هوای شمال

مسجد اول قوچانسره ظهر

مسافرت این دفعه با حال و هوای خوبی شروع نشده. هوا خیلی گرم هست به علاوه این که مجبورم الکی تشنه و گرسنه باشم. الان در یک مسجدی اول قوچان ایستاده ایم.مجبوریم یک مدتی (حدود ۱ ساعت) منتظر بمونیم. خوشبختانه تونستم تویه این یک ساعت لپتاپم رو شارژ کنم.می خواستم یکم بخوابم ولی یک بنده خدایی افتاده به جون این آهن هایی که محرم ها رویه دوششون می زارن. هی با دستمالش سعی می کنه تمیزش کنه و جلینگ جلینگ شون رو در میاره. ول کنم نیست. یه ۱۰ دقه می سابش و بعد ولش می کنه و می شینه نگاهش می کنه و باز دوباره.

شب پارک تفریحی باش شلوق (یا یه همچین چیزی)

حدود ساعت ۵ از خواب پاشدم. یکی ساعتی بود که تویه ماشین خوابم برده بود. وقتی پاشدم اعصابم هنوز خورد بود ولی خوب نسیت به قبل آروم تر بودم. نمی دونستم می خوام چیکار کنم و یا باید چیکار کنم، خیلی کلافه بودم. به ذهنم رسید که کتاب بخونم. چون رمان خوب نداشتم، کتابی را که فکر می کردم ممکنه خوب باشه رو با خودم آوردم. معلمولا کتاب های غیر رمان خصوصا کتاب هایی که به شیوه ای به فلسفه ربط پیدا می کنه خوندنشون نیازمند تمرکز و آرامش فکر هست. ولی خوب چاره دیگه ای هم به ذهنم نمی رسید. برای همین شروع به خوندن کردم. فصل اول کتاب را قبلا خونده بودم. بد نبود و امیدوار بودم موضوع فصل دوم کتاب هم حداقل بد نباشد. موضوعش نوع برخورد با پرسش ها بود. منم از این قضیه احمقانه کلی پرسش تویه ذهنم بود(:-خفن نمایی). در نتیجه از موضوعش خوشم اومد و شروع به خوندن کتاب کردم. نفهمیدم چی شد که رسیدیم به پارک باش…. و خلاصه کتاب یک بار دیگه هم به داد من رسید.

حدود ۱ ساعت قبل از اذان رسیدیم به پارک. اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد باد خیلی خوبی بود که می امد. خیلی وقت بود که از این باد ها حس نکرده بودم. هنوز ۱ ساعت تا افطار داشتم و من الان به فصل ۳ کتاب رسیده بودم. تقریبا تا قبل اذان بود که فصل سوم کتاب هم تمام شد. بعد از افطار کم کم توجهم به اطرافم جلب شد. قبل افطار خیلی حواسم نبود. یعنی فقط متوجه تفاوتش شدم. ولی بعد افطار دیدم که چقدر دلم برای این هوا تنگ شده بود. می خواستم همیطور بشینم و از جام تکون نخورم. تا حد خیلی خیلی خوبی هم موفق شدم و تا همین آخر که می خواستند چادر بزنند تا بخوابند. از جام تکون نخوردم :).

پاشدم برم یک دوری تویه پارک بزنم تا هم دست شویی رو پیدا کنم و هم گشتی زده باشم. به هر حال اونقدرم تنبل نیستم :). پارک خوبی هست ولی خوب خیلی خیلی خیلی شلوغ هست. در قسمتی از پارک که اصلا درک نمی کنم چطوری انقدر مردم می تونن در یکجا جمع بشند، فرش بندازند و بشینند. طبق پیش بینی بدیهی دست شویی خیلی شوغ و کوچیک بود و خوب تا مدتی از رفتن بهش صرف نظر کردم. به هرصورت همه که مسافر نیستند و بعضی هم می رند و خوب اونهایی که مسافرند بلاخره باید بخوابند.

این مسافرت تصمیم گرفتم که به صورت گسسته بنویسم به علاوه اینکه همش رو هم این مستند توضیح ندم و فقط قسمت هاییش که به نظرم ارزش گفتند دارند رو ازشون بنویسم و سیر کلی سفر هم قاطی اون ها بیارم. این گسسته نوشتن هم کمک می کند تا تنبلی نکنم و بیشتر بنویسم.

ظهرهوای ابری و توپروستا فارسیان

اول می خواستیم داخل شهر گالیکش یک مدرسه بگیریم ولی خوشبختانه داخل شهر مدرسه نداشت. ۲ تا مدرسه به ما پیشنهاد داد. یکی ۱۵ کیلومتری تنگ راه یکی ۲۵ کیلومتری خود شهر گالیکش. ما ۲۵ کیلومتری را انتخواب کردیم. برای رسیدن به روستا باید داخل کوه می رفتیم. جاده از بین درخت های رویه کوه بالا می ره. وقتی جاده را بالا می ری منظره رو به پایین کوه عالیه. امروز شانس با ما هست. هوا ابریه و باد عالی می وزه. این هوا هنوز برام جدیده. وقتی به روستا رسیدم یکم دنبال مدرسه گشتیم و در آخر هم به کمک یکی پیداش کردیم. الان که دارم این متن رو می نویسم رو به رو یک کوه نشتم، خودم خیلی نمی تونم توصیف کنم برای همین از یک دوربین کمک می گیرم.

چند دقیقه پیش یک نم نم بارونی هم اومد. بارونش ریز بود حیف شد که زود قطع شد

از این طرز نوشتن حرصم می گیره. انگاری که دارم گزارش می نویسنم تا یکی تایید کنه. اما خوب چه کنم تمام تلاشمم هست که روان تر بنویسم که شاید یکم بهتر بتونم محیط رو به روم رو توصیف کنم ولی خوب هم توان توصیفی من کم هست و هم این منظره رو به روم خیلی خوب و قشنگ هست. دلم می خواد بازم از بادی که میاد و هوایی که هست بنویسم ولی خوب خیلی نوشتم باد خوبی میاد و ایندفعه هم اگر بنویسم خیلی دیه تکراری می شه. ولی خوب هواش خوبه

همه چی خوبه فقط اگه همین یکم معده و دستگاه گوارش همراهی کنه تا من نخواد هر ۵ دقیقه یک دوری بزنم دیگه همه چی عالی می شه. بالاخره اون همه هلو و آلو و خربزه باید یک جایی بره دیگه :/

شبروستا فارسیانهوا هم+ همچنان عالیه

امروز حدود عصر تصمیم گرفتیم ماشین ها رو برداریم و بریم  روستا را دوری بزنیم. سوار ۲تا ماشین شدیم و بیرون مدرسه از یک طرفی رفتیم و از آخر روستا بیرون رفتیم. جاده داخل جنگل های پایین کوه پایین می رفت. هوا همچنان ابری بود و مه بین کوه ها حرکت می کرد. به سمت داخل دره می رفتیم. راه پیچ های تندی داشت ولی منظره ای که بین کوه ها می دیدم مثل عکس هایی بود که همیشه از عکس های نشنوال گرافی می دیدم. داخل دره زمین های برنج کاری شده هست. که هر از گاهی پشت مه می رفت. هر چی داخل تر می رفتیم انگار بین ابر ها حرکت می کردیم. یکم که رفتیم داخل یک شانه خاکی ایستادیم تا شاید یکم تمشک یا آلو پیدا کنیم. یکم داخل راهی که خاکی بود و داخل جنگل می رفت رفتیم. زمین گل زیاد بود ولی به جاش انگار داشتی بین ابر ها نفس می کشیدی. منظره پشت که کوه ها پشت هم ایستاده بودند و مه بینشون حرکت می کرد رو می شد ساعت ها نشست نگاه کرد. ولی خوب حیف که دیر را افتادیم. وقتی در پیدا کردن تمشک ناکام موندیم تصمیم گرفتیم راه بیفتیم و یکم پایین تر بریم. به دره نزدیک تر می شدیم که جاده خاکی شد. اینجاست که باید کمی احتیاط را رعایت کرد و به فکر برگشت هم بود چون هم خلوت بود و هم خوب جاده گلی و هم اینکه به شب نزدیک تر می شدیم. ولی کو گوش شنوا خیلی خوشحالم کسی به حرف من گوش نکرد. چند دقیقه پایین تر رفتیم. سره یک پیچ بود که دیگه بیخیال شدند و دور زندند که برگردند. من پیاده شدم که ماشین راحت تر دور بزند:). وقتی پیاده شدم رفتم سره بلندی پیچ که یه نگاهی بکنم. باز می خوام بیام توصیف کنم می بینم عکس خیلی خیلی بهتر می تونه کمک کنه. امیدوارم بتونم عکس از این قسمت گیر بیارم. :).

photo_2015-08-05_20-23-43

خوشبختانه در این حین سپهر یک درخت پر از تمشک پیدا کرد و در این بین که بقیه تشمک(درست می گم تمشک) جمع می کردند من با خیال راحت یک دل سیر نگاه کردم.

بعد از مدتی(متوجه نشدم خیلی) سوار ماشین شدیم که برگردیم. موقع برگشت بود که شیب جاده رو تازه حس کردم. وقتی برگشیتم خیس آب شده بودم. متوجه اینم نشده بودم :/

خلاصه که خیلی خوب بود

عصرچند کیلومتری مشهد

امروز صبح حدود ۱۰ از خواب پاشدم. دیشت تصمیم گرفتم بیرون بخوابم. تقریبا همه چی خوب بود و خوابم برد. نصف شب از خواب پاشدم دیدم هم پتوم خیسه هم فرشی که روش خوابیده بودم. احتمال اول خوب تقریبا در این حجم غیر ممکن بود یکم به هوا نگاه کردم و دور بر دیدم که بارون اومده و ما از خواب پا نشدیم. پاشدم پسرخالم رو هم بیدار کردم باهم برین تو بخوابیم :).

امروز تعطیلات تموم می شه و ما باید به مشهد برگریدیم. امروز برخلاف دیروز هوا آفتابی بود و یکم هم هوای شرجی شمال رو تجربه کردیم. که خوشبختاه خیلی پایدار نبود. از طریق آشخانه و بجنورد و.. به مشهد برمیگردیم. امروز درکل خیلی اتفاق جالبی نیفتاد به جز بارونی که در وسط راه دیدم.

تویه جاده بعد از آشخانه بودیم که دیدم داره بارون میاد. بارونش اوایل آرام بود. دستم بردم بیرون که ییهو خیلی شدید شد. طوری که نمی شد جلو ماشین رو دید. فقط می دیدم که ماشین ها جفت راهنما رو روشن کرده بودند و به کنار خیابون می رفتند تا جایی واستاند. ماهم جایی پیدا کردیم ایستادیم. شدت بارون طوری بود که وقتی سپهر شوخیش گرفته بود شیشه رو یک لحظه پایین می داد تمام خیس می شدیم. ۵ دقیقه واستادیم تا یکم شدت بارون کم شد. راه افتادیم ولی هنوز چند دقیقه نرفته بودیم که دوباره بارون شدید و چون نمی شد جلو را دید زدیم کنار ایستاده. ولی ایندفعه سریع تر قظع شد. خیلی باحال بود بارونی به این سرعت کم پیدا می شه.

الان حدود ۳۰ کیلومتر تا مشهد داریم و این مسافرتم داره تموم میشه. مسافرت خوبی بود 🙂 در کل خیلی خوش گذشت.

خیال

چند وقتی هست که دلم می خواد بنویسم ولی نمی دونم چی بنویسم. می خوام از روزمره خودم بنویسم، می بینم موضوع تکراری هست و قبلا بار ها ازش نوشتم. می خوام بنویسم چند خط که بهش فکر می کنم تبدیل می شه به غر و نالیدن از زندگی از این ها هم قبلا نوشتم و تکراری هست، تازه علاوه بر تکراری حوصله سر برم هست. این روز ها زیاد تویه خیالاتم غرق می شم. بعضی وقت ها حواسم نیست و کم کم شن زیر پاهام خالی می شن، بعضی وقت ها هم خودم تویه آب می پرم. شدم آدمی که خیال می کنه کسی رو به خاطر فحش می زنه ولی می ترسه حتی به کسی نه بگه. شدم آدمی که ایده های برزگی برای کد داره ولی حتی نمی تونه یک تابع کوچک رو درست بنویسه. شدم ادمی که وقت زیادیش رو با دختر خیالاتش می گذرونه ولی حتی خجالت(ترس شاید) می کشه سلام کنه!. شدم آدمی که تویه خیالش به آدم های زیادی کمک می کنه، کار خیریه انجام می ده ولی حتی به خودشم نمی تونه کمک کنه. شدم آدمی که تویه ذهنش می ره ماشین(نمی دونم چرا ماشین این مدت برام مهم شده، قبلا اصلا بدم میامد ماشین داشته باشم 🙁 ) ثبت نام می کنه ولی حتی نمی تونه پول اینترنت ماهشم در بیاره. شدم آدمی که تویه خیالش خیلی باهوشه(چقدر این کلمه به نظرم بی معنی و ظالمانه است) ولی حتی نمی تونه رویه حرفی که می شنوه تمرکز کنه. شدم آدمی که تویه خیالش با همه شوخی می کنه وخیلی کوله ولی حتی جنبه شوخی دوستانه رو هم نداره. شدم آدمی که دوست داره مستقل زندگی کنه ولی نمی تونه حتی یک روز نبود مامانش رو تحمل کنه(این یکی به طور خاص بد نیست). شدم آدمی که تو خیالش همیشه در سفر هست ولی حتی نمی تونه تنهایی تا طرقبه بره. شدم آدمی که همیشه تویه خیالش خوب لول می زنه و عالی آیتم می ره ولی حتی یه کری ساده هم می ترسه پیک کنه( البته اخیرا خیلی بهتره شده:/)(اینها اصطلاحات دوتا هستند). شدم آدمی که در خیالش برای وبلاگ های که دوست داره پست می نویسه ولی حتی در وبلاگ خودش هم نمی نویسه. شدم آدمی که دلش می خواد تویه یه دانشگاه خوب ادامه تحصیل بده ولی حتی نمی تونه یک معدل نزدیک به ۱۶ بیاره.  شدم آدمی که تویه خیالش هر وقت سره موضوعی بحثش می شه همیشه حرفش اینه که من کتاب خوندم تو نخوندی ولی تو هفته قبل به زور یک داستان از همشهری خونده.شدم آدمی که تویه خیالش می خواست تویه این نوشته غر نزنه ولی تا حالا هرچی گفته جز غر چیزی نبوده.

خلاصه شدم آدمی که تویه خیالش در قصر ها قدم می زنه ولی حتی نمی تون(می ترسه) یک قدم برداره.


امروز این نوشته رو خوندم. به حال من مربوطه. بیشتر آخراش منظورم هست. اونجایی که می گه :

اما یک گروه سوم وجود دارد که گرفتاری در آن از هر حالت دیگری خطرناک‌تر است. گروهی که  خدا و خرما را با هم می‌خواهد. گروهی که دلش نمی‌خواهد بت‌ خرمایی خودش را بشکند و به آن بی احترامی کند و از یک طرف گرسنه است و بهترین روش سیر شدن، شکستن این بتی است که خود از خرما ساخته است.

این جور که معلوم هست من هم خدا رو می خوام و هم خرما رو. هم زندگی با ریسک رو می خوام و هم محیط امن زندگیم را.


الان داشتم به این نوشته فکر می کردم. داشتم فکر می کردم نمیشه هم بشینی و تویه خیالای خوبت گم بشی هم بخوای واقعیتت خوب باشه. نمی گم رویا داشتن و خیال بافی بده، نه! اگه کسی رویایی نداشته باشه و یا نتونه یک واقعه رو مجسم کنه احتمالا خیلی آدم خسته کننده ای می شه. اما از اونطرفم اگه فقط توی خیالاتش باشه آدم بی مصرفی می شه. خیال و رویا به آدم ایده می ده. ولی تا همین جا بس هست. اگه بیشتر درگیرش شدی باعث می شه که واقعیت بیرونت رو فراموش کنی. اونوقت وقتی که تفاوتش رو با بیرون می بینی، نا امید می شی. امیدت رو سره هیچ، واقعا می گم سره هیچ، از دست می دی.

خلاصه خواستم بگم اون بیرون دنیای متفاوتی از دنیای خیالات شماست. منم تا حالا خیلی اون بیرون نرفتم اما به نظرم دنیای پر هیجانی باشه. می ارزه که بریم و ببینم چه خبره.

من او

چند هفته پیش که در کتابخانه مرکزی دنبال کتاب می گشتم. دنبال کتاب مخصوصی نمی گشتم. در پس ذهنم اسم رضا امیر خانی و کتاب “نشت نشا” بود. ولی پیداش نکردم. برای همین دنبال بقیه کتاب هایش گشتم. چند باری این اسم را با تعاریفی رو شنیده بودم ولی هیچ وقت دنبالش نرفتم. دلیل های متفاوتی هم دارد. به هر حال با توجه به قفصه کتاب ها و خوب اسم هایی که هر روز در اطرافت از کتاب های خوب می شنوی، کمتر داخلشون نویسنده های ایرانی هست. من  کتاب زیاد نخوندم که بخواهم نظر کلی بدم در واقع فکر کنم به جز کافه پیانو فرهاد جعفری و کافه کاکایو نیما مراقبتی کتاب دیگری با نویسنده ایرانی نخوندم. اما خوب اسم رضا امیرخانی را چند بار شنیده بودم و ارزشش را داشت که بخواهم یک کتاب از ایشون بخوندم. خیلی دنبال کتاب گشتم. چند بار قفصه را اشتباه رفتم تا کتاب هاشون رو پیدا کردم. بین کتاب هاشون رو که نگاه می کردم و وقتی شماره چاپ رو می دیدم، تعجب می کردم. یکی از کتاب های به نظرم چاپ بیشتری شده بود را انتخواب کردم و اوابلش رو خوندم.

اشاره: رسم الخط این کتاب منطبق با دیدگاه مولف است.

یکم دیگه خوندم. کتاب عالی شروع شد.

من او

(کمی رو به کم ممکنه داستان لوس بشه)

من او” نوشته رضا امیر خانی بدون شک یکی از بهترین کتاب هایی هست که خوانده ام و یکی از بهترین کتاب هایی هست که خواهم خواند. علی داستان ما زندگی اش را از اوایل ۱۳۰۰ شروع می کند و تا همین اواخر ادامه اش می دهد. داستان های این کتاب روان و به زبایی تمام شروع می شوند و پایان می یابند. وقتی کتاب رو می خوانی حس می کنی که در همون دروان زندگی می کنی، مردم رو می بینی و حرف هاشون را می فهمی، تهران قدیم رو می بینی و باهاش تا پاریس هم می روی. داستانی رو می خوانی که هیچ وقت(خیلی خیلی کم) از هیجانش کم نمی شه و با وجود این که خیلی از سوال ها را برایت خیلی زود جواب می دهد ولی بازهم مهمترین سوال هاش رو برات نگه می داره. با آدم های مختلفی در این کتاب همراه می شی، می فهمی غم پدر یعنی چی، سرکوب و رفتار های احمقانه چه ناراحتی های بی دلیلی همراه داره و با جوانی عاشق می شی و گرمای عشقش رو درک می کنی و هر چه به اخر کتاب نزدیک می شه بیشتر می فهمیش. امروز می خواستم نیم ساعت کتاب بخونم ولی وقتی به چند فصل آخر رسیدم، نتوستم مقاومت کنم و با ارفاق یک نفس تا آخرش رو خوندم. خلاصه همون طور که پشت کتاب می گه:

شیوه نگارش و نوشته کتاب خاص و برای من خیلی جدید بود. احساس می کردم این کتاب مثل دنیای صوفی به نسبت بقیه کتاب هایی که خونده بودم زنده تر بود. نمی گم این ویژگی همیشه خوب هست اما ترکیبش با این سبک نوشتن عالی بود.

یکی از شخصیت های خوب کتاب درویش بود به اسم مصطفا. برای اینکه درکش کنین باید کتاب رو بخونین. من فقط یکی از حرف هاش که به نظرم از همه بهتر به دلم نشت رو برای ذهن فراموش کارم اینجا به یادگار می زارم:

درویش توی چشم های علی خیره شد. تبرزین را تکانی داد و گفت: تنها بنایی که اگر بلرزد محکم تر می شود، دل است! دل آدمی را باید مثل انار چلاندش تا شیره اش در بیاید… حکمت شیره اش هم مطبوعه؟

هیچی دیگه در وضع من همین قدر نوشتن بیشتر نبود. کتاب رو بخونین. 🙂

یا علی مددی!

روزمرگی = عادت ها

فکر کنم دیروز بود که به این فکر کردم که این هفته چقدر کم کتاب خوندم، در واقع اصلا کتاب نخوندم. به این فکر کردم که چرا این چند روز گذشت و من اصلا نفهیدم. در واقع یا دانشگاه سره کلاس بودم یا خسته خونه جلوی کامپیوتر نشسته بودم. وقت هایی که خسته ام تویه بهترین حالت چندتا فید می خونم و در بدترین حالت پلاس و فیسبوک رو الکی بالا-پایین می کنم. گه گاهی هم در این بین Dota2 می زدم.  احساس می کنم این هفته خیلی تکراری بودم.

اما روزمره چیست؟ ببینیم ویکیپدیا چی میگه:

Everyday life or Daily life is a phrase used to refer to the ways in which an individual, group or society typically acts, thinks, and feels on a daily basis.

ویکیپدیا می گه که روزمره به شیوه رفتار، فکر و احساسات فرد، گروه یا جامعه گفته می شود. تا این جا یعنی هم ما و هر جمعی که با آن رابطه داریم شامل یک روزمره می باشد. بعد یک مثال می زند:

Everyday life may be described as considered mundane, routine, natural or habitual. Human diurnality means most people sleep at least part of the night and are active in daytime. Most eat two or three meals in a day.Working time, apart from shift work is mostly on a daily schedule, beginning in the morning. Evening is often leisure time.

روزمره  یعنی ما شب ها می خوابیم و روز ها بیداریم( یو دنت سی!). تقریبا روزی ۲-۳ بار غذا می خوریم و افرادی  مشخصی را  می بینیم. اگر  خوب به زندگی نگاه کنیم می تونیم یک قالب کلی برای روز های هفته آخر پیدا کنیم که با کمی تغییر با روزهای ماه قبل مطابقت می کند. آیا این خوب هست؟ پایه وجودش خوب هست، به من کمک می کند بتونم برنامه بریزم و پیش بینی کنم. اما زیادش باعث شده من تکراری بشم، هر روز و هر ساعت رفتار، افکار و احساسات مشابهی داشته باشم. باعث می شود زندگی حوصله سربر بشود. نمی خوام بگم بودن هر یکنواختی در زندگی بد هست.

ویکیپدیا ایده خوبی داده، اگر فرض کنیم روزمون مجموعه از رفتار، فکر و احساسات باشد، پس می تونیم روزمون به این ۳ بخش بکشونیم و هرکدوم رو دقیق تر ببینیم. رفتار من در هفته گذشته شامل رد شدن از مسیر تکراری دانشگاه-خونه نشستن سر کلاس ها، خوندن برای امتحان معماری و گشتن تصادفی در نت بوده است + کمی کتاب +کمی دوتا۲ . باز در مورد فکر یکم اوضاع بهتر هست. هفته پیش به موضوعات مختلفی از آینده تا حتی همین روزمرگی، فکر می کردم.  ولی با این وجود بازم انگشت شمار هستند. در مورد احساسات هم بیشتر یا بی حوصله بودم یا خسته و یا عصبی و یا کمی خوشحال.

این روزمرگی مطلوب هیچ کس نیست. دیروز به این فکر کردم که چرا اینقدر زندگی کسل کننده شده و من چه کار می تونم بکنم. به این نتیجه رسیدم که روزمرگی نتیجه عادات من هست. من عادت کردم هر روز از یک مسیر و یک خط اتوبوس یکسان به دانشگاه برم و این رفتار روزمره من رو نتیجه می دهد. من عادت کردم وقتی خونه می رسم احساس کنم که بی حوصله ام. پس من اگر عادت هام مربوط به رفتار یا فکرهام رو تغییر بدم در ادامش تونستم روزمره خودم رو هم تغییر بدم. این همه گفتم که بگم روزها و ساعت های زندگی ما محدود هست. حیفه که هرروزش کسل باشیم و با عادت های بدی که داریم، هدرش بدیم.

برای تغییر عادت مطلب بی استفاده و انگیزشی از سبک “روز خود را تغییر دهید” و .. بینهایت تا در اینترنت وجود دارد. ولی در این شلوغی، نوشته ای از وبلاگ خیلی خوب ZenHabits بر خوردم. توصیه می کنم بخونینش.

بیست

۵ روز هست که من وارد ۲۰ سالگی شده ام. تعبیر های مختلفی از جمله قبل می شود کرد. می شود گفت: که اگر فرض کنم در دنیای امروز انسان در بهترین حالت ۶۰ سال عمر مفید دارد، به شرطی که تا قبل از ۶۰ سالگی از شر بیماری و حوادث در امان بماند، الان ۱/۳ عمر من تمام شده است. می شود گفت: با توجه به سرگذشت زندگی هایی که تاحالا دیده ام و صحبت هایی که از اطراف شنیده ام، الان من وارد هیجان انگیزترین و مهم ترین دوره زندگیم شده ام و باید مثل فیلم ها همت کنم و با انگیزه ای تمام نشدنی و پشتکاری مثال زدنی، شروع به ساختن زندگی آینده ام بکنم. می شود گفت: من دیگر بزرگ شده ام و منظور از بزرگ شدن قبول مسئولیت بیشتر است. می شود گفت: که چی؟ ۲۰ سالت شد که شد. توام مثل چند ملیون آدم دیگه که الان ۲۰ سالشون شده هستی. دیگه این همه صحبت و فکر نداره که!. می شود گفت: ۲۰ که عدد خاصی نیست! همه وقتی به ۳۰ می رسن زانوی غم بغل می کنند. می شود گفت: این همه زمان تولد ۱۷،۱۸ و ۱۹ از این چرت و پرتا نوشتی، الان نه اثری از اون نوشته ها مونده و نه تغییری توی تو ایجاد شده. چرا آدم نمی شی؟

چند روز قبل از ۱۳ فروردین امسال تصمیم گرفتم حداقل جملاتی هر چند کم در مورد این رخداد بنویسم اما هم قبل و هم بعدش تنبلی کردم تا امشب که ۱ ساعتی هست که اسم روز از دوشنبه به سه شنبه تغییر کرده است. از امروز ظهر سره کلاس معادلات بی حوصله شدم. با وجود اینکه پتج شنبه میانترم معادلات دارم و می دونم که اگه بخونم راحت می تونم نمره ازش بگیرم و نمره هم خیلی برام مهم هست (انتقالی) اما حوصله معادلات خوندن نداشتم. وقتی کلاس تنظیم تشکیل نشده رفتم سالن مطالعه که تلاش دوباره ای کرده باشم اما با دیدن کتاب خوابم می گرفت با وجود اینکه در چند روز اخیر اندک علاقه ای هم به این مباحث پیدا کرده بودم. بی خیال شدم و با اتوبوس به سمت خونه امدم. موقع ناهار یکم وبلاگ خوندم و بعد تا ۸ خوابیدم و از وقتی بیدار شدم تا الان بی حوصله ام. وقتی بی حوصله ام عصبی و ناراحت می شم . وقتی بی حوصله ام هیچ کاری نمی کنم. الان خوابم نبرده و دارم سعی می کنم کمی درباره تولد بنویسم.

تولد امسال کمی عجیب تر و جالب تر نسبت به پارسالی هاش بود. امسال روز تولد در گنج نامه از مناطق پر ارتفاع در شهر همدان بودم. روز آخر باهم بودن در مسافرت بود. بعد از انداختن فرش جایی نزدیک آبشار به آقا و دوست آقا که در اون اطراف بودن، قرار شد پولی بدیم که برامون آهنگی زده باشن و ما مراسم تولد رو اجرا کنیم.یکم گذشت و من تولدی هام رو گرفتم و فکر کردم که دیگر ماجرا تمام شده است و این نوازندگان می رود و در محلی دیگر به کاسبی می پردازند. اما در این مدت کوتاه ۵ دقیقه ای مردمی نه خیلی کم جمع شده بودند و بدون اینکه بدانند، تولد من را نگاه می کردند. این دوستان به نواختن ادامه دادند و تراکم جمعیت بیشتر و بیشتر شد که ناگهان دوست عزیزی خلاقیتی به خرج داد و به کنار فرش ما آمد و با دستمال قرمزی که در دست داشت، شروع به رقص شیرین کردی کرد. دوستان دیگری هم به این حرکت خودجوش پیوستند و دایره رقص تشکیل شد. خلاصه که تولد من میهمان زیاد داشت اما من ۱۰ نفری از آنان را می شناختم و باقی را دفعه اول بود که می دیدم و میهمانان تولد من بدون اینکه بدانند در تولدی هستند در حال رقص بودند. در این مجلس جوانان جویای نام زیادی به هنرنمایی پرداختند که بعضی خارج از منطق و بعضی جالب بودند ولی هرچه که بود باعث گرم شدن تولد من شد. در بین این اتفاقات من به خودم اومد و به این فکر کردم من الان خیلی خوشحالم. من مستقل از اتفاقات بدی که در چند روز قبل رخ داده بود و ممکن است در روز های بعد هم باشدند، خوشحال بودم. احساس خوبی بود،‌ احساسی که مدت ها بود حداقل با آگاهی بهش تجربه اش نکرده بودم. احساس می کردم در این لحظه دارم از زندگی لذت می برم.

۲۰ برای من عدد خاصی است، چون از زمانی که یادم هست وقتی می دیدم افراد ۲۰ ساله می شدند، در نظرم دیگه بچه نبودند. دیگه باید مثل بزرگ ها رفتار می کرد. این برای من ترسناک تر شد وقتی هم سن های خودم ۲۰ ساله شدند. این مشکل از نظر من در گروه مشکلاتی مثل بحران میانسالی و یا ۳۰ سالگی نیست. بعضی زمان ها هستند که برای من خیلی دور هستند. مثلا سال ۲۰۱۲،  یادم هست که سال ۲۰۱۲ همه فیلم های باحال قرار بود بیایند و یا حتی قرار بود سال ۲۰۱۲ دنیا تمام شود. هر وقت به تقویم سر می زدم هنوز ۲۰۱۱ بود و از این دست حس ها. الان که سال ۲۰۱۵ هست و ۳ سال گذشته همچنان حس مشابهی به این عدد دارم. جنس حس من نسبت به ۲۰ از همین دست هست. همیشه برایم ۲۰ سالگی دور بوده و بقیه باید ۲۰ ساله می شدند، حقیقتا ترجیح می دادم یکسال دیگر ۱۹ ساله بودم و بعد به ۲۱ می رفتم. الان فکر می کنم احتمالا بحران ۳۰ سالگی هم از این جنس باشد و این یعنی من بحران ۲۰ سالگی دارم؟ :-؟

درست یادم نیست که شب تولد بود، فرداش و یا پس فرداش بود (از نتایج تنبلی همین هست دیگه) که به حس خوشحالی که در این لحظات داشتم فکر می کردم. به این فکر می کردم در این موقعیت بحرانی می خوام چیکار کنم؟ می خوام چه تغییر در زندگی انجام بدم؟ دقیق یادم نیست که کی و چطور (:دی) ولی به این نتیجه رسیدم:

مهم نیست در سال های آتی چه اتفاق های می افتد، من چه تصمیم هایی رو می گیرم، چه هدف هایی رو انتخواب می کنم و با چه افراد جدید آشنا می شم. مهم این است که من در از این ۲۰ سالگی سعی کنم (و من می دونم سعی برای چیزی هیچوقت ساده نبوده و نخواهد بود) از زندگیم بیشتر لذت ببرم.

به خاطر این، این نوشته شروع شد که من امروز بی حوصله بودم و طبعا خوشحال نبودم. یادم افتاد که مگه من قرار نبود از زندگی لذت ببرم؟

دنیای سوفی

چند روز قبل از مسافرت امسال کتاب خانه دانشگاه رفتم تا کتاب خوبی برای مسافرت پیدا کنم. به خاطر قدیمی بودن کتاب ها و کم بدونشون انتخاب ها رو محدود می کند. اما می شود حداقل دل به این خوش کرد که بیشتر کتاب های مشهور رو هرچند با چاپ های قدیمی احتمالا دارد. کتاب های خیلی قدیمی به خاطر ترجمه بد و فونت غیرقابل خواندنی که دارند قطعا شامل انتخواب های اول نمی شود و برای دوری از این دست کتاب ها، کتاب های که جلد جدیدتری دارند رو نگاه می کنم. قفسه کتاب های غیر امریکایی رو که نگاه می کردم یه کتاب دیدم که اسمش دنیای سوفی بود. اون روز با آروین کتاب خونه رفته بودم، آروین گفت که این کتاب رو دست دخترخالش دیده بود که داشته می خوانده، و همین دلیل کافی شد که این کتاب رو انتخاب کنم. وقتی کتاب رو شروع کردم و ۴۰-۵۰ صفحه ای از اون خوندم، فهمیدم که انتخواب نسبتا تصادفی عالی ای انجام دادم.

دنیای سوفی داستان دختری هست که چند هفته مانده تا ۱۵ ساله شود. یک روز کاملا عادی نامه ای غیرعادی پیدا می کند و وقتی داخل آن را می خواند با سوال هایی جالب و فکربرانگیزی رو به رو می شود. و داستان طولانی و هیجان انگیز ما شروع می شود. بیشتر از داستان نمی نویسم تا لوسش نکنم چون که به نظرم لحظه لحظه داستان هیجان انگیز بود.

این کتاب برای من از بسیاری جهات عالی بود. مثلا من همیشه دوست داشتم از فلسفه و مباحث مربوط به اون مطلع بشم و درباره اش کتاب بخونم اما وقتی کتابی رو پیدا می کردم پس یکم خوندن حوصلم سر می رفت و شوقم رو از دست می دادم. در این کتاب تمام تاریخ فلسفه از سقراط و افلاطون  تا دکارت و فیلسوف های امروزی را درون داستانی زیبا و به هم پیوسته آورده است به طوری که احساس می کنید با این تاریخ پربار قدم به قدم جلو می روید. جدا از روند خوب داستان، مطالب فیلسوفانه پیچیده ای رو تصور کنید که قرار برای دختری ۱۵ ساله توضیح داده شود به طوری که برای او قابل فهم و درک باشد. توضیح های سراسر کتاب ساده و با مثال های خوب می باشد. در هر فصل و هر دوره تاریخی جدا از توضیح درباره گفته فیلسوف مطالب حاشیه ای که خود نویسنده با مهارت تمام برای درک بیشتر و یا بعضی جا ها با زرنگی برای وادار کردن خواننده به فکر بیشتر آورده شده است. نکات خوب کتاب زیاد هست اما یکیش که برای من خیلی جالب بود، بازی های هست که نویسنده با فلسفه و دیدگاه های فلسفی می کند، هست.

ترجمه کتابی به این حجم و عمقی بودن مطلب و مهم بودن استفاده کلمات به طوری که هر فیلسوف منظور خودش رو دارد و باید ترجمه متفاوتی از مفهوم کلمه بشود،  قطعا کاری سخت و پیچیده هست، اما من وقتی کتاب رو می خواندم مشکل ترجمه ای پیدا نکردم و گنگ بودن در داستان حس نکردم. آقای کامشاد به خوبی از پس ترجمه این کتاب به نظرم من بر اومده اند.

خوندن این کتاب رو شدیدا توصیه می کنم.

دنیای سوفی در ۶۰۰ صفحه

ترجه از حسن کامشاد

دنیای سوفی

این روز ها = بی حوصلگی

فکر می کنم یکی از اهداف این وبلاگ این بود که من از تجربه های متفاوتی که روزانه در دنیای پیرامونم شکل می گیرد، از حس های که دارم و از برداشت هایی که از اطرافم می کنم، بنویسم. الان می دونم این هدف برای منی که این روز ها تنبلی تسخیرم کرده، دور از دسترس هست. امروز صبح حدود ۱۰ از خواب پاشدم اول سعی کردم که کمی از پروژه سعید را بنویسم اما وقتی تیکه اندرویدش شروع کرد به ارور نا مفهوم دادن حوصلم سر رفت و بیخیالش شدم. اسیر بی حوصلگی شدم تا حدی که دلم نمی خواست بیدار باشم. اینجور موقع ها ذهن ناخودآگاه دنبال راهی می گرده که بتونه این لحاظات رو حس نکنه. راه های گوناگونی وجود داره. وسعت راه های موجود زیاد هست، بعضی ها بیرون می روند تا قدم بزنند، بعضی ها نقاشی می کشند، بعضی ها خونه را مرتب می کنند و خوب بعضی ها هم سیگار می کشند. همه این ها باعث می شوند ما اون لحظات رو فراموش کنیم و به کاری سرگرم بشیم. اما کدام از این راه ها بهتر هستند ؟ به نظرم می تونیم با این ۳ تا مقیاس بسنجیم که کدام از بقیه بهتر هست؟

  • چند دقیقه ما را از بی حوصلگی نجات می دهد؟
    • بعد از این که این کار تمام شد آیا ما باز هم بی حوصله ایم ؟
  • اثر جانبی کار چقدر می تواند مفید باشد ؟

ما دچار بی حوصلگی می شیم و می خواهیم ازش فرار کنیم پس در اون لحظه خیلی برامون مهم نیست که این راه چیست و فقط کافیست به ما کمک کند تا دقایقی این شرایط را فراموش کنیم اما قطعا یک کار وجود ندارد و کار های مختلفی می توانند اثر های مختلفی داشته باشند. مثلا اگه ما هروقت بی حوصله می شیم بریم و ۲۰ دقیقه بدویم جدا از این که اون لحظات رو فراموش می کنیم بعدا بدن سالم تری هم داریم یا اگه هروفت بی حوصله می شیم دنبال آهنگ ها و سبکی که دوست داریم بریم آخر هر شب می تونیم به یک البوم و یا آهنگ جدید گوش بدیم. مثلا می تونیم هروقت بی حوصله شدیم بریم سره یخچال و دنبال خوشمزهجات باشیم و اثرش هم معلوم هست. این که کدام یک از این ها بهتر است بیشتر به مقیاس اول بر می گردد. اینکه من بعد از اینکه دویدم آیا هنوز بی حوصلم و یا اینکه چه قدر باید بدوم تا از بی حوصلگی نجات پیدا کنم. البته باید بگم دسته از راه ها خیلی راحت هستند و می توانند ما را خیلی سریع برای ۴-۵ دقیقه فراری بدهتد ولی مشکلی که هست در بیشتر مواقع وقتی اون کار تمام بشود بیشتر از قبل احساس بی حوصلگی می کنیم. راهی که بیشتر مواقع من انتخواب می کنم در همین دسته جای می گیرد و هیج از مقیاس هایی که بالاتر گفتم را دربرنمی گیرد. خلاصه صبح ما خراب شد و همین طور بی حوصله تا حدود ۴ بدظهر موندم . تو این مدت ۱ دست دوتا زدم(اینم یکی از روش های فرار هست) و ناهار. خیلی احساس بی حوصلگی می کردم و دلم می خواست فرار کنم ازش و از طرفی اعصابم خورد بود که چرا امروزم رو خراب کردم و این هفته هم به پروژه سعید نمی رسم. تصمیم گرفتم برم بیرون و تویه شهر یکم راه برم تا حداقل یکم حالم جا بیاد. اول پیاده تا اول صیاد رفتم. حدود نیم ساعت طول کشید. هوا خوب بود و دلم نخواست از همین اول برم تویه فضای اتوبوس یا تاکسی. به ایستگاه اتوبوس رسیدم و منتظر خط ۱۰ شدم. مسیر خیلی شلوغ بود و تقریبا ۵۰ دقیفه تویه اتوبوس واستاده بودم. از دور کار عاقلانه ای نیست ولی من خوشحال بودم که بین مردمم و بیکار ننشستم که دیوار رو نگاه کنم. وقتی میدون احمدآباد رو رد کرد از اتوبوس پیاده شدم و شروع کردم به سمت تقی آباد پیاده رفتن. تویه راه مغازه ها رو نگاه می کردم و گه گاهی به آدم های اطرافم توجه می کردم.  به تقی آباد رسیدم و از پل رد شدم و به سمت فلسطین راه افتادم. تویه راه آهنگ گوش می دادم و گاهی هم به اتفاقات امروز فکر می کردم. به راهنمایی رسیدم  و نیم ساعتی هم تویه راهنمایی راه رفتم. وقتی خونه رسیدم حدود ۳ ساعت بود که بیرون بودم. وقتی برگشتم احساس بهتری داشته و دیگه بی خوصله نبودم. در واقع اگه بودم الان این همه نمی نوشتم.

عادات خوب موقع بی حوصلگی ساده بدست نمیان از طرفی بیشتر اوقات من و به نظرم خیلی از ما ها داریم با بی خوصلگی اوقاتمون رو سر می کنیم.

 

یزد-سه

وقتی برگشتم خوابگاه امیر هنوز خواب بود. به صورت پیش‌فرض اگر کسی ارتباطی هرچند اندک با کامپیوتر دارد را نباید از خواب بیدار کرد. برای همین حدود نیم ساعت کتاب خوندم. بعد از نیم ساعت به این فکر کردم که من قطعاً نمی خوام این بدظهر رو اینطوری بگذرونم. می‌خواستم پژوهش-اطلسی رو یکبار دیگر پیاده برم :). به این فکر کردم که امیر اگر ساعت ۱۰ خوابیده باشد به احتمال خوبی آخرین وعده غذاییش شام دیشب بوده این یعنی حدود ۱۵-۱۶ ساعت هست که امیر چیزی نخورده. در این لحظه احساس مسئولیت کردم که امیر رو بیدار کنم(:پی). پس طی یک سری فرایند بیدار کردن، معلوم شد که امیر بیدار بوده ولی حوصله تکون خوردن نداشته :). حدود ۲ فصل به امیر مهلت دادم که دست و صورتش رو بشوره و آماده بیرون رفتن بشود. حدود قبل چهار قبل پژوهش بودیم که تصمیم شد به جلفا بریم. به این فکر می‌کردم که جلفا احتمالاً رستورانی سنتی است که به جوجه کبابش معروف هست اما فست فود بود که یه سری گزینه جالب داشت. من در گمراهی بودم ولی اگر دفعه ی بعدی باشد حتماً از گرینه ۲نون بزرگ استفاده می‌کنم:). امیر از این گزینه استفاده کرد، قطعا اگر من نرسیده بودم امیر از گرسنگی می مرد. تقریباً سؤال‌های خیلی کلیشه ای رو که می‌خواستم بپرسم، پرسیدم:). توی بعضی بیشتر از حد انتظارم جواب گرفتم و تویه بعضی امیر جواب رو نداشت. کسایی که در آینده می‌خواهد از امیر سؤال بپرسند، بدانند که سؤال هرچقدر هم کلیشه ای باشد، جواب امیر کلیشه ای نیست(حالا پررو نشه یه وقت :-؟). یک سری از سؤال‌ها درباره پذیرش و شانس من بود، یکی دیگش درباره دانشگاه و دوره کارشناسی بود.در بین این سؤال ها، بحث‌های دیگری هم شکل می‌گرفت که هرچند در نگاه کلی نامربوط بودند اما بعضی هاش واقعاً هیجان انگیز بودند. این صحبت‌ها خوب بودند و وقتی با پیاده روی اطلسی-پژوهش ترکیب می‌شدند زمان عالی به وجود می‌آمد. یکی از بهترین لذت‌های دنیا صحبت+پیاده روی است. هوا هم تقریباً خوب بود. وقتی به پژوهش رسیدیم ساعت از ۶ رد شده بود. دلم می‌خواست یک بار دیگر هم این مسیر رو پیاده برم. برگشتیم خوابگاه، وسایلم رو جمع کردم و یک تاکسی برای ترمینال گرفتم. از امیر  خدافظی کردم و به سوی ترمینال راه افتادم. بعد ها یادم افتاد که فلاکس رو جا گذاشتم و بعد ها ترش یادم افتاد که یادم شد از سعید خداحافظی کنم :(.


 

وقتی به ترمینال رسیدم هنوز یک ربع به ۷ بود. دنبال آقایی بودم که برای بلیت بهش زنگ زده بودم. وقتی پیداش نکردم رفتم داخل اتاق انتظار کنار بخاری نشتم و کتاب خوندم. حدود ۷ربع به سمت سکو رفتم. اون آقا رو پیدا کردم در بین افراد زیادی پیدا کردم. معلوم شد خیلی از این‌ها شرایطی مثل من دارند و قبلاً با زنگ هماهنگ کرده‌اند. وقتی اتوبوس آمد اول آن‌هایی که بلیت داشتند سوار شدند و بعد چند دانشجو که به قول خودش مشتریش بودند سوار شدند. از اون به بعد به صورت هیجانی و تصادفی بعضی را به بوفه اتوبوس، بعضی رو جاخواب راننده می‌فرستاد. چند نفری رفتند و در دور آخر به من گفت که سوار شم و من به عنوان آخرین خوش شانس بدشانش سوار شدم. وقتی به آخر اتوبوس رسیدم و چهار نفر دیگر رو دیدم  تقریباً دستم اومد که امشب راحت سپری نمی شه( اما ایده ای که اون موقع داشتم در مقابل سختی بقیه شب هیچ بود). سفر در بوفه اتوبوس، سفر راحتی نیست.درد کمر ناشی از این سفر تا چند روز با شماست. هر ۱۰ دقیقه مجبورید شیوه و زاویه نشستن رو تغییر بدید تا از کنده شدن کمر جلوگیری کنید. بعد از مدتی احساس می‌کنید، دارید از وسط تا می شدید و در رفتن تک تک مهره‌های ستون فقرات را می‌توانید بشمارید. من وسط نشسته بودم، اوایل فکر می‌کردم بدترین جاست اما فقط من این قابلیت را داشتم که هر ۴۰ دقیقه از جام بلند شم و به کمرم یادآوری کنم که می‌تواند این حالت رو هم داشته باشد. اوایل از کاپشن به عنوان تسکین دهنده استفاده می‌کردم اما کمی بعد دردکمر نسبت به این مسکن ایمن شد و این دوا هم تأثیر طولانی مدت نداشت. خلاصه کلام نشستن در این مکان بیشتر از ۱۰ دقیقه غیر ممکن بود، انگاری که طراح اتوبوس وقتی به اینجا رسیده، قسم خورده که تا به نوعی طراحی کند که به هیچ صورت کسی نتواند در این مکان شوم بنشیدند و اگر نشست به عذابی دچار شود که هیچ گاه فراموشش نکند. همچین مکانی ۵ نفر کیپ نشسته بودند. جالب‌تر اینکه این نشیمنگاه تنها ۲ هزار تومن با صندلی VIP تفاوت دارد. اول ها دنبال شیوه ای بودم که بتوانم درست بنشینم و فکر های متفاوتی هم کردم اما وقتی دیدم نتیجه‌ای ندارد تصمیم گرفتم که کتاب بخوانم. بعد یک ساعت برق ها را خاموش کرد. نیم ساعتی با چراغ قوه گوشی دوام آوردم اما بعدش چشم‌هام درد گرفت و بیخیال خواندن شدم. در این موقع تابلو -طبس ۲۷۵- رو دیدم. فکر نکنم هیچ‌کس به جز من تمام تابلو ها را در طبس دیده باشد، زمان احتمالی رسیدن به تابلو بعدی را حساب کرده باشه و به وسیله تابلو ها سرعت اتوبوس را محاسبه کرده باشد. سرعت میانگین اتوبوس ۴۰ کیلومتر بود:|. بعد از اینکه دیدم سرعت اتوبوس تغییری ایجاد نمی‌شود و نتیجه‌های من ثابت می‌ماند تصمیم گرفتم که فکر کنم، به چیز های که گذاشته بودم بعدها فکر کنم و چه زمانی از این بهتر؟. مدتی به آینده  و مدتی به گذشته فکر کردم. مشکل اصلی این بود که خوابم میامد و ذهنم خسته بود و وقتی ذهن خسته باشد حوصله نتیجه‌گیری ندارد، مخصوصاً اگر کاغذی در اختیار نباشد. نزدیک های طبس نیمه هوشیار بودم که یهو راننده بین چندتا ماشین فرضی لایی کشید و ما این عقب هم خوردیم و همه به حالت هوشیاری کامل برگشتند. خوابیدن در همچین مکانی اگر تکان نخوری ممکن هست(دقت کنید فرض محال، محال نیست) اما به این دلیل که ۵ نفر آخر اتوبوس برای جلو گیری از قطع شدن نخاع مجبور هستند هر ۵ دقیقه تکان بخورند، خوابیدن غیر ممکن می‌شود. راه دیگر گوش دادن به موسیقی بود اما شارژ گوشی کم بود و چون فردا بهش نیاز داشتم تا یه جایی می‌شد ریسک کرد. تا مشهد ۶۰۰ کیلومتر مانده بود و من تماماً به این فکر می‌کردم که امشب تمام شدنی نیست. خوش شانس بودم و حدود ۲۸۰ کیلومتری فردوس خوابم برد. در فردوس برای نماز بیدار شدم، بعد از دستشویی تا می‌توانستم زاویه کمرم را ۱۸۰ نگه می‌داشتم که یه وقت تا ابد زاویه ۶۰  درجه به خودش نگیرد. بعد نماز حساب کردم اگر با همین سرعت برود ۶ ساعت دیگر به مشهد می رشد. ۶ ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاعــــــــــــــــــــــــــــــتـــــــــــــــــــــــ. هیچ وقت ۶ ساعت دیگر را انقدر دور ندیده بودم. خورشید بیرون آمده بود و من می‌توانستم کتاب بخوانم. قطعاً اگر کتاب همراهم نبود سالم به مشهد نمی رسیدم. کتاب می‌خواندم و یا بیرون رو نگاه می‌کردم. گاهی وقت‌ها کمردردم یادم می‌رفت. منظره بیرون خوب بود و همین‌طور خوشحال بودم که کتاب همراهم هست. وقتی به مشهد رسیدم تا مدتی ایستادم. بعد باید تصمیم می‌گرفتم که چگونه می‌توان به خانه برم. می‌شد دربست گرفت اما دلم نمی‌خواست حداقل بعدش دوباره بنشینم و از طرفی اینجا ترمینال هست و مشهد. می‌شد تا پایانه اتوبوس راه رفت (حدود ۱۰ دقیقه پیاده روی). هوای بعد بارون بود و عالی برای نفس کشیدن و بار آنقدر سنگین نبود که حدقل برای ۱۰ دقیقه بخواهد باعث ناخوشنودی شود. با وجود شب قبل الان برای پیاده روی احساس خستگی نمی‌کردم برعکس احساس برد می کردم، از اینکه این شب هم بالاخره تمام شد. رسیدم به عدل خمینی و به سمت پایانه راه افتادم.اینجا بود که قصد صبحانه کردم. با توجه به پولی که در جیب داشتم خواستم صبحانه بخورم و چه صبحانه ای بهتر از تخم مرغ  می‌تواند باشد.مغازه اول ۳۰۰۰، دوم ۲۵۰۰۰ و سوم ۲۰۰۰ تومان. صبحانه تصویب شد. انصافاً نیمرو خوبی بود و چسبید. بعد صبحانه فقط می‌خواستم بخوابم. رسیدم به پایانه و سوار اتوبوس شدم.

یزد-دو

هنوز سعید رو ندیدم،‌امیر گفت که حمام رفته. امیر خبر حمله طالبان به مدرسه رو گفت. همه حرفا در این مورد زدن و منم تقریباً حرفی ندارم که اضافه کنم:( فقط امیدوارم این بچه ها با نفرت بزرگ نشند. سعید اومد و سلام و احوال پرسی فراوان کردیم :). قرار شد که با سعید بریم بیرون. سعید هی می‌گفت ۹ کال هست. با خودم فکر می‌کردم این کال یعنی چی سعید هی میگه :-؟ سعید ۹ یک تماس مهم داره؟ یا می ره این زمان کال می کنه؟ تازه از پاکستانم برگشته و مشکوکه کلاً :|، بعدها فهمیدم منظورش کال اف هست(اینا دیه خیلی فراخن).سمت نعل اسب و بعد کافه بن‌بست رفتیم. این کافه فضای جالبی داره. کافه خیلی شلوغ نبود و ما میزی که تقریباً وسط کافه بود را برای نشستن انتخواب کردیم. صحبت از سفر پاکستان شد و من در تلاش بودم از اتفاقات سانسور شده اطلاع پیدا کنم. اطلاعات زیادی نصیبم نشد اما به یک عکس دست پیدا کردم. دست سعید دردنکنه :). سفارش داشتیم و من اصرار داشتم که مهمان کسی نباشم ایندفعه. بعد فهمیدم مهمون سعید بودم. توی ذهنم گذاشته بودم که بعداً حساب کنم(آخه کارت کشید) بعد که اومدیم بیرون یادم شد و کلاً یادم رفت. سپاس سعید :). توی راه برگشت بودیم و من دلم می‌خواست به یاد ترم۱ تا اطلسی برم و تا ۱۲ تویه خیابان‌های صفاییه باشم. معلوم شد که سخت‌گیری خوابگاه بیشتر شده  و ممکنه من را راه ندهند.با ایده سعید، زندگی من این بار به وسیله یک شامپو نجات داده شد. تا ببینیم بعداً چه پیش میاد :). حالم کلی گرفته شد که نشد تا دیروقت پیاده راه برم. اتاق سعید رفتیم و بعد از سلام و کله تکون دادن ها دیدم سعید می گه که آتیش کنین. تا همین لحظه فکر می‌کردم که شوخی می کنه. ۵ تا لپتاپ آتیش شدند و دوستان به بازی اول گیج‌کننده و بعد مهیج کال اف مشغول شدند. پشت دست امیر نشستم تا بفهمم بازی از چه قرار هست. قبلاً ۲-۳ باری کال اف بازی کرده بودم اما اون موقع هم نفهمیده بودم بازی از چه قرار هست. فقط دنبال یکی می‌رفتم و هرکی رو که می‌دیدم می زدم(البته در خیال خودم به اون می‌زدم احتمالا در واقعیت همش در و دیوار بوده:) ).  دوستانی که حداقل آشنایی رو با امیر دارند، تا الان به صحت این سفرنامه شک کردند و در ذهن‌های محترمشون به کلمات ****شعر و از این نوع فکر می‌کنند.شوربختانه من عکسی و یا فیلم از این لحظات برای اثبات ادعایم ندارم اما دلی پاک دارم و به این دامنه وبلاگ قسم که این جملات راست هست. امیر با دقت فراوانی بازی می‌کرد و جدا از  دادن ایده‌های مختلف برای بازی، وقتی کیل می‌داد عصبانی هم می‌شد :). یک Moreb نامی هم بود که جدا خیلی وحشی بود. یکم بازی‌ها رو نگاه کردم تا یکی خسته شد و جایش رو به من داد. نه قطعاً امیر نبود، تا آخر بازی‌ از جاش تکون نخورد. اینکه تویه سفر لپتاپ نداشته باشی و شانس بازی کردن نسیبت باشه خودش به اندازه کافی خوب هست.تا وقتی صفحه سیاه و سفید بود خوب بازی می‌کردم:) اما بعدش زیاد تعریف کردنی نبودم:). تا حدود ۱۲ بازی کردیم، تو این لحظات تقریباً داشتم خواب می‌دیدم. خوشبختانه کلمات -دسته آخر- گفته شد و بعدش به اتاق امیر برگشتیم. خوابیدم و صبح حدود ۹:۳۰ از خواب پاشدم.


 

بعد از یک شب خوابیدن در اتوبوس، خوابیدن رویه سطح صاف خیلی خوب بود:). می‌خواستم ساعت ۸ بلند شم تا که تا ۱۰ کارهام تموم بشه و بتونم امیرچخماق هم برم، اما خوب خوابه دیگه :). وقتی پیش رئیس دانشکده رفتم، بهم گفت که تأیید کرده. پس فقط مونده بود تا آموزش برم. تویه آموزش نیم ساعت الکی الاف شدم. وقتی داشتم به الاف شدنم فکر می‌کردم، آقا میلاد پلته رو دیدم. بعد آموزش با میلاد رفتیم و صبحانه خوردیم.

برگه تأیید میهمانی رو گرفته بودم و خیالم راحت شده بود. یکی از کارهایی که می‌خواستم حتماً انجام بدم رفتن به میدان امیرچخماق و گشت زدن تویه کوچه های قدیمی یزد بود. می‌خواستم به یاد قدیم با اتوبوس برم اما حساب کردم دیدم حدود ۱۲ می‌رسم.(حمل و نقل عمومی یزد افتضاح هست، میانگین زمانی که باید برای اتوبوس وای می ستادم ۵۰ دقیقه بود:|) از طرفی این یزدی ها خیلی کم کار هستن و حدود ۱۲نیم  تقریباً همه جا تعطیل هست برای همین تاکسی گرفتم. توی راه از خیابان‌های آشنایی زیادی رد شدیم. نزدیک ساختمان امیرچخماق پیاده شدم، هوا برای پیاده رفتن عالی بود. این قسمت از یزد خیلی زیباست، ناراحت بودم که دوربین ندارم. به سمت بازار راه افتادم.خوبی بازار یزد این هست که هنوز بافت تقریباً قدیمی خودش را دارد. به چهارراه رو به رو امیرچخماق که می‌رسم به سمت چپ می‌روم. بعد از یکم راه رفتن، یادم میاید که می‌خواستم در کوچه‌ها راه بروم، از خیابان رد می‌شوم تا یک کوچه به ظاهر خوب پیدا کنم. حواسم پرت آهنگ می شود،‌واقعا پیاده روی در این هوا کیف می‌دهد. به چهارراه که می‌رسم، یادم می‌آید که این مغازه ای داخل این بازارچه هست که قند فرشادپسند دارد، داخل بازارچه می‌روم و می‌بینم مغازه باز هست. نیم کلو قند می‌خرم. وقتی از بازارچه بیرون می‌آیم، خیابان رو به رو امیرچخماق را برای ادامه پیاده روی انتخواب می‌کنم. یکم که راه می رم نم نم بارون شروع می‌شود و هوا عالی تر از قبل می‌شود.در خصوص آب و هوا برای یزد از شانس کم نگذاشته ام:) ترم یک که در یزد بودم برف اومد:). به یک مغازه می‌رسم، به نظر هم پشمکش خوب هست و هم قیمت پشمک هاش. تصمیم گرفتم این دفعه از حاج خلیفه نخرم و این شانس رو به بقیه مغازه ها بدهم. ۲ بسته پشمک ساده می‌گیرم. بعد از خرید پشمک کمی راه می‌روم و از خیابان رد می شوم. ساعت رو نگاه می کنم، یک ربع به یک هست. چقدر زود گذشت.بعد از پرسیدن از چند مغازه هنوز پشمک کاکایویی نخریده ام. برای پشمک کاکایویی احتمالاً مجبور شم به حاج خیلفه رهبر برم. به چهارراه می‌رسم  و دستم درد گرفته است. این چه خریتی بود که اول خرید کنم :|. از چهارراه رد می‌شوم و داخل حاج خلیفه رهبر می رم. داخل حاج خلیفه باز هم شلوغ است، آخه این مردم کار و زندگی ندارند که همش اینجا رو شلوغ می کنند؟. حاج خلیفه هم کاکایویی نداشت،‌حالا بیا درستش کن:|. از حاج خلیفه که بیرون آمدم یکم به سمت آخر خیابان پیاده رفتم. کاش می‌شد که یک ساعت دیگه هم پیاده روی بکنم. پاهام درد می گیره و به سمت چهارراه برمیگردم. به چهارراه که می‌رسم مغازه ای را می‌بینم که یادم نمیاد در جست‌و‌جوی پشمک کاکایویی بهش سرزده باشم. از خیابون رد می شم و داخل مغازه می رم و بالاخره هووووررراااا پشمک کاکایویی :). از مغازه که بیرون آمدم به سمت امیرچخماق می رم تا رویه صندلی های وسط یکم استراحت کنم. به امیرچخماق که نزدیک می‌شدم یکی گفت تاکسی. با ساعت نگاه کردم، ۱نیم بود:(. گفتم نعل اسبی، خوابگاه پسران دانشگاه یزد. گفت ۶ تومن. گفتم نه. گفت ۵ تومن. دیدم داره راه میاد قیاقه :-نامطمعن به خودم گرفتم و قرار شد تویه ماشین سره ۵۰۰ تومن بحث کنیم. راننده خوبی بود و از همه بهتر لهجه عالی یزدیش بود:). تویه ماشین که نشستم و پاهاهم پس از ۲ ساعت راه رفتن یکم استراحت کردند. چند دقیقه بعد که تویه تاکسی یادم میاد که فراموش کردم تویه کوچه های قدیمی یزد راه برم. به این فکر می‌کردم که الان به تاکسی بگم واسته:( اما وقت کم بود و حسرتش به دلم موند.

یزد-یک

فکر کنم ساعت به ۷ رسیده باشه. ساعت حرکت اتوبوس ۶ بود که خوب این تاخیر ۱ ساعته اتفاق جدیدی نیست. طبق همیشه یک آقایی که خیلی تند صحبت می کنه میاد و یک زیارت رو به زور بهت می ده و بعد بر می گرده که پول بگیره، وقتی هم که می خوای بهش بگی نمی خوای مجبوری با همون سرعت باهاش حرف بزنی تا بیخیال بشه. طبق قوانین نا پیدایی یک خانومی میاد که کمک می خواد. کم کم داشتم نگران می شدم که یک خانوم هم اومد که پیراشکی (نون تقریبا داغ) بفروشد. در واقع این ۳ فرد ممکنه ترتیبشون عوض بشه اما همیشه هستند. خیلی سخت برای امشب بلیت پیدا کردم، در واقع قرار بود که دیشب برم اما خوب معلوم شد که همه اتوبوس ها رو به مرز فرستاده بودند و تعداد انگشت شماری اتوبوس وی ای پی رو باقی گذاشته بودند. منم خوش شانس بودم که بلیت پیدا کردم، جدا تو این مورد خیلی خوش شانس بودم. وقتی می خواست برام بلیت صادر کنه، بهم گفت ۱۳ یا ۲۵ و منم توبه اون شلوغی دیدم ۱۳ از ۲۵ کمتر هست و ۱۳ رو انتخواب کردم. قبل از سوار شدن به اتوبوس با توجه به اینکه هر ردیف ۳ صندلی داره نتیجه بر این شد که من کنار شیشه صدنلی ۲ نفره هستم. صندلی تک برای من قابل تحمل تر هست ( پس تو کی میای ای یار :دی ). وقتی سوار شدم شماره صندلی های دونفره رو نگاه می کردم و عقب می رفتم. ردیف پنجم دیدم جای ۱۳، ۱۴ نوشته. وات دفاک! یک باگ آیا ؟ صندلی به نام ۱۳ وجود نداره و من مجبوری رویه پله ها برای خودم جای دست و پا کنم. که برگشتم و دیدم یک صندلی تکی جلوی در هست که ردیف ۲تایی نداره.هوورررااا و من صندلی تک داشتم.( حالا درسته صندلی تکی دارم اما تو بیا، لوس نکن 🙂 ).

مقصد رو هنوز نگفتم نه؟ یزد می رم. حدف تقریبا تحصیلی هست. می رم که نامه تمدید میهمانی بگیرم. دانشگاه فردوسی بهم گفته که با تمدید مشکلی نداره و فقط باید نامه تمدید از دانشگاه یزد بیاری و امیدوارم اینجا هم بهم گیر ندن. باید تا ۱۰ دی نامه رو بیارم و هفته دیگه هم یک روز درمیان تعطیلی هست، پس تنها هفته موجود این هفته هست. من سه شنبه صبح به یزد می رسم و امیدوارم کارها تویه یک روز تموم بشن و بتونم به امتحان زبان چهارشنبه برسم. اتوبوس تازه راه افتاد و من امید دارم فردا تا ۱۰ به یزد برسم تا روز اداری سه شنبه رو از دست ندم.

حدود ۵ دقیقه قبل تابلو یزد ۹۰ کیلومتر رو دیدم در نتیجه حدود ۱٫۵ ساعت دیگه به یزد می رسم. جاده های کویری همیشه قشنگ هستند. برای من نوشتن سخت هست چه برسه که بخواهم مکان رو توصیف کنم، اما تلاشش که ضرری نداره!


 

هنوز اول صبح هست و کوه ها گاهی زیر سایه و گاهی زیر نور آفتاب هستند. تصویر آسمون پشت کوه ها، آسمونی که هیچ دودی نداره. خورشید داره طلوع می کنه و ابرهای اطرافش رو رنگ می کنه. این ابر ها واقعا قشنگ هستند.

فکر کنم وقتی برمی گرم شانس دیدن غروب خورشید رو داشته باشم.قبلا گفتم که دلیل دیگه ای هم برای این سفر دارم.میرم یزد که امیر( گوهرشادی) رو ببینم. دیدن امیر هم دلایل مختلفی داره.مهم ترین و اصلی ترین دلیل قطعا و یقینا گرفتن شیرنی هست! و البته دلیل هرچند فرعی تر اما مهم دیگه ای هم وجود داره.به هر حال امیر با توجه به دیوانگی که الان داره(که ایکاش منم داشتم) در آینده ای نچندان دور ریاضیدان می شه( که منم قطعا بعد اون لحظات حضور دارم تا شیرنیم رو بگیرم) و با توجه به عمق دیوانگی که من تاحالا اندازه گرفتم ریاضیدان بزرگی هم میشه. شانس دیدن یک پیش ریاضیدان همین طوری کم هست، امیر هم که داره اپلای می گیره و معلوم نیست تا از قبل رفتن بشه دوباره دیدش و وقتی کنم از گپ(در اینجا طولانی و مفید منظور هست، همون گپ های که فقط اگه طرف صحبت امیر باشه امکان پذیر هست) بزنم. سوال های کلیشه ای زیادی هم برای پرسیدن دارم که خوشحالم امیر از این قضیه خبری نداره و گر نه با اولین اتوبوس از یزد می رفت. هیچ کی از جواب دادن به سوال های کلیشه ای لذت نمی بره(البته به جز سخران های انگیزشی) اما متاصفانه امیر تویه این مورد حق انتخوابی نداره.

و در کل مسافرت رو هم دوست دارم، حالا به هر بهانه‌ای که می خواد باشه :). کوه‌ها از جاده دور شدند و خورشید هم ۲ سانت بالاتر اومده. ایکاش می‌شد بری جلو به راننده بگی، داداش می شه یه ساعت بزنی کنار همه باهم کوه‌ها رو نگاه کنیم.


 

وقتی از اتوبوس پیاده شدم اول دنبال بلیت رفتم. طبق انتظار تا شنبه هیچ بلیتی نبود. پس امید اول این هست که شاید یکی بلیت قطارش رو کنسل بکنه و امید دوم آین هست که اون بنده خدا شاید بلیت داشته باشه. بهش زنگ زدم ولی کسی جواب نداد. برای دانشگاه یزد تاکسی گرفتم. تویه راه از میدون بزرگی رد شدم که برام خیلی آشنا بود. از اینکه دوباره یزد رو می‌بینم احساس جالبی دارم. وقتی به دانشگاه یزد رسیدم تقریباً همه چی یادم اومده بود. راه به دانشکده برق و کامپیوتر رو بلد بودم و این برام خیلی عجیب بود:|. حتی حوضچه تویه راه رو قبل اینکه بهش برسم حدس زدم. قدم اول بعد از رسیدن به دانشکده پیدا کردن اتاق استاد راهنما بود. از اون جالب‌تر که این رو هم با تقریب خیلی خیلی خوبی پیدا کردم. برنامه رویه در استاد می‌گفت که ۸-۱۰ دانشجویان ارشد و ۱۰-۱۲ دانشجویان کارشناسی. کلی کیف کردم شانسی یک روزی اومدم که خیلی کلاس نداره. کلی خوشحال که طرفای نه رسیدم و اگه سرش خلوت باشه کار من زودتر راه بیفته. در زدم و خوب استاد نبود و من ضایع شدم. حدود ۵ دقته بعد یک خانومی هم اومد و اونم ضایع شد. پرسیدم شما می دونین که کی آقای لطیف میان؟. گفت که به من گفن ساعت ۹ میان. من :|. تصمیم بر این شد که برم تریا دانشگاه صبحانه بخورم.  برای تریا باید از در دانشکده بیام بیرون و از دور الاچیقش رو ببینم.به یاد ترم یک شیر و های بای خریدم و تویه اون هوای خوب صبحانه خوردم.وقتی برگشتم، هنوز استاد نیومده بود. راهرو شلوغ‌تر شده بود. کم کم احساس نیاز من به دست شویی داشت بیشتر و بیشتر می‌شد، از مشهد این احساس نیاز بود اما الان دیگه نمی‌شد به بعد موکول کردش.به راست نگاه کردم و دست شویی در ۵ قدمی من بود. حدود ۵ دقیقه از این دنیا و مشکلاتش جدا بودم وقتی برگشتم، راهرو خلوت تر شده بود. حدود ۱۰ دقیقه منتظر موندم و استاد اومد. جلوتر از من ۲تا دختر رفتند و من هم به رسم ادب(؟) بعد اون ها وارد اتاق شدم. مشکل دخترها سره کم آوردن واحد بود. واقعاً استاد راهنما شدن حوصله می خواد. بعد از این ۲ نوبت من بود. از خوش شانسی من این بود که انصافاً آدم خوبی بود و بدون هیچ آزاری و مطمعن شدن از اینکه هدف من انتقالی هست برام درخواست رو تأیید کرد. بعد از این نوبت رئیس گروه بود. دکتر رضاییان رو چند دقیقه پیش دیده بودم و وقتی سمت دفترش رفتم، یکی بهم گفت که الان رفت اگه بری تویه راه گیرش میاری.(شانس :|). منم دویدم و قبل پارکینگ بهش رسیدم. بهم گفت که طرافی ۱۱ دوباره بر می گرده. حدود ۱ ساعت وقت رو باید می‌کشتم، کتاب همراهم نبود پس  ایده اول رفتن به کتابخونه دانشگاه یزد بود.

یک دوری(حدود ۱ ساعت همین دور طول کشید:) ) تویه کتاب خونه زدم و برگشتم. با خودم گفتم یکم زودتر برم شاید این اومده باشه.رفتم و دیدم اومده. رفتم تویه اتاق و خوب این‌ام اوکی رو داد. تأیید بعدی مال رئیس دانشکده برق و کامپیوتر بود. با اختلاف ۵ دقیقه جلسه جناب آقا شروع شده بود. لعنتی!. از منشی پرسیدم که جلسه کی تموم می شه؟ گفتش حدود ساعت ۳ جلسه دارن. چییییییییییییییییییییییییییییی؟؟؟؟؟ چیکار می کنن اینا تویه این همه جلسه. بعد که یکم اوضاع رو توضیح دادم و چهره درهم گرفتم. بهم گفت حدود ساعت ۱.۵ جلسه اولشون تموم می شه و من شاید در این بین بتونم کارم رو راه بیندازم. من ۱.۵ رفتم اما خوب بازم دیر رسیدم. و این جلسه تا ساعت ۳ طول می‌کشید. دیگه امیدی به این نبود که بتونم امروز کار رو تموم کنم. در نتیجه رفتم دنبال امیر. امیر رو جای حوض دانشکده پیدا کردم و بعد به سمت در نسبتاً اصلی دانشگاه راه افتادیم. توی راه امیر از تویه تبلتش فیلم‌های ACM پاکستان رو نشون می‌دیدم. امیر به تاکسی تلفنی زنگ زد. یاخدا این می خواد کجا ببره منو که تاکسی لازمه براش! زحمت ندم. من این همه راه را کوبیدم که بیام شیرنی بگیرم اما خیلیم انتظار ندارم دیه :). هدف میدون ابوذر بود. یکم از این‌ که این میدون کجا است یادم بود. توی راه یک سری دیگه از فلیم ها رو دیدم.به میدون ابوذر که رسیدیم، دیدم که این میدونی که در نظرم بود نیست و خوب حافظه مکانی اینجا رو دیگه پوشش نداد و خوب حق هم داره. دور میدون ابوذر که رسیدیم، امیر گفت رستوران سزار(یا خداتر) برین. وقتی رسیدیم، دیدم این از اون رستوران خفن هاست! (اینجا یه چیزی تویه پرانتر بگم. من تویه این شرایط این چنینی یعنی وقتی یکی منو مهمون می خواد بکنه خجالت می‌کشم بهش بگم، بابا نیازی نیست اینطوری مایه بزاری من به همون ساندویچشم راضیم. والا به جان شما).

داخل رستوران که رفتیم، یک خانوم زیبارو از ما استقبال کردند. برای ۲ نفر فقط بالا جا داشتند و خوب ماهم بالا رفتیم. میز کنار دیوار انتخواب کردیم. چند آقا و خانوم نسبتاً دوست هم اونطرف تر نشسته بودند. صحبت با امیر درباره ACM بود و چند تا فیلم دیگه هم دیدم. بعد امیر یک دکمه رو فشار داد و یک خانوم کمتر زیبارو دیگه ای اومد و دوتا کتاب رو ما داد.یک نگاه انداختم. من تا بحال این همه اسم غذایی که ندونم چی هست رو یک‌جا ندیده بودم. مسکه پاستا گوشت یا مرغ امتحانش رو پس داده بود. سفارش ما این‌ه + سالاد سزار(!)، آب و نوشابه ا بود. والا من اومده بودم که شیرنی بگیرم اما انتظارم همبرگر بود همین :). طبیعتاً سالاد اول رسید و مشغولش شدیم. از قیمتش که مطلع نشدم ولی احتمالاً نسبت به قیمتش هم سالاد خوش مزه ای بود. در این حین صحبت می‌کردیم که پاستا هم اومد. با کمی تجربه متوجه می شین که سیر شدن رابطه غیر مستقیمی با زرق و برق رستوران دارد اما تو این مورد ماجرا متفاوت بود و من ۲۰ دقیقه با مبارزه و پافشاری مداوم تونستم از پس پاستام بر بیام. واضع هست در بین کلمات بالا ما در حال صحبت بودیم که در این بین امیر یک کتاب رو هم رو گفت: جواهر لعل نهرو (( بنده خدا تویه  اسمش هجو داره!)). بعد ناهار امیر دکمه Bill رو زد. اینجا بود که کشف کردم این دستگاه بیسیم است!. یک آقا یا خانوم(یادم نیست خوب:| ) اومد کارت امیر رو گرفت و رفت. .وقت رسید رو آورد، امیر فهمید که رسید اشتباه است. پایین وقتی امیر داشت صحبت می‌کرد، آقایی که رفته بود میز رو تمیز کنه پاکت نامه رو به خانم خوش رو خوش آمدگو دم در داد. دیدم که پاکت ریزنمرات منه!. برای برگشت به دانشگاه تاکسی گرفتیم. وقتی رسیدیم به دانشگاه با امیر سمت دانشگاه علوم و بعد اتاق دکتر هوشمند رفتم. این آقای دکتر هوشمند واقعاً آدم جالبی هست:). امیر گفت: که یکم خرج سفر زیاد شده،‌ گفتند مشکلی نیست. امیر گفت: مراکش که میزبان وردفاینال هست سیل اومد، گفتند: مشکلی نیست. امیر گفت: همه شهر زیر ۲ متر آبه!، گفتند: مشکلی نیست. این مشکلی نبود یه طرف ماجراست، طرف دیگر شیوه بیان به‌خصوص این جمله از سمت دکتر هوشمند هست:). استاد انقدر خوب :). بعد از دیدار دکتر هوشمند از امیر جدا شدم و به سمت دانشکده مهندسی رفتم. امتحانش ضرر نداشت شاید دکتر قانعی هنوز بود که خوب به شکل نا توصیفی ضایع شدم. پاهام خیلی درد می‌کرد اما خوب نزدیک غروب بود و هوای نسبتاً خوب یزد باعث شد که پیاده به سمت خوابگاه برگردم. اول تا ۲ تا کوچه اول رفتم بعد خواستم برگردم که دیدم حیفه که هوا به این خوبی رو از دست بدم و به خوابگاه برگردم.نزدیک میدان که رسیدم، پاهام خیلی خسته بودند و تصمیم گرفتم که برگردم. تو راه برگشت منظره آفتاب بین ابر ها عالی بود. وقتی رسیدم اتاق امیر،امیر هنوز نرسیده بود، کتم رو گذاشتم زیر سرم تا یکم استراحت کنم که از هوش رفتم. وقتی بیدار شدم امیر داشت با لپتاپش کار می‌کرد.