بیست

۵ روز هست که من وارد ۲۰ سالگی شده ام. تعبیر های مختلفی از جمله قبل می شود کرد. می شود گفت: که اگر فرض کنم در دنیای امروز انسان در بهترین حالت ۶۰ سال عمر مفید دارد، به شرطی که تا قبل از ۶۰ سالگی از شر بیماری و حوادث در امان بماند، الان ۱/۳ عمر من تمام شده است. می شود گفت: با توجه به سرگذشت زندگی هایی که تاحالا دیده ام و صحبت هایی که از اطراف شنیده ام، الان من وارد هیجان انگیزترین و مهم ترین دوره زندگیم شده ام و باید مثل فیلم ها همت کنم و با انگیزه ای تمام نشدنی و پشتکاری مثال زدنی، شروع به ساختن زندگی آینده ام بکنم. می شود گفت: من دیگر بزرگ شده ام و منظور از بزرگ شدن قبول مسئولیت بیشتر است. می شود گفت: که چی؟ ۲۰ سالت شد که شد. توام مثل چند ملیون آدم دیگه که الان ۲۰ سالشون شده هستی. دیگه این همه صحبت و فکر نداره که!. می شود گفت: ۲۰ که عدد خاصی نیست! همه وقتی به ۳۰ می رسن زانوی غم بغل می کنند. می شود گفت: این همه زمان تولد ۱۷،۱۸ و ۱۹ از این چرت و پرتا نوشتی، الان نه اثری از اون نوشته ها مونده و نه تغییری توی تو ایجاد شده. چرا آدم نمی شی؟

چند روز قبل از ۱۳ فروردین امسال تصمیم گرفتم حداقل جملاتی هر چند کم در مورد این رخداد بنویسم اما هم قبل و هم بعدش تنبلی کردم تا امشب که ۱ ساعتی هست که اسم روز از دوشنبه به سه شنبه تغییر کرده است. از امروز ظهر سره کلاس معادلات بی حوصله شدم. با وجود اینکه پتج شنبه میانترم معادلات دارم و می دونم که اگه بخونم راحت می تونم نمره ازش بگیرم و نمره هم خیلی برام مهم هست (انتقالی) اما حوصله معادلات خوندن نداشتم. وقتی کلاس تنظیم تشکیل نشده رفتم سالن مطالعه که تلاش دوباره ای کرده باشم اما با دیدن کتاب خوابم می گرفت با وجود اینکه در چند روز اخیر اندک علاقه ای هم به این مباحث پیدا کرده بودم. بی خیال شدم و با اتوبوس به سمت خونه امدم. موقع ناهار یکم وبلاگ خوندم و بعد تا ۸ خوابیدم و از وقتی بیدار شدم تا الان بی حوصله ام. وقتی بی حوصله ام عصبی و ناراحت می شم . وقتی بی حوصله ام هیچ کاری نمی کنم. الان خوابم نبرده و دارم سعی می کنم کمی درباره تولد بنویسم.

تولد امسال کمی عجیب تر و جالب تر نسبت به پارسالی هاش بود. امسال روز تولد در گنج نامه از مناطق پر ارتفاع در شهر همدان بودم. روز آخر باهم بودن در مسافرت بود. بعد از انداختن فرش جایی نزدیک آبشار به آقا و دوست آقا که در اون اطراف بودن، قرار شد پولی بدیم که برامون آهنگی زده باشن و ما مراسم تولد رو اجرا کنیم.یکم گذشت و من تولدی هام رو گرفتم و فکر کردم که دیگر ماجرا تمام شده است و این نوازندگان می رود و در محلی دیگر به کاسبی می پردازند. اما در این مدت کوتاه ۵ دقیقه ای مردمی نه خیلی کم جمع شده بودند و بدون اینکه بدانند، تولد من را نگاه می کردند. این دوستان به نواختن ادامه دادند و تراکم جمعیت بیشتر و بیشتر شد که ناگهان دوست عزیزی خلاقیتی به خرج داد و به کنار فرش ما آمد و با دستمال قرمزی که در دست داشت، شروع به رقص شیرین کردی کرد. دوستان دیگری هم به این حرکت خودجوش پیوستند و دایره رقص تشکیل شد. خلاصه که تولد من میهمان زیاد داشت اما من ۱۰ نفری از آنان را می شناختم و باقی را دفعه اول بود که می دیدم و میهمانان تولد من بدون اینکه بدانند در تولدی هستند در حال رقص بودند. در این مجلس جوانان جویای نام زیادی به هنرنمایی پرداختند که بعضی خارج از منطق و بعضی جالب بودند ولی هرچه که بود باعث گرم شدن تولد من شد. در بین این اتفاقات من به خودم اومد و به این فکر کردم من الان خیلی خوشحالم. من مستقل از اتفاقات بدی که در چند روز قبل رخ داده بود و ممکن است در روز های بعد هم باشدند، خوشحال بودم. احساس خوبی بود،‌ احساسی که مدت ها بود حداقل با آگاهی بهش تجربه اش نکرده بودم. احساس می کردم در این لحظه دارم از زندگی لذت می برم.

۲۰ برای من عدد خاصی است، چون از زمانی که یادم هست وقتی می دیدم افراد ۲۰ ساله می شدند، در نظرم دیگه بچه نبودند. دیگه باید مثل بزرگ ها رفتار می کرد. این برای من ترسناک تر شد وقتی هم سن های خودم ۲۰ ساله شدند. این مشکل از نظر من در گروه مشکلاتی مثل بحران میانسالی و یا ۳۰ سالگی نیست. بعضی زمان ها هستند که برای من خیلی دور هستند. مثلا سال ۲۰۱۲،  یادم هست که سال ۲۰۱۲ همه فیلم های باحال قرار بود بیایند و یا حتی قرار بود سال ۲۰۱۲ دنیا تمام شود. هر وقت به تقویم سر می زدم هنوز ۲۰۱۱ بود و از این دست حس ها. الان که سال ۲۰۱۵ هست و ۳ سال گذشته همچنان حس مشابهی به این عدد دارم. جنس حس من نسبت به ۲۰ از همین دست هست. همیشه برایم ۲۰ سالگی دور بوده و بقیه باید ۲۰ ساله می شدند، حقیقتا ترجیح می دادم یکسال دیگر ۱۹ ساله بودم و بعد به ۲۱ می رفتم. الان فکر می کنم احتمالا بحران ۳۰ سالگی هم از این جنس باشد و این یعنی من بحران ۲۰ سالگی دارم؟ :-؟

درست یادم نیست که شب تولد بود، فرداش و یا پس فرداش بود (از نتایج تنبلی همین هست دیگه) که به حس خوشحالی که در این لحظات داشتم فکر می کردم. به این فکر می کردم در این موقعیت بحرانی می خوام چیکار کنم؟ می خوام چه تغییر در زندگی انجام بدم؟ دقیق یادم نیست که کی و چطور (:دی) ولی به این نتیجه رسیدم:

مهم نیست در سال های آتی چه اتفاق های می افتد، من چه تصمیم هایی رو می گیرم، چه هدف هایی رو انتخواب می کنم و با چه افراد جدید آشنا می شم. مهم این است که من در از این ۲۰ سالگی سعی کنم (و من می دونم سعی برای چیزی هیچوقت ساده نبوده و نخواهد بود) از زندگیم بیشتر لذت ببرم.

به خاطر این، این نوشته شروع شد که من امروز بی حوصله بودم و طبعا خوشحال نبودم. یادم افتاد که مگه من قرار نبود از زندگی لذت ببرم؟

دنیای سوفی

چند روز قبل از مسافرت امسال کتاب خانه دانشگاه رفتم تا کتاب خوبی برای مسافرت پیدا کنم. به خاطر قدیمی بودن کتاب ها و کم بدونشون انتخاب ها رو محدود می کند. اما می شود حداقل دل به این خوش کرد که بیشتر کتاب های مشهور رو هرچند با چاپ های قدیمی احتمالا دارد. کتاب های خیلی قدیمی به خاطر ترجمه بد و فونت غیرقابل خواندنی که دارند قطعا شامل انتخواب های اول نمی شود و برای دوری از این دست کتاب ها، کتاب های که جلد جدیدتری دارند رو نگاه می کنم. قفسه کتاب های غیر امریکایی رو که نگاه می کردم یه کتاب دیدم که اسمش دنیای سوفی بود. اون روز با آروین کتاب خونه رفته بودم، آروین گفت که این کتاب رو دست دخترخالش دیده بود که داشته می خوانده، و همین دلیل کافی شد که این کتاب رو انتخاب کنم. وقتی کتاب رو شروع کردم و ۴۰-۵۰ صفحه ای از اون خوندم، فهمیدم که انتخواب نسبتا تصادفی عالی ای انجام دادم.

دنیای سوفی داستان دختری هست که چند هفته مانده تا ۱۵ ساله شود. یک روز کاملا عادی نامه ای غیرعادی پیدا می کند و وقتی داخل آن را می خواند با سوال هایی جالب و فکربرانگیزی رو به رو می شود. و داستان طولانی و هیجان انگیز ما شروع می شود. بیشتر از داستان نمی نویسم تا لوسش نکنم چون که به نظرم لحظه لحظه داستان هیجان انگیز بود.

این کتاب برای من از بسیاری جهات عالی بود. مثلا من همیشه دوست داشتم از فلسفه و مباحث مربوط به اون مطلع بشم و درباره اش کتاب بخونم اما وقتی کتابی رو پیدا می کردم پس یکم خوندن حوصلم سر می رفت و شوقم رو از دست می دادم. در این کتاب تمام تاریخ فلسفه از سقراط و افلاطون  تا دکارت و فیلسوف های امروزی را درون داستانی زیبا و به هم پیوسته آورده است به طوری که احساس می کنید با این تاریخ پربار قدم به قدم جلو می روید. جدا از روند خوب داستان، مطالب فیلسوفانه پیچیده ای رو تصور کنید که قرار برای دختری ۱۵ ساله توضیح داده شود به طوری که برای او قابل فهم و درک باشد. توضیح های سراسر کتاب ساده و با مثال های خوب می باشد. در هر فصل و هر دوره تاریخی جدا از توضیح درباره گفته فیلسوف مطالب حاشیه ای که خود نویسنده با مهارت تمام برای درک بیشتر و یا بعضی جا ها با زرنگی برای وادار کردن خواننده به فکر بیشتر آورده شده است. نکات خوب کتاب زیاد هست اما یکیش که برای من خیلی جالب بود، بازی های هست که نویسنده با فلسفه و دیدگاه های فلسفی می کند، هست.

ترجمه کتابی به این حجم و عمقی بودن مطلب و مهم بودن استفاده کلمات به طوری که هر فیلسوف منظور خودش رو دارد و باید ترجمه متفاوتی از مفهوم کلمه بشود،  قطعا کاری سخت و پیچیده هست، اما من وقتی کتاب رو می خواندم مشکل ترجمه ای پیدا نکردم و گنگ بودن در داستان حس نکردم. آقای کامشاد به خوبی از پس ترجمه این کتاب به نظرم من بر اومده اند.

خوندن این کتاب رو شدیدا توصیه می کنم.

دنیای سوفی در ۶۰۰ صفحه

ترجه از حسن کامشاد

دنیای سوفی

این روز ها = بی حوصلگی

فکر می کنم یکی از اهداف این وبلاگ این بود که من از تجربه های متفاوتی که روزانه در دنیای پیرامونم شکل می گیرد، از حس های که دارم و از برداشت هایی که از اطرافم می کنم، بنویسم. الان می دونم این هدف برای منی که این روز ها تنبلی تسخیرم کرده، دور از دسترس هست. امروز صبح حدود ۱۰ از خواب پاشدم اول سعی کردم که کمی از پروژه سعید را بنویسم اما وقتی تیکه اندرویدش شروع کرد به ارور نا مفهوم دادن حوصلم سر رفت و بیخیالش شدم. اسیر بی حوصلگی شدم تا حدی که دلم نمی خواست بیدار باشم. اینجور موقع ها ذهن ناخودآگاه دنبال راهی می گرده که بتونه این لحاظات رو حس نکنه. راه های گوناگونی وجود داره. وسعت راه های موجود زیاد هست، بعضی ها بیرون می روند تا قدم بزنند، بعضی ها نقاشی می کشند، بعضی ها خونه را مرتب می کنند و خوب بعضی ها هم سیگار می کشند. همه این ها باعث می شوند ما اون لحظات رو فراموش کنیم و به کاری سرگرم بشیم. اما کدام از این راه ها بهتر هستند ؟ به نظرم می تونیم با این ۳ تا مقیاس بسنجیم که کدام از بقیه بهتر هست؟

  • چند دقیقه ما را از بی حوصلگی نجات می دهد؟
    • بعد از این که این کار تمام شد آیا ما باز هم بی حوصله ایم ؟
  • اثر جانبی کار چقدر می تواند مفید باشد ؟

ما دچار بی حوصلگی می شیم و می خواهیم ازش فرار کنیم پس در اون لحظه خیلی برامون مهم نیست که این راه چیست و فقط کافیست به ما کمک کند تا دقایقی این شرایط را فراموش کنیم اما قطعا یک کار وجود ندارد و کار های مختلفی می توانند اثر های مختلفی داشته باشند. مثلا اگه ما هروقت بی حوصله می شیم بریم و ۲۰ دقیقه بدویم جدا از این که اون لحظات رو فراموش می کنیم بعدا بدن سالم تری هم داریم یا اگه هروفت بی حوصله می شیم دنبال آهنگ ها و سبکی که دوست داریم بریم آخر هر شب می تونیم به یک البوم و یا آهنگ جدید گوش بدیم. مثلا می تونیم هروقت بی حوصله شدیم بریم سره یخچال و دنبال خوشمزهجات باشیم و اثرش هم معلوم هست. این که کدام یک از این ها بهتر است بیشتر به مقیاس اول بر می گردد. اینکه من بعد از اینکه دویدم آیا هنوز بی حوصلم و یا اینکه چه قدر باید بدوم تا از بی حوصلگی نجات پیدا کنم. البته باید بگم دسته از راه ها خیلی راحت هستند و می توانند ما را خیلی سریع برای ۴-۵ دقیقه فراری بدهتد ولی مشکلی که هست در بیشتر مواقع وقتی اون کار تمام بشود بیشتر از قبل احساس بی حوصلگی می کنیم. راهی که بیشتر مواقع من انتخواب می کنم در همین دسته جای می گیرد و هیج از مقیاس هایی که بالاتر گفتم را دربرنمی گیرد. خلاصه صبح ما خراب شد و همین طور بی حوصله تا حدود ۴ بدظهر موندم . تو این مدت ۱ دست دوتا زدم(اینم یکی از روش های فرار هست) و ناهار. خیلی احساس بی حوصلگی می کردم و دلم می خواست فرار کنم ازش و از طرفی اعصابم خورد بود که چرا امروزم رو خراب کردم و این هفته هم به پروژه سعید نمی رسم. تصمیم گرفتم برم بیرون و تویه شهر یکم راه برم تا حداقل یکم حالم جا بیاد. اول پیاده تا اول صیاد رفتم. حدود نیم ساعت طول کشید. هوا خوب بود و دلم نخواست از همین اول برم تویه فضای اتوبوس یا تاکسی. به ایستگاه اتوبوس رسیدم و منتظر خط ۱۰ شدم. مسیر خیلی شلوغ بود و تقریبا ۵۰ دقیفه تویه اتوبوس واستاده بودم. از دور کار عاقلانه ای نیست ولی من خوشحال بودم که بین مردمم و بیکار ننشستم که دیوار رو نگاه کنم. وقتی میدون احمدآباد رو رد کرد از اتوبوس پیاده شدم و شروع کردم به سمت تقی آباد پیاده رفتن. تویه راه مغازه ها رو نگاه می کردم و گه گاهی به آدم های اطرافم توجه می کردم.  به تقی آباد رسیدم و از پل رد شدم و به سمت فلسطین راه افتادم. تویه راه آهنگ گوش می دادم و گاهی هم به اتفاقات امروز فکر می کردم. به راهنمایی رسیدم  و نیم ساعتی هم تویه راهنمایی راه رفتم. وقتی خونه رسیدم حدود ۳ ساعت بود که بیرون بودم. وقتی برگشتم احساس بهتری داشته و دیگه بی خوصله نبودم. در واقع اگه بودم الان این همه نمی نوشتم.

عادات خوب موقع بی حوصلگی ساده بدست نمیان از طرفی بیشتر اوقات من و به نظرم خیلی از ما ها داریم با بی خوصلگی اوقاتمون رو سر می کنیم.

 

یزد-سه

وقتی برگشتم خوابگاه امیر هنوز خواب بود. به صورت پیش‌فرض اگر کسی ارتباطی هرچند اندک با کامپیوتر دارد را نباید از خواب بیدار کرد. برای همین حدود نیم ساعت کتاب خوندم. بعد از نیم ساعت به این فکر کردم که من قطعاً نمی خوام این بدظهر رو اینطوری بگذرونم. می‌خواستم پژوهش-اطلسی رو یکبار دیگر پیاده برم :). به این فکر کردم که امیر اگر ساعت ۱۰ خوابیده باشد به احتمال خوبی آخرین وعده غذاییش شام دیشب بوده این یعنی حدود ۱۵-۱۶ ساعت هست که امیر چیزی نخورده. در این لحظه احساس مسئولیت کردم که امیر رو بیدار کنم(:پی). پس طی یک سری فرایند بیدار کردن، معلوم شد که امیر بیدار بوده ولی حوصله تکون خوردن نداشته :). حدود ۲ فصل به امیر مهلت دادم که دست و صورتش رو بشوره و آماده بیرون رفتن بشود. حدود قبل چهار قبل پژوهش بودیم که تصمیم شد به جلفا بریم. به این فکر می‌کردم که جلفا احتمالاً رستورانی سنتی است که به جوجه کبابش معروف هست اما فست فود بود که یه سری گزینه جالب داشت. من در گمراهی بودم ولی اگر دفعه ی بعدی باشد حتماً از گرینه ۲نون بزرگ استفاده می‌کنم:). امیر از این گزینه استفاده کرد، قطعا اگر من نرسیده بودم امیر از گرسنگی می مرد. تقریباً سؤال‌های خیلی کلیشه ای رو که می‌خواستم بپرسم، پرسیدم:). توی بعضی بیشتر از حد انتظارم جواب گرفتم و تویه بعضی امیر جواب رو نداشت. کسایی که در آینده می‌خواهد از امیر سؤال بپرسند، بدانند که سؤال هرچقدر هم کلیشه ای باشد، جواب امیر کلیشه ای نیست(حالا پررو نشه یه وقت :-؟). یک سری از سؤال‌ها درباره پذیرش و شانس من بود، یکی دیگش درباره دانشگاه و دوره کارشناسی بود.در بین این سؤال ها، بحث‌های دیگری هم شکل می‌گرفت که هرچند در نگاه کلی نامربوط بودند اما بعضی هاش واقعاً هیجان انگیز بودند. این صحبت‌ها خوب بودند و وقتی با پیاده روی اطلسی-پژوهش ترکیب می‌شدند زمان عالی به وجود می‌آمد. یکی از بهترین لذت‌های دنیا صحبت+پیاده روی است. هوا هم تقریباً خوب بود. وقتی به پژوهش رسیدیم ساعت از ۶ رد شده بود. دلم می‌خواست یک بار دیگر هم این مسیر رو پیاده برم. برگشتیم خوابگاه، وسایلم رو جمع کردم و یک تاکسی برای ترمینال گرفتم. از امیر  خدافظی کردم و به سوی ترمینال راه افتادم. بعد ها یادم افتاد که فلاکس رو جا گذاشتم و بعد ها ترش یادم افتاد که یادم شد از سعید خداحافظی کنم :(.


 

وقتی به ترمینال رسیدم هنوز یک ربع به ۷ بود. دنبال آقایی بودم که برای بلیت بهش زنگ زده بودم. وقتی پیداش نکردم رفتم داخل اتاق انتظار کنار بخاری نشتم و کتاب خوندم. حدود ۷ربع به سمت سکو رفتم. اون آقا رو پیدا کردم در بین افراد زیادی پیدا کردم. معلوم شد خیلی از این‌ها شرایطی مثل من دارند و قبلاً با زنگ هماهنگ کرده‌اند. وقتی اتوبوس آمد اول آن‌هایی که بلیت داشتند سوار شدند و بعد چند دانشجو که به قول خودش مشتریش بودند سوار شدند. از اون به بعد به صورت هیجانی و تصادفی بعضی را به بوفه اتوبوس، بعضی رو جاخواب راننده می‌فرستاد. چند نفری رفتند و در دور آخر به من گفت که سوار شم و من به عنوان آخرین خوش شانس بدشانش سوار شدم. وقتی به آخر اتوبوس رسیدم و چهار نفر دیگر رو دیدم  تقریباً دستم اومد که امشب راحت سپری نمی شه( اما ایده ای که اون موقع داشتم در مقابل سختی بقیه شب هیچ بود). سفر در بوفه اتوبوس، سفر راحتی نیست.درد کمر ناشی از این سفر تا چند روز با شماست. هر ۱۰ دقیقه مجبورید شیوه و زاویه نشستن رو تغییر بدید تا از کنده شدن کمر جلوگیری کنید. بعد از مدتی احساس می‌کنید، دارید از وسط تا می شدید و در رفتن تک تک مهره‌های ستون فقرات را می‌توانید بشمارید. من وسط نشسته بودم، اوایل فکر می‌کردم بدترین جاست اما فقط من این قابلیت را داشتم که هر ۴۰ دقیقه از جام بلند شم و به کمرم یادآوری کنم که می‌تواند این حالت رو هم داشته باشد. اوایل از کاپشن به عنوان تسکین دهنده استفاده می‌کردم اما کمی بعد دردکمر نسبت به این مسکن ایمن شد و این دوا هم تأثیر طولانی مدت نداشت. خلاصه کلام نشستن در این مکان بیشتر از ۱۰ دقیقه غیر ممکن بود، انگاری که طراح اتوبوس وقتی به اینجا رسیده، قسم خورده که تا به نوعی طراحی کند که به هیچ صورت کسی نتواند در این مکان شوم بنشیدند و اگر نشست به عذابی دچار شود که هیچ گاه فراموشش نکند. همچین مکانی ۵ نفر کیپ نشسته بودند. جالب‌تر اینکه این نشیمنگاه تنها ۲ هزار تومن با صندلی VIP تفاوت دارد. اول ها دنبال شیوه ای بودم که بتوانم درست بنشینم و فکر های متفاوتی هم کردم اما وقتی دیدم نتیجه‌ای ندارد تصمیم گرفتم که کتاب بخوانم. بعد یک ساعت برق ها را خاموش کرد. نیم ساعتی با چراغ قوه گوشی دوام آوردم اما بعدش چشم‌هام درد گرفت و بیخیال خواندن شدم. در این موقع تابلو -طبس ۲۷۵- رو دیدم. فکر نکنم هیچ‌کس به جز من تمام تابلو ها را در طبس دیده باشد، زمان احتمالی رسیدن به تابلو بعدی را حساب کرده باشه و به وسیله تابلو ها سرعت اتوبوس را محاسبه کرده باشد. سرعت میانگین اتوبوس ۴۰ کیلومتر بود:|. بعد از اینکه دیدم سرعت اتوبوس تغییری ایجاد نمی‌شود و نتیجه‌های من ثابت می‌ماند تصمیم گرفتم که فکر کنم، به چیز های که گذاشته بودم بعدها فکر کنم و چه زمانی از این بهتر؟. مدتی به آینده  و مدتی به گذشته فکر کردم. مشکل اصلی این بود که خوابم میامد و ذهنم خسته بود و وقتی ذهن خسته باشد حوصله نتیجه‌گیری ندارد، مخصوصاً اگر کاغذی در اختیار نباشد. نزدیک های طبس نیمه هوشیار بودم که یهو راننده بین چندتا ماشین فرضی لایی کشید و ما این عقب هم خوردیم و همه به حالت هوشیاری کامل برگشتند. خوابیدن در همچین مکانی اگر تکان نخوری ممکن هست(دقت کنید فرض محال، محال نیست) اما به این دلیل که ۵ نفر آخر اتوبوس برای جلو گیری از قطع شدن نخاع مجبور هستند هر ۵ دقیقه تکان بخورند، خوابیدن غیر ممکن می‌شود. راه دیگر گوش دادن به موسیقی بود اما شارژ گوشی کم بود و چون فردا بهش نیاز داشتم تا یه جایی می‌شد ریسک کرد. تا مشهد ۶۰۰ کیلومتر مانده بود و من تماماً به این فکر می‌کردم که امشب تمام شدنی نیست. خوش شانس بودم و حدود ۲۸۰ کیلومتری فردوس خوابم برد. در فردوس برای نماز بیدار شدم، بعد از دستشویی تا می‌توانستم زاویه کمرم را ۱۸۰ نگه می‌داشتم که یه وقت تا ابد زاویه ۶۰  درجه به خودش نگیرد. بعد نماز حساب کردم اگر با همین سرعت برود ۶ ساعت دیگر به مشهد می رشد. ۶ ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاعــــــــــــــــــــــــــــــتـــــــــــــــــــــــ. هیچ وقت ۶ ساعت دیگر را انقدر دور ندیده بودم. خورشید بیرون آمده بود و من می‌توانستم کتاب بخوانم. قطعاً اگر کتاب همراهم نبود سالم به مشهد نمی رسیدم. کتاب می‌خواندم و یا بیرون رو نگاه می‌کردم. گاهی وقت‌ها کمردردم یادم می‌رفت. منظره بیرون خوب بود و همین‌طور خوشحال بودم که کتاب همراهم هست. وقتی به مشهد رسیدم تا مدتی ایستادم. بعد باید تصمیم می‌گرفتم که چگونه می‌توان به خانه برم. می‌شد دربست گرفت اما دلم نمی‌خواست حداقل بعدش دوباره بنشینم و از طرفی اینجا ترمینال هست و مشهد. می‌شد تا پایانه اتوبوس راه رفت (حدود ۱۰ دقیقه پیاده روی). هوای بعد بارون بود و عالی برای نفس کشیدن و بار آنقدر سنگین نبود که حدقل برای ۱۰ دقیقه بخواهد باعث ناخوشنودی شود. با وجود شب قبل الان برای پیاده روی احساس خستگی نمی‌کردم برعکس احساس برد می کردم، از اینکه این شب هم بالاخره تمام شد. رسیدم به عدل خمینی و به سمت پایانه راه افتادم.اینجا بود که قصد صبحانه کردم. با توجه به پولی که در جیب داشتم خواستم صبحانه بخورم و چه صبحانه ای بهتر از تخم مرغ  می‌تواند باشد.مغازه اول ۳۰۰۰، دوم ۲۵۰۰۰ و سوم ۲۰۰۰ تومان. صبحانه تصویب شد. انصافاً نیمرو خوبی بود و چسبید. بعد صبحانه فقط می‌خواستم بخوابم. رسیدم به پایانه و سوار اتوبوس شدم.

یزد-دو

هنوز سعید رو ندیدم،‌امیر گفت که حمام رفته. امیر خبر حمله طالبان به مدرسه رو گفت. همه حرفا در این مورد زدن و منم تقریباً حرفی ندارم که اضافه کنم:( فقط امیدوارم این بچه ها با نفرت بزرگ نشند. سعید اومد و سلام و احوال پرسی فراوان کردیم :). قرار شد که با سعید بریم بیرون. سعید هی می‌گفت ۹ کال هست. با خودم فکر می‌کردم این کال یعنی چی سعید هی میگه :-؟ سعید ۹ یک تماس مهم داره؟ یا می ره این زمان کال می کنه؟ تازه از پاکستانم برگشته و مشکوکه کلاً :|، بعدها فهمیدم منظورش کال اف هست(اینا دیه خیلی فراخن).سمت نعل اسب و بعد کافه بن‌بست رفتیم. این کافه فضای جالبی داره. کافه خیلی شلوغ نبود و ما میزی که تقریباً وسط کافه بود را برای نشستن انتخواب کردیم. صحبت از سفر پاکستان شد و من در تلاش بودم از اتفاقات سانسور شده اطلاع پیدا کنم. اطلاعات زیادی نصیبم نشد اما به یک عکس دست پیدا کردم. دست سعید دردنکنه :). سفارش داشتیم و من اصرار داشتم که مهمان کسی نباشم ایندفعه. بعد فهمیدم مهمون سعید بودم. توی ذهنم گذاشته بودم که بعداً حساب کنم(آخه کارت کشید) بعد که اومدیم بیرون یادم شد و کلاً یادم رفت. سپاس سعید :). توی راه برگشت بودیم و من دلم می‌خواست به یاد ترم۱ تا اطلسی برم و تا ۱۲ تویه خیابان‌های صفاییه باشم. معلوم شد که سخت‌گیری خوابگاه بیشتر شده  و ممکنه من را راه ندهند.با ایده سعید، زندگی من این بار به وسیله یک شامپو نجات داده شد. تا ببینیم بعداً چه پیش میاد :). حالم کلی گرفته شد که نشد تا دیروقت پیاده راه برم. اتاق سعید رفتیم و بعد از سلام و کله تکون دادن ها دیدم سعید می گه که آتیش کنین. تا همین لحظه فکر می‌کردم که شوخی می کنه. ۵ تا لپتاپ آتیش شدند و دوستان به بازی اول گیج‌کننده و بعد مهیج کال اف مشغول شدند. پشت دست امیر نشستم تا بفهمم بازی از چه قرار هست. قبلاً ۲-۳ باری کال اف بازی کرده بودم اما اون موقع هم نفهمیده بودم بازی از چه قرار هست. فقط دنبال یکی می‌رفتم و هرکی رو که می‌دیدم می زدم(البته در خیال خودم به اون می‌زدم احتمالا در واقعیت همش در و دیوار بوده:) ).  دوستانی که حداقل آشنایی رو با امیر دارند، تا الان به صحت این سفرنامه شک کردند و در ذهن‌های محترمشون به کلمات ****شعر و از این نوع فکر می‌کنند.شوربختانه من عکسی و یا فیلم از این لحظات برای اثبات ادعایم ندارم اما دلی پاک دارم و به این دامنه وبلاگ قسم که این جملات راست هست. امیر با دقت فراوانی بازی می‌کرد و جدا از  دادن ایده‌های مختلف برای بازی، وقتی کیل می‌داد عصبانی هم می‌شد :). یک Moreb نامی هم بود که جدا خیلی وحشی بود. یکم بازی‌ها رو نگاه کردم تا یکی خسته شد و جایش رو به من داد. نه قطعاً امیر نبود، تا آخر بازی‌ از جاش تکون نخورد. اینکه تویه سفر لپتاپ نداشته باشی و شانس بازی کردن نسیبت باشه خودش به اندازه کافی خوب هست.تا وقتی صفحه سیاه و سفید بود خوب بازی می‌کردم:) اما بعدش زیاد تعریف کردنی نبودم:). تا حدود ۱۲ بازی کردیم، تو این لحظات تقریباً داشتم خواب می‌دیدم. خوشبختانه کلمات -دسته آخر- گفته شد و بعدش به اتاق امیر برگشتیم. خوابیدم و صبح حدود ۹:۳۰ از خواب پاشدم.


 

بعد از یک شب خوابیدن در اتوبوس، خوابیدن رویه سطح صاف خیلی خوب بود:). می‌خواستم ساعت ۸ بلند شم تا که تا ۱۰ کارهام تموم بشه و بتونم امیرچخماق هم برم، اما خوب خوابه دیگه :). وقتی پیش رئیس دانشکده رفتم، بهم گفت که تأیید کرده. پس فقط مونده بود تا آموزش برم. تویه آموزش نیم ساعت الکی الاف شدم. وقتی داشتم به الاف شدنم فکر می‌کردم، آقا میلاد پلته رو دیدم. بعد آموزش با میلاد رفتیم و صبحانه خوردیم.

برگه تأیید میهمانی رو گرفته بودم و خیالم راحت شده بود. یکی از کارهایی که می‌خواستم حتماً انجام بدم رفتن به میدان امیرچخماق و گشت زدن تویه کوچه های قدیمی یزد بود. می‌خواستم به یاد قدیم با اتوبوس برم اما حساب کردم دیدم حدود ۱۲ می‌رسم.(حمل و نقل عمومی یزد افتضاح هست، میانگین زمانی که باید برای اتوبوس وای می ستادم ۵۰ دقیقه بود:|) از طرفی این یزدی ها خیلی کم کار هستن و حدود ۱۲نیم  تقریباً همه جا تعطیل هست برای همین تاکسی گرفتم. توی راه از خیابان‌های آشنایی زیادی رد شدیم. نزدیک ساختمان امیرچخماق پیاده شدم، هوا برای پیاده رفتن عالی بود. این قسمت از یزد خیلی زیباست، ناراحت بودم که دوربین ندارم. به سمت بازار راه افتادم.خوبی بازار یزد این هست که هنوز بافت تقریباً قدیمی خودش را دارد. به چهارراه رو به رو امیرچخماق که می‌رسم به سمت چپ می‌روم. بعد از یکم راه رفتن، یادم میاید که می‌خواستم در کوچه‌ها راه بروم، از خیابان رد می‌شوم تا یک کوچه به ظاهر خوب پیدا کنم. حواسم پرت آهنگ می شود،‌واقعا پیاده روی در این هوا کیف می‌دهد. به چهارراه که می‌رسم، یادم می‌آید که این مغازه ای داخل این بازارچه هست که قند فرشادپسند دارد، داخل بازارچه می‌روم و می‌بینم مغازه باز هست. نیم کلو قند می‌خرم. وقتی از بازارچه بیرون می‌آیم، خیابان رو به رو امیرچخماق را برای ادامه پیاده روی انتخواب می‌کنم. یکم که راه می رم نم نم بارون شروع می‌شود و هوا عالی تر از قبل می‌شود.در خصوص آب و هوا برای یزد از شانس کم نگذاشته ام:) ترم یک که در یزد بودم برف اومد:). به یک مغازه می‌رسم، به نظر هم پشمکش خوب هست و هم قیمت پشمک هاش. تصمیم گرفتم این دفعه از حاج خلیفه نخرم و این شانس رو به بقیه مغازه ها بدهم. ۲ بسته پشمک ساده می‌گیرم. بعد از خرید پشمک کمی راه می‌روم و از خیابان رد می شوم. ساعت رو نگاه می کنم، یک ربع به یک هست. چقدر زود گذشت.بعد از پرسیدن از چند مغازه هنوز پشمک کاکایویی نخریده ام. برای پشمک کاکایویی احتمالاً مجبور شم به حاج خیلفه رهبر برم. به چهارراه می‌رسم  و دستم درد گرفته است. این چه خریتی بود که اول خرید کنم :|. از چهارراه رد می‌شوم و داخل حاج خلیفه رهبر می رم. داخل حاج خلیفه باز هم شلوغ است، آخه این مردم کار و زندگی ندارند که همش اینجا رو شلوغ می کنند؟. حاج خلیفه هم کاکایویی نداشت،‌حالا بیا درستش کن:|. از حاج خلیفه که بیرون آمدم یکم به سمت آخر خیابان پیاده رفتم. کاش می‌شد که یک ساعت دیگه هم پیاده روی بکنم. پاهام درد می گیره و به سمت چهارراه برمیگردم. به چهارراه که می‌رسم مغازه ای را می‌بینم که یادم نمیاد در جست‌و‌جوی پشمک کاکایویی بهش سرزده باشم. از خیابون رد می شم و داخل مغازه می رم و بالاخره هووووررراااا پشمک کاکایویی :). از مغازه که بیرون آمدم به سمت امیرچخماق می رم تا رویه صندلی های وسط یکم استراحت کنم. به امیرچخماق که نزدیک می‌شدم یکی گفت تاکسی. با ساعت نگاه کردم، ۱نیم بود:(. گفتم نعل اسبی، خوابگاه پسران دانشگاه یزد. گفت ۶ تومن. گفتم نه. گفت ۵ تومن. دیدم داره راه میاد قیاقه :-نامطمعن به خودم گرفتم و قرار شد تویه ماشین سره ۵۰۰ تومن بحث کنیم. راننده خوبی بود و از همه بهتر لهجه عالی یزدیش بود:). تویه ماشین که نشستم و پاهاهم پس از ۲ ساعت راه رفتن یکم استراحت کردند. چند دقیقه بعد که تویه تاکسی یادم میاد که فراموش کردم تویه کوچه های قدیمی یزد راه برم. به این فکر می‌کردم که الان به تاکسی بگم واسته:( اما وقت کم بود و حسرتش به دلم موند.

یزد-یک

فکر کنم ساعت به ۷ رسیده باشه. ساعت حرکت اتوبوس ۶ بود که خوب این تاخیر ۱ ساعته اتفاق جدیدی نیست. طبق همیشه یک آقایی که خیلی تند صحبت می کنه میاد و یک زیارت رو به زور بهت می ده و بعد بر می گرده که پول بگیره، وقتی هم که می خوای بهش بگی نمی خوای مجبوری با همون سرعت باهاش حرف بزنی تا بیخیال بشه. طبق قوانین نا پیدایی یک خانومی میاد که کمک می خواد. کم کم داشتم نگران می شدم که یک خانوم هم اومد که پیراشکی (نون تقریبا داغ) بفروشد. در واقع این ۳ فرد ممکنه ترتیبشون عوض بشه اما همیشه هستند. خیلی سخت برای امشب بلیت پیدا کردم، در واقع قرار بود که دیشب برم اما خوب معلوم شد که همه اتوبوس ها رو به مرز فرستاده بودند و تعداد انگشت شماری اتوبوس وی ای پی رو باقی گذاشته بودند. منم خوش شانس بودم که بلیت پیدا کردم، جدا تو این مورد خیلی خوش شانس بودم. وقتی می خواست برام بلیت صادر کنه، بهم گفت ۱۳ یا ۲۵ و منم توبه اون شلوغی دیدم ۱۳ از ۲۵ کمتر هست و ۱۳ رو انتخواب کردم. قبل از سوار شدن به اتوبوس با توجه به اینکه هر ردیف ۳ صندلی داره نتیجه بر این شد که من کنار شیشه صدنلی ۲ نفره هستم. صندلی تک برای من قابل تحمل تر هست ( پس تو کی میای ای یار :دی ). وقتی سوار شدم شماره صندلی های دونفره رو نگاه می کردم و عقب می رفتم. ردیف پنجم دیدم جای ۱۳، ۱۴ نوشته. وات دفاک! یک باگ آیا ؟ صندلی به نام ۱۳ وجود نداره و من مجبوری رویه پله ها برای خودم جای دست و پا کنم. که برگشتم و دیدم یک صندلی تکی جلوی در هست که ردیف ۲تایی نداره.هوورررااا و من صندلی تک داشتم.( حالا درسته صندلی تکی دارم اما تو بیا، لوس نکن 🙂 ).

مقصد رو هنوز نگفتم نه؟ یزد می رم. حدف تقریبا تحصیلی هست. می رم که نامه تمدید میهمانی بگیرم. دانشگاه فردوسی بهم گفته که با تمدید مشکلی نداره و فقط باید نامه تمدید از دانشگاه یزد بیاری و امیدوارم اینجا هم بهم گیر ندن. باید تا ۱۰ دی نامه رو بیارم و هفته دیگه هم یک روز درمیان تعطیلی هست، پس تنها هفته موجود این هفته هست. من سه شنبه صبح به یزد می رسم و امیدوارم کارها تویه یک روز تموم بشن و بتونم به امتحان زبان چهارشنبه برسم. اتوبوس تازه راه افتاد و من امید دارم فردا تا ۱۰ به یزد برسم تا روز اداری سه شنبه رو از دست ندم.

حدود ۵ دقیقه قبل تابلو یزد ۹۰ کیلومتر رو دیدم در نتیجه حدود ۱٫۵ ساعت دیگه به یزد می رسم. جاده های کویری همیشه قشنگ هستند. برای من نوشتن سخت هست چه برسه که بخواهم مکان رو توصیف کنم، اما تلاشش که ضرری نداره!


 

هنوز اول صبح هست و کوه ها گاهی زیر سایه و گاهی زیر نور آفتاب هستند. تصویر آسمون پشت کوه ها، آسمونی که هیچ دودی نداره. خورشید داره طلوع می کنه و ابرهای اطرافش رو رنگ می کنه. این ابر ها واقعا قشنگ هستند.

فکر کنم وقتی برمی گرم شانس دیدن غروب خورشید رو داشته باشم.قبلا گفتم که دلیل دیگه ای هم برای این سفر دارم.میرم یزد که امیر( گوهرشادی) رو ببینم. دیدن امیر هم دلایل مختلفی داره.مهم ترین و اصلی ترین دلیل قطعا و یقینا گرفتن شیرنی هست! و البته دلیل هرچند فرعی تر اما مهم دیگه ای هم وجود داره.به هر حال امیر با توجه به دیوانگی که الان داره(که ایکاش منم داشتم) در آینده ای نچندان دور ریاضیدان می شه( که منم قطعا بعد اون لحظات حضور دارم تا شیرنیم رو بگیرم) و با توجه به عمق دیوانگی که من تاحالا اندازه گرفتم ریاضیدان بزرگی هم میشه. شانس دیدن یک پیش ریاضیدان همین طوری کم هست، امیر هم که داره اپلای می گیره و معلوم نیست تا از قبل رفتن بشه دوباره دیدش و وقتی کنم از گپ(در اینجا طولانی و مفید منظور هست، همون گپ های که فقط اگه طرف صحبت امیر باشه امکان پذیر هست) بزنم. سوال های کلیشه ای زیادی هم برای پرسیدن دارم که خوشحالم امیر از این قضیه خبری نداره و گر نه با اولین اتوبوس از یزد می رفت. هیچ کی از جواب دادن به سوال های کلیشه ای لذت نمی بره(البته به جز سخران های انگیزشی) اما متاصفانه امیر تویه این مورد حق انتخوابی نداره.

و در کل مسافرت رو هم دوست دارم، حالا به هر بهانه‌ای که می خواد باشه :). کوه‌ها از جاده دور شدند و خورشید هم ۲ سانت بالاتر اومده. ایکاش می‌شد بری جلو به راننده بگی، داداش می شه یه ساعت بزنی کنار همه باهم کوه‌ها رو نگاه کنیم.


 

وقتی از اتوبوس پیاده شدم اول دنبال بلیت رفتم. طبق انتظار تا شنبه هیچ بلیتی نبود. پس امید اول این هست که شاید یکی بلیت قطارش رو کنسل بکنه و امید دوم آین هست که اون بنده خدا شاید بلیت داشته باشه. بهش زنگ زدم ولی کسی جواب نداد. برای دانشگاه یزد تاکسی گرفتم. تویه راه از میدون بزرگی رد شدم که برام خیلی آشنا بود. از اینکه دوباره یزد رو می‌بینم احساس جالبی دارم. وقتی به دانشگاه یزد رسیدم تقریباً همه چی یادم اومده بود. راه به دانشکده برق و کامپیوتر رو بلد بودم و این برام خیلی عجیب بود:|. حتی حوضچه تویه راه رو قبل اینکه بهش برسم حدس زدم. قدم اول بعد از رسیدن به دانشکده پیدا کردن اتاق استاد راهنما بود. از اون جالب‌تر که این رو هم با تقریب خیلی خیلی خوبی پیدا کردم. برنامه رویه در استاد می‌گفت که ۸-۱۰ دانشجویان ارشد و ۱۰-۱۲ دانشجویان کارشناسی. کلی کیف کردم شانسی یک روزی اومدم که خیلی کلاس نداره. کلی خوشحال که طرفای نه رسیدم و اگه سرش خلوت باشه کار من زودتر راه بیفته. در زدم و خوب استاد نبود و من ضایع شدم. حدود ۵ دقته بعد یک خانومی هم اومد و اونم ضایع شد. پرسیدم شما می دونین که کی آقای لطیف میان؟. گفت که به من گفن ساعت ۹ میان. من :|. تصمیم بر این شد که برم تریا دانشگاه صبحانه بخورم.  برای تریا باید از در دانشکده بیام بیرون و از دور الاچیقش رو ببینم.به یاد ترم یک شیر و های بای خریدم و تویه اون هوای خوب صبحانه خوردم.وقتی برگشتم، هنوز استاد نیومده بود. راهرو شلوغ‌تر شده بود. کم کم احساس نیاز من به دست شویی داشت بیشتر و بیشتر می‌شد، از مشهد این احساس نیاز بود اما الان دیگه نمی‌شد به بعد موکول کردش.به راست نگاه کردم و دست شویی در ۵ قدمی من بود. حدود ۵ دقیقه از این دنیا و مشکلاتش جدا بودم وقتی برگشتم، راهرو خلوت تر شده بود. حدود ۱۰ دقیقه منتظر موندم و استاد اومد. جلوتر از من ۲تا دختر رفتند و من هم به رسم ادب(؟) بعد اون ها وارد اتاق شدم. مشکل دخترها سره کم آوردن واحد بود. واقعاً استاد راهنما شدن حوصله می خواد. بعد از این ۲ نوبت من بود. از خوش شانسی من این بود که انصافاً آدم خوبی بود و بدون هیچ آزاری و مطمعن شدن از اینکه هدف من انتقالی هست برام درخواست رو تأیید کرد. بعد از این نوبت رئیس گروه بود. دکتر رضاییان رو چند دقیقه پیش دیده بودم و وقتی سمت دفترش رفتم، یکی بهم گفت که الان رفت اگه بری تویه راه گیرش میاری.(شانس :|). منم دویدم و قبل پارکینگ بهش رسیدم. بهم گفت که طرافی ۱۱ دوباره بر می گرده. حدود ۱ ساعت وقت رو باید می‌کشتم، کتاب همراهم نبود پس  ایده اول رفتن به کتابخونه دانشگاه یزد بود.

یک دوری(حدود ۱ ساعت همین دور طول کشید:) ) تویه کتاب خونه زدم و برگشتم. با خودم گفتم یکم زودتر برم شاید این اومده باشه.رفتم و دیدم اومده. رفتم تویه اتاق و خوب این‌ام اوکی رو داد. تأیید بعدی مال رئیس دانشکده برق و کامپیوتر بود. با اختلاف ۵ دقیقه جلسه جناب آقا شروع شده بود. لعنتی!. از منشی پرسیدم که جلسه کی تموم می شه؟ گفتش حدود ساعت ۳ جلسه دارن. چییییییییییییییییییییییییییییی؟؟؟؟؟ چیکار می کنن اینا تویه این همه جلسه. بعد که یکم اوضاع رو توضیح دادم و چهره درهم گرفتم. بهم گفت حدود ساعت ۱.۵ جلسه اولشون تموم می شه و من شاید در این بین بتونم کارم رو راه بیندازم. من ۱.۵ رفتم اما خوب بازم دیر رسیدم. و این جلسه تا ساعت ۳ طول می‌کشید. دیگه امیدی به این نبود که بتونم امروز کار رو تموم کنم. در نتیجه رفتم دنبال امیر. امیر رو جای حوض دانشکده پیدا کردم و بعد به سمت در نسبتاً اصلی دانشگاه راه افتادیم. توی راه امیر از تویه تبلتش فیلم‌های ACM پاکستان رو نشون می‌دیدم. امیر به تاکسی تلفنی زنگ زد. یاخدا این می خواد کجا ببره منو که تاکسی لازمه براش! زحمت ندم. من این همه راه را کوبیدم که بیام شیرنی بگیرم اما خیلیم انتظار ندارم دیه :). هدف میدون ابوذر بود. یکم از این‌ که این میدون کجا است یادم بود. توی راه یک سری دیگه از فلیم ها رو دیدم.به میدون ابوذر که رسیدیم، دیدم که این میدونی که در نظرم بود نیست و خوب حافظه مکانی اینجا رو دیگه پوشش نداد و خوب حق هم داره. دور میدون ابوذر که رسیدیم، امیر گفت رستوران سزار(یا خداتر) برین. وقتی رسیدیم، دیدم این از اون رستوران خفن هاست! (اینجا یه چیزی تویه پرانتر بگم. من تویه این شرایط این چنینی یعنی وقتی یکی منو مهمون می خواد بکنه خجالت می‌کشم بهش بگم، بابا نیازی نیست اینطوری مایه بزاری من به همون ساندویچشم راضیم. والا به جان شما).

داخل رستوران که رفتیم، یک خانوم زیبارو از ما استقبال کردند. برای ۲ نفر فقط بالا جا داشتند و خوب ماهم بالا رفتیم. میز کنار دیوار انتخواب کردیم. چند آقا و خانوم نسبتاً دوست هم اونطرف تر نشسته بودند. صحبت با امیر درباره ACM بود و چند تا فیلم دیگه هم دیدم. بعد امیر یک دکمه رو فشار داد و یک خانوم کمتر زیبارو دیگه ای اومد و دوتا کتاب رو ما داد.یک نگاه انداختم. من تا بحال این همه اسم غذایی که ندونم چی هست رو یک‌جا ندیده بودم. مسکه پاستا گوشت یا مرغ امتحانش رو پس داده بود. سفارش ما این‌ه + سالاد سزار(!)، آب و نوشابه ا بود. والا من اومده بودم که شیرنی بگیرم اما انتظارم همبرگر بود همین :). طبیعتاً سالاد اول رسید و مشغولش شدیم. از قیمتش که مطلع نشدم ولی احتمالاً نسبت به قیمتش هم سالاد خوش مزه ای بود. در این حین صحبت می‌کردیم که پاستا هم اومد. با کمی تجربه متوجه می شین که سیر شدن رابطه غیر مستقیمی با زرق و برق رستوران دارد اما تو این مورد ماجرا متفاوت بود و من ۲۰ دقیقه با مبارزه و پافشاری مداوم تونستم از پس پاستام بر بیام. واضع هست در بین کلمات بالا ما در حال صحبت بودیم که در این بین امیر یک کتاب رو هم رو گفت: جواهر لعل نهرو (( بنده خدا تویه  اسمش هجو داره!)). بعد ناهار امیر دکمه Bill رو زد. اینجا بود که کشف کردم این دستگاه بیسیم است!. یک آقا یا خانوم(یادم نیست خوب:| ) اومد کارت امیر رو گرفت و رفت. .وقت رسید رو آورد، امیر فهمید که رسید اشتباه است. پایین وقتی امیر داشت صحبت می‌کرد، آقایی که رفته بود میز رو تمیز کنه پاکت نامه رو به خانم خوش رو خوش آمدگو دم در داد. دیدم که پاکت ریزنمرات منه!. برای برگشت به دانشگاه تاکسی گرفتیم. وقتی رسیدیم به دانشگاه با امیر سمت دانشگاه علوم و بعد اتاق دکتر هوشمند رفتم. این آقای دکتر هوشمند واقعاً آدم جالبی هست:). امیر گفت: که یکم خرج سفر زیاد شده،‌ گفتند مشکلی نیست. امیر گفت: مراکش که میزبان وردفاینال هست سیل اومد، گفتند: مشکلی نیست. امیر گفت: همه شهر زیر ۲ متر آبه!، گفتند: مشکلی نیست. این مشکلی نبود یه طرف ماجراست، طرف دیگر شیوه بیان به‌خصوص این جمله از سمت دکتر هوشمند هست:). استاد انقدر خوب :). بعد از دیدار دکتر هوشمند از امیر جدا شدم و به سمت دانشکده مهندسی رفتم. امتحانش ضرر نداشت شاید دکتر قانعی هنوز بود که خوب به شکل نا توصیفی ضایع شدم. پاهام خیلی درد می‌کرد اما خوب نزدیک غروب بود و هوای نسبتاً خوب یزد باعث شد که پیاده به سمت خوابگاه برگردم. اول تا ۲ تا کوچه اول رفتم بعد خواستم برگردم که دیدم حیفه که هوا به این خوبی رو از دست بدم و به خوابگاه برگردم.نزدیک میدان که رسیدم، پاهام خیلی خسته بودند و تصمیم گرفتم که برگردم. تو راه برگشت منظره آفتاب بین ابر ها عالی بود. وقتی رسیدم اتاق امیر،امیر هنوز نرسیده بود، کتم رو گذاشتم زیر سرم تا یکم استراحت کنم که از هوش رفتم. وقتی بیدار شدم امیر داشت با لپتاپش کار می‌کرد.

 

روز های برمه

چند وقت پیش که نمایشگاه کتاب بود، دنبال کتاب های خاصی می گشتم. خوشبختانه برای اون دوستانی که کتاب هایی مثل “۱۰ قدم تا لاغری توسط فلان فلان شده”، “انرژی مثبت را جذب کن”، “ایران باستان، کوروش آریایی” و از این دست کتاب ها براشون جذاب هست می تونن با خیال راحت در این نمایشگاه هرآنچه رو که خواهانش هستند پیدا کنند. البته نباید از حق بگذریم که در این نمایشگاه به جز کتاب کمک درسی و کتاب هایی که گفتم چندی رمان هم پیدا می شد اما همین اندک هم مجموعه ای از رمان های تکراری بود. رمان ها خوب و مشهور بودند مثل بینوایان، غرور ، تعصب و جنگ ، کوری اما خوب مگه چند بار ما باید این کتاب ها رو بخریم(بماند که خودم فقط کوری رو دارم اما بارم مفهوم حرفم که درسته نه ؟) . خلاصه که شما اگه دنبال رمانی خیلی خیلی مشهور نیستید احتمالا اون رو پیدا نخواهید کرد مگر اینکه خوش شانس باشید. من خوش شانس بودم، تونستم کتاب هایی از “جرج اورول” رو که هنوز نخونده بودم پیدا کنم و تا دیر نشده بود اون ها رو خریدم. بین شون هرچند می خواستم اول “دختر کشیش” رو بخونم اما چون این کتاب های رو امیر پیشنهاد داده بود و خودش فقط “روز های برمه” رو می خواست، تصمیم گرفتم این رو بخونم تا بعد بدم امیر بخونه(در اصل کتاب ماله امیره:) ).

بیشتر اتفاق های کتاب در شهر کوچکی در هند به اسم کی اودتا(درست نوشتمش آیا؟) اتقاق می افته. در این شهر چند سفیدپوست زندگی می کنند که کار های مثل جنگل داری ، پلیس ، شغل های دولتی و …. اتفاق های داستان در باره یکی از همین سفید پوست هاست به اسم فلوری. فلوری که از نقاط بارز لکه مادرزادیش هست. فلوری زندگی یکدست و کسل کننده ای داره که با اومدن الیزابت تغییر می کنه. اشتباه نکنید این یک داستان عاشقانه معمولی نیست، در واقع من خوش شانس بودم اگر این داستان فقط عاشقانه معمولی بود. اتفاق های که حول این شخصیت و رفتار هاش شکل می گیره تقریبا یک داستان نه خیلی هیجان انگیز(که البته بسیار سلیقه ایست این صفت) اما جالب رو شکل می ده. در کنار داستان اصلی مفهوم های دیگه ای هم به تصویر کشیده می شه مثل اثر استعمار بریتانیا که بر هند به وجود آمده یا اعتقادات مردم برمه و شیوه زندگی فقیرانشون(چه از نظر فرهنگی و چه از نظر پولی) و تاثیریش بر اتفاقات،  یا تفکرات نژادپرستانه بعضی از اروپایی ها (همه به جز فلوری تقریبا) که در باشگاه مطرح می کنند.

تو این داستان هر شخصیت مثل دو کتاب دیگه ای که از جورج اورول خوندم نماید یک مدل رفتاری هست از دکتر وراسومی که نماد هندی هایی غرب زده که فکر می کنند استعمار بریتانیا فقط خوبی به همراه داشته یا الیس که نماد ادم های ترسو و گستاخ و تو خالی هست تا الیزابت که نماد زن هایی هست که عمق رابطه براشون هیچ معنایی نداره. وقتی این همه شخصیت های مختلف در برهه زمانی کنار هم قرار می گیره داستان جالب رو به وجود میارم که نمونه دعوا ها و اتفاق های بینشون رو می تونین هر روز در اطرافتون ببینین. یکی از تلخی های کتاب هم همین هست.

در کل این کتاب هم مثل بقیه ۲ کتاب دیگه اورول(قلعه حیوانات و ۱۹۸۴) که خوندم، پر از گل و بلبل و اتقاق های خوب نیست. اما کتاب توازن خودش رو داره و هر دو اینها(خوب و بد) رو با هم داره.  تلخی که به خاطر اتقاق های بدش نیست بیشتر به خاطر اینه که وقتی مقایسه می کنی می بینی این ها فقط داستان نیستند و توی واقعیت هم تکرار می شن، هرچند خودم وقتی کتاب رو تموم کردم چند دقیقه ای به این فکر می کردم این مردک روانی انگار خوشش میاد آزار بده :|. در کل تر توصیه اینه که کتاب رو بخونین و از دستش ندیدن.

روز های برمه

جورج اورول

ترجمه زهره روشنفکر

۳۶۷ صفحه

روزهای برمه

 

(از این جا به بعد می خوام راجع به احساس خودم در باره حس های مشترکی که با فلوری احساس می کردم بنویسم و ممکنه داستان شدیدا لوس بشه در نتیجه Spoiler Alert و از این حرفا)

یکی از دلایل که توصیه می کنم کتابای اورول رو پشت سره هم نخونین فقط این نیست که ممکنه خسته کننده بشه اینم هست که اگه ۲تا شو بخونین قطعا در انتهای دومی خودکشی می کنین. تو این کتاب فلوری(شخصیت اصلی) جوری تعریف می شه و عمل می کنه که من خیلی وقت ها با خودم می گفتم این لعنتی که منم. تویه صحبت های جمعی اگه از موضوعی بدم بیاد معمولا اعتراضی نمی کنم سعی می کنم بحث رو عوض کنم یا تو مواری بگم برام کار پیش اومده و بپیچونم. به نظرم این کار بهتر از اینه که یهو بگم “هوووووووووووو این چیه که می گی، چرا پشت سره اون بنده خدا حرف می زنی درصورتی که نیست از خودش دفاع کنه” به جای کار قبلی سعی می کنم بحث رو عوض کنم به نظرم در کل اینطوری بهتر جواب می ده اما الان که بهش نگاه می کنم نوعی ترسو بودن هم هست. ترسیدن از این که فرد مقابل در برابرت جبهه بگیره، دقیقا ترسی که فلوری سره بحث هایی در باره دکتر وراسومی بود داشت، یا موقعی می خواست با الیزابت رابطه برقرار کنه. تلاش هایی که می کرد و بیشترشون نتیجه عکس داشت. البته اینجا فقط مشکل از فلوری نبود در واقع طرز تفکر این دو با هم خیلی فرق داشت، یکی نسبتا عمیق و یکی نسبتا سطحی. اها یکی دیگه هم دیدگاه های تقریبا عمیق فلوری نسبت به اطرافش بود، دیدگاه های که بیشتر انتقادی بودن و اگه اطرافیانش می فهمیدن قطعا اتفاق خوبی نمی افتاد.

(لازم به ذکره که هدف این نیست بگم من شاخم و پر دیدگاه انتقادی نسبت به اطراف تهش هم معلوم بشه من روشنفکرم و کلاس های این طوری بیام، )

یکی دیگه از شباهت ها لکه مادرزادی بود. البته من لکه مادرزادی ندارم( 🙂 ) اما تاثیر که لکه مادرزادی فلوری بر زندگیش داشت رو بار ها حس کردم. به نظرم این قسمت رو خیلی ها حس کردن دلیل بی خودی که باعث ترسو بودن، از دست دادن اعتماد به نفس ما میشه. دلیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی الکی که باعث می شه ما فکر کنیم بی لیاقتیم و رفتار هامون از اون تاثیر بگیره. هرچند صفحه شما تاثیر این لکه رو می بینین و کم کم باور می کنین که این لکه کوفتی می فهمه و هدفش اینه که زندگی فلوری رو تا آخرین لجظه خراب بکنه.

این لکه تویه زندگی ماها شکل های متفاوتی می گیره و شاید به بدیهی این لکه نباشه. در واقع اگه در ظاهر باشه راحت تر دیده می شه اما اگه در باطن باشه واقعا تشخیصش سخت می شه. من خیلی وقت احساس می کنم کاری رو نمی تونم بکنم و یا سوالی رو نمی تونم حل کنم،چرا؟  فقط و فقط چون که مرحله دوم قبول نشدم پس من احمقم. بهتر که فکر می کنم می بینم قبول نشدم چون نخوندم اما انگار نمی خوام این گزاره رو قبول کنم. هنوز تو پس ذهنم یکی می گه احمق احمق احمق احمق ….. . قطعا اگه قبول می شدم زندگیم تغییر می کرد(بهتر یا بدتر بودنش را حداقل هیچ انسانی نمی تونه قطعا بگه). بیشتر سره این قسمت هست که احساس می کنم فلوری رو بهتر می فهمم.

یکی دیگه از احساس های که بین من و فلوری مشترک بود، احساس تنهایی هست که می کرد. احساس شدید به بودن کسی که باهاش از دلت حرف بزنی و عمیقا از بودن باهاش لذت ببری. کسی که زندگی با اون تویه یکی از بدترین شهرهای دنیا زیبا بشه.در واقع یه همچین فردی رو کیه که نخواد، اما مسئله اینجاست احتمالا همچین ایده الی فقط تویه کتاب های عاشقانه یا “۱۳ روش برای پیدا کردن عشق واقعی” وجود داشته باشه. بدیش اینجاست که می بینی یکی که مثل تو خواست این احساس رو از بین ببره تهش این شد.

در واقع وقتی می دیدم آخر داستان همه چی داره به خوبی پیش می ره و همه چی تقریبا درست شده، با خودم می گفتم: نگا کن درسته سختی کشید اما تهش خوب شد. فراموش کردم این کتاب رو اورول نوشته. وقتی روز کلیسا رسید. به خطی از پاراگراف رسیدم که می دونستم اگه برم خطه بعدی همه چی گند می خوره. با خودم می گفتم آخه مگه محبوری همیشه گند بزنی به آخر داستان، اصلا من نمی خوام دیگه بخونم. در اصل من باید ۲ روز پیش این پست رو می نوشتم. وقتی اون اتفاق می افته و شاید دلیلش بی عرضگی یا خوش قلبی فلوری باشه. همه چی به هم می ریزه. وقتی الیزابت به فلوری از ترس اینکه با مردی باشه که رسوا شده نه می گه ، عکس العمل فلوری به این قضیه و اتفاق های دیگه ای که افتاده از نظر خیلی از ماها احمقاقنس. فکر می کنیم آدم هایی که خودکشی می کنند تویه شرایط روانی مثل الان ما قرار دارند و به نظرمون ما قطعا عکس العمل دیگه ای داریم. اما ماجرا اینکه وقتی عمیقا شخصیت رو درک می کنی می بینی خودکشی راه حل غیر عاقلانه ای هم نبود و از این می ترسی که توهم تویه همچین موقعیتی خودکشی کنی. باور کنید این اصلا احساس خوبی نیست. احتمالا یکی از خوبی های کتاب خوندن اینه که تو این داستان رو تجربه کنی و بعدا تویه همچین شرایطی امید داشته باشی که تصمیم درست تری بگیری.

برای همینه که می گم آخر داستان های جورج اورول اصلا شیرین نیست. برای هیچ کی خوب نیست نه شخصیت خوب، نه شخصیت بد. نه فلوری نه یوپوکین.

پ.ن: احتمالا دختر کشیش رو سال دیگه بخونم

 

پرنده خارزار

مدت هاست که آروم کتاب می خونم. در واقع آروم کتاب نمی خونم، خیلی با فاصله کتاب می خونم، برای همین مدت زیادی(۲ ماه) طول می کشه تا یه کتاب ۷۰۰ صفحه ای رو تمام کنم. در تلاشم که بتونم وقت رو بهتر مدیریت کنم و از این شیوه بیشتر و با کیفیت بهتری کتاب بخونم.

پرنده خارزار

پرنده خارزار، داستان نسلی از کلیری هاست. داستانی که از خونه ای فقیرانه شروع می شود و تا کاخ های واتیکان و املاک وسیع درویدا (منطقه ای در استرالیا) ادامه پیدا می کند. به نظرم در کل کتاب ریتم آرومی داره و بعضی جاها به شدت خسته کننده و لوس می شه و تنها دلیلی که باعث می شه به خوندن ادامه بدی فهمیدن آخر داستان هست. اما در کنار این روند و داستانی نچدان قوی(جالب) کتاب پر از توصیفات دقیق و هیجان انگیز از مکان ها و اتفاق ها هست. یکی دیگه از خوبی های کتاب نگاه های متفاوتی که در سرتاسر کتاب به دین مطرح می شه، مخصوصا کاتلویک ها. نگاه های گاه منفی، گاه مثبت.

خطر لوس شدن

کتاب داستان های بزرگ و کوچیکی رو تقریبا موازی جلو می بره و بعضی هاش هیجان انگیزند. یکی از بهترین داستان ها بین کشیش و تنها دختر خانواده کلیری شکل می گیره. به نظر من بهترین داستان هم همین بود. دیدگاه ها به طرز جالبی درباره کشیش ها و ارتباطشون با خدا مطرح می شه، این شک که آیا این شیوه درست هست یا نه در تمام داستان حس می شه. برای همین به نظرم بهترین قسمت کتاب جایی در آخر جلد اول وقتی مگی و رالف در جزیره ای به دور از همه دنیا و تنها چند روزی رو باهم می گذرونند اتفاق می افته.

دست ها مگی دور گذدنش حلقه زد، و دست لرزان او بر گرد مگی. سر خم کرد و لب لب را یافت و لبهایی که دیگر خاطره ای نا خواسته و ناخوشایند نبود. دست های مگی چنان حلقه زده بود که نمی توانست خود را رها کند. چنان که رالف حتی استخوان های او را نیر حس می کرد. مگی به تیرگی شب بود و خاطرات آشفته و ناخواسته و هوس سوخته بود، وجذبه اش را انکار می کرد، و حتی این فکر را به خود راه نمی داد که او را زن بشمارد!

اشکار نشد که چگونه به درون رفتند. آه، خدایا! مگی من، مگی من!. چگونه توانستند وادارم کنند که با تو بودن را توهین به مقدسات بدانم؟

زمان دیگر به اجزا تقسیم نمی شد، بلکه سیلان یافه بود و بر سرش می بارید تا آنکه معنای خود را یکسره از دست داد و بعد ژرفتری از آنچه بود یافت. او در آغوشش بود و نبود، چون وجودی یگانه. می خواست پاره ای جاودانی از وجودش باشد، پیوستنی که با تن و جانش همخانه می شد، نه هم خانگی دوپاره جدا از هم، و سرانجام با اندامش یگانه شد. براستی مگی از آن او و او از آن مگی بود. شانزده سال او را به قالب ریخته و پرداخته بود، باری بگذریم چنین کرده و از یاد برده و رهایش کرده بود. مردی دیگر در انتهای راهی را که او هموار کرده بود راهنما شده بود. خود را در مهلکه انداخته بود، هلاکش به دست مگی بود، گل سرخش و دست پرورده اش بود. این خوابی بود که بیداری از آن محال بود، تا آن هنگام که مردی بود مردانه. آه خدای بزرگ! می دانم، می دانم! می دانم چرا به هیات کودک یا خیال در درون حفظش کرده ام از این برگذشته است، و چرا چنین تاوان گزافی باید بپردازم؟

زیرا سرانجام دریافت که چرا نخواسته مرد باشد. مرد نه، هرگز. چیزی بسیار عظیم تر، چیزی فراسوی سرنوشت بی چون و چرای مرد. با این همه سرنوشتش حی و حاضر در دست هایش بود، همراهش می لرزید و می سوخت، برای مگی مرد بود. مرد، مردی ابدی. خداوندا! قادر نبودی این بلا از من بگردانی؟ مردم، مرد، هرگز خدا نمی شوم. عمری پی خداگونگی خواب و سرابی بود. آیا کشیشان این چنینند؟ شوق خدا شدنمان در سر؟ ما از تنها عملی که انکارناپذیر مردانگیمان را اثبات می کند، می پرهیزیم.

در آغوشش داشت و اشکبار در آن خردک روشنایی تماشایش می کرد. مگی چون ماری برگردش چنبره زده بود. سرش گیج رفت، لغزید، دمی پیش چشمانش تاریک شد و سپس نوری کورکننده درخشید. یک دم به خورشید پا نهاد و سپس درخشش ناپدید شد، خاکستری محو شد. چنین است مرد شدن. بیش از این چیزی نبود. اما این منشا رنج نبود. درد و رنج در آخرین دم بود. واپسین دم، آن خلا، آن ادراک اندوهناک، خلسه می گریخت. اینک او را در آغوش داشت تاب نمی آورد که از آغوشش رها شود. این را از آن خود ساخته بود. از این رو چون مردی غریق که در دریای فراخ به تخته پاره ای دل خوش می کند، به او چنگ انداخت. دیری نپایید که سوار موجی آشنا شناور شد و خود را تسلیم سرنوشت مرموزی که خاص مردان است کرد.

این پاراگراف ها عالی هستند و اینکه تفکرات یک کشیشی هستند که تا آخر عمر کشیش می مونه، جالب ترشون هم می کنه، و هم شیوه توصیفات و بیان نویسنده رو عالی بیان می کنه.

 

اما درکل کتابی نیست که بشه توصیش کرد بخونین. برا وقت گذرونی کتاب خوبی می تونه باشه. اما در همین حد 🙂

پ.ن: نوشته کالین مکالو، ترجمه مهدی غباریی- ۷۶۴ صفحه در ۲ جلد

پ.ن۲: مسکه یه سریال هم از رویه این کتاب ساخته شده:-؟. که می داند شاید روزی اون را هم دیدم 🙂

احساس لعنتی

پست قبلی نالیدم و قرار شد برنامه بریزم. من فرقی بین این ریختن و قبلی ها ندیدم و همین طور هم شد. ۲ روز گذشته و من اینجام. درست حدس زدید! من تا الان دوبار بیشتر به برنامه نگاه نکردم.

امروز تویه دانشگاه حوصله هیچی نبود، منم شبیه شدم به همه کسایی که خستن. یه مدت نبودم اما الان دوباره همرنگ شدم، دوباره سیاه شدم.

مدت ها بود که فیلم ندیده بودم و می خواستم امروز یا فردا حتما یه فیلم ببینم. این چند وقت، چند باری اسم “the fault in our star” رو شنیدم و تصمیم گرفتم که ببینمش.

هشدار خطر لوس شدن فیلم 😐

فیلم درباره زندگی دختر جوانی هست که دچار افسردگی شده، دلیل افسردگی سرطانه. هزل دیدی به آینده نداره و تویه تنهایی خودش به زندگی ادامه می ده. با اسرار مامانش به کلاس درمانی میره و اونجا برای اولین بار با گاس آشنا می شه. شروع می کنند به شناختن هم. عاشق شدن به نحو عالی در این فیلم به تصویر کشیده می شه و این از جذاب ترین بخش های فیلم هست. حرف هایی که می زنند و کار هایی که می کنند. حدس آخر داستان سادس عشق بین این دو باعث می شه که با سرطان مبارزه کنند و سلامت خودشون رو بدست بیارند، با هم ازدواج می کنند و … . واقعیت اینه که من دوست داشتم فیلم اینطوری تموم بشه اما نشد. آخر فیم گاس مرد با وجود تمام عشقی که وجود داشت، با وجودی اینکه زنده موندن گاس تمام چیزی بود که هزل و گاس می خواستند اما گاس مرد.

این لحظات عالی تموم شدند و دیگه تکرار نمی شند.

من سرطان ندارم اما منم یک روز می میرم. با این حال ارزش زندگی من در این لحظه خیلی کمتر از زندگی هزل و گاس هست. احساس حقارت می کنم.

گاهن فکر می کنم ارزش زندگی با اون سختی بدست میاد و ارزش زندگی با سرطان خیلی بالاست. من هیچ وقت سرطان داشتن رو حتی ذره ای نمی تونم درک کنم. من یه سرما خوردگی ساده داشتم این همه زندگیم بهم ریخت، چه برسه به سرطان.

فیلم پر از لحظه های پر معناست، صحنه ها با دیالوگ های با ارزش، اما به نظرم بهترین لحظه یکی از آخرین هاش هست. وقتی که گاس و ایزاک تویه کلیسا هستند و از هزل می خوان که بیاد. گاس می خواد که تویه مراسم ختم خودش باشه. می خواد که سخنرانی های مراسم رو بشنوه. این یعنی هر سه این جمع می دونن که مرگ به ادامه داشتن این احساس پایان خواهد. این یعنی پذیرش مرگ با این حال که ما میدونیم گاس تمام فیلم از فراموش شدن ترس داره، از اینکه تمام دنیا نشناسنش. منم این ترس رو گاهی اوقات حس می کنم. اما چطوری امکان داره که گاس با این ترسش کنار اومده باشه. به نظرم یکی دیگه از بهترین لحظه ها صحبت هایی هست که هزل و گاس تویه اخرین پارک رفتنشون می کنند. وقتی گاس می گه دوست داشتم همیشه یه داستان عالی برای گفتن داشته باشم. و جواب هزل :

I’m mad because I think you’re special. And is that not enough?You think that the only way to lead a meaningful life… is for everyone to remember you, for everyone to love you. Guess what, Gus. This is your life, okay? This is all you get. You get me, and you get this world, and that’s it. And if that’s not enough for you, then I’m sorry, but it’s not nothing. Because I love you. And I’m gonna remember you.

منم روزی خواهم مرد.

امیدوارم منم یک روز از زندگی لذت ببرم. این احساس لعنتی الانم رو بار ها داشتم. احساس بی مصرف بودن. امیدوارم هیچ وقت کسی احساس نکنه بی مصرف هست. بی مصرف بودن یعنی فراموش شده. کسی که خودش رو فراموش کرده.

می ترسم انقدر از یاد ها برم که هیچ کسی نباشه که

من رو بشناسه

من رو بفهمه

من رو همراهی کنه

من رو دوست داشته باشه

نمی خوام قبول کنم اما به نظرم الان

خودم رو نمیشناسم

خودم رو نمی فهمم

خودم رو همراهی نمی کنم

خودم رو دوست ندارم

بر پهنه دریا

با خودم قرار دارم که ماهی یکبار به تئاتر ببرم، و این عامل محدود کننده قطعا پول هست و امیدوارم بتونم یه وقتی همه تئاترهای خوب هر ماه رو ببینم!. تئاتر مرداد امسال رو رفته بودم و دیگه حواسم به تئاتر نبود(آخه یه ماه یادم شد) اما شرایطی که من از بعضی هاشون باخبرم، به وجود اومد و به کمک ۱۰۰% فرشاد …. هورا!!!!!! یه تئاتر دیگه تویه این ماه !

می دونستم که قرار بریم اما فکر می کردم سه شنبه باشه ولی فرشاد امروز اس ام اس داد که : “بریم تئاتر؟” و منم دیدم امروز از صبح مفیدترین کارم خوردن ناهار بوده، گفتم: “بریم”. قرار شد ساعت ۵نیم، امام رضا باشیم. من ساعت ۵ربع راه افتادم، معمولا تا نیم ساعت تاخیر مشکلی نداره خوب!، امیدی به تاکسی نداشتم اما حدودا ۱ دقیقه بعد تاکسی پیدا شد و وقتی رسیدم به ایستگاه اتوبوس ۱۲ اومد. اتوبوس تویه ترافیک نموند و من حدود ۱۰دقیقه به ۶ چهارراه آزادشهر پیاده شدم. وقتی پیاده شدم فرشاد زنگ زد گفت: “کجایی؟ “. تعجب کردم، آخه طبق محاسبات، من جلو هم بودم و بعد متوجه شدم که امروز مثل اینکه فرق داره! من تا به پارک از راه رفتن سریع و داخل پارک از دویدن آروم(قرار نبود وقتی به تئاتر میرسم بیهوش بشم و جدا از این توان اینجانب بیشتر از این هم نیست!)  استفاده کردم. فرشاد رو دیدم نشسته، اول فکر کردم شوخی کرده ولی بعد فهمیدم که قضیه جدی بود!. تئاتر تویه سالن داخل مجموعه امام رضا بود. سالن رو از دفعه قبل بلد بودم. از پله ها که پایین رفتیم و وارد سالن انتظار شدیم. چون ظرفیت سالن تئاتر کم هست معمولا خیلی شلوغ نمیشه اما خوب خلوت تر بود، یکم گذشت و آدم های بیشتری اومدن. بعضی ها گرم گفت و گو بودن و بعضی ها منتظر شروع تئاتر. یکی از خوبی های تئاتر رفتن هام اینه که هیچ وقت تنها نیستم و نمی خواد سعی کنم محیط جدید رو کشف کنم، آدم هاش رو بشناسم و بدونم چی به چیه، چون یکی هست که می دونه! یکم گذشت و وارد سالن تئاتر شدیم. تنها بدی این سالن نبود جا برای تکیه دادنه. یک جای خوب نشستیم و منتظر شدیم تا نمایش شروع بشه.

شروع نمایش با یک آهنگ همراه می شه، ۳نفر دراز کشیدن و انگار حال هیچکاری ندارن. بعد از اولین صحبت متوجه می شم این بی حالی به خاطر تموم شدن غذا هست. به نظر تویه مکان دور افتاده اند. بحث شروع می شه تصمیم می گیرند که یکی رو قربانی کنند اما قربانی رو زور بازو مشخص نمی کنه، تصمیم می گیرن از راه دمکراسی انتخاب کنند تا چه کسی قربانی بشه. اول تلاش می کنند رآی بگیرند، سخنرانی انتخاباتی می کنند اما معلوم می شه که کسی تقلب کرده و ….(مراجعه شود به پ.ن۱)

اتفاقاتی که تویه داستان می افته باعث می شه ما بیشتر به اتفاقاتی که اطرافمون می افته، دقت کنیم و بهشون فکر کنیم. وقتی کسی که تقلب می کنه خودش معترض به تقلب هست! وقتی عکس العمل فرد به حرف هیچ ربطی به محتوا اون گفته نداره و فقط مربوط به گوینده هست هرچند محتوا گفته در هر دو حالت یکسان باشه. به نظرم تویه این تئاتر همه چیز خیلی واقعی بود.

شخصیت های اصلی داستان ۳ نفر هستند.

بزرگه: اول نمایش احساس می کنی واقعا آدم متفکری هست و واقعا هیچ راهی به جز قربانی کردن وجود ندارد. اما بعد ها متوجه می شی برای این آدم فقط زنده موندن ارزش داره و حاضر براش هرکاری بکنه! حاضر دروغ بگه، تهمت بزنه، توهین کنه و حتی بگه من بی پدر مادرم!. تویه سخرانی انتخاباتیش با وجود که گفته اینجا جای احساسات نیست، خودش از احساسات استفاده می کنه. خودش تویه انتخابات تقلب می کنه و کوچیکه رو متهم به تقلب می کنه. کم کم جلو می ره و با افکار کوچیکه بازی می کنه. تا جایی که به دروغ باور ها رو عوض می کنه و کوچیکه خودش راضی می شه که خورده بشه.

متوسطه: اول نمایش احساس می کنی آدم با شخصیتی هست اما یکم بعد متوجه می شی این آدم در یک کلام “چاپلوس” هست. نگا می کنه و می بینه که کی قدرت بیشتری داره، به طرف اون می ره. حرف هاش رو تایید می کنه، دلایل عقلانی برا چیزی که نمی فهمه میاره، هر خفتی رو تحمل می کنه و سعی می کنه اینطوری زنده بمونه. کارهاش فرقی با بزرگه نداره اینهم دروغ می گه، تهمت می زنه، توهین می کنه و حتی می گه بی پدر مادرم!. چابلوسی باعث می شه کم کم باور کنه بزرگه دروغ نمی گه و این احساس رو داره که کار درست رو انجام می ده.

کوچیکه: از همون اول ساده بودن این انسان قابل لمسه هست، از حرف هایی که می زند، کار هایی که می کند، همه و همه ساده بودن این انسان رو می رسونه. اول متوجه اتفاق های دور و برش نمی شه و واقعا احساس می کنه روند انتخوابات عادلانه هست. اما این حماقت و ندیدن همچنان ادامه داره و حتی با توجه به اتفاقاهای مشهودی که هرکسی متوجه قصد بزرگه و متوسطه می شه، بازم هم نمی بینه.

وقتی داستان بین این سه نفر رو می بینی و به آخرش می رسه، وقتی کوچیکه با رضایت تمام حاضر می شه خورده بشه و حس خوبی به انتخوابش داره، احساس می کنی قصه آشناست و تو بارها حاضر شدی که خورده بشی.

توصیه می کنم این نمایش رو حتما ببینین!

پ.ن۱: مطمعنا کسی انتظار نداره من داستان نمایش رو تعریف کنم نه ؟

پ.ن۲: امیدوارم بتونم دفعه بعد بهتر از تعاتر بنویسم