من او

چند هفته پیش که در کتابخانه مرکزی دنبال کتاب می گشتم. دنبال کتاب مخصوصی نمی گشتم. در پس ذهنم اسم رضا امیر خانی و کتاب “نشت نشا” بود. ولی پیداش نکردم. برای همین دنبال بقیه کتاب هایش گشتم. چند باری این اسم را با تعاریفی رو شنیده بودم ولی هیچ وقت دنبالش نرفتم. دلیل های متفاوتی هم دارد. به هر حال با توجه به قفصه کتاب ها و خوب اسم هایی که هر روز در اطرافت از کتاب های خوب می شنوی، کمتر داخلشون نویسنده های ایرانی هست. من  کتاب زیاد نخوندم که بخواهم نظر کلی بدم در واقع فکر کنم به جز کافه پیانو فرهاد جعفری و کافه کاکایو نیما مراقبتی کتاب دیگری با نویسنده ایرانی نخوندم. اما خوب اسم رضا امیرخانی را چند بار شنیده بودم و ارزشش را داشت که بخواهم یک کتاب از ایشون بخوندم. خیلی دنبال کتاب گشتم. چند بار قفصه را اشتباه رفتم تا کتاب هاشون رو پیدا کردم. بین کتاب هاشون رو که نگاه می کردم و وقتی شماره چاپ رو می دیدم، تعجب می کردم. یکی از کتاب های به نظرم چاپ بیشتری شده بود را انتخواب کردم و اوابلش رو خوندم.

اشاره: رسم الخط این کتاب منطبق با دیدگاه مولف است.

یکم دیگه خوندم. کتاب عالی شروع شد.

من او

(کمی رو به کم ممکنه داستان لوس بشه)

من او” نوشته رضا امیر خانی بدون شک یکی از بهترین کتاب هایی هست که خوانده ام و یکی از بهترین کتاب هایی هست که خواهم خواند. علی داستان ما زندگی اش را از اوایل ۱۳۰۰ شروع می کند و تا همین اواخر ادامه اش می دهد. داستان های این کتاب روان و به زبایی تمام شروع می شوند و پایان می یابند. وقتی کتاب رو می خوانی حس می کنی که در همون دروان زندگی می کنی، مردم رو می بینی و حرف هاشون را می فهمی، تهران قدیم رو می بینی و باهاش تا پاریس هم می روی. داستانی رو می خوانی که هیچ وقت(خیلی خیلی کم) از هیجانش کم نمی شه و با وجود این که خیلی از سوال ها را برایت خیلی زود جواب می دهد ولی بازهم مهمترین سوال هاش رو برات نگه می داره. با آدم های مختلفی در این کتاب همراه می شی، می فهمی غم پدر یعنی چی، سرکوب و رفتار های احمقانه چه ناراحتی های بی دلیلی همراه داره و با جوانی عاشق می شی و گرمای عشقش رو درک می کنی و هر چه به اخر کتاب نزدیک می شه بیشتر می فهمیش. امروز می خواستم نیم ساعت کتاب بخونم ولی وقتی به چند فصل آخر رسیدم، نتوستم مقاومت کنم و با ارفاق یک نفس تا آخرش رو خوندم. خلاصه همون طور که پشت کتاب می گه:

شیوه نگارش و نوشته کتاب خاص و برای من خیلی جدید بود. احساس می کردم این کتاب مثل دنیای صوفی به نسبت بقیه کتاب هایی که خونده بودم زنده تر بود. نمی گم این ویژگی همیشه خوب هست اما ترکیبش با این سبک نوشتن عالی بود.

یکی از شخصیت های خوب کتاب درویش بود به اسم مصطفا. برای اینکه درکش کنین باید کتاب رو بخونین. من فقط یکی از حرف هاش که به نظرم از همه بهتر به دلم نشت رو برای ذهن فراموش کارم اینجا به یادگار می زارم:

درویش توی چشم های علی خیره شد. تبرزین را تکانی داد و گفت: تنها بنایی که اگر بلرزد محکم تر می شود، دل است! دل آدمی را باید مثل انار چلاندش تا شیره اش در بیاید… حکمت شیره اش هم مطبوعه؟

هیچی دیگه در وضع من همین قدر نوشتن بیشتر نبود. کتاب رو بخونین. 🙂

یا علی مددی!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *