Warrior

۹۸ درصد فیلم ها واقعیت رو نشون نمی دن، مشکلی نیست این طبیعیه اما فقط بعضی هاشون مفهومی هم دارند. درک این مفهوم شانس می خواد، خیلی وقت ها فیلم رو می بینیم و تمام، اما اگه فیلمی دیدی که حسی رو درونت به وجود آورد،‌حسی که دوست نداری تجربش کنی، حسی که مدت ها ازش فراری هستی، اون فیلم ارزش داره.

هرکسی دوست داشتنی هایی داره که حاضر می شه براشون بجنگه، براندون برای آسایش و راحتی همسر و دختراش، تامی به خاطر قولی که داده بود و پادی(:-؟) برای پسراش، همه و همه حاضر بودن که بجنگن. زندگی هر کسی با ارزش ترین دارای که هرکسی باید داشته اما وقتی شما حاضر می شین با ٰارزش ترین دارایتون برای کسی بدین، اون فرد رو باید عمیقا دوست داشته باشین. منظورم از زندگی صرفا زنده بود نیست، زندگی یعنی کاری که دوست داری بکنی و از اون لذت ببری. خیلی ها فقط زنده اند و براشون تفاوتی رو نمی کنه که فردا هم زنده باشن یا نه، ولی برای بعضی ها فردا پر از شادیه. اما وقتی حاضری از زندگیت بگذری و برای آسایش دوتا دختر کوچولوت وارد مبارزه ای بشی که فقط ۲ نفر واقعا امید دارن که ببری، حاضری برای اینکه دوباره دله پسراتو بدست بیاری هر حرفی رو ازشون بشنوی، حاضری برای خانواده دوستت تویه مسابقه ای شرکت کنی که ممکنه فلج بشی،‌ اونوقته که باید عمیقا دوست دشت تا ارزش زندگی کمرنگ بشه.

اما من مدت هاست نجنگیدم، مدت هاست که نجنگیده تسلیم می شم،‌ مدت هاست که بقیه برام می جنگن و من فقط نگاه می کنم. مدت هاست وقتی کاری رو انجام میدوم هیچ کس به خاطر خودم باور نداره که من می تونم، درواقع خودم هم باور ندارم. وقتی می گم می خوام کاری رو انجام بدم از تک تک نگاه ها متوجه می شم که هیچ کس حتی ذره ای به این باور نداره که ممکنه منم برنده بشم. نه اینکه کسی حمایتم نکنه مامانم همیشه هست و منم همیشه پشتم به مامانم گرمه اما خوب می دونم که ۹۸ ذهنشون مطعمنه که من می بازم و همینم هست که ارزش حمایت مامانم رو n برابر می کنه(چه قد حاضرین از کسی که می دونین می بازه حمایت کنین و زندگیتون(همون تعریفی که بالاتر کردم) براش بزارین؟) اما تنها کسی که تویه اون اعماق باور داره خودمم و همینمم منو تا ایجا کشونده. اگه بر اساس امار بخواهیم بحث کنیم من ۸۹ درصد زندگی رو تاحالا باختم، نه نه باخت واژه خوبی نیست، باخت ارزش داره کاری که من کردم ارزشش از باخت هم کم تر بوده، من ۸۹ درصد زندگیم رو نجنگیدم، کسی که نمی جنگه نمی بازه. من می ترسم که بجنگم، من مدت هاست که از جنگین می ترسم، من مدت هاست که از باختن می ترسم. کسی که می جنگه می دونه که ممکنه ببازه اما بازم وارد میدون جنگ می شه و این یعنی جنگجو به تمام مفهوم کلمه. شاید من چیزی رو بیشتر از زندگیم دوست ندارم…. این دروغه من زندگی نمی کنم که بخوام دوستش داشته باشم. اگه همین خانواده دوست داشتنیم هم نبود بعد مرگ هیچ چیزی نبود که غصه نداشتنشو بخودم. من می ترسم،می ترسم که ببازم، می ترسم که زندگی کنم.

من وافعا دوست نداشتم که کسی مسابقه آخر رو ببره، مسابقه ای که برد/باختش برات ناراحت کننده باشه، ارزشش نباید تویه بردن باشه، باید جایه دیگه ای دنبال ارزش مسابقه بگردی….

اما مفهومی که من از این فیلم درک کردم که برام خیلی ارزش داشت. توبه اون مبارزه آخر وقتی براندون و تامی راهه بازگشتی ندارن، وقتی انقدرذهنت داغونه که حتی نمی خوای یک نفس دیگه هم بکشی، وقتی شروع می کنی به جنگیدن،  وقتی که در حد مرگ کتک خوردی، وقتی توان پاشدن رو نداری دیگه مهم نیست ببازی یا ببری مهم اینه که انتخواب کردی بجنگی، مهم اینه که جنگجو بودی.

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *