دروغ، دروغ‌های سفید

نوشتن برام سخت شده، نوشتن از خودم و روبه‌رو شدن با خودم و رفتارم و افکارم، از همیشه سخت‌تر به نظرم می‌رسه. امروز جمعه‌ست و از ظهر که خواب بلند شدم، حس نبود یا خالی بودن رو درون خودم حس می‌کنم. حس وقتی که می‌فهمی دروغ شنیدی به قدر کافی بد هست، اما وقتی می‌فهمی این دروغ را خودت گفتی، تنفر و خشم هم بهش اضافه می‌شه. اعتمادت به کمترین مقدار خودش می‌رسه و بیشترین صدمه به اعتماد به خودت می‌خوره. عزت‌نفس قراره حس کلی آدم‌ها به خودشون رو بسنجه و به بهتر شدنش کمک کنه. یک و نیم سال می‌شد که تا این حد این حس بی‌اعتمادی رو به خودم نداشتم. نمی‌تونم تصور کنم که این دروغ گفتن‌ها از اوضاعم و دیگران، بیشتر از دیگران، چقدر به خودم صدمه زده. شاید الان خیلی بیشتر ببینم. می‌دونم تصویری که از خودم دارم انقدر ناهمانگ با الان خودم هست، که این گسل باعث این حس من شده‌است.

الان خیلی واضح‌تر از قبل تاثیر دروغ‌های سفید را می‌بینم، حس می‌کنم. از تفاوت گفتار و رفتارم متوجه‌شون می‌شم. مطمعن هستم که دیگران هم متوجه‌شون می‌شن. دلم می‌خواد از این حسم بیشتر بنویسم، از نفرتی که الان نسبت به خودم دارم. می‌دونم و باور دارم که اگر مثل قبلا رویدادی که باعث شده من متوجه این روند بشم را ملامت کنم،‌ فقط باعث فراموش شدن صورت مسئله می‌شم. حتی نمی‌تونم پاکش کنم، زمان دیگری و به وسیله رویداد دیگری بهم هجوم میاره. اما هنوز هم نمی‌تونم از رویداد متنفر نباشم.

حس می‌کنم ذهنم به این رفتار اعتیاد پیدا کرده. به عوض کردن دنیا اطراف. انقدر به این رفتار اعتیاد پیدا کرده که حتی به تصویر خودم از خودم هم رحم نمی‌کنه. براش اهمیت نداره. هرچی قراره پشت‌صحنه این پیشرفت زیبا رو به من نشون بده، بدون مکس نابودش می‌کنه. اصلا نمی‌تونم فکر کنم، نمی‌تونم بدون اینکه ذهنم پرت بشه، فکر کنم.

امیدوارم بعدا بیشتر ازش بنویسم

پی‌نوشت: دروغ سفید: بیایید اعتراف کنیم….

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *