روز های برمه

چند وقت پیش که نمایشگاه کتاب بود، دنبال کتاب های خاصی می گشتم. خوشبختانه برای اون دوستانی که کتاب هایی مثل “۱۰ قدم تا لاغری توسط فلان فلان شده”، “انرژی مثبت را جذب کن”، “ایران باستان، کوروش آریایی” و از این دست کتاب ها براشون جذاب هست می تونن با خیال راحت در این نمایشگاه هرآنچه رو که خواهانش هستند پیدا کنند. البته نباید از حق بگذریم که در این نمایشگاه به جز کتاب کمک درسی و کتاب هایی که گفتم چندی رمان هم پیدا می شد اما همین اندک هم مجموعه ای از رمان های تکراری بود. رمان ها خوب و مشهور بودند مثل بینوایان، غرور ، تعصب و جنگ ، کوری اما خوب مگه چند بار ما باید این کتاب ها رو بخریم(بماند که خودم فقط کوری رو دارم اما بارم مفهوم حرفم که درسته نه ؟) . خلاصه که شما اگه دنبال رمانی خیلی خیلی مشهور نیستید احتمالا اون رو پیدا نخواهید کرد مگر اینکه خوش شانس باشید. من خوش شانس بودم، تونستم کتاب هایی از “جرج اورول” رو که هنوز نخونده بودم پیدا کنم و تا دیر نشده بود اون ها رو خریدم. بین شون هرچند می خواستم اول “دختر کشیش” رو بخونم اما چون این کتاب های رو امیر پیشنهاد داده بود و خودش فقط “روز های برمه” رو می خواست، تصمیم گرفتم این رو بخونم تا بعد بدم امیر بخونه(در اصل کتاب ماله امیره:) ).

بیشتر اتفاق های کتاب در شهر کوچکی در هند به اسم کی اودتا(درست نوشتمش آیا؟) اتقاق می افته. در این شهر چند سفیدپوست زندگی می کنند که کار های مثل جنگل داری ، پلیس ، شغل های دولتی و …. اتفاق های داستان در باره یکی از همین سفید پوست هاست به اسم فلوری. فلوری که از نقاط بارز لکه مادرزادیش هست. فلوری زندگی یکدست و کسل کننده ای داره که با اومدن الیزابت تغییر می کنه. اشتباه نکنید این یک داستان عاشقانه معمولی نیست، در واقع من خوش شانس بودم اگر این داستان فقط عاشقانه معمولی بود. اتفاق های که حول این شخصیت و رفتار هاش شکل می گیره تقریبا یک داستان نه خیلی هیجان انگیز(که البته بسیار سلیقه ایست این صفت) اما جالب رو شکل می ده. در کنار داستان اصلی مفهوم های دیگه ای هم به تصویر کشیده می شه مثل اثر استعمار بریتانیا که بر هند به وجود آمده یا اعتقادات مردم برمه و شیوه زندگی فقیرانشون(چه از نظر فرهنگی و چه از نظر پولی) و تاثیریش بر اتفاقات،  یا تفکرات نژادپرستانه بعضی از اروپایی ها (همه به جز فلوری تقریبا) که در باشگاه مطرح می کنند.

تو این داستان هر شخصیت مثل دو کتاب دیگه ای که از جورج اورول خوندم نماید یک مدل رفتاری هست از دکتر وراسومی که نماد هندی هایی غرب زده که فکر می کنند استعمار بریتانیا فقط خوبی به همراه داشته یا الیس که نماد ادم های ترسو و گستاخ و تو خالی هست تا الیزابت که نماد زن هایی هست که عمق رابطه براشون هیچ معنایی نداره. وقتی این همه شخصیت های مختلف در برهه زمانی کنار هم قرار می گیره داستان جالب رو به وجود میارم که نمونه دعوا ها و اتفاق های بینشون رو می تونین هر روز در اطرافتون ببینین. یکی از تلخی های کتاب هم همین هست.

در کل این کتاب هم مثل بقیه ۲ کتاب دیگه اورول(قلعه حیوانات و ۱۹۸۴) که خوندم، پر از گل و بلبل و اتقاق های خوب نیست. اما کتاب توازن خودش رو داره و هر دو اینها(خوب و بد) رو با هم داره.  تلخی که به خاطر اتقاق های بدش نیست بیشتر به خاطر اینه که وقتی مقایسه می کنی می بینی این ها فقط داستان نیستند و توی واقعیت هم تکرار می شن، هرچند خودم وقتی کتاب رو تموم کردم چند دقیقه ای به این فکر می کردم این مردک روانی انگار خوشش میاد آزار بده :|. در کل تر توصیه اینه که کتاب رو بخونین و از دستش ندیدن.

روز های برمه

جورج اورول

ترجمه زهره روشنفکر

۳۶۷ صفحه

روزهای برمه

 

(از این جا به بعد می خوام راجع به احساس خودم در باره حس های مشترکی که با فلوری احساس می کردم بنویسم و ممکنه داستان شدیدا لوس بشه در نتیجه Spoiler Alert و از این حرفا)

یکی از دلایل که توصیه می کنم کتابای اورول رو پشت سره هم نخونین فقط این نیست که ممکنه خسته کننده بشه اینم هست که اگه ۲تا شو بخونین قطعا در انتهای دومی خودکشی می کنین. تو این کتاب فلوری(شخصیت اصلی) جوری تعریف می شه و عمل می کنه که من خیلی وقت ها با خودم می گفتم این لعنتی که منم. تویه صحبت های جمعی اگه از موضوعی بدم بیاد معمولا اعتراضی نمی کنم سعی می کنم بحث رو عوض کنم یا تو مواری بگم برام کار پیش اومده و بپیچونم. به نظرم این کار بهتر از اینه که یهو بگم “هوووووووووووو این چیه که می گی، چرا پشت سره اون بنده خدا حرف می زنی درصورتی که نیست از خودش دفاع کنه” به جای کار قبلی سعی می کنم بحث رو عوض کنم به نظرم در کل اینطوری بهتر جواب می ده اما الان که بهش نگاه می کنم نوعی ترسو بودن هم هست. ترسیدن از این که فرد مقابل در برابرت جبهه بگیره، دقیقا ترسی که فلوری سره بحث هایی در باره دکتر وراسومی بود داشت، یا موقعی می خواست با الیزابت رابطه برقرار کنه. تلاش هایی که می کرد و بیشترشون نتیجه عکس داشت. البته اینجا فقط مشکل از فلوری نبود در واقع طرز تفکر این دو با هم خیلی فرق داشت، یکی نسبتا عمیق و یکی نسبتا سطحی. اها یکی دیگه هم دیدگاه های تقریبا عمیق فلوری نسبت به اطرافش بود، دیدگاه های که بیشتر انتقادی بودن و اگه اطرافیانش می فهمیدن قطعا اتفاق خوبی نمی افتاد.

(لازم به ذکره که هدف این نیست بگم من شاخم و پر دیدگاه انتقادی نسبت به اطراف تهش هم معلوم بشه من روشنفکرم و کلاس های این طوری بیام، )

یکی دیگه از شباهت ها لکه مادرزادی بود. البته من لکه مادرزادی ندارم( 🙂 ) اما تاثیر که لکه مادرزادی فلوری بر زندگیش داشت رو بار ها حس کردم. به نظرم این قسمت رو خیلی ها حس کردن دلیل بی خودی که باعث ترسو بودن، از دست دادن اعتماد به نفس ما میشه. دلیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی الکی که باعث می شه ما فکر کنیم بی لیاقتیم و رفتار هامون از اون تاثیر بگیره. هرچند صفحه شما تاثیر این لکه رو می بینین و کم کم باور می کنین که این لکه کوفتی می فهمه و هدفش اینه که زندگی فلوری رو تا آخرین لجظه خراب بکنه.

این لکه تویه زندگی ماها شکل های متفاوتی می گیره و شاید به بدیهی این لکه نباشه. در واقع اگه در ظاهر باشه راحت تر دیده می شه اما اگه در باطن باشه واقعا تشخیصش سخت می شه. من خیلی وقت احساس می کنم کاری رو نمی تونم بکنم و یا سوالی رو نمی تونم حل کنم،چرا؟  فقط و فقط چون که مرحله دوم قبول نشدم پس من احمقم. بهتر که فکر می کنم می بینم قبول نشدم چون نخوندم اما انگار نمی خوام این گزاره رو قبول کنم. هنوز تو پس ذهنم یکی می گه احمق احمق احمق احمق ….. . قطعا اگه قبول می شدم زندگیم تغییر می کرد(بهتر یا بدتر بودنش را حداقل هیچ انسانی نمی تونه قطعا بگه). بیشتر سره این قسمت هست که احساس می کنم فلوری رو بهتر می فهمم.

یکی دیگه از احساس های که بین من و فلوری مشترک بود، احساس تنهایی هست که می کرد. احساس شدید به بودن کسی که باهاش از دلت حرف بزنی و عمیقا از بودن باهاش لذت ببری. کسی که زندگی با اون تویه یکی از بدترین شهرهای دنیا زیبا بشه.در واقع یه همچین فردی رو کیه که نخواد، اما مسئله اینجاست احتمالا همچین ایده الی فقط تویه کتاب های عاشقانه یا “۱۳ روش برای پیدا کردن عشق واقعی” وجود داشته باشه. بدیش اینجاست که می بینی یکی که مثل تو خواست این احساس رو از بین ببره تهش این شد.

در واقع وقتی می دیدم آخر داستان همه چی داره به خوبی پیش می ره و همه چی تقریبا درست شده، با خودم می گفتم: نگا کن درسته سختی کشید اما تهش خوب شد. فراموش کردم این کتاب رو اورول نوشته. وقتی روز کلیسا رسید. به خطی از پاراگراف رسیدم که می دونستم اگه برم خطه بعدی همه چی گند می خوره. با خودم می گفتم آخه مگه محبوری همیشه گند بزنی به آخر داستان، اصلا من نمی خوام دیگه بخونم. در اصل من باید ۲ روز پیش این پست رو می نوشتم. وقتی اون اتفاق می افته و شاید دلیلش بی عرضگی یا خوش قلبی فلوری باشه. همه چی به هم می ریزه. وقتی الیزابت به فلوری از ترس اینکه با مردی باشه که رسوا شده نه می گه ، عکس العمل فلوری به این قضیه و اتفاق های دیگه ای که افتاده از نظر خیلی از ماها احمقاقنس. فکر می کنیم آدم هایی که خودکشی می کنند تویه شرایط روانی مثل الان ما قرار دارند و به نظرمون ما قطعا عکس العمل دیگه ای داریم. اما ماجرا اینکه وقتی عمیقا شخصیت رو درک می کنی می بینی خودکشی راه حل غیر عاقلانه ای هم نبود و از این می ترسی که توهم تویه همچین موقعیتی خودکشی کنی. باور کنید این اصلا احساس خوبی نیست. احتمالا یکی از خوبی های کتاب خوندن اینه که تو این داستان رو تجربه کنی و بعدا تویه همچین شرایطی امید داشته باشی که تصمیم درست تری بگیری.

برای همینه که می گم آخر داستان های جورج اورول اصلا شیرین نیست. برای هیچ کی خوب نیست نه شخصیت خوب، نه شخصیت بد. نه فلوری نه یوپوکین.

پ.ن: احتمالا دختر کشیش رو سال دیگه بخونم

 

پرنده خارزار

مدت هاست که آروم کتاب می خونم. در واقع آروم کتاب نمی خونم، خیلی با فاصله کتاب می خونم، برای همین مدت زیادی(۲ ماه) طول می کشه تا یه کتاب ۷۰۰ صفحه ای رو تمام کنم. در تلاشم که بتونم وقت رو بهتر مدیریت کنم و از این شیوه بیشتر و با کیفیت بهتری کتاب بخونم.

پرنده خارزار

پرنده خارزار، داستان نسلی از کلیری هاست. داستانی که از خونه ای فقیرانه شروع می شود و تا کاخ های واتیکان و املاک وسیع درویدا (منطقه ای در استرالیا) ادامه پیدا می کند. به نظرم در کل کتاب ریتم آرومی داره و بعضی جاها به شدت خسته کننده و لوس می شه و تنها دلیلی که باعث می شه به خوندن ادامه بدی فهمیدن آخر داستان هست. اما در کنار این روند و داستانی نچدان قوی(جالب) کتاب پر از توصیفات دقیق و هیجان انگیز از مکان ها و اتفاق ها هست. یکی دیگه از خوبی های کتاب نگاه های متفاوتی که در سرتاسر کتاب به دین مطرح می شه، مخصوصا کاتلویک ها. نگاه های گاه منفی، گاه مثبت.

خطر لوس شدن

کتاب داستان های بزرگ و کوچیکی رو تقریبا موازی جلو می بره و بعضی هاش هیجان انگیزند. یکی از بهترین داستان ها بین کشیش و تنها دختر خانواده کلیری شکل می گیره. به نظر من بهترین داستان هم همین بود. دیدگاه ها به طرز جالبی درباره کشیش ها و ارتباطشون با خدا مطرح می شه، این شک که آیا این شیوه درست هست یا نه در تمام داستان حس می شه. برای همین به نظرم بهترین قسمت کتاب جایی در آخر جلد اول وقتی مگی و رالف در جزیره ای به دور از همه دنیا و تنها چند روزی رو باهم می گذرونند اتفاق می افته.

دست ها مگی دور گذدنش حلقه زد، و دست لرزان او بر گرد مگی. سر خم کرد و لب لب را یافت و لبهایی که دیگر خاطره ای نا خواسته و ناخوشایند نبود. دست های مگی چنان حلقه زده بود که نمی توانست خود را رها کند. چنان که رالف حتی استخوان های او را نیر حس می کرد. مگی به تیرگی شب بود و خاطرات آشفته و ناخواسته و هوس سوخته بود، وجذبه اش را انکار می کرد، و حتی این فکر را به خود راه نمی داد که او را زن بشمارد!

اشکار نشد که چگونه به درون رفتند. آه، خدایا! مگی من، مگی من!. چگونه توانستند وادارم کنند که با تو بودن را توهین به مقدسات بدانم؟

زمان دیگر به اجزا تقسیم نمی شد، بلکه سیلان یافه بود و بر سرش می بارید تا آنکه معنای خود را یکسره از دست داد و بعد ژرفتری از آنچه بود یافت. او در آغوشش بود و نبود، چون وجودی یگانه. می خواست پاره ای جاودانی از وجودش باشد، پیوستنی که با تن و جانش همخانه می شد، نه هم خانگی دوپاره جدا از هم، و سرانجام با اندامش یگانه شد. براستی مگی از آن او و او از آن مگی بود. شانزده سال او را به قالب ریخته و پرداخته بود، باری بگذریم چنین کرده و از یاد برده و رهایش کرده بود. مردی دیگر در انتهای راهی را که او هموار کرده بود راهنما شده بود. خود را در مهلکه انداخته بود، هلاکش به دست مگی بود، گل سرخش و دست پرورده اش بود. این خوابی بود که بیداری از آن محال بود، تا آن هنگام که مردی بود مردانه. آه خدای بزرگ! می دانم، می دانم! می دانم چرا به هیات کودک یا خیال در درون حفظش کرده ام از این برگذشته است، و چرا چنین تاوان گزافی باید بپردازم؟

زیرا سرانجام دریافت که چرا نخواسته مرد باشد. مرد نه، هرگز. چیزی بسیار عظیم تر، چیزی فراسوی سرنوشت بی چون و چرای مرد. با این همه سرنوشتش حی و حاضر در دست هایش بود، همراهش می لرزید و می سوخت، برای مگی مرد بود. مرد، مردی ابدی. خداوندا! قادر نبودی این بلا از من بگردانی؟ مردم، مرد، هرگز خدا نمی شوم. عمری پی خداگونگی خواب و سرابی بود. آیا کشیشان این چنینند؟ شوق خدا شدنمان در سر؟ ما از تنها عملی که انکارناپذیر مردانگیمان را اثبات می کند، می پرهیزیم.

در آغوشش داشت و اشکبار در آن خردک روشنایی تماشایش می کرد. مگی چون ماری برگردش چنبره زده بود. سرش گیج رفت، لغزید، دمی پیش چشمانش تاریک شد و سپس نوری کورکننده درخشید. یک دم به خورشید پا نهاد و سپس درخشش ناپدید شد، خاکستری محو شد. چنین است مرد شدن. بیش از این چیزی نبود. اما این منشا رنج نبود. درد و رنج در آخرین دم بود. واپسین دم، آن خلا، آن ادراک اندوهناک، خلسه می گریخت. اینک او را در آغوش داشت تاب نمی آورد که از آغوشش رها شود. این را از آن خود ساخته بود. از این رو چون مردی غریق که در دریای فراخ به تخته پاره ای دل خوش می کند، به او چنگ انداخت. دیری نپایید که سوار موجی آشنا شناور شد و خود را تسلیم سرنوشت مرموزی که خاص مردان است کرد.

این پاراگراف ها عالی هستند و اینکه تفکرات یک کشیشی هستند که تا آخر عمر کشیش می مونه، جالب ترشون هم می کنه، و هم شیوه توصیفات و بیان نویسنده رو عالی بیان می کنه.

 

اما درکل کتابی نیست که بشه توصیش کرد بخونین. برا وقت گذرونی کتاب خوبی می تونه باشه. اما در همین حد 🙂

پ.ن: نوشته کالین مکالو، ترجمه مهدی غباریی- ۷۶۴ صفحه در ۲ جلد

پ.ن۲: مسکه یه سریال هم از رویه این کتاب ساخته شده:-؟. که می داند شاید روزی اون را هم دیدم 🙂

احساس لعنتی

پست قبلی نالیدم و قرار شد برنامه بریزم. من فرقی بین این ریختن و قبلی ها ندیدم و همین طور هم شد. ۲ روز گذشته و من اینجام. درست حدس زدید! من تا الان دوبار بیشتر به برنامه نگاه نکردم.

امروز تویه دانشگاه حوصله هیچی نبود، منم شبیه شدم به همه کسایی که خستن. یه مدت نبودم اما الان دوباره همرنگ شدم، دوباره سیاه شدم.

مدت ها بود که فیلم ندیده بودم و می خواستم امروز یا فردا حتما یه فیلم ببینم. این چند وقت، چند باری اسم “the fault in our star” رو شنیدم و تصمیم گرفتم که ببینمش.

هشدار خطر لوس شدن فیلم 😐

فیلم درباره زندگی دختر جوانی هست که دچار افسردگی شده، دلیل افسردگی سرطانه. هزل دیدی به آینده نداره و تویه تنهایی خودش به زندگی ادامه می ده. با اسرار مامانش به کلاس درمانی میره و اونجا برای اولین بار با گاس آشنا می شه. شروع می کنند به شناختن هم. عاشق شدن به نحو عالی در این فیلم به تصویر کشیده می شه و این از جذاب ترین بخش های فیلم هست. حرف هایی که می زنند و کار هایی که می کنند. حدس آخر داستان سادس عشق بین این دو باعث می شه که با سرطان مبارزه کنند و سلامت خودشون رو بدست بیارند، با هم ازدواج می کنند و … . واقعیت اینه که من دوست داشتم فیلم اینطوری تموم بشه اما نشد. آخر فیم گاس مرد با وجود تمام عشقی که وجود داشت، با وجودی اینکه زنده موندن گاس تمام چیزی بود که هزل و گاس می خواستند اما گاس مرد.

این لحظات عالی تموم شدند و دیگه تکرار نمی شند.

من سرطان ندارم اما منم یک روز می میرم. با این حال ارزش زندگی من در این لحظه خیلی کمتر از زندگی هزل و گاس هست. احساس حقارت می کنم.

گاهن فکر می کنم ارزش زندگی با اون سختی بدست میاد و ارزش زندگی با سرطان خیلی بالاست. من هیچ وقت سرطان داشتن رو حتی ذره ای نمی تونم درک کنم. من یه سرما خوردگی ساده داشتم این همه زندگیم بهم ریخت، چه برسه به سرطان.

فیلم پر از لحظه های پر معناست، صحنه ها با دیالوگ های با ارزش، اما به نظرم بهترین لحظه یکی از آخرین هاش هست. وقتی که گاس و ایزاک تویه کلیسا هستند و از هزل می خوان که بیاد. گاس می خواد که تویه مراسم ختم خودش باشه. می خواد که سخنرانی های مراسم رو بشنوه. این یعنی هر سه این جمع می دونن که مرگ به ادامه داشتن این احساس پایان خواهد. این یعنی پذیرش مرگ با این حال که ما میدونیم گاس تمام فیلم از فراموش شدن ترس داره، از اینکه تمام دنیا نشناسنش. منم این ترس رو گاهی اوقات حس می کنم. اما چطوری امکان داره که گاس با این ترسش کنار اومده باشه. به نظرم یکی دیگه از بهترین لحظه ها صحبت هایی هست که هزل و گاس تویه اخرین پارک رفتنشون می کنند. وقتی گاس می گه دوست داشتم همیشه یه داستان عالی برای گفتن داشته باشم. و جواب هزل :

I’m mad because I think you’re special. And is that not enough?You think that the only way to lead a meaningful life… is for everyone to remember you, for everyone to love you. Guess what, Gus. This is your life, okay? This is all you get. You get me, and you get this world, and that’s it. And if that’s not enough for you, then I’m sorry, but it’s not nothing. Because I love you. And I’m gonna remember you.

منم روزی خواهم مرد.

امیدوارم منم یک روز از زندگی لذت ببرم. این احساس لعنتی الانم رو بار ها داشتم. احساس بی مصرف بودن. امیدوارم هیچ وقت کسی احساس نکنه بی مصرف هست. بی مصرف بودن یعنی فراموش شده. کسی که خودش رو فراموش کرده.

می ترسم انقدر از یاد ها برم که هیچ کسی نباشه که

من رو بشناسه

من رو بفهمه

من رو همراهی کنه

من رو دوست داشته باشه

نمی خوام قبول کنم اما به نظرم الان

خودم رو نمیشناسم

خودم رو نمی فهمم

خودم رو همراهی نمی کنم

خودم رو دوست ندارم

سردرگمی تا تصمیم به برنامه ریختن

مدت هاست که می خوام بیام و اینجا بنویسم. قرار گذاشتم ماهی یکبارهم شده، نوشته ای به هر بهانه ای بنویسم. این ماه بهونه بود اما من ننوشتم. چرا؟ الان یادم نمیاد، اما حتما گشادی یکی از دلایل اصلیش بوده. از جمعس که سرما خوردم اونم درست وقتی که یک اتفاق جالب افتاده و باعث شده نتونم لذت کامل رو ببرم!. سرماخوردگی اونم وقتی که هنوز زمستون شروع نشده؟ این شانسه ؟ از چی می نالم……

چه جالب گفتم: “می نالم”. من فکر می کردم که نالیدن هیچ وقتی، هیچ فایده نداره؛ اما من در پاراگراف بالا به طور کامل نالیده ام. اصلا من این نوشته رو شروع کردم که بنالم، از زندگی، از کار، از شانس، از سرماخوردگی، از اتفاق جالب، از همه چی و همه جا و همه کس …… . اما چه فایده؟ این نالیدن چه کمکی می تونه به من بکنه ؟ هیچی یا شاید بد نباشه تست کنم ؟ شاید خوب بود؟

اما من مطمعنم که هیچ فایده نداره، مطعنم چون تاحالا هم خودم نالیدم و نتیجه ای نداشته، هم آدم های زیادی رو موقع نالیدن دیدم و فایده ای براشون نداشته. پس اگه نخوام بنالم، چی کار کنم؟

سختی زندگی شاید همینجاست، انتخاب بین نالیدن و …… . نالیدن و چی؟ قدم قدم تا صعود به قله های پیشرفت؟ همت کردن برای تغییر دادن زندگی ؟ یک شبه دنیا رو گرفتن ؟ چی ؟ ….. .

اصلا چی می شه که ما می نالیم؟ به نظرم وقتی نالیدن شروع می شه که کنترل چیزی رو از دست می دیم. اون چیز می تونه زندگی، ماشین، نور، دوربین که گم شده، سی پیو کامپیوتر، کامنتی که جواب داده نمیشه، ذهنی که همیشه خیال بافه و هزاران هزار مثال دیگه. من می نالم، ما می نالیم و این کاریه که شدیدا آسونه و اتفاقن مرهم زودگذر بسیار خوبی هم هست.

حین فکر هام یاد مشکل کمبود آب می افتم که این روز ها همه جا ازش صحبت می شه. چند جا خوندم که راه حلش صرفه جویی کوتاه مدت نیست، باید از ۱۰ سال پیش براش برنامه می ریختند. شاید اگه منم برنامه ریزی کنم کمتر به کمبود های مختلف بخورم.

تا به حال تویه برنامه ریزی های مختلفی شکست خوردم:) . اما مدتیه یه ایده خوب برای برنامه ریختن دارم. الان ۳ دقیقه به دوشنبه مونده و سعی کنم به صورت امتحانی برنامه رو بریزم و تا آخر هفته اجراش کنم ؟ کی داند ؟ شاید شد؟

مخصوصا که تاحالا تو این بلاگ نگفتم که می خوام برنامه بریزم و ۲ روز بعدش بیام بگم نشد :).

امیدوارم این دفعه بهش پایبند باشم هرچند تا اینجا تفاوتی با دفعه های قبل ندیدم.

من انتخواب کردم که به جای نالیدن تکراری، اینبار برنامه بریزم.

امید داریم

🙂

 

بر پهنه دریا

با خودم قرار دارم که ماهی یکبار به تئاتر ببرم، و این عامل محدود کننده قطعا پول هست و امیدوارم بتونم یه وقتی همه تئاترهای خوب هر ماه رو ببینم!. تئاتر مرداد امسال رو رفته بودم و دیگه حواسم به تئاتر نبود(آخه یه ماه یادم شد) اما شرایطی که من از بعضی هاشون باخبرم، به وجود اومد و به کمک ۱۰۰% فرشاد …. هورا!!!!!! یه تئاتر دیگه تویه این ماه !

می دونستم که قرار بریم اما فکر می کردم سه شنبه باشه ولی فرشاد امروز اس ام اس داد که : “بریم تئاتر؟” و منم دیدم امروز از صبح مفیدترین کارم خوردن ناهار بوده، گفتم: “بریم”. قرار شد ساعت ۵نیم، امام رضا باشیم. من ساعت ۵ربع راه افتادم، معمولا تا نیم ساعت تاخیر مشکلی نداره خوب!، امیدی به تاکسی نداشتم اما حدودا ۱ دقیقه بعد تاکسی پیدا شد و وقتی رسیدم به ایستگاه اتوبوس ۱۲ اومد. اتوبوس تویه ترافیک نموند و من حدود ۱۰دقیقه به ۶ چهارراه آزادشهر پیاده شدم. وقتی پیاده شدم فرشاد زنگ زد گفت: “کجایی؟ “. تعجب کردم، آخه طبق محاسبات، من جلو هم بودم و بعد متوجه شدم که امروز مثل اینکه فرق داره! من تا به پارک از راه رفتن سریع و داخل پارک از دویدن آروم(قرار نبود وقتی به تئاتر میرسم بیهوش بشم و جدا از این توان اینجانب بیشتر از این هم نیست!)  استفاده کردم. فرشاد رو دیدم نشسته، اول فکر کردم شوخی کرده ولی بعد فهمیدم که قضیه جدی بود!. تئاتر تویه سالن داخل مجموعه امام رضا بود. سالن رو از دفعه قبل بلد بودم. از پله ها که پایین رفتیم و وارد سالن انتظار شدیم. چون ظرفیت سالن تئاتر کم هست معمولا خیلی شلوغ نمیشه اما خوب خلوت تر بود، یکم گذشت و آدم های بیشتری اومدن. بعضی ها گرم گفت و گو بودن و بعضی ها منتظر شروع تئاتر. یکی از خوبی های تئاتر رفتن هام اینه که هیچ وقت تنها نیستم و نمی خواد سعی کنم محیط جدید رو کشف کنم، آدم هاش رو بشناسم و بدونم چی به چیه، چون یکی هست که می دونه! یکم گذشت و وارد سالن تئاتر شدیم. تنها بدی این سالن نبود جا برای تکیه دادنه. یک جای خوب نشستیم و منتظر شدیم تا نمایش شروع بشه.

شروع نمایش با یک آهنگ همراه می شه، ۳نفر دراز کشیدن و انگار حال هیچکاری ندارن. بعد از اولین صحبت متوجه می شم این بی حالی به خاطر تموم شدن غذا هست. به نظر تویه مکان دور افتاده اند. بحث شروع می شه تصمیم می گیرند که یکی رو قربانی کنند اما قربانی رو زور بازو مشخص نمی کنه، تصمیم می گیرن از راه دمکراسی انتخاب کنند تا چه کسی قربانی بشه. اول تلاش می کنند رآی بگیرند، سخنرانی انتخاباتی می کنند اما معلوم می شه که کسی تقلب کرده و ….(مراجعه شود به پ.ن۱)

اتفاقاتی که تویه داستان می افته باعث می شه ما بیشتر به اتفاقاتی که اطرافمون می افته، دقت کنیم و بهشون فکر کنیم. وقتی کسی که تقلب می کنه خودش معترض به تقلب هست! وقتی عکس العمل فرد به حرف هیچ ربطی به محتوا اون گفته نداره و فقط مربوط به گوینده هست هرچند محتوا گفته در هر دو حالت یکسان باشه. به نظرم تویه این تئاتر همه چیز خیلی واقعی بود.

شخصیت های اصلی داستان ۳ نفر هستند.

بزرگه: اول نمایش احساس می کنی واقعا آدم متفکری هست و واقعا هیچ راهی به جز قربانی کردن وجود ندارد. اما بعد ها متوجه می شی برای این آدم فقط زنده موندن ارزش داره و حاضر براش هرکاری بکنه! حاضر دروغ بگه، تهمت بزنه، توهین کنه و حتی بگه من بی پدر مادرم!. تویه سخرانی انتخاباتیش با وجود که گفته اینجا جای احساسات نیست، خودش از احساسات استفاده می کنه. خودش تویه انتخابات تقلب می کنه و کوچیکه رو متهم به تقلب می کنه. کم کم جلو می ره و با افکار کوچیکه بازی می کنه. تا جایی که به دروغ باور ها رو عوض می کنه و کوچیکه خودش راضی می شه که خورده بشه.

متوسطه: اول نمایش احساس می کنی آدم با شخصیتی هست اما یکم بعد متوجه می شی این آدم در یک کلام “چاپلوس” هست. نگا می کنه و می بینه که کی قدرت بیشتری داره، به طرف اون می ره. حرف هاش رو تایید می کنه، دلایل عقلانی برا چیزی که نمی فهمه میاره، هر خفتی رو تحمل می کنه و سعی می کنه اینطوری زنده بمونه. کارهاش فرقی با بزرگه نداره اینهم دروغ می گه، تهمت می زنه، توهین می کنه و حتی می گه بی پدر مادرم!. چابلوسی باعث می شه کم کم باور کنه بزرگه دروغ نمی گه و این احساس رو داره که کار درست رو انجام می ده.

کوچیکه: از همون اول ساده بودن این انسان قابل لمسه هست، از حرف هایی که می زند، کار هایی که می کند، همه و همه ساده بودن این انسان رو می رسونه. اول متوجه اتفاق های دور و برش نمی شه و واقعا احساس می کنه روند انتخوابات عادلانه هست. اما این حماقت و ندیدن همچنان ادامه داره و حتی با توجه به اتفاقاهای مشهودی که هرکسی متوجه قصد بزرگه و متوسطه می شه، بازم هم نمی بینه.

وقتی داستان بین این سه نفر رو می بینی و به آخرش می رسه، وقتی کوچیکه با رضایت تمام حاضر می شه خورده بشه و حس خوبی به انتخوابش داره، احساس می کنی قصه آشناست و تو بارها حاضر شدی که خورده بشی.

توصیه می کنم این نمایش رو حتما ببینین!

پ.ن۱: مطمعنا کسی انتظار نداره من داستان نمایش رو تعریف کنم نه ؟

پ.ن۲: امیدوارم بتونم دفعه بعد بهتر از تعاتر بنویسم

 

با سکه های قلابی نمی شه قوم خودت رو پیدا کنی !

بعضی وقت ها، پیشامد هایی سره راهت میان که سخته باور کنی شانسی اتفاق افتادن. دقیقا نمی دونم قراره اینجا چی بنویسم اما الان برام واضحه که هروقت همچین اتفاقی برام افتاد بدون شک تمام تلاشم رو برای ثبت کردنش، می کنم.

مدت ها بود پستی از وبلاگ نوشته های پراکنده یک مسعود رو گذاشته بودم تا فرصتی پیش بیاد و دانلودش کنم. زمان زیادیه  که به این لیست پایبند نیستم( به هیچی تقریبا) و اتفاقی بازش کردم تا ببینم چی این‌ اواخر برای دانلود گذاشتم، تیتر متن رو دیدم و خواستم دوباره بخونمش.

قوم خودت را پیدا کن

جدا از متن خوب مقدمه هم نوشته بودن که خیلی جالب بود بنظرم

خدابیامرزه دوستم اشکان رو… همیشه یه بحث جالبی راجع به شاد زیستن با هم داشتیم که آخرش به این ختم میشد که برای لذت از زندگی باید بری و “قومت رو پیدا کنی…”، این خیلی خوبه که آدم قومش و همکلامهاش رو پیدا کنه، یکی از بزرگترین لذتهای عالم به اشتراک گذاشتن دانسته‌ها و تجربیات خودت با گروهی هست که فرضیات و دانسته های مشابه و از همه مهمتر زبان یکسانی با تو داشته باشند… تکیه کلامها و ارجاعاتت رو بفهمن، و نیازی نباشه برای کوچکترین حرفت توضیح بدی… حالا البته قرار نیست که گروه مخاطبانت همیشه این “قوم” فوق الذکر باشند، ولی لازمه هر از چندگاهی پیداشون کنی و باهاشون گعده! کنی.

متن مستندی رو از defcon معرفی می کنه که در ۲۰ دوره این رویداد ساخته شده. ۱ ساعت ۴۵ دقیقه از یک مستند درباره  موضوع مورد علاقه می تونه روز هرکسی رو بسازه، اما برای من بیشتر مثل فیلم تخیلی بود که هیچ وقت امکان وقوع اون وجود نداره. احتمال می دهم وقتی جمله قبلی رو خوندین( البته اگه وجود خارجی داشته باشه همچین فردی 🙂 ) به این فکر می کنین احتمالا در ادامه این پست شما ناله اینجانب رو از وضعیت دلار و تحریم و نبود حمایت و این دست چرت و پرت ها مهم خواهید خوند اما برای من دلیلش به جز این هاست(در واقع اینا بهونه اند نه دلیل).

هر قومی وجه مشترکی داره که تک تک مردمش با شنیدن اون، تمام وجودشون لبریز از هیجان می شه، هیجانی که به اون قوم توان شروع هر کاری رو میده. هیچ اجباری در کار نیست، هیچ جرمیه در کار نیست اما با این وجود با تمام سختی هاش اون هیجان و شور درون لذت زندگی رو به همه نشون می ده. این ها رو گفتم که بگم اگه شما شور و هیجان قومی رو نداشته باشید عضوی از اون اجتماع نیستد و دیر یا زود هم به خودتون هم به اجتماع صدمه می زنید. من defcon رو مثل فیلمی تخیلی می دیدم چون شوری در خوندم نمی دیدم که بخواد من رو به اون برسونه.

اما اگه هیچ هیجانی نیست پس چرا من اصلا مستند رو دیدم؟

این احتمالا نشونه خوبیه! چرا؟ چون حتما هیجانی هرچند کم، هرچند ناچیز هنوز وجود داره که من مستند رو تا‌ آخر دنبال می کنم. خلاصه بگم، امید من به همین یه ذره هیجانی که برام مونده. هیجانی که باعث می شه کار هایی صرفا چون دوست دارم انجام بدم. نه برای اینکه جایزه مسابقه ای رو بگیرم، نه برای اینکه به کسی نشون بدم من حرفیه ای ترم، نه برای نمره، نه برای پول … فقط چون ازشون خوشم میاد و دوست دارم هنوز یاد بگیرمشون و تستشون کنم.

اما بیشتر وقت ها دلسرد می شم و سعی می کتم هدفی بزارم تا شوقم رو برای یادگیری بیشتر کنم. اوایل جواب می ده  وقتی داری به سرفصل های مسابفه می رسی و یا دنبال یاد گیری نرم افزاری هستی تا مقاله ای از اون ارایه بدی. اینها خیلی خوب هستن و کمک زیادی می کنن تا شروع کنی(یکی از سخت ترین کار ها) اما یه جایی هست که فشار زیاد می شه و احساس می کنی دیگه نمی شه، احساس می کنی هرچقدر هم تلاش کنی به اون مسابقه نمی رسی و برنده نمی شی. دقیقا اینجاست که هیجان فروکش می کنه و دیگه از کاری که می کنی لذت نمی بری. برات مهم نیست که عمیقا درک کنی چه اتفاقی می افته، فقط می خوای هر جوری شده تمومش کنی. تو این لحظات هر وقت این راه را رفتم شکست خوردم. به جز این که از کاری که می کردم شاد نبودم، از لذت پیروز شدن هم محروم شدم. احساس می کنم این حلقه بارها و بارها برای من چرخیده و از شواهد پیداست که این حلقه محکوم شده تا بینهایت بدون ترس از پر شدن پشته(stack) تحمل من بچرخه و هیچ وقت break ای در میان نباشد.

پس پیشامد شانسی کو؟

اینوریدرم بعد از چند روز بی اینترنتی از ۰ به ۲۰۰ رسید و دیگه نتونستم دوباره سفرش کنم و همچنان یکی از برنامه هام صفر کردن این هست.(نه راضی می شم که All Read بزنم چون همچین مطالبی رو از دست بدم نه ازینکه این همه نخونده دارم احساس راحتی می کنم 🙁 ) و بعد همین طوری رشد کرد که الان شده ۹۰۱. هر از چند گاهی وقتی حوصله ندارم سر می زنم و به وبلاگای که قبلا نوشته هاشون خوب بود بعضی هاشون رو می خونم. محمدرضا شعبانعلی از اون دست وبلاگایی که دوست ندارم حتی یه نوشته رو از دست بدم. شانسی وا کردم و به نظرم تیتر دومین مطلب جالب اومد.

نامه به رها: مراقب سکه‌های تقلبی باش

متن رو خوندم و پیشامد های شانسی تاثیرشون رو گذاشتند. خوندن متن برای همه مفید هست و بهترین کمکی که می کنه مجبورت می کنه که فکر کنی. انتظار نداشته باشی همه چی ساده باشه. انتظار نداشته باش اون هیجان خودش جون بگیره ، انتظار نداشت باش قومت رو بدون هیچ بهایی پیدا کنی. این دنیا تعادلش رو همیشه نگه می داره.

تو بهتر از هر کسی می‌دانی که در نگاه من،

نه «عشق به دیدنیها» معیاری از «اصالت طبیعی» است و نه «عشق به نادیدنیها» معیاری از «معنویت انسانی».

فقط می‌خواهم بگویم، هر سکه‌ای که در کف دستت قرار داده می‌شود، روی دیگری هم دارد.

می خونیم که سکه های که یک رو دارند قلابی اند و به این سکه ها نباید اعتماد کرد.

آنها که می‌خواهند به تو «موفقیت بدون شکست»، «عشق بدون دلشکستگی»، «مادیت بدون معنویت»، «معنویت بدون مادیت»، «لبخند بدون اشک»، «سوگواری بدون لبخند»، «رنج بدون کسب لذت»، «لذت بدون پذیرش رنج»، «صعود بدون آمادگی سقوط»، «سقوط قبل از لذت صعود»، «لذت زندگی بدون توجه به مرگ»، «توجه به مرگ بدون لذت زندگی» را بیاموزند، یا از «حکمت» بی‌بهره‌اند یا از «انسانیت». یا نمی‌فهمند چه می‌گویند یا همزمان با سکه‌ای که بر دستت می‌گذارند، دستی در جیبت دارند و بیش از آنچه داده‌اند، می‌ستانند. از اینها برحذر باش.

سره من بار ها کلاه رفته اما انگار این بار بدترین اونهاست. کلاهی که خودم انتخواب کردم و سرم گذاشتم. من دنبال این بودم که هیجان خودش به وجود بیاد و کمک کنه قومم رو پیدا کنم

سکه‌های زندگی در دستان تو هستند. همان سکه‌‌هایی که در روی دیگرشان، داستان مرگ را نوشته‌اند!

راحت هزینه‌شان کن و به پای هر کسی و هر چیزی که دوست داری بریز٫ اما فراموش نکن که در پس هر انتخابی، معامله‌ای نیز پنهان است و بکوش، تا بهترین معامله‌گر باشی. بازی دنیا برخلاف بازارهای دنیا در دست «درهم و دینار و دزد و دولت» نیست. دلت را در دست بگیر و داستانت را آغاز کن…

جمله آخر مثل جملاتی می مونه که این پیجای زرد برای لایک بیشتر رو یه عکس بغلی زیر بارون می نویسن، اما وقتی این جمله آخر همچین متنی قرار می گیره، باعث می شه باورش کنم و بدونم کسی که همچین جمله ای نوشته تمام جملات قبلش رو هم نوشته، پس دغدغش بیشتر از لایک بوده.

۳ روز طول کشید تا من ۴.۵ گیگ با این اینترنت دانلود کنم، صبح ساعتای ۵ شروع کنم نگاهش کنم و بعدش از خستگی خوابم ببره تا امروز بقیشو ببینم، بعدش همینطور که فکر می کردم چطوری و از کجا درباره مستند بنویسم، این پست آقای شعبانعلی رو خوندم و من رو به این تبیجه رسوند.(حالا نه انقدر هندی اما در همین حدود بود انصافا)

لم۱) لذت هیجان یک کار دوست داشتنی، یک رویه سکه است

لم۲) سکه های یک رو وجود ندارند و در صورت وجود حتما تقلبی اند

نتیجه: من باید سکه رو با دو روش قبول کنم. اگه رویه اول سکه برای من اینقدر ارزش داره پس می ارزه بهای رویه دیگر سکه رو بدم.  شور درون احتیاج داره حمایت بشه. بعضی وقت ها اون به ما انرژی می ده، بعضی وقت ها هم نوبت ماست به اون انرژی حرکت کردن رو بدیم.

یه بار این هیجان من رو به این راه آورد، ایندفعه نوبته من که بهش انرژی بدم و حمایتش کنم

 

پ.ن۱: فکر نمی کردم می تونم یه همچین متنی رو بنویسم!

پ.ن۲: برای دانلود مستند تورنت خوده سایت عالی بود.

پ.ن۳: من نظری گذاشتم که جواب آقای زمانی به نظرم خیلی خوب اومد. دلم نیومد اینم گم بشه برای همین با یک اسکرین شات تا مدتی زندگیش رو نجات می دم 🙂

نظر

من تویه رویاهام ببینم روزی بتونم defcon هرچند خیلی ضعیف تر تویه ایران برگزار کنم 🙂 من اگه آستینم تا خوده شونه هم بالا بزنم بازم احتمالش صفره 😐

Warrior

۹۸ درصد فیلم ها واقعیت رو نشون نمی دن، مشکلی نیست این طبیعیه اما فقط بعضی هاشون مفهومی هم دارند. درک این مفهوم شانس می خواد، خیلی وقت ها فیلم رو می بینیم و تمام، اما اگه فیلمی دیدی که حسی رو درونت به وجود آورد،‌حسی که دوست نداری تجربش کنی، حسی که مدت ها ازش فراری هستی، اون فیلم ارزش داره.

هرکسی دوست داشتنی هایی داره که حاضر می شه براشون بجنگه، براندون برای آسایش و راحتی همسر و دختراش، تامی به خاطر قولی که داده بود و پادی(:-؟) برای پسراش، همه و همه حاضر بودن که بجنگن. زندگی هر کسی با ارزش ترین دارای که هرکسی باید داشته اما وقتی شما حاضر می شین با ٰارزش ترین دارایتون برای کسی بدین، اون فرد رو باید عمیقا دوست داشته باشین. منظورم از زندگی صرفا زنده بود نیست، زندگی یعنی کاری که دوست داری بکنی و از اون لذت ببری. خیلی ها فقط زنده اند و براشون تفاوتی رو نمی کنه که فردا هم زنده باشن یا نه، ولی برای بعضی ها فردا پر از شادیه. اما وقتی حاضری از زندگیت بگذری و برای آسایش دوتا دختر کوچولوت وارد مبارزه ای بشی که فقط ۲ نفر واقعا امید دارن که ببری، حاضری برای اینکه دوباره دله پسراتو بدست بیاری هر حرفی رو ازشون بشنوی، حاضری برای خانواده دوستت تویه مسابقه ای شرکت کنی که ممکنه فلج بشی،‌ اونوقته که باید عمیقا دوست دشت تا ارزش زندگی کمرنگ بشه.

اما من مدت هاست نجنگیدم، مدت هاست که نجنگیده تسلیم می شم،‌ مدت هاست که بقیه برام می جنگن و من فقط نگاه می کنم. مدت هاست وقتی کاری رو انجام میدوم هیچ کس به خاطر خودم باور نداره که من می تونم، درواقع خودم هم باور ندارم. وقتی می گم می خوام کاری رو انجام بدم از تک تک نگاه ها متوجه می شم که هیچ کس حتی ذره ای به این باور نداره که ممکنه منم برنده بشم. نه اینکه کسی حمایتم نکنه مامانم همیشه هست و منم همیشه پشتم به مامانم گرمه اما خوب می دونم که ۹۸ ذهنشون مطعمنه که من می بازم و همینم هست که ارزش حمایت مامانم رو n برابر می کنه(چه قد حاضرین از کسی که می دونین می بازه حمایت کنین و زندگیتون(همون تعریفی که بالاتر کردم) براش بزارین؟) اما تنها کسی که تویه اون اعماق باور داره خودمم و همینمم منو تا ایجا کشونده. اگه بر اساس امار بخواهیم بحث کنیم من ۸۹ درصد زندگی رو تاحالا باختم، نه نه باخت واژه خوبی نیست، باخت ارزش داره کاری که من کردم ارزشش از باخت هم کم تر بوده، من ۸۹ درصد زندگیم رو نجنگیدم، کسی که نمی جنگه نمی بازه. من می ترسم که بجنگم، من مدت هاست که از جنگین می ترسم، من مدت هاست که از باختن می ترسم. کسی که می جنگه می دونه که ممکنه ببازه اما بازم وارد میدون جنگ می شه و این یعنی جنگجو به تمام مفهوم کلمه. شاید من چیزی رو بیشتر از زندگیم دوست ندارم…. این دروغه من زندگی نمی کنم که بخوام دوستش داشته باشم. اگه همین خانواده دوست داشتنیم هم نبود بعد مرگ هیچ چیزی نبود که غصه نداشتنشو بخودم. من می ترسم،می ترسم که ببازم، می ترسم که زندگی کنم.

من وافعا دوست نداشتم که کسی مسابقه آخر رو ببره، مسابقه ای که برد/باختش برات ناراحت کننده باشه، ارزشش نباید تویه بردن باشه، باید جایه دیگه ای دنبال ارزش مسابقه بگردی….

اما مفهومی که من از این فیلم درک کردم که برام خیلی ارزش داشت. توبه اون مبارزه آخر وقتی براندون و تامی راهه بازگشتی ندارن، وقتی انقدرذهنت داغونه که حتی نمی خوای یک نفس دیگه هم بکشی، وقتی شروع می کنی به جنگیدن،  وقتی که در حد مرگ کتک خوردی، وقتی توان پاشدن رو نداری دیگه مهم نیست ببازی یا ببری مهم اینه که انتخواب کردی بجنگی، مهم اینه که جنگجو بودی.

 

شده به غلط کردن بیفتین که چرا یه کار رو کردین ؟

شده کاری رو انجام بدین که نمی خواستین؟ یا اونجا جاش نبوده که اون کار رو انجام بدین؟  یا اصن نباس انجامش می دادین؟ خلاصه شده به غلط کردن بیفتین که چرا یه کار رو کردین ؟

الان ساعت ۷ هست و من توی پارک نشستم. اومدم پارک تا راحت تر مدار-منطقی- بخونم، کلا تو فضای آزاد- جایی که هوای زنده جریان داره- راحت تر می تونم فکر کنم. اما چرا اومدم اینجا؟ وقتی سرم درد می کنه هوا زنده باعث می شه سردردم کمتر بشه و راحت تر فکر کنم. فردا امتحان مدار دارم، میانترم رو خراب کردم، TA هم از ۵ شدم ۱.۸۶، پس تنها امیدم به پایانترم هست. چرا نمرش برام مهمه؟ چون این و جاوا تنها درس های این ترمم هستند که می تونم بالا بشم تا معدلم به بالای ۱۴ برسه- ریاضی که ۵ می شم نهایتا وفیزیک هم ۱۲-۱۳ بده مارو مدیون خودش می کنه و این ترم عمومی هم ندارم(حماقت محض)- . چرا معدل بالای ۱۴ می خوام؟ چون بهم انتقالی بدن و نخواد به یزد برگردم. با تمام این اوصاف هیچ کار عاقلانه ای نیست که قبل امتحان مدار کاری- اینکه این کار مجهول چی هست و من چرا ازش اسم نمی برم جای توضیح نداره و دونستنش هم هیچ تاثیری در درک ادامه نوشته نداره- بکنم که سردرد بشم و نتونم بخونم. اما من کردم.

یه همچین سناریویی بارها و بارها برای من پیش اومده و در تمامی دفعات من حالت غلط کردن=پشیمانی الانم رو داشتم. اگه ندونی کاری که داری انجام میدی بعدش همچین نتیجه ای داره، پشیمونی بعدش هیچ ایرادی نداره اما اگه تکرار بشه اونوقت باید یه نگاه اساسی به این مشکل بشه. من می دونستم که فرداش سردرد می شم، می دونستم که به نمره مدار احتیاج دارم اما چرا باز انجامش دادم؟

نمی دونم! یعنی مطمعن نیستم.

بیشتر که فکر می کنم به این می رسم شاید به خاطر نداشتن احساس مسئولیت هست، من به کاری که ازم خواستن و خیلی چیز های دیگه احساس مسئولیت می کنم و این باعث شده مهمش یادم بره!خودم. من اگه دیشب احساس مسئولیت می کردم امروز این حال و احوال رو نداشتم. آره من نسبت به آینده مسئولم. من نسبت به احساسی که دارم مسئولم، تصمیم هایی که می گریم، کار هایی که از روی تنبلی انجام نمی دم، حرف هایی که می زنم و همه چیز! چه مسئولیت بزرگی :|. اما این ایده آل ماجراست، هیچ وقت همه چیز ایده آل نیست. اگه همه همیشه هوش و حواسشون جمع بود، هیچ وقت هیچ کی از زیر بار مسئولیت شونه خالی نمی کرد. اینکه ما حق داریم انتخواب کنیم چه مسئولیت رو بپذیریم و چه مسئولیتی رو نپذیریم، درست! اما همیشه مسئولیت هایی هست که ما انتخوابشون نمی کنیم اما بر عهده ما گذاشته می شه و مطعنم کسی توی درستی جمله قبل شک نداره! همه ما نسبت به مصرف آب مسئولیت داریم و هیچ کی خودش اینو انتخواب نکرده.

خوب پس مشکل کجاست؟ همیشه برای ما مسئولیت مهمترین نیست؛ وقتی بت گفتن توی فلش آهنگ بریز فردا بیار و موقع خواب حال نداری فلشو بزاری یه جایی که فردا صبح چشمت بش بیفته که یادت نره، وقتی به دوستت گفتی پروژشو براش می زنی اما هروفت می خوای شروع کنی تنبلیت می شه و میزاری برا بعد و آخرش شرمندش می شی، وقتی موقع انتخواب واحد استادا رو به چپت می گیری و فقط بر اساس زمان انتخواب می کنی که با خوابت تداخل نداشته باشه(اینجور گشادی ام من!)، وقتی تو youtube ی و یادت می ره فردا امتحان مدار داری! دقیقا در همین زمان هاست که مسئولیت هام یادم میره و همه چی رو فدای اون لذته می کنیم!(گشادی قبل خواب، گشادی حین دوتا زدن، گشادی رفتن به دانشگاه(باید به فکر این مشکل گشادی هم بود) و ….) و بعد از اینکه این انتخواب رو کردیم به غلط کردن می افتیم!

این همه گفتم که بگم و یادم بمونه دفعه بعد احساس مسئولیت بیشتری بکنم که اینطوری به غلط کردن نیفتم

Nebraska 2013

امروز ساعت ۱۰ از خواب پاشدم. می خواستم پروژه جاوا رو شروع کنم اما بعد از صبحانه یه دیده کلی به پروژه که تو ذهنم انداختم، اون حس ناراحتی(نامطمعنی) رو حس کردم، ریست کردم و به ویندوز رفتم تا دوتا بزنم. کل روز رو به دوتا مشغول شدم وقتی یه هاست پیدا می شد که پینگش خوب بود از خودم تا آخر بازی  یادم می رفت. حدود ساعت ۵ دیگه خسته شدم دلم نمی خواست برم تویه بازی دیگه، خواستم برم تئاتر. اول همه چی درست شد و با فرشاد هماهنگ شد ساعت هشت بریم. ۱ ساعت و خورده ای وقت بود و می شد تقریبا یه فیلم رو دید. چند هفته ای می شه فیلم ندیده بودم. با خودم گفتم نبرسکا رو ببینم و اگه حوصلم سر رفت یه فیلم دیگه رو امتحان کنم. تا زیرنویس پیدا کردم خورده ای زمان رفت و می شد ۱ ساعتش رو ببینم.

Spoiler Alert

فیلم با فضایی آروم شروع میشه و این فضا تا آخر فیلم ادامه پیدا می کنه.( توصیه می کنم فیلم رو آخر شب ببینین تا کیف بیشتر داشته باشه.) داستان پیرمردی که می خواد برای گرفتن ۱ ملیون دلاری که فکر می کنه برنده شده به لینکون بره. پسرش کوچیکش که فروشنده لوازم صوتی و تصویری هست و اخیرا رابطش با دوست دخترش بهم خورده تصمیم می گیره پدرش رو به لینکن به ببره.  بین راه به شهری که در اون به دنیا اومده و بزرگ شده توقف می کنند و خونه برادرش که سال ها ندیدنش چند شب می مونن. طبق روال فیلم ها انتظار داریم که اتفاقاتی بیفته تا نقش های داستان بیشتر هم دیگه رو بشناسن و خوب این اتفاق هم می افته.

اما هدف من از این نوشته بیان کرده فیلم نیست چون فیلم خیلی بهتر از من اینکار رو می کنه :). بیشتر هدفم از این نوشته بیان کردن قسمت هایی از فیلم هست که برام معنی داشت.

nebraska1
پیرمرد ها

عده ای آدم پیر که در فاصله چند سانتی هم نشتن اما غریبه هستند. شاید قسمت عذاب آور ماجرا این باشه که اینها برادرند و در این سن انقدر از هم فاصله گرفتن که هیچ حرفی به جز مدل ماشین چند سال پیش ندارند به هم بزنن. این شرایط برای من آشنا هست، بار ها پیش اومده که با کسی پیاده راه می رفتم و یا جایی بودم و هیچ حرفی نداشتم بزنم. در واقع من همیشه اون کسی بودم که از هیچی حرفی ندارم. گاهی وقت ها برام مهم نیست چه اتفاق هایی هم می افته. البته هنوز هم برام مهم نیست اون دختره تو اون کلاس که جزوشو به اون پسره نداده (منظروم حرفای خاله زنکیه) اما برام مهمه بدونم که  چرا یکی ناراحته و یا چه اتفاقی مهمی داره دور و برم می افته. خیلی وقت ها به این فکر می کنم این ارتباطات باید دوطرفه باشه و تا خودم از ناراحتی های خودم جرعت نکنم با کسی حرف بزنم ( به کسی اعتماد کنم) کسی هم حاضر نیست با من حرف بزنه( به من اعتماد کنه). واقعا دوست دارم همه این حسو به من داشته باشن که اگه یه حرفی به من زدن هیچ جا نمی ره و دوست دارم منم این اعتماد رو بتونم به کسی بکنم. این عکس برام مهمه چون به نظرم اگه همین طوری پیش برم ۳۰ ساله دیگه تو همچین اتاقی با همه غریبه باشم هرچند که الان هم اوضاع چندان تفاوتی با ۳۰ سال دیگه نمی کنه.

 

نه

نه

این دیالوگ به من می گه که قراره داغون بشم. گاهی وقت ها به همه چیز آره می گم و گاهی وقت ها به همه چیز نه، انگار هیچ ملاک خاصی نیست. در واقع گاه وقت ها نمی تونم به کسی نه بگم و گاهی وقت ها چون می خوام محکم باشه به همه چیز نه می گم. انگار همیشه باید از یه لبه بوم بیفتم. درصد گاهی های اول بیشتره هر از گاهی رو مود دوم می رم. من می بینم که یکی داغون شده و انگار من داغون شده  خودم رو می بینم

nebraska6 nebraska7

یکی از دلایلی که اومدم مشهد دوری از خانواده بود. احساس کردم اون جمعی از خانواده رو که من دوست دارم نهایتا ۵-۶ ساله دیگه هست و بعد کاملا عوض می شه. من برگشتم تا از این چندسال نهایت استفاده رو بکنم. دوست ندارم ۲۰ ساله دیگه حسرت این چند سال رو بخورم. اما این چند سال هم داره از جلو چشمم می گذره و من فقط نگاه می کنم.

nebraska8 nebraska9 nebraska10

من کار های زیادی رو می خوام بکنم از یاد گرفتن ویالون، سفر کردن و کوهنوردی گرفته تا ساختن یه سرور خونگی برای دانلود کردن و غیره اما تنها کاری که می کنم این روزها دوتا زدن و بس.  من با بازی مخالف نیستم و همی شه از طرفداراش بودم اما اگه چیزی برات تبدیل به مخدر بشه باید جدیش بگیری.  باز می ترسم ۱۰ سال دیگه برام هیچ چیز مهم نباشه و هیچ یک از کار هایی که دوست دارم تو زندگیم کرده باشم رو انجام نداده باشم. فقط نوعه مخدرش رو عوض کرده باشم. این دیالوگ ها آینده ای رو به من نشون داد که اگه من تغییر نکنم، دچارش می شم.

nebraSKa

من آدمی هستم که سعی می کنم همیشه همه رو راضی نگه دارم و کاری کنم که همه آخرش خوشحال باشن. یا بهتر بگم می ترسم که کسی از من نارحت باشه، ترس از اینکه دشمنی داشته باشم می ترسم که مسخره بشم( جدیدا یه راهه حلی پیدا کردم برایه اینکه مسخره نشم اول خودم،‌خودم رو مسخره می کنم تا طرف بیخیال بشه! راجع به این باید حتما یه بار بنویسم)  اما می دونم و نمی خوام باور کنم که نمی شه همیشه همه راضی باشن. بعضی ها براشون آرامش و شادی تو هیچ ارزش نداره و نمی دونم می تونم توی زمان مناسب برای خودم یا کسی که دوستش دارم مشت بزنم یا باز خواهم ترسید که یکی رو ناراحت کنم:(

nebreska13

همه این ها رو گفتم اما نکته اصلی موند. خیلی از جاهای فیلم من یاده رابطم با بابام( و مامانم) می افتادم. برام گفتنش سخت و نوشتن سخت تر هست. رابطه من و بابا ( کهاحتمالا فقط مربوط به من نباشه و خیلی های دیگه هم درگیر همچین مشکلاتی باشن). نفهمیدن همدیگه، صحبت های الکی، انتظار عالی و بی عیب بودن پدر از فرزند( من هیچوقت همچین انتظاری رو از هیچکی ندارم چون می دونم چه تاثیری بدی به ادم میزاره :(‌ )، بی دلیل بودن کار های پدر از نظر فرزند و …. . بین من و بابام هیچ وقت هیچ حرفی زده نمی شه. نه من از زندگیم(زندگی شخصی یا حتی خیلی از موارد غیرشخصی) می تونم به بابام بگم و نه بابام به من می تونه بگه. شاید می ترسم که تو ماشین هیچ حرفی نزنیم و من احساس غریبه بودن بکنم. دوست دارم بتونم بابام بیشتر حرف بزنم اما به نظرم هیچ وقت نتونم. خوشبختانه روابط با مامانم بهتره، اما فکر می کنم هیچ وقت نتونم با مامانم هم حرف بزنم. احساس می کنم هرچی بیشتر حرف بزنم باعث می شم کمتر به من اعتماد کنن.

nebraska15

به نظرم نقطه اوج اون شبی هست که وودی می گه “واسه شما پسراست” و این جمله  به من میگه در اون اعماق وقتی هنوز برای همدیگه مهم هستیم و اهمیت داریم. فکر می کنم به امید اینه که خیلی هامون به زندگی ادامه می دیم و منتظر اتفاق های خوب هستیم

nebreska14

اما با همه این ها لحظات خوب کنار خانواده همیشه هست و فقط باید اون لحظه حواست بهش باشه تا بتونی ازش لذت ببری.

nebraska4

به نظر من نبرسکا کاملا ارزش ۲ ساعت رو داشت ( + گوش دادن به آهنگ آخرش) و من راضیم که امروزم کاملا به بیهودگی نگذشت. این نوشته ها برداشت های من بودن وطبیعتا برای هرکس مفهوم خودش رو داره و این از موارد فیلم خوب هست 🙂

nebraska5

یکی از زیبایی های فیلم آهنگ هاش بود. موسیقیش آرامش خاصی داشت. وقتی دونبال دانلودش بودم متوجه شدم آهنگساز آقای به اسم Mark Orton هست و قسمتی از آلبوم توی سایتوشن و کامل اون برای فروش قرار داره. از اون جایی که ما تو این نقطه از جهان هستم و امکان خریدن البوم برایمان ممکن نیست. با ناراحتی تمام اقدام به دانلود غیر مجاز آهنگ ها می کنم. همین طور که فیلم دانلود شده است.

nebraska12

پ.ن۱: امیدوارم دفعه های بعد که خواستم ا ز یه فیلم بنویسم با پیوستگی بیشتری بنویسم

دلشوره همیشگی یا شور درون

اگه بخوام از حال و هوای این روزهام بگم احتمالا نتونم درست توصیفش کنم، از این جهت که چرا هست، از کجا میاد و تا کی می خواد بمونه و یا از طرفی دیگه من تا کی می خوام تحملش کنم. اما شاید بشه با یسری کلمات مفهوم رو برسونم و از این جهت که حدس می زنم تقریبا همه این احساس رو زمانی داشته اند یا هنوز باهاش درگیر هستند: عدم اطمینان، نادرست بودن یه چیزی، مبهم بودن. شاید قسمت ناراحت کننده ماجرا همین عدم اطلاعت نسبت به این حس باشه. یه دلشوره همیشگی که هروقت تنهایی به سراغت میاد، قبل خواب، اول صبح، توی اتوبوس، موقع ناهار و … . خوبی و بدی این احساس رو نمی تونم بگم. شاید باید اینم خاکستری دید. باعث ناآرومی می شه اما یه محرک هم هست،‌ یه صدایی که می گه : ” هویییی لعنتی! تو که بازم که هیچ کاری نمی کنی”. البته اینم خودش بحث داره دقیقا چه انتظاری از من قبل خواب یا تو اتوبوس داره ؟ اما اینکه این حس و این صدا همیشه باهات باشه و تو هیچ راه فراری جز پرت کردن حواست به جایی که نتونه بیاد نداری مثل حرف زدن با کسی، فیلم دیدن یا بازی کردن. این کشمکش رو همیشه داری اما هیچ وقت ساکت نمی شه 😐 .

اما چرا اینارو نوشتم ؟ بی شک دلیلش دیدن این نوشته از بلاگ یک ریال هست. پست ترجمه ای از نوشته بلاگ Zen Habit هست.

نوشته جوابی به ایمیل یه دختر۱۵ ساله در مورد آینده هست. این نوشته برام خیلی معنی داشت چون جملاتی رو گفت که توصیف این روز های من هست. توی نوشته از مشکل که در پاراگراف اول گفتم به اسم “ناراحتی” نام می بره و راه حلش

یاد بگیرید با ناراحتی‌ها کنار بیایید.

هست. این به من گفت نباید برای نابودیش تلاش کنم بهتره باهاش کنار بیام. توصیه های عالی می کنه اما وقتی به جمله:

اگر شما بتوانید با رنج (discomfort) و عدم‌اطمینان (uncertainty) کنار بیایید، هر کاری را می‌توانید انجام دهید.

این جمله رو عمیقا درک می کنم، بار ها و بارها به دلیل این ۲ حس از انجام کار ها ناتوان مومدم،‌ وقتی این حس ها مثل نایت استاکر دنبالت می فته و تا نکشتت ول کنت نیست.  جدی می گم هیچ راه فراری ندارین و رنج واقعی وقتی حس می شه که تسلیمش می شی. من بارها و بارها به این ها تسلیم شدم. اگه تجربه کرده باشین، که شک دارم کسی روی زمین تجربه نکرده باشه، می دونین که چه لحظات بدی هستش. اما نکته خوب ماجرا حداقل برای اینه که دربارش خوندم و الان دارم در موردش می نویسم. پیشنهاد های پست در ادامه واقعا خوبه مخصوصا

غلبه بر عدم تمرکز و به تعویق انداختن کارها

که درستی این جمله لعنتی بر هیچ کس پوشیده و چه بالاهایی که سره زندگی من تا الان نیاورده :(. اما خوب حل کردن مشکل با شناختنش و فهمیدن صورتش شروع می شه :). و در نهایت آخر نوشته با پاراگراف

شما می توانید هیچکدام از این کارها را نکرده و یک زندگی ایمن و راحت و خسته کننده داشته باشید. یا می توانید همین امروز شروع کرده و ببینید دنیا چه چیزی را به شما پیشنهاد می کند.

باعث می شه شروع کنیم و ببینیم زندگی چه چیزی رو می خواد به ما پیشنهاد بده :)).

الان که این ها رو می نویسم هنوز این دلشوره با منه اما یه تفاوتی با چند ساعت قبلش داره.

۱) از آقای محبی به خاطر دوباره راه انداختن ۱-ریال و همچنین نوشته هایی که می نویسم تشکر می کنم 🙂

۲)وبلاگ زن هبیت هم وبلاگ خوبیه 🙂

پ.ن۱:امیدوارم بتونم اینجا رو گردگیری درست حسابی بکنم

پ.ن۲: در نوشته گزارها از این حس به اسم شور درون نام برده شده که الان به صورت کاملا شانسی به این پست رسیدم. به نظرم این پست تکمیل کننده پست من هست 🙂 توصیه شدید می کنم که بخونینش