روزمرگی = عادت ها

فکر کنم دیروز بود که به این فکر کردم که این هفته چقدر کم کتاب خوندم، در واقع اصلا کتاب نخوندم. به این فکر کردم که چرا این چند روز گذشت و من اصلا نفهیدم. در واقع یا دانشگاه سره کلاس بودم یا خسته خونه جلوی کامپیوتر نشسته بودم. وقت هایی که خسته ام تویه بهترین حالت چندتا فید می خونم و در بدترین حالت پلاس و فیسبوک رو الکی بالا-پایین می کنم. گه گاهی هم در این بین Dota2 می زدم.  احساس می کنم این هفته خیلی تکراری بودم.

اما روزمره چیست؟ ببینیم ویکیپدیا چی میگه:

Everyday life or Daily life is a phrase used to refer to the ways in which an individual, group or society typically acts, thinks, and feels on a daily basis.

ویکیپدیا می گه که روزمره به شیوه رفتار، فکر و احساسات فرد، گروه یا جامعه گفته می شود. تا این جا یعنی هم ما و هر جمعی که با آن رابطه داریم شامل یک روزمره می باشد. بعد یک مثال می زند:

Everyday life may be described as considered mundane, routine, natural or habitual. Human diurnality means most people sleep at least part of the night and are active in daytime. Most eat two or three meals in a day.Working time, apart from shift work is mostly on a daily schedule, beginning in the morning. Evening is often leisure time.

روزمره  یعنی ما شب ها می خوابیم و روز ها بیداریم( یو دنت سی!). تقریبا روزی ۲-۳ بار غذا می خوریم و افرادی  مشخصی را  می بینیم. اگر  خوب به زندگی نگاه کنیم می تونیم یک قالب کلی برای روز های هفته آخر پیدا کنیم که با کمی تغییر با روزهای ماه قبل مطابقت می کند. آیا این خوب هست؟ پایه وجودش خوب هست، به من کمک می کند بتونم برنامه بریزم و پیش بینی کنم. اما زیادش باعث شده من تکراری بشم، هر روز و هر ساعت رفتار، افکار و احساسات مشابهی داشته باشم. باعث می شود زندگی حوصله سربر بشود. نمی خوام بگم بودن هر یکنواختی در زندگی بد هست.

ویکیپدیا ایده خوبی داده، اگر فرض کنیم روزمون مجموعه از رفتار، فکر و احساسات باشد، پس می تونیم روزمون به این ۳ بخش بکشونیم و هرکدوم رو دقیق تر ببینیم. رفتار من در هفته گذشته شامل رد شدن از مسیر تکراری دانشگاه-خونه نشستن سر کلاس ها، خوندن برای امتحان معماری و گشتن تصادفی در نت بوده است + کمی کتاب +کمی دوتا۲ . باز در مورد فکر یکم اوضاع بهتر هست. هفته پیش به موضوعات مختلفی از آینده تا حتی همین روزمرگی، فکر می کردم.  ولی با این وجود بازم انگشت شمار هستند. در مورد احساسات هم بیشتر یا بی حوصله بودم یا خسته و یا عصبی و یا کمی خوشحال.

این روزمرگی مطلوب هیچ کس نیست. دیروز به این فکر کردم که چرا اینقدر زندگی کسل کننده شده و من چه کار می تونم بکنم. به این نتیجه رسیدم که روزمرگی نتیجه عادات من هست. من عادت کردم هر روز از یک مسیر و یک خط اتوبوس یکسان به دانشگاه برم و این رفتار روزمره من رو نتیجه می دهد. من عادت کردم وقتی خونه می رسم احساس کنم که بی حوصله ام. پس من اگر عادت هام مربوط به رفتار یا فکرهام رو تغییر بدم در ادامش تونستم روزمره خودم رو هم تغییر بدم. این همه گفتم که بگم روزها و ساعت های زندگی ما محدود هست. حیفه که هرروزش کسل باشیم و با عادت های بدی که داریم، هدرش بدیم.

برای تغییر عادت مطلب بی استفاده و انگیزشی از سبک “روز خود را تغییر دهید” و .. بینهایت تا در اینترنت وجود دارد. ولی در این شلوغی، نوشته ای از وبلاگ خیلی خوب ZenHabits بر خوردم. توصیه می کنم بخونینش.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *