شمال پاییزی ۹۴ – روز یکم

بر آن شد که این آخر هفته رو شمال باشیم.هر ساله شرکت بابا، شمال یک ویلا می‌گیرند و به کارمند ها می دهند. پارسال تاسوعا و عاشورا و امسال آخر هفته ای که وفات پیامبر و امام رضا هست، اومدیم. تا الان امسال ۲ تفاوت عمده با پارسال داره. تفاوت اول نبود ماشین هست. امسال به دلایلی ماشین رو فرختیم. من که نفروختم می گم فروختیم :/. به هر حال! من فکر نمی‌کردم تا وقتی که ماشین نداشته باشیم، بتونیم مسافرت بریم ولی خوب رفتیم.(طبیعتا اگه اراده مامان نبود نمی رفتیم.). تقریباً از یک هفته قبل بلیت اتوبوس به بابلسر رو گرفیتم ولی در اصل هیچ تفاوتی با اینکه قبل رفتن بلیت بیگریم نداشت. عصر سه شنبه حدود ساعت ۴ با تاکسی تلفنی به سمت ترمینال مشهد می رفتیم. از صبح برف زیادی اومده بود و جز چند بار کوتاهی که قطع شد، تا شب ادامه داشت. وقتی به ترمینال رسیدیم یک ربع به ۵ بود. همین‌طور که پیش‌بینی می‌شد، اتوبوس تأخیر زیادی داشت. وقتی به ساختمان ترمینال رسیدیم نیم ساعت منتظر شدیم تا سوار اتوبوس بشیم. نکته جالب، آدم‌هایی بودند که دنبال مسافر می گشتند. هرکی داخل می‌شد دنبالش راه می‌افتادند: شمال؟ شمال؟ زاهدان یکی! خانوم بلیت می خواین؟؟. فکر کنم چند شرکت اتوبوس شمالشون رو یکی کردند تا به زحمت ۵-۶ صندلی از اتوبوس پر شد. اول فکر می‌کردم که چ باحال، تا بابِلسر اتوبوس خالیه و می تونیم راحت بخوابیم. ولی در‌واقع این دلیلی شد تا اتوبوس هر جا که خونه و مغازه و یا چراغی روشن بود، تا یک ساعت برای مسافر به ایستد. خلاصه انقدر واستاد که زیر چرخاش علف سبز شد. اتوبوس تا جای خوبی پر شد ولی وقتی آخرای شب رفتم آخر اتوبوس چک کنم، هنوز یک ۲صندلی خالی بود که باعث شادی احوال شد. سعی کردم تا آخر شب نخوابم تا خستگیم از سرم نپره تا موقع مناسبی ازش استفاده کنم. اوایلش ۴ تا فیلم گذاشت که هرچی رو به آخر می‌رفت بهتر می شد. فیلم اول افتضاح محض، فیلم دوم گینس، فیلم سوم نسبتاً افتضاح محض بود و فیلم چهارم هم لوس بود:/. قبلنا که فیلم هندی می گذاشتند حداقل یه شادی داشتیم و می‌شد فیلم رو مسخره کنیم، این فلیم ها را مسخره هم نمی شد بکنی. با وجود اینکه چراغ ها روشن بود ولی صدای فیلم‌ها نمی ذاشت کتاب بخونم که در اون صورت شب لذت‌بخش تری رو می داشتم. وقتی فیلم‌ها تموم شد یه کتاب از ون گات رو شروع کردم. اوایلش جالب نبود و تا جایی که خوندم تفاوت چندانی نکرد. حدود ۱۱ شب بود که چراغ ها رو خاموش کرد. مشکل این حالت در این هست که اتوبوس کامل هم خاموش نمی شه. نه انقدر روشن هست که بشه کتاب خوند و نه انقدر تاریک هست که بشود بیرون رو دید. خلاصه به هر بدبختی بود خوابم برد. خوابم که نه چرت های نیم ساعته. مشکل دوم اتوبوس این بود که چون چند تا اتوبوس با هم یکی شده بود ما رو بابِل پیاده کرد و تا بابلسر نرفت :|. الاغ نفهم:/. تا بابلسر تاکسی گرفتیم. هوای صبح عالی بود. یکجورایی خورشید بعد بارون بود. انقدر خوب بود که می ارزید چند ساعتی رو بی‌هدف پیاده بری.

وقتی از تاکسی پیاده شدیم تفاوت عمده دوم این مسافرت هم معلوم شد. ویلای امسال با پارسال در همه چی فرق داشت. کوتاهش این که پارسال یک آپارتمان بود ولی امسال واقعا ویلا هست. اگه بخوام الان توصیفش بکنم برای این پست زیاد می شود پس بعداً تعریف می‌کنم ولی فقط بگم این خونه می تونه خونه رؤیایی من باشه. هر اتاقی که بخوام داره + پله های چوبی :).

پس از یکم دردسر سره تعریف بنبست دوم، ویلا رو پیدا کردیم. لوازم رو گذاشتیم و تصمیم گرفتیم که به بازار بریم.اول ولیعصر اومدیم و سمت پل رودخانه رفتیم. قیافه پل ها خیلی قدیمی هست. رسیدیم به پل و سمت راست رفتیم. میدون بعدی دوباره سمت راست رفتیم و رسیدیم به میدونی که ساعت داشت. بازار از اونجا شروع شد. توی بازار گشتیم. اینجا ۲تا بازار جالب داره. یک کوچه تویه بازار هست که وقتی داخلش میری یک سری مغازه تویه هم می‌بینی که لواشک و ترشی و اینطور چیزا می فروشن. داخل تر که میری به بازار میوه ای شبیه بازار قبل می رسی.اما اینجا سرباز هست و مردم میز به میز در حال فروختن میوه و اردک هستند. جدا از سبک بازار، خرید و فروش با لهجه شمالی هم باحال بود. زنده باد رو فکر کنم جای خدا قوت و یا خسته نباشید، زیاد می گن که به نظرم خیلی بهتره. لهجه هم که ذاتاً جالبه :)). هنگام برگشت هم از کنار رودخانه برگشتیم. خوبی این گشت و گزار  برای من این بود که پیاده بودیم. شاید این برای بقیه مزیت نبود ولی برای من بود:). پیاده روی تویه شهر جدید در فصل پاییز تجربه جدید و جالبیه. جدا کم پیش میاد جز وقت‌های معمول برای مسافرت مثل تابستون و عید شهر های دیگه رو بیبنی. درخت‌های نارنج تراوت داشتند. خلاصه صبح جز اینکه چند کیلو سیب زمینی، پیاز و نارنگی دستمون بود، خیلی خوش گذشت. بعد ناهار، قرار بود با مامان بریم دریا رو پیدا کنیم. وقتی از خونه بیرون می اومدیم نم نم بارون بود ولی هوا خوب بود. از سمت مخالف کوچه که آمده بویدم رفتیم. اول به نظر به نا کجاآباد زده بودیم. از کنار دیوار هایی می گذشتیم که تبلیغات بانک کشاورزی بود. آخر کوچه‌ای که پیاده داشتیم تمومش می‌کردیم هیچ ساختمانی نبود و خوب احتمال اینکه دریا باشه زیاد بود. وقتی به آخرش رسیدیم و از چند پله بالا رفتیم دریا رو دیدم. دیدن دریا همیشه لذت بخشه، مخصوصاً اگه هوا جای شرجی رو اعصاب، خنک باشه. نم نم بارون هنوز ادامه داشت. دریا گل آلود(شن آلود :/) و پر موج بود. ساحلی که ما پیدا کرده بودیم، ساحل سنگی(سخره ای:/) بود و نمی‌شد تا نزدیک آب رفت. دریا هرچقدر هم نا آروم باشه ولی وقتی بهش نگاه می‌کنم و به صدای موج هاش گوش می دم برام آرامش بخشه. امروز عصر نهایت لذتی را از شرایط محیطی بردم. پیاده روی+هوای خوب+نم نم بارون+دریا. تصمیم گرفتیم که از کنار دریا راه بریم. نزدیک این ساحل پره متل بود که فکر کنم صاحاب هاشون هم نبودند. یکم جلو یک ساحل ماسه در بین دیوارهای سنگی دیدیم ولی تویه ساحل نرفتیم و تصمیم گرفتیم که اون سخره های دورتر رو بریم بیبینم کجاست. ناگفته نماند که تو این هوا و منظره خیلی هوس چایی کردم ولی لیوان همراهمون نبود. تا جایی که می‌شد نزدیک سخره ها شدیم. بعد تصمیم گرفتیم که به سمت اون قایق هایی که از دور می‌دیدم بریم. از تویه پارکی که کنار دریا(که بعداً فهمیدیم دیگه تبدیل به رودخونه شده بود) راه می رفتیم. اینجا چون خلوت بود آهنگ هم گذاشتم :).خوبی این پیاده روی برای من این بود که مامان هم بود:). خیلی راه رفتیم امروز عصر که مطمعنا اگه مامان نمیامد من نصف اینم راه نمی رفتم. وقتی تقریباً به رودخانه رسیده بودیم فهمیدیم که ای دل بی مروت، رسیدم به اول ولیعصر(ویلای ما تویه ولیعصر۱۶ هست). خلاصه انگار به جای اینکه از یک ضلع مربع بیایم، سه ضلع دیگه رو انتخواب کرده بودیم، ولی می ارزید چون یک دریا با فاصله ۵ دقیقه از خونه پیدا کرده بودیم. تصمیم گرفتیم بریم جای ساحل شنی. وقتی پرسیدیم بهمون گفتند که پل رو رد کنیم و اونور رودخانه، سمت راست بریم. بعد ۲۰ دقیقه‌ و رد کردن ۲ تا میدون به ساحل رسیدیم. یک بلدوزر داشت شن های ساحل رو صاف(؟) می کرد. اول فکر کردم نمی شه از رویه ماسه ها راه بریم ولی ماسه ها سفت تر از چیزی بودن که من فکر می‌کردم علاوه بر این لودر هم احتمالا بی تأثیر نبود. پس از کلی پیاده روی به نزدیک دریا رسیدیم. حسش عالی بود. اون موقع بارون یکم شدید تر شده بود و هوا هم صرفاً خنک نبود و رو به سردی می رفت. خیلی تا شب فاصله نداشتیم و پس از چند دقیقه دریا دیدن برگشتیم. راه برگشت به خوبی رفت نبود. اولاً خسته شده بودیم. علاوه بر زیاد راه رفتن،بارونی بودن هوا هم باعث شده بود بیشتر خسته بشیم. وقتی به اول ولیعصر رسیدیم، هوا تقریباً تاریک شده بود و علاوه بر باد سرد، بارون هم تند تر شده بود:). اول ولیعصر یک بستنی قیفی خریدم و با وجود اینکه بستنیش خیلی بد بود، چسبید:). نون هم گرفتیم. وقتی تویه ولیعصر پیاده می اومدیم بارون شدید تر هم شد. وقتی خونه رسیدیم تقریباً خیس بودم. به هرحال جز آخرش،‌ این پیاده روی با مادر خیلی خوش گذشت و به اینکه عصر به این خوبی رو تویه خونه می موندیم می ارزید.

الان که کنار شومینه نشتم، اگه حوصله داشته باشم چند صفحه کتاب تا خواب و آخر امروز فاصله دارم. رویه مبل نشتم و نور شومینه گوشه چشمم و روی دیوار های ویلا می‌افتد. خونه ساکته و همه خوابیدن. ترکیب این‌ها آرامش خوبی رو برام درست کرده. کمتر از یک ساعت بعد از رسیدن ما، خاله ملی هم رسیدند. ۲ ساعتی تویه ترافیک ساری گیر کرده بودند. شام خوردیم و با بچه‌ها بازی کردیم. الان که بیشتر خستگی رو تویه چشمام احساس می‌کنم می‌بینم که دیشب ۳-۴ ساعت بیشتر تویه اتوبوس نخوابیدم و شب قبلش هم به این هوا که بیشتر تویه اتوبوس بخوابم کم خوابیدم و خوب تقریباً خوابم و احتمالا به کتاب خوندن هم نرسم.

پ.ن۱:  روز دوم

3 دیدگاه برای “شمال پاییزی ۹۴ – روز یکم”

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *