شمال پاییزی ۹۴ – روز سوم

امروز قرار به جنگل رفتن بود. بعد از صبحهانه من و بابا با ماشین تا پل دوم رفتیم تا تاکسی سوار شویم. امروز علاوه بر جنگل، خانه و کاشانه هم می‌خواستم برویم. خانه و کاشانه، فروشگاه زنجیره ای هست که وسایلش اروزنن،‌مثلا هزار تومنی و ۲هزار تومنی و تا ۵. باحالیش این جاست که خیلی بزرگ هستند و کلی راهرو برای گشتن وجود داره.تا خانه و کاشانه که تاکسی نمی رفت. هدف ما خانه و کاشانه قبل جنگل نور بود. باید فردوین کنار رو رد می کردیم. تا فردون‌کنار تاکسی می‌رفت و بقیش را دربست حساب کردیم. وقتی رسیدیم یک ربع، ۲۰ دقیقه منتظر موندیم تا بقیه اومدند. مشکل نداشتن ماشین همین تفاوت زمان هاست. مشکل بعدیش خستگی بیش از حد عادیش هست. بعد از گشتن یک ساعتی من و بابا اومدیم تا جنگل تاکسی بگیریم. یکی از جالبی های شمال برای من همین هست. کنار جاده واستادن با کنار و بلوار واستادن تویه شهر خیلی تفاوتی نمی کنه:). کنار جاده ها پر از رستوران‌ها و فروشگاه ها و شهرک ها می باشد. یکم منتظر موندیم و تاکسی پیدا کردیم و به سمت جنگل راه افتادیم.

وقتی به پارک جنگلی نور رسیدیم، قابل حدس بود که ۱ ساعتی تا اومدن بقیه فرصت داشتیم. از ورودی جاده پارک تا درب ورودی پارک حدود ۱۰ دقیقه و تا چهارراه اصلی پارک ۱۰ دقیقه دیگه راه بود. نبود ماشین فرصت پیاده روی خوبی رو برام فراهم کرد. هوا خوب و گرم بود، در نتیجه خیلی شیک کاپشنم رو رویه شونم انداختم. حداقل این موقع سال پارک تمیز بود و طبیعتش تقریباً عالی بود. وقتی به چهارراه اصلی رسیدیم، کمی استراحت کردیم. دلم می‌خواست در این فرصت برم تویه جنگل بگردم. دیدم که کنار چهارراه دچرخه کرایه می دن:)) و چه فرصتی بهتر از این. قیمتش مناسب بود و برای نیم ساعت دوچرخه رو کرایه کردم. مسیر رو به رویه که ما از وارد پارک شده بودیم به داخل جنگل می‌رفت و انتخواب من هم بود. دوچرخه سواری داخل جنگل عالی بود. هوای خوب که به کنار،‌ دوچرخه سواری تویه همچین فضایی، تفریحی هست که ارزش بسیاری دارد. اوایلش برایم رکاب زدن سخت بود ولی بعد که برام عادی تر شد، توجم به اطرافم بیشتر شد. هرچی بیشتر به سمت جنگل می رفتم، سره درخت‌ها رویه جاده بیشتر خم می‌شد و جاده تقریباً سبز بود. داشتم آهنگ آخر قصه دنگ شو رو گوش می دادم.

خسته ام از هرچه رسیدن

اگه پشتش سفری نیست

برکه ی امن و نمیخوام وقتی اوج خطری نیست

پیچ اول رو که رد کردم باید خسته می‌شدم تاحالا ولی خبری از احساس خستگی نبود. بعد پیچ دوم، دیگر سکوها و ساختمان‌ها تموم شد و اطراف جاده فقط جنگل بود. هنوز ۵ دقیقه دیگه وقت داشتم برم و می تونستم به پیچ بعدی هم برسم. بعضی وقت‌ها فاصله بین درخت‌ها کم می‌شد و بعضی وقت‌ها زیاد. خوبی این طبیعت این بود که تموم نمی شد. خیابون های زیادی هست که اطرافشون درخت هست ولی یکم که عقب تر درخت‌ها رو نگاه کنی دیگه تموم می شه ولی اینجا هرچقدر که عمیق نگاه می‌کردی بازم شبیه اطراف جاده بود و تموم نمی شد. نزدیک یک ربع که رفتم، زنجیر دوچرخه در رفت :|. حالم یکم گرفته شد. پیاده شدم و یکم باهاش ور رفتم ولی درست نشد.(بعدا فهمیدم که دندش خراب بوده و فقط با ور رفتن با زنجیر نمی‌شد درستش کرد). راهی جز پیاده برگشتن نبود. بعد از کمی پیاده روی تازه متوجه شدم همچین مسافت کمی رو هم با دوچرخه نیامده بودم. خلاصه نیم ساعت طول کشید که برگردم.  تویه راه اولش یکم تویه ذهنم با صاحب دوچرخه ها جر و بحث کردم ولی بعدش دیدم که نمی ارزه و حواسم رو به جنگل دادم. پیاده بیشتر می تونستم نگاه و دقت کنم. وقتی از پیچ گذشتم ماشین‌ها هم بیشتر شدند. یکی از تفاوت‌های جنگل با دریا این هست که از نگاه کردن به دریا خسته نمی شم ولی جنگل چرا. مثلاً وقتی از پیچ رد شدم دیگه به نظرم جنگل جذابیت زیادی نداشت. البته اطرف جاده هم خیلی تکراری هست و احتملا اگه فرصتی بشه یک بار هم تویه جنگل برم خیلی فرق بکند. بعد پیچ آدم‌ها و ماشین‌ها هم بیشتر شده بودن و موقعیت های بیشتری برای سرگرم شدن من به وجود می اوردند:/. هرچند دقیقه حواسم پرت می‌شد و به فکر دعوا با صاحاب دوچرخه ها می افتادم. اخرشم به نتیجه‌ای نرسید و الکی خودم رو اذیت کردم و ایکاش سعی می‌کردم بیشتر از طبیعت لذت ببرم. خلاصه بعد پیاده روی کلی خسته شدم و این چرخش من(پیاده روی + دوچرخه سواری) ۴۵ دقیقه طول کشید. درست هست که خراب شدن دوچرخه بدشانسی بود ولی برام فرصت پیاده روی نیم ساعته رو جور کرد.

وقتی بقیه رسیدند یک سکویی را برای ناهار کناره جنگل پیدا کردیم. بعد ناهار یک بار دیگه هم تجربه دوچرخه سواری رو خواستیم تکرار کنیم. ولی هوا سردتر بود و دوچرخه بدظهر از صبح هم بدتر بود. به اندازه صبح نچسبید ولی بازم خوب بود. وقتی تاریک شد برای برگشت یک آژانس گرفتیم و تا ویلا اومدیم.در برگشت جاده خیلی شلوغ بود و تویه هر شهر نیم ساعتی درگیر ترافیک بودیم.آژانسی هم خیلی تند اومد و بعضی وقت‌ها سرعتش به ۱۳۰ هم رسید. برای همین ما ۴۰ دقیقه‌ای زودتر به ویلا رسیدیم. فرصت خوبی بود که با صدای بلند آهنگ گوش بدم :).به نظرم بزرگترین مشکل این خونه به جز داعم السرد بودن دستشویی اش، نبود صدای مناسب برای آهنگ هست.

برای آخر شب سوسیس و جیگر گرفته بودند و تصمیم داشتند که تویه حیاط آتیش روشن کنند. هوا خنک بود. اول سعی کردیم یک سری چوب جنگلی رو آتیش بزنیم ولی هرچی تلاش کردند، نشد. بعدش از جلو خونه یکسری تخته چوب پیدا کردند و به کمک اون ها آتیش پا گرفت. اول سوسیس ها و بعدش جیگر را پختیم.(نمی دونم برای پختن غذا رویه آتیش فعل مخصوصی داریم یا نه:/). به هر حال به خاطر خاله می تونستم آهنگ هم بزارم و از اونجایی که خیلی سلیقم تویه آهنگ فارسی با خاله فرق نمی کنه بیشتر بهم خوش گذشت. خلاصه خیلی شب خوبی بود.

پ.ن۱: روز یکم

پ.ن۲: روز دوم

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *