روز های برمه

چند وقت پیش که نمایشگاه کتاب بود، دنبال کتاب های خاصی می گشتم. خوشبختانه برای اون دوستانی که کتاب هایی مثل “۱۰ قدم تا لاغری توسط فلان فلان شده”، “انرژی مثبت را جذب کن”، “ایران باستان، کوروش آریایی” و از این دست کتاب ها براشون جذاب هست می تونن با خیال راحت در این نمایشگاه هرآنچه رو که خواهانش هستند پیدا کنند. البته نباید از حق بگذریم که در این نمایشگاه به جز کتاب کمک درسی و کتاب هایی که گفتم چندی رمان هم پیدا می شد اما همین اندک هم مجموعه ای از رمان های تکراری بود. رمان ها خوب و مشهور بودند مثل بینوایان، غرور ، تعصب و جنگ ، کوری اما خوب مگه چند بار ما باید این کتاب ها رو بخریم(بماند که خودم فقط کوری رو دارم اما بارم مفهوم حرفم که درسته نه ؟) . خلاصه که شما اگه دنبال رمانی خیلی خیلی مشهور نیستید احتمالا اون رو پیدا نخواهید کرد مگر اینکه خوش شانس باشید. من خوش شانس بودم، تونستم کتاب هایی از “جرج اورول” رو که هنوز نخونده بودم پیدا کنم و تا دیر نشده بود اون ها رو خریدم. بین شون هرچند می خواستم اول “دختر کشیش” رو بخونم اما چون این کتاب های رو امیر پیشنهاد داده بود و خودش فقط “روز های برمه” رو می خواست، تصمیم گرفتم این رو بخونم تا بعد بدم امیر بخونه(در اصل کتاب ماله امیره:) ).

بیشتر اتفاق های کتاب در شهر کوچکی در هند به اسم کی اودتا(درست نوشتمش آیا؟) اتقاق می افته. در این شهر چند سفیدپوست زندگی می کنند که کار های مثل جنگل داری ، پلیس ، شغل های دولتی و …. اتفاق های داستان در باره یکی از همین سفید پوست هاست به اسم فلوری. فلوری که از نقاط بارز لکه مادرزادیش هست. فلوری زندگی یکدست و کسل کننده ای داره که با اومدن الیزابت تغییر می کنه. اشتباه نکنید این یک داستان عاشقانه معمولی نیست، در واقع من خوش شانس بودم اگر این داستان فقط عاشقانه معمولی بود. اتفاق های که حول این شخصیت و رفتار هاش شکل می گیره تقریبا یک داستان نه خیلی هیجان انگیز(که البته بسیار سلیقه ایست این صفت) اما جالب رو شکل می ده. در کنار داستان اصلی مفهوم های دیگه ای هم به تصویر کشیده می شه مثل اثر استعمار بریتانیا که بر هند به وجود آمده یا اعتقادات مردم برمه و شیوه زندگی فقیرانشون(چه از نظر فرهنگی و چه از نظر پولی) و تاثیریش بر اتفاقات،  یا تفکرات نژادپرستانه بعضی از اروپایی ها (همه به جز فلوری تقریبا) که در باشگاه مطرح می کنند.

تو این داستان هر شخصیت مثل دو کتاب دیگه ای که از جورج اورول خوندم نماید یک مدل رفتاری هست از دکتر وراسومی که نماد هندی هایی غرب زده که فکر می کنند استعمار بریتانیا فقط خوبی به همراه داشته یا الیس که نماد ادم های ترسو و گستاخ و تو خالی هست تا الیزابت که نماد زن هایی هست که عمق رابطه براشون هیچ معنایی نداره. وقتی این همه شخصیت های مختلف در برهه زمانی کنار هم قرار می گیره داستان جالب رو به وجود میارم که نمونه دعوا ها و اتفاق های بینشون رو می تونین هر روز در اطرافتون ببینین. یکی از تلخی های کتاب هم همین هست.

در کل این کتاب هم مثل بقیه ۲ کتاب دیگه اورول(قلعه حیوانات و ۱۹۸۴) که خوندم، پر از گل و بلبل و اتقاق های خوب نیست. اما کتاب توازن خودش رو داره و هر دو اینها(خوب و بد) رو با هم داره.  تلخی که به خاطر اتقاق های بدش نیست بیشتر به خاطر اینه که وقتی مقایسه می کنی می بینی این ها فقط داستان نیستند و توی واقعیت هم تکرار می شن، هرچند خودم وقتی کتاب رو تموم کردم چند دقیقه ای به این فکر می کردم این مردک روانی انگار خوشش میاد آزار بده :|. در کل تر توصیه اینه که کتاب رو بخونین و از دستش ندیدن.

روز های برمه

جورج اورول

ترجمه زهره روشنفکر

۳۶۷ صفحه

روزهای برمه

 

(از این جا به بعد می خوام راجع به احساس خودم در باره حس های مشترکی که با فلوری احساس می کردم بنویسم و ممکنه داستان شدیدا لوس بشه در نتیجه Spoiler Alert و از این حرفا)

یکی از دلایل که توصیه می کنم کتابای اورول رو پشت سره هم نخونین فقط این نیست که ممکنه خسته کننده بشه اینم هست که اگه ۲تا شو بخونین قطعا در انتهای دومی خودکشی می کنین. تو این کتاب فلوری(شخصیت اصلی) جوری تعریف می شه و عمل می کنه که من خیلی وقت ها با خودم می گفتم این لعنتی که منم. تویه صحبت های جمعی اگه از موضوعی بدم بیاد معمولا اعتراضی نمی کنم سعی می کنم بحث رو عوض کنم یا تو مواری بگم برام کار پیش اومده و بپیچونم. به نظرم این کار بهتر از اینه که یهو بگم “هوووووووووووو این چیه که می گی، چرا پشت سره اون بنده خدا حرف می زنی درصورتی که نیست از خودش دفاع کنه” به جای کار قبلی سعی می کنم بحث رو عوض کنم به نظرم در کل اینطوری بهتر جواب می ده اما الان که بهش نگاه می کنم نوعی ترسو بودن هم هست. ترسیدن از این که فرد مقابل در برابرت جبهه بگیره، دقیقا ترسی که فلوری سره بحث هایی در باره دکتر وراسومی بود داشت، یا موقعی می خواست با الیزابت رابطه برقرار کنه. تلاش هایی که می کرد و بیشترشون نتیجه عکس داشت. البته اینجا فقط مشکل از فلوری نبود در واقع طرز تفکر این دو با هم خیلی فرق داشت، یکی نسبتا عمیق و یکی نسبتا سطحی. اها یکی دیگه هم دیدگاه های تقریبا عمیق فلوری نسبت به اطرافش بود، دیدگاه های که بیشتر انتقادی بودن و اگه اطرافیانش می فهمیدن قطعا اتفاق خوبی نمی افتاد.

(لازم به ذکره که هدف این نیست بگم من شاخم و پر دیدگاه انتقادی نسبت به اطراف تهش هم معلوم بشه من روشنفکرم و کلاس های این طوری بیام، )

یکی دیگه از شباهت ها لکه مادرزادی بود. البته من لکه مادرزادی ندارم( 🙂 ) اما تاثیر که لکه مادرزادی فلوری بر زندگیش داشت رو بار ها حس کردم. به نظرم این قسمت رو خیلی ها حس کردن دلیل بی خودی که باعث ترسو بودن، از دست دادن اعتماد به نفس ما میشه. دلیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی الکی که باعث می شه ما فکر کنیم بی لیاقتیم و رفتار هامون از اون تاثیر بگیره. هرچند صفحه شما تاثیر این لکه رو می بینین و کم کم باور می کنین که این لکه کوفتی می فهمه و هدفش اینه که زندگی فلوری رو تا آخرین لجظه خراب بکنه.

این لکه تویه زندگی ماها شکل های متفاوتی می گیره و شاید به بدیهی این لکه نباشه. در واقع اگه در ظاهر باشه راحت تر دیده می شه اما اگه در باطن باشه واقعا تشخیصش سخت می شه. من خیلی وقت احساس می کنم کاری رو نمی تونم بکنم و یا سوالی رو نمی تونم حل کنم،چرا؟  فقط و فقط چون که مرحله دوم قبول نشدم پس من احمقم. بهتر که فکر می کنم می بینم قبول نشدم چون نخوندم اما انگار نمی خوام این گزاره رو قبول کنم. هنوز تو پس ذهنم یکی می گه احمق احمق احمق احمق ….. . قطعا اگه قبول می شدم زندگیم تغییر می کرد(بهتر یا بدتر بودنش را حداقل هیچ انسانی نمی تونه قطعا بگه). بیشتر سره این قسمت هست که احساس می کنم فلوری رو بهتر می فهمم.

یکی دیگه از احساس های که بین من و فلوری مشترک بود، احساس تنهایی هست که می کرد. احساس شدید به بودن کسی که باهاش از دلت حرف بزنی و عمیقا از بودن باهاش لذت ببری. کسی که زندگی با اون تویه یکی از بدترین شهرهای دنیا زیبا بشه.در واقع یه همچین فردی رو کیه که نخواد، اما مسئله اینجاست احتمالا همچین ایده الی فقط تویه کتاب های عاشقانه یا “۱۳ روش برای پیدا کردن عشق واقعی” وجود داشته باشه. بدیش اینجاست که می بینی یکی که مثل تو خواست این احساس رو از بین ببره تهش این شد.

در واقع وقتی می دیدم آخر داستان همه چی داره به خوبی پیش می ره و همه چی تقریبا درست شده، با خودم می گفتم: نگا کن درسته سختی کشید اما تهش خوب شد. فراموش کردم این کتاب رو اورول نوشته. وقتی روز کلیسا رسید. به خطی از پاراگراف رسیدم که می دونستم اگه برم خطه بعدی همه چی گند می خوره. با خودم می گفتم آخه مگه محبوری همیشه گند بزنی به آخر داستان، اصلا من نمی خوام دیگه بخونم. در اصل من باید ۲ روز پیش این پست رو می نوشتم. وقتی اون اتفاق می افته و شاید دلیلش بی عرضگی یا خوش قلبی فلوری باشه. همه چی به هم می ریزه. وقتی الیزابت به فلوری از ترس اینکه با مردی باشه که رسوا شده نه می گه ، عکس العمل فلوری به این قضیه و اتفاق های دیگه ای که افتاده از نظر خیلی از ماها احمقاقنس. فکر می کنیم آدم هایی که خودکشی می کنند تویه شرایط روانی مثل الان ما قرار دارند و به نظرمون ما قطعا عکس العمل دیگه ای داریم. اما ماجرا اینکه وقتی عمیقا شخصیت رو درک می کنی می بینی خودکشی راه حل غیر عاقلانه ای هم نبود و از این می ترسی که توهم تویه همچین موقعیتی خودکشی کنی. باور کنید این اصلا احساس خوبی نیست. احتمالا یکی از خوبی های کتاب خوندن اینه که تو این داستان رو تجربه کنی و بعدا تویه همچین شرایطی امید داشته باشی که تصمیم درست تری بگیری.

برای همینه که می گم آخر داستان های جورج اورول اصلا شیرین نیست. برای هیچ کی خوب نیست نه شخصیت خوب، نه شخصیت بد. نه فلوری نه یوپوکین.

پ.ن: احتمالا دختر کشیش رو سال دیگه بخونم

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *