چند نوشته پراکنده از مسافرت ۱۳۹۶

با وجود اینکه مسافرت امسال هم بیشتر خوش گذشت و هم گوشی داشتم، اما کمتر نوشتم. جز چند نوشته کوتاه، بقیه نوشته‌هایم مربوط به فایل “what i have done in 1395” گذشت. شاید بعدا از این هم نوشتم، اما هدف از این پست، جمع و جور کردن نوشته‌های مسافرت‌ هست.

تخت اورامان

بعد قایق سوار در دریاچه زریبار تصمیم گرفتیم که تا شب به نوسوده برسیم. قبل از خارج شدن از مریوان یک دور دریاچه را با ماشین دور زدیم. جالب ترین قسمت این گشت، لک لک هایی بودند که در روستا های اطراف دریاچه دیدم. تویه روستا برای گرفتن بستنی محلی ایستادیم. روبه رو مغازه لونه لک لک بود. ۲ تا لک لک ساکن اونجا بودن که هر از گاهی یکی شان می‌پرید و در بیخیالی کامل اطراف لونه اش پرواز می کرد. بعد از ناهار به سمت نوسوده حرکت کردیم. بعد کمی راه سربالایی شروع شد و نوید گردنه هایی بعدی را می داد. اوایل اطراف جاده و کوه پایه ها سرسبز بودند، ولی هر چا ما بیشتر بالا می رفتیم برف جای سرسبزی را می گرفت تا جایی که جاده فقط به کمک برف روب‌هایی که برف را تیغ انداخته بود قابل رفت و أمد بود. گاهی ارتفاع برف به قدری بالا می رفت که نمی شد پایین رو دید. تقریبا یک کوه را تا قله بالا رفتیم. وقتی به سمت پایین اومدیم از دور آدم هایی رو می دیدم که از وسط کوه به سمت جاده می آمدند. اول فکر کردم مسافرها هستند ولی وقتی دیدم وانت و نیسان خیلی زیادی کنار جاده و با توجه به عرض خیلی کم آن پارک کرده اند، حدس کوله برها منطقی‌تر یود. وقتی به ماشین ها رسیدیم، شلوغی جمعیت بیش از انتظارم بود. اکثر کوله بر ها با هر لباسی که تونسته بودند خودشون رو پوشونده بودند. بیشتر که به بالا می رسیدند داشتند کلوچه و نوشابه می خورند. کیف بیشترشان کیسه برنجی بود که با طناب به پشتشان بسته بودند. هرکی بارش را تحویل می داد، همانجا گوشه ای می‌نشست و استراحت می کرد. امسال در مورد کوله بر ها زیاد شنیدم ولی دیدن این وضعیت قطعا با خوندن اون نوشته ها تفاوت داشت. وقتی از منطقه کوله‌برها گذشتیم، نقشه را خواستم چک کنم که ببینم تا مرز چقدر زاه هست. وقتی نفشه را چک کردم دیدم که مسیر را اشتباه آمده‌ایم و به جای نوسوده، به سمت کماله می رفتیم. وقتی گفتم کسی یادش نمی‌أمد که دوراهی در مسیر دیده باشد. وقتی در یکی از روستاهای وسط راه واستادیم، فهمیدیم که اون جاده تابستانی هست و ما راهی جز دور زدن یک مسیر بیشتر را نداریم. تصمیم گرفتیم که شب را در یکی از همین روستا ها بمانیم. با کمی پرسش و جست و جو خانه معلم بخش اورامان را پیدا کردیم. برای پیدا کردن خانه معلم یک بار تا بالای شهر و یک بار تا پایین شهر امدیم تا پیداش کردیم. الان جایی که من نشستم کمتر از نیم ساعت تا رودخانه فاصله دارد. امروز تا الان بهترین ماجراجویی این سفر بوده هست.
الان هوا سرد تر شده و من انگشتام کم‌کم داره کرخت می‌شه.

نزدیک سحر – مریوان

بین موقعیت‌هایی که عکس العمل های خوبی به ذهنم نمی‌رسه از همه بدتر اون‌هایی هستتد که دقیقا قبلا در سمت دیگر ماجرا بوده‌ام و الان به خاطر چند دلیل لعنتی بیدارم. وقتی از خواب بلند می شم تا مدتی نمی تونم بخوابم، برای همین کمترین میزان بخشش و همدلیم به این زمان‌ها اختصاص پیدا می‌کنه. حالا برام عجیبه که با توجه به این نکته ولی بازم نمی تونم این نکته را نادیده بگیرم که من در دو سمت یک اتفاق تصمیم های متفاوتی گرفتم.
برم بخوابم.

همدان – بوعلی سینا – آدم های نادرست

در مقدمه کتاب اول هاروکی موریکامی، خودش توضیح می دهد که چرا می نویسد. تلاشی که موریکامی برای نویسنده شدن کرده، برای من کتاب هاش را شیرین‌تر می کند. ساعت از ١٢ رد شده و نسیم خوبی می آید. از عصر دلم می خواهد، بنویسم. حین کشمکش های ذهنم، به این هم فکر کردم که چرا من می نویسم. جواب خوبی ندارم، اما خیلی وقت ها بعد از نوشتن احساس می کنم از بغض یا سنگینی افکار در ذهنم کم می شود. شاید اگر دوست نزدیکی داشتم که می توانستم راحت باهاش حرف بزنم، کمتر نیاز به نوشتن را حس می کردم. ولی مطمعنم که هیچ وقت بی‌نیاز نمی‌شوم و نخواهم شد.
دوست دارم اتفاقات امروز را بنویسم، اما ذهنم به حدی شلوغ و بی‌نظم هست که نمی‌توانم یک مورد را حتی به صورت نصفه و نیمه بنویسم. از آدم های اشتباهی که در زندگیم هستند و گاهی اوقات هیچ کنترلی بر اون ها ندارم. یا از رفتارهای نابجا خودم بگم. امروز بعد ضیافت افتضاح ناهار یکم زودتر از رستوران بیرون اومدم. تصمیم گرفتم یکم راه برم تا آروم بشم. اتفاقی خیابان سنگفرشی را رو به رو مقبره بوعلی‌سینا پیدا کردم. اگر وقت داشتم پیاده روی دلچسبی می شد، اما زود باید برمی گشتم. تصمیم گرفتم از وقتم بیشترین لذت را ببرم. حین قدم زدن فکر می‌کردم که چی باعث می شه من از این پیاده‌روی لذت کامل را نبرم. مثال های زیادی به ذهنم رسید، مثل چرت پردازی های بی‌استفاده‌ای که در همین پیاده‌روی چند دقیقه ای هم چند بار در دامشان افتادم. اما دلیل مهم‌تری که پیدا کردم آدم های نادرست بود. رابطه هایی که بیشتر انتخاب نشده اند(پدر-فرزند) و انرژی بیش از حد توان می‌خواهند با بازده به شدت ناچیز. اگر بخواهم تویه زندگی فردی رشد کنم و آرامش داشته باشم، نادیده نگرفتن همه آدم های اطرافم، هیچ راهی خارج شکست ندارد. هرچند هم که می خواهد این حقیقت تلخ باشد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *