#wordbookday

عصر که در توییتر می‌چرخیدم، تگ #wordbookday را دیدم. طبیعتا یاد کتاب ناتمام‌ام افتادم. صبح ساعت ۸ از خواب پاشدم. عجیب این بود که گوشی رو برای ۹نیم کوک کرده بودم. برای صبحانه شیر و خامه شکلاتی خردیم. خیلی وقت بود که خامه نخورده بودم. بعد صبحانه سراغ پروژه‌ی دکتر میزانیان رفتم.اوایلش چند تا مستند خوب پیدا کردم و باعث شد کارم راحت تر بشود و نزدیک ۲ به هدفی که برای هفته بعد داشتم رسیدم. حس خوبی داشتم، مخصوصا وقتی که من‌و‌تو به راحتی استریم شد. خیلی نگران ناهار و سلف نبودم، چون ناهار از الویه‌های معروف خاله هنوز داشتم. ناهار الویه+نوشابه خوردم. بعد ناهار خوابگاه ساکت بود و بعد از کمی توییت خوندن نزدیک یک ساعت خوابیدم و نزدیک ۴ از خواب پاشدم. هوا کمی گرفته بود پس احتمال باران بیشتر می‌شد. حتی هوا بویه قبل بارون را می‌داد. عصر به پروژه‌ی شرکت مشهد گذشت. یک کتاب‌خانه خوب پیدا کردم و به نظرم می‌توانم به کمک‌اش از دست پروسس‌ها خلاص شم. همچنین یک کتاب‌خانه که برای پیاده‌سازی restful پیدا کردم. هوا نزدیک ۷ خنک‌تر شده بود. تا اینجا روز خوبی را داشتم و تصمیم گرفتم قبل شام برم و تویه یک کافه کتاب بخونم. شک داشتم امروز کافه باز باشه، ولی به قول حمید اگر هم بسته بود باز هم پیاده‌روی تویه هوای خوب نصیبم می‌شد. به کافه‌ بن‌بست که رسیدم. خیلی شلوغ بود و به درد کتاب خوندن نمی‌خورد. تصمیم گرفتم به کافه نزدیکش برم. به جز یک مورد بقیه‌اش بهتر از بن‌بست هست. هم مبل داره و هم محیط آروم و هم وای‌فای. اون یک مورد هم پول چایی هست. رویه مبل نشستم و ۲ ساعت لذت بخش کتاب خوندم. کتاب + آهنگ + چایی یکی از بهترین تفریح‌های دنیاست. ۲ فصل از کتاب mistborn: the final empire مونده بود. اولین کتاب انگلیسی بود که خوندم و جدا از این که می‌ترسیدم آخرش خوب تموم نشه، دوست نداشتم کتاب هم تموم بشه :). بر خلاف انتظارم ۲ فصل آخر کتاب عالی بود. هم داستان‌اش خوب بود و آخر داستان. نزدیک ساعت ۹نیم کتاب تموم شد. امروز پس از مدت‌ها خیلی خوش گذشت. بعد از کافه برگشتم اتاق و شام دوباره الویه خوردم :). بعد شام هم لباس پوشیدم و تا اطلسی آهنگ گوش‌کنان پیاده رفتم و برگشتم. آخر شب هم با خونه اسکایپ کردم و الان در حالی که مراقب هستم، چاییم سرد نشود، در حال نوشتن هستم. می‌توانم باز هم از نبود دوست‌دختر شکایت کنم و می‌دونم اگر امروز عصر حداقل تنها نبودم، بیشتر بهم خوش می‌گذشت. اما دلم نمی‌خواد. امروز بعد از مدت‌ها زندگی بهم خوش گذشت. این روز‌ها خیلی بیشتر حواسم به این هست که در خیالاتم گم نشم. بیشتر اطرافم رو حس کنم.

Yesterday is history,
tomorrow is a mystery,
and today is a gift…
that’s why they call it present
Master Oogway

پ.ن۱: پس از مدت‌ها :/.