شمال پاییزی ۹۴ – روز دوم

امروز حدود ۹، از خواب پاشدم. همه به جز سپهر قبل من از خواب پاشده بودند و داشتند تویه حیاط عکس می گرفتند:/. امروز به ذهنم رسید که بد نیست، صبحی زودتر پاشم و برم بدوم. ۵ دقیقه‌ای طول می کشه تا به دریا برسم،‌اما کیه که صبح از خواب پاشه. صبحانه حلیم داشتیم.از همسایه نزدیکی، رسیده بود. حلیمش خوشمزه نبود و من سعی کردم بیشتر وقت صبحانه را به پنیر و خیار بدهم. تصمیم بر این بود که امروز را کنار دریا باشیم. یک ماشین بیشتر نبود و ۳ نفر پیاده رفتیم. راه زیادی نیست و برای من هر فرصت پیاده‌روی غنیمت هست. ولیعصر رو تا اولش و بعدش از کنار رودخانه تا پل را پیاده رفتیم. کنار رودخونه یک پارک هست و به نظرم اینجا برای دویدن خوب باشه. صبح هوا صاف و خوب بود و به کاپشن احتیاجی نبود. پل رو که رد کردیم تا ساحل حدود ۱۰ دقیقه راه رفتیم. بیشتر مغازه ها بسته بودند. به پارکینگ اول که رسیدیم رفتیم کنار دریا و چند دقیقه‌ای منتظر موندیم. نبود ماشین مشکلات زیادی داشته ولی یک خوبیش این هست که کمتر می تونیم جایی بریم و وقت بیشتری داریم که کنار دریا باشیم(البته موافق یکجا نشینی نیستم ولی دریا قطعا متفاوت هست). تقریباً یک روز کامل رو کنار دریا بودیم. نمی دونم شاید هم بدی باشه که کمتر می تونیم بگردیم. وقتی رسیدیم هنوز مامان باباها که با ماشین بودند نرسیده بودند. اولش فکر کردم که پارکینگ اول نرفتن و برای همین تا پارکینگ بعدی پیاده رفتیم. دریا کمی مواج بود، برای همین صداش همیشه می‌شنیدم و هروقت که می‌خواستم خودش هم بود:). بعد از پارکیگ اول به پارکینگ دوم و بعدش پارکینگ سوم که در هیچ کدامشان اثری از آن‌ها نبود. حدود یک ربعی کنار دریا ایستادیم. بعد کم کم مشکوک شد که نه جدا خبری ازشون نیست. سعی کردم زنگ بزنم که شارژ نداشتم. با کارت سپهر شارژ خریدم. ولی هرچقدر زنگ می‌زدم کسی برنمی داشت. می‌گفت در دسترس نیست، با سابقه ای که داشتند ممکن بود، بازار رفته باشند. کم کم هوا سردتر شد و نیازم به کاپشن هم بیشتر می شد. اینجا بود که یک دعوا/کدورت/نارحتی شروع شد. خیلی نمی خوام از ریز جزعیاتش بنویسم،‌ به این دلیل که الان از هر سمتی بهش نگاه می‌کنم به نظرم خیلی احمقانه میاد ولی یه سری نکته هست که اگه اینجا بنویسم می تونه بعداً مفید باشه.

اتفاق های ناراحت‌کننده برای ما زیاد اتفاق می افتد و با توجه ویژگی هاشون ما عکس‌العمل‌های مختلفی رو نشون می دیم. به بعضی هاشون عکس العمل نشون می دهیم و بعضی رو می‌بخشیم یا نادیده می گیرمشون. اما بعضی اتفاق‌ها هستند که انقدر کوچک هستند که فکر می‌کنیم اتفاقی نیفتاده و زود فراموش می کنیمشون، مثل به قرار دیر رسیدن(شبیه اتفاقی که امروز افتاد). خوب مشکل کجاست؟ مشکل اینجاست که ما خیلی از این اتفاق های کوچیک رو فراموش نمی‌کنم و یک جایی تویه گوشه‌ای از ذهنمون بدون اینکه بدونیم و خیلی وقت‌ها بدون اینکه اطلاعاتی زیادی ازش ذخیره کنیم، نگهشون می داریم. شبیه گوگل که بعد ۱.۵ سال دیگه کسی که سرچ کرده نگه نمی داره، فقط اطلاعات اون سرچ رو نگه می داره. حالا ما این‌ها رو جمع می‌کنیم و بعد بووومب! یک بار که یک اتفاق کوچیک می افته همه رنج های قبلی میاد و دیگه عکس‌العمل ما متناسب با اون اتفاق کوچک نیست. جواب چیه ؟ نمی دونم :/. از هر طرف هم به ماجرا نگاه کنی می‌بینی مشکل چندانی وجود نداره. کسی که کار بد را انجام داده، هیچ ایده نداره. شاید این کار از نظر ما بده و به چشم فرد دیگری نمیاد. از طرفی عادلانه نیست به خاطر یک ربع دیر رسیدن، ما یکی رو به اندازه کسی که ۲ ساعت دیر رسیده تنبیه کنیم :/. راه حلی که به ذهنم می رسه این هست که نزاریم همه این‌ها باهم جمع بشه :/. برای هر چند مورد تذکر بدیم و نترسیم. نمی دونم چه اصراریه همش همو ببخشیم :/. نمی گم کاره راحتیه چون تویه اطرفمون هر بخشش همیشه خوب هست ولی یادمون می ره خیلی وقت‌ها اینکار به جای کمک، فقط باعث می شه همدیگر رو کمتر درک کنیم :/. و نگاه دیگر اگه دیدم که یک نفر به خاطر یک اتفاق کوچک،غیر منطقی نارحت است، ما هم از کوره در نریم و سعی کنیم اول طرف مقابل رو آروم کنیم و دوم به این فکر کنیم که چه اتفاق های دیگه ای ممکنه افتاده باشه. البته جواب ها خیلی آرمانی هست و بیشتر وقت‌ها به انرژی که باید بزاری نمی ارزه و راه‌حل‌های معمول بهینه‌تر هست :|.

تقریباً از ۱۱ تا ۴-۵ عصر کنار ساحل و دریا بودیم. حین سوتفاهم های امروز من هروقت فرصت می‌کردم به دریا نگاه می‌کردم و هر دفعه تعجب می‌کردم چطور وقتی به دریا نگاه می‌کنم می تونم ذهنم رو خلی نگه دارم. بیشتر وقت‌ها وقتی حواسم نیست و بعد از مدتی به خودم میام می‌بینم چند دقیقه همش داشتم به چرت و پرت فکر می‌کردم یا رؤیای احمقانه‌ای را پروبال می‌دادم، ولی وقتی به دریا نگاه می‌کردم و بهش گوش می‌کردم ذهنم خالی بود و سرم در آرامش بی حد و مرزی قرار می‌گرفت. اتفاقی که اگه بخواهم در شرایط معمول روزمره بهش برسم باید کلی سعی کنم، ولی اینجا به راحتی نگاه کردن بود. امروز فرصت این رو داشتم که دقایق زیادی را به دریا نگاه کنم. شاید تعریف یک روز بی نقض این باشه که بتونی با بی خیالی تمام از طلوع تا غروب بشینی رویه ماسه ها و دریا رو نگاه کنی، بشنوی و حسش کنی( حالا یکمم(!) زیاده روی کردم).البته هم اش هم خوبی نبود، طبیعتاً آدم‌هایی هم بودند که فکر می کردن اگه با ماشنیشون تویه ساحلی که مردم راه می رن سریع دور بزنن جالب به نظر می رسن و یا اون هایی که فکر می کنن اگه با ماشین شون تویه دریا نرن مردم به ماشینشون شک می کنن. و در آخر اون بی‌خردانی که راه می روند و پوست تخمه می ریزند :/. اگه بخوام بگم کم نیست ولی خوب خوشبختانه چون به نسبت خلوت بود کم بودند. ولی آدم‌های زیادهم هم برای پیاده روی اومده بود و خوب خیلی‌های دیگه مثل ما، عکس می‌گرفتند و کنار دریا نشسته بودند. ناهار خوردیم و بعدش یک فوتبال زدیم. فوتبال بازی کردن تویه ساحل خیلی انرژی می گیره اما خوبی اش این هست که دیگر نارحت زمین خوردنت نیستی:/. ۱۰-۸ باختیم ولی هیچی از ارزش هامون کم نشد، تازه یک- ۲ هم می‌کردیم :). خانواده سوار موتور ۴چرخ هم شدند ولی من حوصلش رو نداشتم ترجیح می‌دادم بایستم و دریا رو نگاه کنم. ناهار هم خوب بود، خلاصه امروز اگه سو تفاهم احمقانه پیش نمی اومد روز عالی می شد. تا غروب کنار ساحل بودیم و بعدش برگشتیم. وقتی بر می‌گشتیم هنوز دلم می‌خواست نیم ساعت بیشتر می موندم و غروب رو می‌دیدم ولی حیف که هم هوا سرد شده بود و هم ماشین به اندازه کافی نبود :/.

اومدیم خونه و یک ساعتی استراحت کردیم. شب قرار بود، جایی که حلیم می پختند برویم. پارکینگ چهارم بود. بخاطر شب مجبور شدیم تقریا ۲ بار بریم و بیایم. نبود ماشین این موقع‌ها خیلی حس می شه. خلاصه تا الانش خیلی زحمت دادیم:/. اونجا که رسیدم حدود ۱۰ تا دیگ حلیم بود که داشتند هم می خوردند. داخل رفتیم، مامان ها نشستند و بقیه هم اول کم کم هم زندند و آخرش یک دیگ ماله ما شده بود:). من خیلی هم نزدم و بیشتر وقت رو بیرون واستاده بودم، صدا خیلی بلند بود، گرم و مهمتر از قبلی ها خیلی شلوغ بود. خوبی زیادش برای من این بود که چایی داشتند و ۴ تا چایی خوردم. جدا باید ی فکری به حال نبود لیوان بکنم :/. آخرش هم با ۵ سطل حلیم برگشیم و شام کلی حلیم خوردیم:)). این حلیم آخر شب بیشتر از صبح چسبید، تا حالا انقدر بی دقدقه حلیم نخورده بودم.

الان هم مثل دیشب کنار شومینه نشستم. فرقش این هست که هم حمام رفتم و هم با صدای خوبی آهنگ گوش می دم. با یک آلبوم از رابین اسپیلبرگ شروع کردم و الان ملیون سال پیش ادل رسیده. امشب گفتم که من جای شومینه می خوابم و الان خیلی احساس عذاب وجدان دارم که اون ۲ نفر دیگه اونور خوابیدند. می‌شد یکم دوستانه تر بخوابیم ولی همه جای شومینه باشیم. به عنوان حرف آخر اینکه اگه بخوام امروز رو تویه یک کلمه بگم می شود دریا (چقدر دریا گفتم).

پ.ن۱: اخرش هم صبح از خواب بلند نشدم!

پ.ن۲: روز اول

یک دیدگاه برای “شمال پاییزی ۹۴ – روز دوم”

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *