یزد-سه

وقتی برگشتم خوابگاه امیر هنوز خواب بود. به صورت پیش‌فرض اگر کسی ارتباطی هرچند اندک با کامپیوتر دارد را نباید از خواب بیدار کرد. برای همین حدود نیم ساعت کتاب خوندم. بعد از نیم ساعت به این فکر کردم که من قطعاً نمی خوام این بدظهر رو اینطوری بگذرونم. می‌خواستم پژوهش-اطلسی رو یکبار دیگر پیاده برم :). به این فکر کردم که امیر اگر ساعت ۱۰ خوابیده باشد به احتمال خوبی آخرین وعده غذاییش شام دیشب بوده این یعنی حدود ۱۵-۱۶ ساعت هست که امیر چیزی نخورده. در این لحظه احساس مسئولیت کردم که امیر رو بیدار کنم(:پی). پس طی یک سری فرایند بیدار کردن، معلوم شد که امیر بیدار بوده ولی حوصله تکون خوردن نداشته :). حدود ۲ فصل به امیر مهلت دادم که دست و صورتش رو بشوره و آماده بیرون رفتن بشود. حدود قبل چهار قبل پژوهش بودیم که تصمیم شد به جلفا بریم. به این فکر می‌کردم که جلفا احتمالاً رستورانی سنتی است که به جوجه کبابش معروف هست اما فست فود بود که یه سری گزینه جالب داشت. من در گمراهی بودم ولی اگر دفعه ی بعدی باشد حتماً از گرینه ۲نون بزرگ استفاده می‌کنم:). امیر از این گزینه استفاده کرد، قطعا اگر من نرسیده بودم امیر از گرسنگی می مرد. تقریباً سؤال‌های خیلی کلیشه ای رو که می‌خواستم بپرسم، پرسیدم:). توی بعضی بیشتر از حد انتظارم جواب گرفتم و تویه بعضی امیر جواب رو نداشت. کسایی که در آینده می‌خواهد از امیر سؤال بپرسند، بدانند که سؤال هرچقدر هم کلیشه ای باشد، جواب امیر کلیشه ای نیست(حالا پررو نشه یه وقت :-؟). یک سری از سؤال‌ها درباره پذیرش و شانس من بود، یکی دیگش درباره دانشگاه و دوره کارشناسی بود.در بین این سؤال ها، بحث‌های دیگری هم شکل می‌گرفت که هرچند در نگاه کلی نامربوط بودند اما بعضی هاش واقعاً هیجان انگیز بودند. این صحبت‌ها خوب بودند و وقتی با پیاده روی اطلسی-پژوهش ترکیب می‌شدند زمان عالی به وجود می‌آمد. یکی از بهترین لذت‌های دنیا صحبت+پیاده روی است. هوا هم تقریباً خوب بود. وقتی به پژوهش رسیدیم ساعت از ۶ رد شده بود. دلم می‌خواست یک بار دیگر هم این مسیر رو پیاده برم. برگشتیم خوابگاه، وسایلم رو جمع کردم و یک تاکسی برای ترمینال گرفتم. از امیر  خدافظی کردم و به سوی ترمینال راه افتادم. بعد ها یادم افتاد که فلاکس رو جا گذاشتم و بعد ها ترش یادم افتاد که یادم شد از سعید خداحافظی کنم :(.


 

وقتی به ترمینال رسیدم هنوز یک ربع به ۷ بود. دنبال آقایی بودم که برای بلیت بهش زنگ زده بودم. وقتی پیداش نکردم رفتم داخل اتاق انتظار کنار بخاری نشتم و کتاب خوندم. حدود ۷ربع به سمت سکو رفتم. اون آقا رو پیدا کردم در بین افراد زیادی پیدا کردم. معلوم شد خیلی از این‌ها شرایطی مثل من دارند و قبلاً با زنگ هماهنگ کرده‌اند. وقتی اتوبوس آمد اول آن‌هایی که بلیت داشتند سوار شدند و بعد چند دانشجو که به قول خودش مشتریش بودند سوار شدند. از اون به بعد به صورت هیجانی و تصادفی بعضی را به بوفه اتوبوس، بعضی رو جاخواب راننده می‌فرستاد. چند نفری رفتند و در دور آخر به من گفت که سوار شم و من به عنوان آخرین خوش شانس بدشانش سوار شدم. وقتی به آخر اتوبوس رسیدم و چهار نفر دیگر رو دیدم  تقریباً دستم اومد که امشب راحت سپری نمی شه( اما ایده ای که اون موقع داشتم در مقابل سختی بقیه شب هیچ بود). سفر در بوفه اتوبوس، سفر راحتی نیست.درد کمر ناشی از این سفر تا چند روز با شماست. هر ۱۰ دقیقه مجبورید شیوه و زاویه نشستن رو تغییر بدید تا از کنده شدن کمر جلوگیری کنید. بعد از مدتی احساس می‌کنید، دارید از وسط تا می شدید و در رفتن تک تک مهره‌های ستون فقرات را می‌توانید بشمارید. من وسط نشسته بودم، اوایل فکر می‌کردم بدترین جاست اما فقط من این قابلیت را داشتم که هر ۴۰ دقیقه از جام بلند شم و به کمرم یادآوری کنم که می‌تواند این حالت رو هم داشته باشد. اوایل از کاپشن به عنوان تسکین دهنده استفاده می‌کردم اما کمی بعد دردکمر نسبت به این مسکن ایمن شد و این دوا هم تأثیر طولانی مدت نداشت. خلاصه کلام نشستن در این مکان بیشتر از ۱۰ دقیقه غیر ممکن بود، انگاری که طراح اتوبوس وقتی به اینجا رسیده، قسم خورده که تا به نوعی طراحی کند که به هیچ صورت کسی نتواند در این مکان شوم بنشیدند و اگر نشست به عذابی دچار شود که هیچ گاه فراموشش نکند. همچین مکانی ۵ نفر کیپ نشسته بودند. جالب‌تر اینکه این نشیمنگاه تنها ۲ هزار تومن با صندلی VIP تفاوت دارد. اول ها دنبال شیوه ای بودم که بتوانم درست بنشینم و فکر های متفاوتی هم کردم اما وقتی دیدم نتیجه‌ای ندارد تصمیم گرفتم که کتاب بخوانم. بعد یک ساعت برق ها را خاموش کرد. نیم ساعتی با چراغ قوه گوشی دوام آوردم اما بعدش چشم‌هام درد گرفت و بیخیال خواندن شدم. در این موقع تابلو -طبس ۲۷۵- رو دیدم. فکر نکنم هیچ‌کس به جز من تمام تابلو ها را در طبس دیده باشد، زمان احتمالی رسیدن به تابلو بعدی را حساب کرده باشه و به وسیله تابلو ها سرعت اتوبوس را محاسبه کرده باشد. سرعت میانگین اتوبوس ۴۰ کیلومتر بود:|. بعد از اینکه دیدم سرعت اتوبوس تغییری ایجاد نمی‌شود و نتیجه‌های من ثابت می‌ماند تصمیم گرفتم که فکر کنم، به چیز های که گذاشته بودم بعدها فکر کنم و چه زمانی از این بهتر؟. مدتی به آینده  و مدتی به گذشته فکر کردم. مشکل اصلی این بود که خوابم میامد و ذهنم خسته بود و وقتی ذهن خسته باشد حوصله نتیجه‌گیری ندارد، مخصوصاً اگر کاغذی در اختیار نباشد. نزدیک های طبس نیمه هوشیار بودم که یهو راننده بین چندتا ماشین فرضی لایی کشید و ما این عقب هم خوردیم و همه به حالت هوشیاری کامل برگشتند. خوابیدن در همچین مکانی اگر تکان نخوری ممکن هست(دقت کنید فرض محال، محال نیست) اما به این دلیل که ۵ نفر آخر اتوبوس برای جلو گیری از قطع شدن نخاع مجبور هستند هر ۵ دقیقه تکان بخورند، خوابیدن غیر ممکن می‌شود. راه دیگر گوش دادن به موسیقی بود اما شارژ گوشی کم بود و چون فردا بهش نیاز داشتم تا یه جایی می‌شد ریسک کرد. تا مشهد ۶۰۰ کیلومتر مانده بود و من تماماً به این فکر می‌کردم که امشب تمام شدنی نیست. خوش شانس بودم و حدود ۲۸۰ کیلومتری فردوس خوابم برد. در فردوس برای نماز بیدار شدم، بعد از دستشویی تا می‌توانستم زاویه کمرم را ۱۸۰ نگه می‌داشتم که یه وقت تا ابد زاویه ۶۰  درجه به خودش نگیرد. بعد نماز حساب کردم اگر با همین سرعت برود ۶ ساعت دیگر به مشهد می رشد. ۶ ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاعــــــــــــــــــــــــــــــتـــــــــــــــــــــــ. هیچ وقت ۶ ساعت دیگر را انقدر دور ندیده بودم. خورشید بیرون آمده بود و من می‌توانستم کتاب بخوانم. قطعاً اگر کتاب همراهم نبود سالم به مشهد نمی رسیدم. کتاب می‌خواندم و یا بیرون رو نگاه می‌کردم. گاهی وقت‌ها کمردردم یادم می‌رفت. منظره بیرون خوب بود و همین‌طور خوشحال بودم که کتاب همراهم هست. وقتی به مشهد رسیدم تا مدتی ایستادم. بعد باید تصمیم می‌گرفتم که چگونه می‌توان به خانه برم. می‌شد دربست گرفت اما دلم نمی‌خواست حداقل بعدش دوباره بنشینم و از طرفی اینجا ترمینال هست و مشهد. می‌شد تا پایانه اتوبوس راه رفت (حدود ۱۰ دقیقه پیاده روی). هوای بعد بارون بود و عالی برای نفس کشیدن و بار آنقدر سنگین نبود که حدقل برای ۱۰ دقیقه بخواهد باعث ناخوشنودی شود. با وجود شب قبل الان برای پیاده روی احساس خستگی نمی‌کردم برعکس احساس برد می کردم، از اینکه این شب هم بالاخره تمام شد. رسیدم به عدل خمینی و به سمت پایانه راه افتادم.اینجا بود که قصد صبحانه کردم. با توجه به پولی که در جیب داشتم خواستم صبحانه بخورم و چه صبحانه ای بهتر از تخم مرغ  می‌تواند باشد.مغازه اول ۳۰۰۰، دوم ۲۵۰۰۰ و سوم ۲۰۰۰ تومان. صبحانه تصویب شد. انصافاً نیمرو خوبی بود و چسبید. بعد صبحانه فقط می‌خواستم بخوابم. رسیدم به پایانه و سوار اتوبوس شدم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *