هوای شمال

مسجد اول قوچانسره ظهر

مسافرت این دفعه با حال و هوای خوبی شروع نشده. هوا خیلی گرم هست به علاوه این که مجبورم الکی تشنه و گرسنه باشم. الان در یک مسجدی اول قوچان ایستاده ایم.مجبوریم یک مدتی (حدود ۱ ساعت) منتظر بمونیم. خوشبختانه تونستم تویه این یک ساعت لپتاپم رو شارژ کنم.می خواستم یکم بخوابم ولی یک بنده خدایی افتاده به جون این آهن هایی که محرم ها رویه دوششون می زارن. هی با دستمالش سعی می کنه تمیزش کنه و جلینگ جلینگ شون رو در میاره. ول کنم نیست. یه ۱۰ دقه می سابش و بعد ولش می کنه و می شینه نگاهش می کنه و باز دوباره.

شب پارک تفریحی باش شلوق (یا یه همچین چیزی)

حدود ساعت ۵ از خواب پاشدم. یکی ساعتی بود که تویه ماشین خوابم برده بود. وقتی پاشدم اعصابم هنوز خورد بود ولی خوب نسیت به قبل آروم تر بودم. نمی دونستم می خوام چیکار کنم و یا باید چیکار کنم، خیلی کلافه بودم. به ذهنم رسید که کتاب بخونم. چون رمان خوب نداشتم، کتابی را که فکر می کردم ممکنه خوب باشه رو با خودم آوردم. معلمولا کتاب های غیر رمان خصوصا کتاب هایی که به شیوه ای به فلسفه ربط پیدا می کنه خوندنشون نیازمند تمرکز و آرامش فکر هست. ولی خوب چاره دیگه ای هم به ذهنم نمی رسید. برای همین شروع به خوندن کردم. فصل اول کتاب را قبلا خونده بودم. بد نبود و امیدوار بودم موضوع فصل دوم کتاب هم حداقل بد نباشد. موضوعش نوع برخورد با پرسش ها بود. منم از این قضیه احمقانه کلی پرسش تویه ذهنم بود(:-خفن نمایی). در نتیجه از موضوعش خوشم اومد و شروع به خوندن کتاب کردم. نفهمیدم چی شد که رسیدیم به پارک باش…. و خلاصه کتاب یک بار دیگه هم به داد من رسید.

حدود ۱ ساعت قبل از اذان رسیدیم به پارک. اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد باد خیلی خوبی بود که می امد. خیلی وقت بود که از این باد ها حس نکرده بودم. هنوز ۱ ساعت تا افطار داشتم و من الان به فصل ۳ کتاب رسیده بودم. تقریبا تا قبل اذان بود که فصل سوم کتاب هم تمام شد. بعد از افطار کم کم توجهم به اطرافم جلب شد. قبل افطار خیلی حواسم نبود. یعنی فقط متوجه تفاوتش شدم. ولی بعد افطار دیدم که چقدر دلم برای این هوا تنگ شده بود. می خواستم همیطور بشینم و از جام تکون نخورم. تا حد خیلی خیلی خوبی هم موفق شدم و تا همین آخر که می خواستند چادر بزنند تا بخوابند. از جام تکون نخوردم :).

پاشدم برم یک دوری تویه پارک بزنم تا هم دست شویی رو پیدا کنم و هم گشتی زده باشم. به هر حال اونقدرم تنبل نیستم :). پارک خوبی هست ولی خوب خیلی خیلی خیلی شلوغ هست. در قسمتی از پارک که اصلا درک نمی کنم چطوری انقدر مردم می تونن در یکجا جمع بشند، فرش بندازند و بشینند. طبق پیش بینی بدیهی دست شویی خیلی شوغ و کوچیک بود و خوب تا مدتی از رفتن بهش صرف نظر کردم. به هرصورت همه که مسافر نیستند و بعضی هم می رند و خوب اونهایی که مسافرند بلاخره باید بخوابند.

این مسافرت تصمیم گرفتم که به صورت گسسته بنویسم به علاوه اینکه همش رو هم این مستند توضیح ندم و فقط قسمت هاییش که به نظرم ارزش گفتند دارند رو ازشون بنویسم و سیر کلی سفر هم قاطی اون ها بیارم. این گسسته نوشتن هم کمک می کند تا تنبلی نکنم و بیشتر بنویسم.

ظهرهوای ابری و توپروستا فارسیان

اول می خواستیم داخل شهر گالیکش یک مدرسه بگیریم ولی خوشبختانه داخل شهر مدرسه نداشت. ۲ تا مدرسه به ما پیشنهاد داد. یکی ۱۵ کیلومتری تنگ راه یکی ۲۵ کیلومتری خود شهر گالیکش. ما ۲۵ کیلومتری را انتخواب کردیم. برای رسیدن به روستا باید داخل کوه می رفتیم. جاده از بین درخت های رویه کوه بالا می ره. وقتی جاده را بالا می ری منظره رو به پایین کوه عالیه. امروز شانس با ما هست. هوا ابریه و باد عالی می وزه. این هوا هنوز برام جدیده. وقتی به روستا رسیدم یکم دنبال مدرسه گشتیم و در آخر هم به کمک یکی پیداش کردیم. الان که دارم این متن رو می نویسم رو به رو یک کوه نشتم، خودم خیلی نمی تونم توصیف کنم برای همین از یک دوربین کمک می گیرم.

چند دقیقه پیش یک نم نم بارونی هم اومد. بارونش ریز بود حیف شد که زود قطع شد

از این طرز نوشتن حرصم می گیره. انگاری که دارم گزارش می نویسنم تا یکی تایید کنه. اما خوب چه کنم تمام تلاشمم هست که روان تر بنویسم که شاید یکم بهتر بتونم محیط رو به روم رو توصیف کنم ولی خوب هم توان توصیفی من کم هست و هم این منظره رو به روم خیلی خوب و قشنگ هست. دلم می خواد بازم از بادی که میاد و هوایی که هست بنویسم ولی خوب خیلی نوشتم باد خوبی میاد و ایندفعه هم اگر بنویسم خیلی دیه تکراری می شه. ولی خوب هواش خوبه

همه چی خوبه فقط اگه همین یکم معده و دستگاه گوارش همراهی کنه تا من نخواد هر ۵ دقیقه یک دوری بزنم دیگه همه چی عالی می شه. بالاخره اون همه هلو و آلو و خربزه باید یک جایی بره دیگه :/

شبروستا فارسیانهوا هم+ همچنان عالیه

امروز حدود عصر تصمیم گرفتیم ماشین ها رو برداریم و بریم  روستا را دوری بزنیم. سوار ۲تا ماشین شدیم و بیرون مدرسه از یک طرفی رفتیم و از آخر روستا بیرون رفتیم. جاده داخل جنگل های پایین کوه پایین می رفت. هوا همچنان ابری بود و مه بین کوه ها حرکت می کرد. به سمت داخل دره می رفتیم. راه پیچ های تندی داشت ولی منظره ای که بین کوه ها می دیدم مثل عکس هایی بود که همیشه از عکس های نشنوال گرافی می دیدم. داخل دره زمین های برنج کاری شده هست. که هر از گاهی پشت مه می رفت. هر چی داخل تر می رفتیم انگار بین ابر ها حرکت می کردیم. یکم که رفتیم داخل یک شانه خاکی ایستادیم تا شاید یکم تمشک یا آلو پیدا کنیم. یکم داخل راهی که خاکی بود و داخل جنگل می رفت رفتیم. زمین گل زیاد بود ولی به جاش انگار داشتی بین ابر ها نفس می کشیدی. منظره پشت که کوه ها پشت هم ایستاده بودند و مه بینشون حرکت می کرد رو می شد ساعت ها نشست نگاه کرد. ولی خوب حیف که دیر را افتادیم. وقتی در پیدا کردن تمشک ناکام موندیم تصمیم گرفتیم راه بیفتیم و یکم پایین تر بریم. به دره نزدیک تر می شدیم که جاده خاکی شد. اینجاست که باید کمی احتیاط را رعایت کرد و به فکر برگشت هم بود چون هم خلوت بود و هم خوب جاده گلی و هم اینکه به شب نزدیک تر می شدیم. ولی کو گوش شنوا خیلی خوشحالم کسی به حرف من گوش نکرد. چند دقیقه پایین تر رفتیم. سره یک پیچ بود که دیگه بیخیال شدند و دور زندند که برگردند. من پیاده شدم که ماشین راحت تر دور بزند:). وقتی پیاده شدم رفتم سره بلندی پیچ که یه نگاهی بکنم. باز می خوام بیام توصیف کنم می بینم عکس خیلی خیلی بهتر می تونه کمک کنه. امیدوارم بتونم عکس از این قسمت گیر بیارم. :).

photo_2015-08-05_20-23-43

خوشبختانه در این حین سپهر یک درخت پر از تمشک پیدا کرد و در این بین که بقیه تشمک(درست می گم تمشک) جمع می کردند من با خیال راحت یک دل سیر نگاه کردم.

بعد از مدتی(متوجه نشدم خیلی) سوار ماشین شدیم که برگردیم. موقع برگشت بود که شیب جاده رو تازه حس کردم. وقتی برگشیتم خیس آب شده بودم. متوجه اینم نشده بودم :/

خلاصه که خیلی خوب بود

عصرچند کیلومتری مشهد

امروز صبح حدود ۱۰ از خواب پاشدم. دیشت تصمیم گرفتم بیرون بخوابم. تقریبا همه چی خوب بود و خوابم برد. نصف شب از خواب پاشدم دیدم هم پتوم خیسه هم فرشی که روش خوابیده بودم. احتمال اول خوب تقریبا در این حجم غیر ممکن بود یکم به هوا نگاه کردم و دور بر دیدم که بارون اومده و ما از خواب پا نشدیم. پاشدم پسرخالم رو هم بیدار کردم باهم برین تو بخوابیم :).

امروز تعطیلات تموم می شه و ما باید به مشهد برگریدیم. امروز برخلاف دیروز هوا آفتابی بود و یکم هم هوای شرجی شمال رو تجربه کردیم. که خوشبختاه خیلی پایدار نبود. از طریق آشخانه و بجنورد و.. به مشهد برمیگردیم. امروز درکل خیلی اتفاق جالبی نیفتاد به جز بارونی که در وسط راه دیدم.

تویه جاده بعد از آشخانه بودیم که دیدم داره بارون میاد. بارونش اوایل آرام بود. دستم بردم بیرون که ییهو خیلی شدید شد. طوری که نمی شد جلو ماشین رو دید. فقط می دیدم که ماشین ها جفت راهنما رو روشن کرده بودند و به کنار خیابون می رفتند تا جایی واستاند. ماهم جایی پیدا کردیم ایستادیم. شدت بارون طوری بود که وقتی سپهر شوخیش گرفته بود شیشه رو یک لحظه پایین می داد تمام خیس می شدیم. ۵ دقیقه واستادیم تا یکم شدت بارون کم شد. راه افتادیم ولی هنوز چند دقیقه نرفته بودیم که دوباره بارون شدید و چون نمی شد جلو را دید زدیم کنار ایستاده. ولی ایندفعه سریع تر قظع شد. خیلی باحال بود بارونی به این سرعت کم پیدا می شه.

الان حدود ۳۰ کیلومتر تا مشهد داریم و این مسافرتم داره تموم میشه. مسافرت خوبی بود 🙂 در کل خیلی خوش گذشت.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *