این روز ها = بی حوصلگی

فکر می کنم یکی از اهداف این وبلاگ این بود که من از تجربه های متفاوتی که روزانه در دنیای پیرامونم شکل می گیرد، از حس های که دارم و از برداشت هایی که از اطرافم می کنم، بنویسم. الان می دونم این هدف برای منی که این روز ها تنبلی تسخیرم کرده، دور از دسترس هست. امروز صبح حدود ۱۰ از خواب پاشدم اول سعی کردم که کمی از پروژه سعید را بنویسم اما وقتی تیکه اندرویدش شروع کرد به ارور نا مفهوم دادن حوصلم سر رفت و بیخیالش شدم. اسیر بی حوصلگی شدم تا حدی که دلم نمی خواست بیدار باشم. اینجور موقع ها ذهن ناخودآگاه دنبال راهی می گرده که بتونه این لحاظات رو حس نکنه. راه های گوناگونی وجود داره. وسعت راه های موجود زیاد هست، بعضی ها بیرون می روند تا قدم بزنند، بعضی ها نقاشی می کشند، بعضی ها خونه را مرتب می کنند و خوب بعضی ها هم سیگار می کشند. همه این ها باعث می شوند ما اون لحظات رو فراموش کنیم و به کاری سرگرم بشیم. اما کدام از این راه ها بهتر هستند ؟ به نظرم می تونیم با این ۳ تا مقیاس بسنجیم که کدام از بقیه بهتر هست؟

  • چند دقیقه ما را از بی حوصلگی نجات می دهد؟
    • بعد از این که این کار تمام شد آیا ما باز هم بی حوصله ایم ؟
  • اثر جانبی کار چقدر می تواند مفید باشد ؟

ما دچار بی حوصلگی می شیم و می خواهیم ازش فرار کنیم پس در اون لحظه خیلی برامون مهم نیست که این راه چیست و فقط کافیست به ما کمک کند تا دقایقی این شرایط را فراموش کنیم اما قطعا یک کار وجود ندارد و کار های مختلفی می توانند اثر های مختلفی داشته باشند. مثلا اگه ما هروقت بی حوصله می شیم بریم و ۲۰ دقیقه بدویم جدا از این که اون لحظات رو فراموش می کنیم بعدا بدن سالم تری هم داریم یا اگه هروفت بی حوصله می شیم دنبال آهنگ ها و سبکی که دوست داریم بریم آخر هر شب می تونیم به یک البوم و یا آهنگ جدید گوش بدیم. مثلا می تونیم هروقت بی حوصله شدیم بریم سره یخچال و دنبال خوشمزهجات باشیم و اثرش هم معلوم هست. این که کدام یک از این ها بهتر است بیشتر به مقیاس اول بر می گردد. اینکه من بعد از اینکه دویدم آیا هنوز بی حوصلم و یا اینکه چه قدر باید بدوم تا از بی حوصلگی نجات پیدا کنم. البته باید بگم دسته از راه ها خیلی راحت هستند و می توانند ما را خیلی سریع برای ۴-۵ دقیقه فراری بدهتد ولی مشکلی که هست در بیشتر مواقع وقتی اون کار تمام بشود بیشتر از قبل احساس بی حوصلگی می کنیم. راهی که بیشتر مواقع من انتخواب می کنم در همین دسته جای می گیرد و هیج از مقیاس هایی که بالاتر گفتم را دربرنمی گیرد. خلاصه صبح ما خراب شد و همین طور بی حوصله تا حدود ۴ بدظهر موندم . تو این مدت ۱ دست دوتا زدم(اینم یکی از روش های فرار هست) و ناهار. خیلی احساس بی حوصلگی می کردم و دلم می خواست فرار کنم ازش و از طرفی اعصابم خورد بود که چرا امروزم رو خراب کردم و این هفته هم به پروژه سعید نمی رسم. تصمیم گرفتم برم بیرون و تویه شهر یکم راه برم تا حداقل یکم حالم جا بیاد. اول پیاده تا اول صیاد رفتم. حدود نیم ساعت طول کشید. هوا خوب بود و دلم نخواست از همین اول برم تویه فضای اتوبوس یا تاکسی. به ایستگاه اتوبوس رسیدم و منتظر خط ۱۰ شدم. مسیر خیلی شلوغ بود و تقریبا ۵۰ دقیفه تویه اتوبوس واستاده بودم. از دور کار عاقلانه ای نیست ولی من خوشحال بودم که بین مردمم و بیکار ننشستم که دیوار رو نگاه کنم. وقتی میدون احمدآباد رو رد کرد از اتوبوس پیاده شدم و شروع کردم به سمت تقی آباد پیاده رفتن. تویه راه مغازه ها رو نگاه می کردم و گه گاهی به آدم های اطرافم توجه می کردم.  به تقی آباد رسیدم و از پل رد شدم و به سمت فلسطین راه افتادم. تویه راه آهنگ گوش می دادم و گاهی هم به اتفاقات امروز فکر می کردم. به راهنمایی رسیدم  و نیم ساعتی هم تویه راهنمایی راه رفتم. وقتی خونه رسیدم حدود ۳ ساعت بود که بیرون بودم. وقتی برگشتم احساس بهتری داشته و دیگه بی خوصله نبودم. در واقع اگه بودم الان این همه نمی نوشتم.

عادات خوب موقع بی حوصلگی ساده بدست نمیان از طرفی بیشتر اوقات من و به نظرم خیلی از ما ها داریم با بی خوصلگی اوقاتمون رو سر می کنیم.

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *