه خیالش خیلی باهوشه(چقدر این کلمه به نظرم بی معنی و ظالمانه است) ولی حتی نمی تونه رویه حرفی که می شنوه تمرکز کنه. شدم آدمی که تویه خیالش با همه شوخی می کنه وخیلی کوله ولی حتی جنبه شوخی دوستانه رو هم نداره. شدم آدمی که دوست داره مستقل زندگی کنه ولی نمی تونه حتی یک روز نبود مامانش رو تحمل کنه(این یکی به طور خاص بد نیست). شدم آدمی که تو خیالش همیشه در سفر هست ولی حتی نمی تونه تنهایی تا طرقبه بره. شدم آدمی که همیشه تویه خیالش خوب لول می زنه و عالی آیتم می ره ولی حتی یه کری ساده هم می ترسه پیک کنه( البته اخیرا خیلی بهتره شده:/)(اینها اصطلاحات دوتا هستند). شدم آدمی که در خیالش برای وبلاگ های که دوست داره پست می نویسه ولی حتی در وبلاگ خودش هم نمی نویسه. شدم آدمی که دلش می خواد تویه یه دانشگاه خوب ادامه تحصیل بده ولی حتی نمی تونه یک معدل نزدیک به ۱۶ بیاره.  شدم آدمی که تویه خیالش هر وقت سره موضوعی بحثش می شه همیشه حرفش اینه که من کتاب خوندم تو نخوندی ولی تو هفته قبل به زور یک داستان از همشهری خونده.شدم آدمی که تویه خیالش می خواست تویه این نوشته غر نزنه ولی تا حالا هرچی گفته جز غر چیزی نبوده.

خلاصه شدم آدمی که تویه خیالش در قصر ها قدم می زنه ولی حتی نمی تون(می ترسه) یک قدم برداره.


امروز این نوشته رو خوندم. به حال من مربوطه. بیشتر آخراش منظورم هست. اونجایی که می گه :

اما یک گروه سوم وجود دارد که گرفتاری در آن از هر حالت دیگری خطرناک‌تر است. گروهی که  خدا و خرما را با هم می‌خواهد. گروهی که دلش نمی‌خواهد بت‌ خرمایی خودش را بشکند و به آن بی احترامی کند و از یک طرف گرسنه است و بهترین روش سیر شدن، شکستن این بتی است که خود از خرما ساخته است.

این جور که معلوم هست من هم خدا رو می خوام و هم خرما رو. هم زندگی با ریسک رو می خوام و هم محیط امن زندگیم را.


الان داشتم به این نوشته فکر می کردم. داشتم فکر می کردم نمیشه هم بشینی و تویه خیالای خوبت گم بشی هم بخوای واقعیتت خوب باشه. نمی گم رویا داشتن و خیال بافی بده، نه! اگه کسی رویایی نداشته باشه و یا نتونه یک واقعه رو مجسم کنه احتمالا خیلی آدم خسته کننده ای می شه. اما از اونطرفم اگه فقط توی خیالاتش باشه آدم بی مصرفی می شه. خیال و رویا به آدم ایده می ده. ولی تا همین جا بس هست. اگه بیشتر درگیرش شدی باعث می شه که واقعیت بیرونت رو فراموش کنی. اونوقت وقتی که تفاوتش رو با بیرون می بینی، نا امید می شی. امیدت رو سره هیچ، واقعا می گم سره هیچ، از دست می دی.

خلاصه خواستم بگم اون بیرون دنیای متفاوتی از دنیای خیالات شماست. منم تا حالا خیلی اون بیرون نرفتم اما به نظرم دنیای پر هیجانی باشه. می ارزه که بریم و ببینم چه خبره.