رویداد تلخ، احساس و تفسیر

پیش‌نوشت: این متن در جواب تفکیک تجربه ها به رویداد و احساس و تفسیر – از ضروریات افزایش عزت نفس برای سایت متمم نوشته‌ شده‌است.

رویداد ماجرا به ۳ هفته پیش برمی‌گردد. بعد کلاس ساعت ۱نیم، برای پیاده‌روی و گشتن به بافت قدیمی یزد رفتم. در یزد دانشجو هستم و وقتی در محله‌های قدیکی یزد گشت می‌زنم، از آرامش و سکوتی که این محله‌ها دارند لذت می‌برم، معمولا فضا برای پیاده‌روی کم نمی‌آورم و گاهی مکان‌های هیجان‌انگیز جدید پیدا می‌کنم، برای همین از تفریح‌های مورد علاقه‌ام هست. این‌بار هم مثل همیشه از کوچه‌ای به کوچه دیگه می‌رفتم که یک کوچه باریکی پیدا کردم که آخرش خرابه‌ای بود. از رو کنجکاوی تا آخر کوچه رفتم. نزدیک غروب بود و حدس زدم شاید بتونم منظره مناسبی برای دیدن‌اش پیدا کردنم. وقتی یکم جلوتر رفتم دیدم پشت خرابه حیاط خونه‌ای هست و طبیعتا زود برگشتم. وقتی از خرابه پایین می‌اومدم دیدم مردی حدودا ۳۵ ساله از رو پشت‌بوم خونه مجاور خرابه، با لهجه یزدی گفت: ” هووی، اینجا چیکار می‌کنی؟”. منم گفتم: “اشتباه شد” و سریع پایین اومدم که از کوچه بیرون بیام. حدود ۱۰-۱۵ ثانیه بعد وقتی سریع راه می‌رفتم دوباره همون صدا را شنیدم که بهم نزدیک می‌شد. وقتی پشت سرم را نگاه کردم دیدم یک مردی با زیرپهنی سفید و شلوار راحتی راه‌راه قرمز داره داده می‌زنه: “بهت گفتم واستا، داشتی چیکار می‌کردی؟” و به همراه یک لوله پلاستیکی آب داره به سمتم با سرعت میاد، حس کردم حال طبیعی نداره. از این لحظه به بعد حدس می‌زنم تمام تصمیم‌هایی که گرفتم بر اساس ترس و به صورت ناخودآگاه بود. سریع به سمت کوچه شلوغ‌تر اومدم تا بهم رسید. شروع کرد به فحش دادن و اینکه چرا “از پشت‌بوم، خونه مردم را دید می‌زنی؟” (من نمی‌دونستم اونجا پشت‌بوم هست:/) و من هم جملاتی مثل: “ببخشید”، “اشتباه کردم” یا “سو تفاهم شده‌” را پشت سر هم می‌گفتم. اما گویا نمی‌شنید و طبیعتا خشم‌اش بیشتر شد تا ضربه اول رو زد که من دیگه کامل ترسیده بودم. هر فحشی به ذهنش می‌رسید می‌گفت و من کتک می‌خوردم. تا اینکه چند نفر اومدن بعد از هفت ۸ ضربه، جداش کردن و به من گفتن که زود برم. من هم برگشتم به سمت محیط باز روبه‌رویی و تقریبا دویدم، بعد دو کوچه واستادم که جلو خون‌دماغم را بگیرم. بعد از اینکه یکم که آروم‌ شدم، به سمت خیابون اصلی راه افتادم.

اگر بخواهم از حس‌هایم بگم، اول از همه باید به ترس اشاره کنم. ترسی که یادم نمیاد شبیه‌اش رو تجربه کردم باشم. فکر نمی‌کردم تا حدی ممکنه بترسم که با لکنت حرف بزنم و این ترس تا چند روز همراهم بمونه که هروقت چشمام را می‌بندم اون صحنه جلو چشمام بیاد. اما از ترس که بگذریم به نظرم به بزرگ‌ترین ضربه‌ای که به عزت‌نفسم خورد وقتی بود که احساس بی‌عرضه بودن می‌کردم و مطمعن بودم که از حقم(و خودم در مقابل حرف زور) دفاع نکردم. طبیعتا ترس و بقیه فشارهای ذهنی باعث شد که این اتفاق رو به تمام موقعیت‌های زندگی تعمیم بدم و بعد چند روز متوجه بشم که چه اشتباهی کردم(وقتی که بعد از مدت‌ها دوباره این متن متمم را خوندم)

اما اگر بخواهم تفسیر  کنم، باید قبول کنم که این اتفاق افتاده و اون آدم یا واقعا برای دفاع از ناموسی که خودش می‌گفت، من را زده یا برای اینکه در محله‌اش قدرتی پیدا کند. بعدا با چند نفر صحبت کردم گفتند که بعضی‌هاشون تو خرابه‌ها مواد قایم می‌کنن و از اینکه تو اونجا رفتی، ممکنه ترسیده باشه. شاید بشود به آن گفت یک بدشانسی بد‌موقع. مستقل از رفتار اون آدم، شاید بیشترین دلیلی که من تا چند روز ناراحت بودم، عکس‌العمل خودم بود. اینکه حس می‌کردم می‌تونم به حرف زور اعتراض کنم و از آدم‌هایی که برام مهم هستند دفاع کنم.

پی‌نوشت: نوشتن از اتفاق‌های ناراحت کننده، خوشاید نیست و من هم تا چند روز سعی می‌کردم حتی به آن فکر نکنم. اما بعد از اینکه برای این تمرین متمم چند صفحه در دفترم نوشتم،آن را واضح‌تر آن را می‌دیدم و کمتر احساس ناراحتی می‌کردم.

پی‌نوشت شخصی: وقتی به خیابان اصلی رسیدم، هنوز نمی‌تونستم درست فکر کنم و تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که به کسی زنگ بزنم تا با گفتن‌اش از فشار اتفاق کم کنم. من خوش‌شانس بودم که کسی را داشتم که با خیال راحت هرچند کوتاه باهاش صحبت کنم. اگر افرادی در نزدیکی‌تون دارید که حدس می‌زنید در چنین روزهایی می‌تونید باهاشون صحبت کنین، قدرش رو بدونید و سعی کنید برای اون رابطه تلاش بیشتری بکنید، چون قطعا ارزش‌اش را داره 🙂

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *