خون

یه ایده های مبهمی داشتم که امروز می خواستم بعد دیتابیس یه کاری بکنم ولی یادم نمیومد. وسط سیستم عامل آروین یادم انداخت که امروز می خواستم برم خون بدم. از مرکز اهدا خون یک اتوبوس یا ایستگاه سیار انتقال خون دور میدان علوم چند روزی هست که پارک کرده. بعد کلاس به سمت علوم راه افتادم. وقتی به اتوبوس سفید رنگ رسیدم، فکر کردم که ممکنه خیلی شلوغ باشه،‌ چون ۲ نفر بیرون اتوبوس واستاده بودند و با وجود آفتاب، دلیل دیگه ای جز شلوغی خیلی باورپذیر نبود. اما وقتی دم در اتوبوس رسیدم دیدم، فقط یک نفر داشت با خانوم پذیرنده صحبت می کرد و خوشحال شدم که خیلی شلوغ نیست. امروز روز آخرش بود و تا ساعت ۱۲نیم مستقر بودند پس احتمال اینکه من می تونستم خون بدم خیلی کم می شد. وقتی نوبت یه من رسید، ازم کارت ملی و یه سری اطلاعات مثل شماره ثابت و آدرس خونه ازم گرفت. وزنم هم الزامی بود و وقتی خودم رو وزن کردم جا خوردم. انتظار داشتم که عدد وزنم با ۹ شروع شه ولی خوب اولش ۱۰ بود که می طلبه یکم این ماجرا رو جدی بگیرم. بعد هم منتظر نشستم تا پیش دکتر برم.

اتوبوس رو با دیوار هایی قسمت بندی کرده اند. عقب اتوبوس چهار تخت و یک انبار بود. وسط اتوبوس خانوم پذیرنده نشسته بود و یکم اینوتر یک اتاق نسبتا خیلی کوچیک اتاق دکتر بود. جلو هم برای اهدا کننده های خانوم یک بخش جداگانه بود.

نوبتم شد و داخل قسمت دکتر شدم. روی صندلی رو به روی خانوم دکتری نشستم که یک لپتاپ کنارش باز بود. ورقی که خانوم پذیرنده بهم داده بود رو بهش دادم. ورق شامل اطلاعاتم و یک دسته برچسب بود که اولش برام سوال بود این همه برچسب به چه درد می خوره. خانوم دکتر کلی سوال رو با صدای آهسته می پرسید و منتظر جواب کوتاه من می ماند. سوال های اول از بیماری های هایی مثل سل، دیابت و .. سابقه اش تویه کودکیم و یا نزدیکانم شروع شد. تا اینجاش خوب بود، چون وقتی نه می گفتم احساس خوبی داشتم و حس می کردم به نوعی برتری من رو می رسوند، اما سوال های بعدی یکم اوضاع رو عوض کرد. وقتی به بقیه سوال ها نه می گفتم احساسم مثل قبل نبود. مثلا ازم پرسید متاهل هستم؟ که گفتم نه! دوست دختر دارم یا نه؟ آیا تا حالا با کسی رابطه جنسی داشته ام و یا حالا اگه رابطه نداشتم تا حالا از کسی لب گرفتم( با همین کلمات 🙂 ) یا نه؟ که فکر کنم جواب این رو دادم متاصفانه نه. بعد سوال ها رفت سمت اینکه تا حالا مواد مخدر مصرف کرده ام یا نه؟ حتی یک تریاک تفننی هم طبق گفت خانوم دکتر حساب می شد که جواب من باز هم نه بود. حتی تا حالا به سیگار هم یک پک نزده ام. بعد از مواد موخدر نوبت چاقوکشی، قمه زنی، دعوا و یا تا حالا یک شب تویه بازداشتگاه خوابیده ام یا نه؟ خلاصه اینکه به همه سوال ها گفتم نه. آخرش احساس کردم که دلش می خواد بگه که آخه تو تویه این ۲۰ سال زندگی لعنتیت چه غلطی می کردی. حالا اگه اون نپرسید، من که از خودم که پرسیدم. حرف های آخر هم مربوط به این بود که اگه تو سوال های قبل راستش رو نگفتم، خودم عین بچه آدم بگم چون تویه آزمایش خیلی از این ها دیده نمی شه و اینکه این خون قراره تویه سه تا بیمارستان برای بچه ها، خانوم های باردار و خیلی های دیگه استفاده بشه(شایدم حرف های اول مربوط به این ها بود). فکر کنم سوال آخر مربوط به نترسیدن من از خون می شد و بعدش بهم گفت پایین ورقه رو امضا کنم و به آخر اتوبوس برم.

وقتی  بیرون اومدم دیدم چند نفری تویه صف هستند و به سمت آخر اتوبوس رفتم. چهار تا تخت بود که فکر کنم ۲تاش پر بود. من رویه تخت آخر سمت چپ خوابیدم. اولش خانوم خون گیر بهم گفت چند باری دستم رو مشت کنم. فکر کنم برای این بود تا رگم رو پیدا کنه. نا گفته نماند که از سوزنش می ترسیدم. سعی می کردم حواسم رو پرت کنم. روی دستم یکم پدادین(تلفظ درست این چیه؟ ) مالید. یه بسته رو باز کرد و وقتی سوزنش رو رویه دستم گرفت خیلی بزرگ بود :|. اما خوب دردش واقعا با قیافش تناسبی نداشت. اول فکر کنم یکم خون برای تست گرفت و بعد حدود ۴۵۰ سی‌سی خون گرفت. حین گرفتن خون بهم گفت که هی دستت رو باز و بست کن. اول هاش خوب بود ولی بعدش کم کم دستم کرخت تر و بی حس تر شد، جوری که آخر هاش دیه حوصله نداشتم دستم رو کامل مشت کنم. هرچند اولش هم دیدم وقتی دستم رو کامل مشت می کنم درد می گیره و بی خیالش شدم :). وقتی تموم شد سوزن رو در آورد و رویه دستم یک دستمال گذاشت و بهم گفت دستم رو بالا بگیرم. یکم که گذشت، بهم گفت بشینم و آبمیوه ام رو بخورم. وقتی نشسته بودم هنوز دلم می خواست بخوابم. چون صبحشم کم خوابیده بودم و تختش می تونست تویه دانشگاه برام آرزو باشه. وقتی نشستم تویه پاهام احساس ضعف می کردم. اوایل نشستنم ازم پرسید خوبی؟ گفتم آره. وقتی آبمیوه ام رو برداشتم حوصله نداشتم بازش کنم. سرم پایین بود و به درش نگاه می کردم که دوباره ازم پرسید خوبی ؟ گفتم آره. آبمیوه رو باز کردم و یکی دو قرتی ازش خوردم. دوباره دلم می خواست بخوابم. حین این که آبمیوه رو می خوردم، پشت کاغذی که بعدها وقتی تویه راه دانشکده بودم، فهمیدم کارت اهدا خون هست، را می خوندم. همین حین دوباره ازم پرسید خوبی؟ گفتم آره!. قسمت عجیبش این بود که فقط از من می پرسید:/.وقتی رویه تخت نشسته بودم یک آقای اومد و کیسه های خون رو تویه پلاستیک قرمزی می گذاشت. دلم می خواستم بهش بگم: هووو اینارو که اینطوری می زاری خون بابات که نیست. چند دقیقه بهم گفت بخوابم و بعدش بهم گفت می تونی بری. وقتی از تخت اومدم پایین حوصله نداشتم راه برم. از خانوم خون گیر و دم در از خانونم پذیرنده تشکر کردم و از اتوبوس بیرون اومدم و از بین پارکینگ علوم( فکر کنم :-؟) به سمت دانشکده پیاده برگشتم.

پ.ن۱: هیچ ایده ای نداشتم، تیتر چی انتخواب کنم :/. خیلی یه جوریه تا بعد که شاید ایده بهتری به ذهنم رسید:|

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *