با سکه های قلابی نمی شه قوم خودت رو پیدا کنی !

بعضی وقت ها، پیشامد هایی سره راهت میان که سخته باور کنی شانسی اتفاق افتادن. دقیقا نمی دونم قراره اینجا چی بنویسم اما الان برام واضحه که هروقت همچین اتفاقی برام افتاد بدون شک تمام تلاشم رو برای ثبت کردنش، می کنم.

مدت ها بود پستی از وبلاگ نوشته های پراکنده یک مسعود رو گذاشته بودم تا فرصتی پیش بیاد و دانلودش کنم. زمان زیادیه  که به این لیست پایبند نیستم( به هیچی تقریبا) و اتفاقی بازش کردم تا ببینم چی این‌ اواخر برای دانلود گذاشتم، تیتر متن رو دیدم و خواستم دوباره بخونمش.

قوم خودت را پیدا کن

جدا از متن خوب مقدمه هم نوشته بودن که خیلی جالب بود بنظرم

خدابیامرزه دوستم اشکان رو… همیشه یه بحث جالبی راجع به شاد زیستن با هم داشتیم که آخرش به این ختم میشد که برای لذت از زندگی باید بری و “قومت رو پیدا کنی…”، این خیلی خوبه که آدم قومش و همکلامهاش رو پیدا کنه، یکی از بزرگترین لذتهای عالم به اشتراک گذاشتن دانسته‌ها و تجربیات خودت با گروهی هست که فرضیات و دانسته های مشابه و از همه مهمتر زبان یکسانی با تو داشته باشند… تکیه کلامها و ارجاعاتت رو بفهمن، و نیازی نباشه برای کوچکترین حرفت توضیح بدی… حالا البته قرار نیست که گروه مخاطبانت همیشه این “قوم” فوق الذکر باشند، ولی لازمه هر از چندگاهی پیداشون کنی و باهاشون گعده! کنی.

متن مستندی رو از defcon معرفی می کنه که در ۲۰ دوره این رویداد ساخته شده. ۱ ساعت ۴۵ دقیقه از یک مستند درباره  موضوع مورد علاقه می تونه روز هرکسی رو بسازه، اما برای من بیشتر مثل فیلم تخیلی بود که هیچ وقت امکان وقوع اون وجود نداره. احتمال می دهم وقتی جمله قبلی رو خوندین( البته اگه وجود خارجی داشته باشه همچین فردی 🙂 ) به این فکر می کنین احتمالا در ادامه این پست شما ناله اینجانب رو از وضعیت دلار و تحریم و نبود حمایت و این دست چرت و پرت ها مهم خواهید خوند اما برای من دلیلش به جز این هاست(در واقع اینا بهونه اند نه دلیل).

هر قومی وجه مشترکی داره که تک تک مردمش با شنیدن اون، تمام وجودشون لبریز از هیجان می شه، هیجانی که به اون قوم توان شروع هر کاری رو میده. هیچ اجباری در کار نیست، هیچ جرمیه در کار نیست اما با این وجود با تمام سختی هاش اون هیجان و شور درون لذت زندگی رو به همه نشون می ده. این ها رو گفتم که بگم اگه شما شور و هیجان قومی رو نداشته باشید عضوی از اون اجتماع نیستد و دیر یا زود هم به خودتون هم به اجتماع صدمه می زنید. من defcon رو مثل فیلمی تخیلی می دیدم چون شوری در خوندم نمی دیدم که بخواد من رو به اون برسونه.

اما اگه هیچ هیجانی نیست پس چرا من اصلا مستند رو دیدم؟

این احتمالا نشونه خوبیه! چرا؟ چون حتما هیجانی هرچند کم، هرچند ناچیز هنوز وجود داره که من مستند رو تا‌ آخر دنبال می کنم. خلاصه بگم، امید من به همین یه ذره هیجانی که برام مونده. هیجانی که باعث می شه کار هایی صرفا چون دوست دارم انجام بدم. نه برای اینکه جایزه مسابقه ای رو بگیرم، نه برای اینکه به کسی نشون بدم من حرفیه ای ترم، نه برای نمره، نه برای پول … فقط چون ازشون خوشم میاد و دوست دارم هنوز یاد بگیرمشون و تستشون کنم.

اما بیشتر وقت ها دلسرد می شم و سعی می کتم هدفی بزارم تا شوقم رو برای یادگیری بیشتر کنم. اوایل جواب می ده  وقتی داری به سرفصل های مسابفه می رسی و یا دنبال یاد گیری نرم افزاری هستی تا مقاله ای از اون ارایه بدی. اینها خیلی خوب هستن و کمک زیادی می کنن تا شروع کنی(یکی از سخت ترین کار ها) اما یه جایی هست که فشار زیاد می شه و احساس می کنی دیگه نمی شه، احساس می کنی هرچقدر هم تلاش کنی به اون مسابقه نمی رسی و برنده نمی شی. دقیقا اینجاست که هیجان فروکش می کنه و دیگه از کاری که می کنی لذت نمی بری. برات مهم نیست که عمیقا درک کنی چه اتفاقی می افته، فقط می خوای هر جوری شده تمومش کنی. تو این لحظات هر وقت این راه را رفتم شکست خوردم. به جز این که از کاری که می کردم شاد نبودم، از لذت پیروز شدن هم محروم شدم. احساس می کنم این حلقه بارها و بارها برای من چرخیده و از شواهد پیداست که این حلقه محکوم شده تا بینهایت بدون ترس از پر شدن پشته(stack) تحمل من بچرخه و هیچ وقت break ای در میان نباشد.

پس پیشامد شانسی کو؟

اینوریدرم بعد از چند روز بی اینترنتی از ۰ به ۲۰۰ رسید و دیگه نتونستم دوباره سفرش کنم و همچنان یکی از برنامه هام صفر کردن این هست.(نه راضی می شم که All Read بزنم چون همچین مطالبی رو از دست بدم نه ازینکه این همه نخونده دارم احساس راحتی می کنم 🙁 ) و بعد همین طوری رشد کرد که الان شده ۹۰۱. هر از چند گاهی وقتی حوصله ندارم سر می زنم و به وبلاگای که قبلا نوشته هاشون خوب بود بعضی هاشون رو می خونم. محمدرضا شعبانعلی از اون دست وبلاگایی که دوست ندارم حتی یه نوشته رو از دست بدم. شانسی وا کردم و به نظرم تیتر دومین مطلب جالب اومد.

نامه به رها: مراقب سکه‌های تقلبی باش

متن رو خوندم و پیشامد های شانسی تاثیرشون رو گذاشتند. خوندن متن برای همه مفید هست و بهترین کمکی که می کنه مجبورت می کنه که فکر کنی. انتظار نداشته باشی همه چی ساده باشه. انتظار نداشته باش اون هیجان خودش جون بگیره ، انتظار نداشت باش قومت رو بدون هیچ بهایی پیدا کنی. این دنیا تعادلش رو همیشه نگه می داره.

تو بهتر از هر کسی می‌دانی که در نگاه من،

نه «عشق به دیدنیها» معیاری از «اصالت طبیعی» است و نه «عشق به نادیدنیها» معیاری از «معنویت انسانی».

فقط می‌خواهم بگویم، هر سکه‌ای که در کف دستت قرار داده می‌شود، روی دیگری هم دارد.

می خونیم که سکه های که یک رو دارند قلابی اند و به این سکه ها نباید اعتماد کرد.

آنها که می‌خواهند به تو «موفقیت بدون شکست»، «عشق بدون دلشکستگی»، «مادیت بدون معنویت»، «معنویت بدون مادیت»، «لبخند بدون اشک»، «سوگواری بدون لبخند»، «رنج بدون کسب لذت»، «لذت بدون پذیرش رنج»، «صعود بدون آمادگی سقوط»، «سقوط قبل از لذت صعود»، «لذت زندگی بدون توجه به مرگ»، «توجه به مرگ بدون لذت زندگی» را بیاموزند، یا از «حکمت» بی‌بهره‌اند یا از «انسانیت». یا نمی‌فهمند چه می‌گویند یا همزمان با سکه‌ای که بر دستت می‌گذارند، دستی در جیبت دارند و بیش از آنچه داده‌اند، می‌ستانند. از اینها برحذر باش.

سره من بار ها کلاه رفته اما انگار این بار بدترین اونهاست. کلاهی که خودم انتخواب کردم و سرم گذاشتم. من دنبال این بودم که هیجان خودش به وجود بیاد و کمک کنه قومم رو پیدا کنم

سکه‌های زندگی در دستان تو هستند. همان سکه‌‌هایی که در روی دیگرشان، داستان مرگ را نوشته‌اند!

راحت هزینه‌شان کن و به پای هر کسی و هر چیزی که دوست داری بریز٫ اما فراموش نکن که در پس هر انتخابی، معامله‌ای نیز پنهان است و بکوش، تا بهترین معامله‌گر باشی. بازی دنیا برخلاف بازارهای دنیا در دست «درهم و دینار و دزد و دولت» نیست. دلت را در دست بگیر و داستانت را آغاز کن…

جمله آخر مثل جملاتی می مونه که این پیجای زرد برای لایک بیشتر رو یه عکس بغلی زیر بارون می نویسن، اما وقتی این جمله آخر همچین متنی قرار می گیره، باعث می شه باورش کنم و بدونم کسی که همچین جمله ای نوشته تمام جملات قبلش رو هم نوشته، پس دغدغش بیشتر از لایک بوده.

۳ روز طول کشید تا من ۴.۵ گیگ با این اینترنت دانلود کنم، صبح ساعتای ۵ شروع کنم نگاهش کنم و بعدش از خستگی خوابم ببره تا امروز بقیشو ببینم، بعدش همینطور که فکر می کردم چطوری و از کجا درباره مستند بنویسم، این پست آقای شعبانعلی رو خوندم و من رو به این تبیجه رسوند.(حالا نه انقدر هندی اما در همین حدود بود انصافا)

لم۱) لذت هیجان یک کار دوست داشتنی، یک رویه سکه است

لم۲) سکه های یک رو وجود ندارند و در صورت وجود حتما تقلبی اند

نتیجه: من باید سکه رو با دو روش قبول کنم. اگه رویه اول سکه برای من اینقدر ارزش داره پس می ارزه بهای رویه دیگر سکه رو بدم.  شور درون احتیاج داره حمایت بشه. بعضی وقت ها اون به ما انرژی می ده، بعضی وقت ها هم نوبت ماست به اون انرژی حرکت کردن رو بدیم.

یه بار این هیجان من رو به این راه آورد، ایندفعه نوبته من که بهش انرژی بدم و حمایتش کنم

 

پ.ن۱: فکر نمی کردم می تونم یه همچین متنی رو بنویسم!

پ.ن۲: برای دانلود مستند تورنت خوده سایت عالی بود.

پ.ن۳: من نظری گذاشتم که جواب آقای زمانی به نظرم خیلی خوب اومد. دلم نیومد اینم گم بشه برای همین با یک اسکرین شات تا مدتی زندگیش رو نجات می دم 🙂

نظر

من تویه رویاهام ببینم روزی بتونم defcon هرچند خیلی ضعیف تر تویه ایران برگزار کنم 🙂 من اگه آستینم تا خوده شونه هم بالا بزنم بازم احتمالش صفره 😐

Warrior

۹۸ درصد فیلم ها واقعیت رو نشون نمی دن، مشکلی نیست این طبیعیه اما فقط بعضی هاشون مفهومی هم دارند. درک این مفهوم شانس می خواد، خیلی وقت ها فیلم رو می بینیم و تمام، اما اگه فیلمی دیدی که حسی رو درونت به وجود آورد،‌حسی که دوست نداری تجربش کنی، حسی که مدت ها ازش فراری هستی، اون فیلم ارزش داره.

هرکسی دوست داشتنی هایی داره که حاضر می شه براشون بجنگه، براندون برای آسایش و راحتی همسر و دختراش، تامی به خاطر قولی که داده بود و پادی(:-؟) برای پسراش، همه و همه حاضر بودن که بجنگن. زندگی هر کسی با ارزش ترین دارای که هرکسی باید داشته اما وقتی شما حاضر می شین با ٰارزش ترین دارایتون برای کسی بدین، اون فرد رو باید عمیقا دوست داشته باشین. منظورم از زندگی صرفا زنده بود نیست، زندگی یعنی کاری که دوست داری بکنی و از اون لذت ببری. خیلی ها فقط زنده اند و براشون تفاوتی رو نمی کنه که فردا هم زنده باشن یا نه، ولی برای بعضی ها فردا پر از شادیه. اما وقتی حاضری از زندگیت بگذری و برای آسایش دوتا دختر کوچولوت وارد مبارزه ای بشی که فقط ۲ نفر واقعا امید دارن که ببری، حاضری برای اینکه دوباره دله پسراتو بدست بیاری هر حرفی رو ازشون بشنوی، حاضری برای خانواده دوستت تویه مسابقه ای شرکت کنی که ممکنه فلج بشی،‌ اونوقته که باید عمیقا دوست دشت تا ارزش زندگی کمرنگ بشه.

اما من مدت هاست نجنگیدم، مدت هاست که نجنگیده تسلیم می شم،‌ مدت هاست که بقیه برام می جنگن و من فقط نگاه می کنم. مدت هاست وقتی کاری رو انجام میدوم هیچ کس به خاطر خودم باور نداره که من می تونم، درواقع خودم هم باور ندارم. وقتی می گم می خوام کاری رو انجام بدم از تک تک نگاه ها متوجه می شم که هیچ کس حتی ذره ای به این باور نداره که ممکنه منم برنده بشم. نه اینکه کسی حمایتم نکنه مامانم همیشه هست و منم همیشه پشتم به مامانم گرمه اما خوب می دونم که ۹۸ ذهنشون مطعمنه که من می بازم و همینم هست که ارزش حمایت مامانم رو n برابر می کنه(چه قد حاضرین از کسی که می دونین می بازه حمایت کنین و زندگیتون(همون تعریفی که بالاتر کردم) براش بزارین؟) اما تنها کسی که تویه اون اعماق باور داره خودمم و همینمم منو تا ایجا کشونده. اگه بر اساس امار بخواهیم بحث کنیم من ۸۹ درصد زندگی رو تاحالا باختم، نه نه باخت واژه خوبی نیست، باخت ارزش داره کاری که من کردم ارزشش از باخت هم کم تر بوده، من ۸۹ درصد زندگیم رو نجنگیدم، کسی که نمی جنگه نمی بازه. من می ترسم که بجنگم، من مدت هاست که از جنگین می ترسم، من مدت هاست که از باختن می ترسم. کسی که می جنگه می دونه که ممکنه ببازه اما بازم وارد میدون جنگ می شه و این یعنی جنگجو به تمام مفهوم کلمه. شاید من چیزی رو بیشتر از زندگیم دوست ندارم…. این دروغه من زندگی نمی کنم که بخوام دوستش داشته باشم. اگه همین خانواده دوست داشتنیم هم نبود بعد مرگ هیچ چیزی نبود که غصه نداشتنشو بخودم. من می ترسم،می ترسم که ببازم، می ترسم که زندگی کنم.

من وافعا دوست نداشتم که کسی مسابقه آخر رو ببره، مسابقه ای که برد/باختش برات ناراحت کننده باشه، ارزشش نباید تویه بردن باشه، باید جایه دیگه ای دنبال ارزش مسابقه بگردی….

اما مفهومی که من از این فیلم درک کردم که برام خیلی ارزش داشت. توبه اون مبارزه آخر وقتی براندون و تامی راهه بازگشتی ندارن، وقتی انقدرذهنت داغونه که حتی نمی خوای یک نفس دیگه هم بکشی، وقتی شروع می کنی به جنگیدن،  وقتی که در حد مرگ کتک خوردی، وقتی توان پاشدن رو نداری دیگه مهم نیست ببازی یا ببری مهم اینه که انتخواب کردی بجنگی، مهم اینه که جنگجو بودی.

 

شده به غلط کردن بیفتین که چرا یه کار رو کردین ؟

شده کاری رو انجام بدین که نمی خواستین؟ یا اونجا جاش نبوده که اون کار رو انجام بدین؟  یا اصن نباس انجامش می دادین؟ خلاصه شده به غلط کردن بیفتین که چرا یه کار رو کردین ؟

الان ساعت ۷ هست و من توی پارک نشستم. اومدم پارک تا راحت تر مدار-منطقی- بخونم، کلا تو فضای آزاد- جایی که هوای زنده جریان داره- راحت تر می تونم فکر کنم. اما چرا اومدم اینجا؟ وقتی سرم درد می کنه هوا زنده باعث می شه سردردم کمتر بشه و راحت تر فکر کنم. فردا امتحان مدار دارم، میانترم رو خراب کردم، TA هم از ۵ شدم ۱.۸۶، پس تنها امیدم به پایانترم هست. چرا نمرش برام مهمه؟ چون این و جاوا تنها درس های این ترمم هستند که می تونم بالا بشم تا معدلم به بالای ۱۴ برسه- ریاضی که ۵ می شم نهایتا وفیزیک هم ۱۲-۱۳ بده مارو مدیون خودش می کنه و این ترم عمومی هم ندارم(حماقت محض)- . چرا معدل بالای ۱۴ می خوام؟ چون بهم انتقالی بدن و نخواد به یزد برگردم. با تمام این اوصاف هیچ کار عاقلانه ای نیست که قبل امتحان مدار کاری- اینکه این کار مجهول چی هست و من چرا ازش اسم نمی برم جای توضیح نداره و دونستنش هم هیچ تاثیری در درک ادامه نوشته نداره- بکنم که سردرد بشم و نتونم بخونم. اما من کردم.

یه همچین سناریویی بارها و بارها برای من پیش اومده و در تمامی دفعات من حالت غلط کردن=پشیمانی الانم رو داشتم. اگه ندونی کاری که داری انجام میدی بعدش همچین نتیجه ای داره، پشیمونی بعدش هیچ ایرادی نداره اما اگه تکرار بشه اونوقت باید یه نگاه اساسی به این مشکل بشه. من می دونستم که فرداش سردرد می شم، می دونستم که به نمره مدار احتیاج دارم اما چرا باز انجامش دادم؟

نمی دونم! یعنی مطمعن نیستم.

بیشتر که فکر می کنم به این می رسم شاید به خاطر نداشتن احساس مسئولیت هست، من به کاری که ازم خواستن و خیلی چیز های دیگه احساس مسئولیت می کنم و این باعث شده مهمش یادم بره!خودم. من اگه دیشب احساس مسئولیت می کردم امروز این حال و احوال رو نداشتم. آره من نسبت به آینده مسئولم. من نسبت به احساسی که دارم مسئولم، تصمیم هایی که می گریم، کار هایی که از روی تنبلی انجام نمی دم، حرف هایی که می زنم و همه چیز! چه مسئولیت بزرگی :|. اما این ایده آل ماجراست، هیچ وقت همه چیز ایده آل نیست. اگه همه همیشه هوش و حواسشون جمع بود، هیچ وقت هیچ کی از زیر بار مسئولیت شونه خالی نمی کرد. اینکه ما حق داریم انتخواب کنیم چه مسئولیت رو بپذیریم و چه مسئولیتی رو نپذیریم، درست! اما همیشه مسئولیت هایی هست که ما انتخوابشون نمی کنیم اما بر عهده ما گذاشته می شه و مطعنم کسی توی درستی جمله قبل شک نداره! همه ما نسبت به مصرف آب مسئولیت داریم و هیچ کی خودش اینو انتخواب نکرده.

خوب پس مشکل کجاست؟ همیشه برای ما مسئولیت مهمترین نیست؛ وقتی بت گفتن توی فلش آهنگ بریز فردا بیار و موقع خواب حال نداری فلشو بزاری یه جایی که فردا صبح چشمت بش بیفته که یادت نره، وقتی به دوستت گفتی پروژشو براش می زنی اما هروفت می خوای شروع کنی تنبلیت می شه و میزاری برا بعد و آخرش شرمندش می شی، وقتی موقع انتخواب واحد استادا رو به چپت می گیری و فقط بر اساس زمان انتخواب می کنی که با خوابت تداخل نداشته باشه(اینجور گشادی ام من!)، وقتی تو youtube ی و یادت می ره فردا امتحان مدار داری! دقیقا در همین زمان هاست که مسئولیت هام یادم میره و همه چی رو فدای اون لذته می کنیم!(گشادی قبل خواب، گشادی حین دوتا زدن، گشادی رفتن به دانشگاه(باید به فکر این مشکل گشادی هم بود) و ….) و بعد از اینکه این انتخواب رو کردیم به غلط کردن می افتیم!

این همه گفتم که بگم و یادم بمونه دفعه بعد احساس مسئولیت بیشتری بکنم که اینطوری به غلط کردن نیفتم

Nebraska 2013

امروز ساعت ۱۰ از خواب پاشدم. می خواستم پروژه جاوا رو شروع کنم اما بعد از صبحانه یه دیده کلی به پروژه که تو ذهنم انداختم، اون حس ناراحتی(نامطمعنی) رو حس کردم، ریست کردم و به ویندوز رفتم تا دوتا بزنم. کل روز رو به دوتا مشغول شدم وقتی یه هاست پیدا می شد که پینگش خوب بود از خودم تا آخر بازی  یادم می رفت. حدود ساعت ۵ دیگه خسته شدم دلم نمی خواست برم تویه بازی دیگه، خواستم برم تئاتر. اول همه چی درست شد و با فرشاد هماهنگ شد ساعت هشت بریم. ۱ ساعت و خورده ای وقت بود و می شد تقریبا یه فیلم رو دید. چند هفته ای می شه فیلم ندیده بودم. با خودم گفتم نبرسکا رو ببینم و اگه حوصلم سر رفت یه فیلم دیگه رو امتحان کنم. تا زیرنویس پیدا کردم خورده ای زمان رفت و می شد ۱ ساعتش رو ببینم.

Spoiler Alert

فیلم با فضایی آروم شروع میشه و این فضا تا آخر فیلم ادامه پیدا می کنه.( توصیه می کنم فیلم رو آخر شب ببینین تا کیف بیشتر داشته باشه.) داستان پیرمردی که می خواد برای گرفتن ۱ ملیون دلاری که فکر می کنه برنده شده به لینکون بره. پسرش کوچیکش که فروشنده لوازم صوتی و تصویری هست و اخیرا رابطش با دوست دخترش بهم خورده تصمیم می گیره پدرش رو به لینکن به ببره.  بین راه به شهری که در اون به دنیا اومده و بزرگ شده توقف می کنند و خونه برادرش که سال ها ندیدنش چند شب می مونن. طبق روال فیلم ها انتظار داریم که اتفاقاتی بیفته تا نقش های داستان بیشتر هم دیگه رو بشناسن و خوب این اتفاق هم می افته.

اما هدف من از این نوشته بیان کرده فیلم نیست چون فیلم خیلی بهتر از من اینکار رو می کنه :). بیشتر هدفم از این نوشته بیان کردن قسمت هایی از فیلم هست که برام معنی داشت.

nebraska1
پیرمرد ها

عده ای آدم پیر که در فاصله چند سانتی هم نشتن اما غریبه هستند. شاید قسمت عذاب آور ماجرا این باشه که اینها برادرند و در این سن انقدر از هم فاصله گرفتن که هیچ حرفی به جز مدل ماشین چند سال پیش ندارند به هم بزنن. این شرایط برای من آشنا هست، بار ها پیش اومده که با کسی پیاده راه می رفتم و یا جایی بودم و هیچ حرفی نداشتم بزنم. در واقع من همیشه اون کسی بودم که از هیچی حرفی ندارم. گاهی وقت ها برام مهم نیست چه اتفاق هایی هم می افته. البته هنوز هم برام مهم نیست اون دختره تو اون کلاس که جزوشو به اون پسره نداده (منظروم حرفای خاله زنکیه) اما برام مهمه بدونم که  چرا یکی ناراحته و یا چه اتفاقی مهمی داره دور و برم می افته. خیلی وقت ها به این فکر می کنم این ارتباطات باید دوطرفه باشه و تا خودم از ناراحتی های خودم جرعت نکنم با کسی حرف بزنم ( به کسی اعتماد کنم) کسی هم حاضر نیست با من حرف بزنه( به من اعتماد کنه). واقعا دوست دارم همه این حسو به من داشته باشن که اگه یه حرفی به من زدن هیچ جا نمی ره و دوست دارم منم این اعتماد رو بتونم به کسی بکنم. این عکس برام مهمه چون به نظرم اگه همین طوری پیش برم ۳۰ ساله دیگه تو همچین اتاقی با همه غریبه باشم هرچند که الان هم اوضاع چندان تفاوتی با ۳۰ سال دیگه نمی کنه.

 

نه

نه

این دیالوگ به من می گه که قراره داغون بشم. گاهی وقت ها به همه چیز آره می گم و گاهی وقت ها به همه چیز نه، انگار هیچ ملاک خاصی نیست. در واقع گاه وقت ها نمی تونم به کسی نه بگم و گاهی وقت ها چون می خوام محکم باشه به همه چیز نه می گم. انگار همیشه باید از یه لبه بوم بیفتم. درصد گاهی های اول بیشتره هر از گاهی رو مود دوم می رم. من می بینم که یکی داغون شده و انگار من داغون شده  خودم رو می بینم

nebraska6 nebraska7

یکی از دلایلی که اومدم مشهد دوری از خانواده بود. احساس کردم اون جمعی از خانواده رو که من دوست دارم نهایتا ۵-۶ ساله دیگه هست و بعد کاملا عوض می شه. من برگشتم تا از این چندسال نهایت استفاده رو بکنم. دوست ندارم ۲۰ ساله دیگه حسرت این چند سال رو بخورم. اما این چند سال هم داره از جلو چشمم می گذره و من فقط نگاه می کنم.

nebraska8 nebraska9 nebraska10

من کار های زیادی رو می خوام بکنم از یاد گرفتن ویالون، سفر کردن و کوهنوردی گرفته تا ساختن یه سرور خونگی برای دانلود کردن و غیره اما تنها کاری که می کنم این روزها دوتا زدن و بس.  من با بازی مخالف نیستم و همی شه از طرفداراش بودم اما اگه چیزی برات تبدیل به مخدر بشه باید جدیش بگیری.  باز می ترسم ۱۰ سال دیگه برام هیچ چیز مهم نباشه و هیچ یک از کار هایی که دوست دارم تو زندگیم کرده باشم رو انجام نداده باشم. فقط نوعه مخدرش رو عوض کرده باشم. این دیالوگ ها آینده ای رو به من نشون داد که اگه من تغییر نکنم، دچارش می شم.

nebraSKa

من آدمی هستم که سعی می کنم همیشه همه رو راضی نگه دارم و کاری کنم که همه آخرش خوشحال باشن. یا بهتر بگم می ترسم که کسی از من نارحت باشه، ترس از اینکه دشمنی داشته باشم می ترسم که مسخره بشم( جدیدا یه راهه حلی پیدا کردم برایه اینکه مسخره نشم اول خودم،‌خودم رو مسخره می کنم تا طرف بیخیال بشه! راجع به این باید حتما یه بار بنویسم)  اما می دونم و نمی خوام باور کنم که نمی شه همیشه همه راضی باشن. بعضی ها براشون آرامش و شادی تو هیچ ارزش نداره و نمی دونم می تونم توی زمان مناسب برای خودم یا کسی که دوستش دارم مشت بزنم یا باز خواهم ترسید که یکی رو ناراحت کنم:(

nebreska13

همه این ها رو گفتم اما نکته اصلی موند. خیلی از جاهای فیلم من یاده رابطم با بابام( و مامانم) می افتادم. برام گفتنش سخت و نوشتن سخت تر هست. رابطه من و بابا ( کهاحتمالا فقط مربوط به من نباشه و خیلی های دیگه هم درگیر همچین مشکلاتی باشن). نفهمیدن همدیگه، صحبت های الکی، انتظار عالی و بی عیب بودن پدر از فرزند( من هیچوقت همچین انتظاری رو از هیچکی ندارم چون می دونم چه تاثیری بدی به ادم میزاره :(‌ )، بی دلیل بودن کار های پدر از نظر فرزند و …. . بین من و بابام هیچ وقت هیچ حرفی زده نمی شه. نه من از زندگیم(زندگی شخصی یا حتی خیلی از موارد غیرشخصی) می تونم به بابام بگم و نه بابام به من می تونه بگه. شاید می ترسم که تو ماشین هیچ حرفی نزنیم و من احساس غریبه بودن بکنم. دوست دارم بتونم بابام بیشتر حرف بزنم اما به نظرم هیچ وقت نتونم. خوشبختانه روابط با مامانم بهتره، اما فکر می کنم هیچ وقت نتونم با مامانم هم حرف بزنم. احساس می کنم هرچی بیشتر حرف بزنم باعث می شم کمتر به من اعتماد کنن.

nebraska15

به نظرم نقطه اوج اون شبی هست که وودی می گه “واسه شما پسراست” و این جمله  به من میگه در اون اعماق وقتی هنوز برای همدیگه مهم هستیم و اهمیت داریم. فکر می کنم به امید اینه که خیلی هامون به زندگی ادامه می دیم و منتظر اتفاق های خوب هستیم

nebreska14

اما با همه این ها لحظات خوب کنار خانواده همیشه هست و فقط باید اون لحظه حواست بهش باشه تا بتونی ازش لذت ببری.

nebraska4

به نظر من نبرسکا کاملا ارزش ۲ ساعت رو داشت ( + گوش دادن به آهنگ آخرش) و من راضیم که امروزم کاملا به بیهودگی نگذشت. این نوشته ها برداشت های من بودن وطبیعتا برای هرکس مفهوم خودش رو داره و این از موارد فیلم خوب هست 🙂

nebraska5

یکی از زیبایی های فیلم آهنگ هاش بود. موسیقیش آرامش خاصی داشت. وقتی دونبال دانلودش بودم متوجه شدم آهنگساز آقای به اسم Mark Orton هست و قسمتی از آلبوم توی سایتوشن و کامل اون برای فروش قرار داره. از اون جایی که ما تو این نقطه از جهان هستم و امکان خریدن البوم برایمان ممکن نیست. با ناراحتی تمام اقدام به دانلود غیر مجاز آهنگ ها می کنم. همین طور که فیلم دانلود شده است.

nebraska12

پ.ن۱: امیدوارم دفعه های بعد که خواستم ا ز یه فیلم بنویسم با پیوستگی بیشتری بنویسم

دلشوره همیشگی یا شور درون

اگه بخوام از حال و هوای این روزهام بگم احتمالا نتونم درست توصیفش کنم، از این جهت که چرا هست، از کجا میاد و تا کی می خواد بمونه و یا از طرفی دیگه من تا کی می خوام تحملش کنم. اما شاید بشه با یسری کلمات مفهوم رو برسونم و از این جهت که حدس می زنم تقریبا همه این احساس رو زمانی داشته اند یا هنوز باهاش درگیر هستند: عدم اطمینان، نادرست بودن یه چیزی، مبهم بودن. شاید قسمت ناراحت کننده ماجرا همین عدم اطلاعت نسبت به این حس باشه. یه دلشوره همیشگی که هروقت تنهایی به سراغت میاد، قبل خواب، اول صبح، توی اتوبوس، موقع ناهار و … . خوبی و بدی این احساس رو نمی تونم بگم. شاید باید اینم خاکستری دید. باعث ناآرومی می شه اما یه محرک هم هست،‌ یه صدایی که می گه : ” هویییی لعنتی! تو که بازم که هیچ کاری نمی کنی”. البته اینم خودش بحث داره دقیقا چه انتظاری از من قبل خواب یا تو اتوبوس داره ؟ اما اینکه این حس و این صدا همیشه باهات باشه و تو هیچ راه فراری جز پرت کردن حواست به جایی که نتونه بیاد نداری مثل حرف زدن با کسی، فیلم دیدن یا بازی کردن. این کشمکش رو همیشه داری اما هیچ وقت ساکت نمی شه 😐 .

اما چرا اینارو نوشتم ؟ بی شک دلیلش دیدن این نوشته از بلاگ یک ریال هست. پست ترجمه ای از نوشته بلاگ Zen Habit هست.

نوشته جوابی به ایمیل یه دختر۱۵ ساله در مورد آینده هست. این نوشته برام خیلی معنی داشت چون جملاتی رو گفت که توصیف این روز های من هست. توی نوشته از مشکل که در پاراگراف اول گفتم به اسم “ناراحتی” نام می بره و راه حلش

یاد بگیرید با ناراحتی‌ها کنار بیایید.

هست. این به من گفت نباید برای نابودیش تلاش کنم بهتره باهاش کنار بیام. توصیه های عالی می کنه اما وقتی به جمله:

اگر شما بتوانید با رنج (discomfort) و عدم‌اطمینان (uncertainty) کنار بیایید، هر کاری را می‌توانید انجام دهید.

این جمله رو عمیقا درک می کنم، بار ها و بارها به دلیل این ۲ حس از انجام کار ها ناتوان مومدم،‌ وقتی این حس ها مثل نایت استاکر دنبالت می فته و تا نکشتت ول کنت نیست.  جدی می گم هیچ راه فراری ندارین و رنج واقعی وقتی حس می شه که تسلیمش می شی. من بارها و بارها به این ها تسلیم شدم. اگه تجربه کرده باشین، که شک دارم کسی روی زمین تجربه نکرده باشه، می دونین که چه لحظات بدی هستش. اما نکته خوب ماجرا حداقل برای اینه که دربارش خوندم و الان دارم در موردش می نویسم. پیشنهاد های پست در ادامه واقعا خوبه مخصوصا

غلبه بر عدم تمرکز و به تعویق انداختن کارها

که درستی این جمله لعنتی بر هیچ کس پوشیده و چه بالاهایی که سره زندگی من تا الان نیاورده :(. اما خوب حل کردن مشکل با شناختنش و فهمیدن صورتش شروع می شه :). و در نهایت آخر نوشته با پاراگراف

شما می توانید هیچکدام از این کارها را نکرده و یک زندگی ایمن و راحت و خسته کننده داشته باشید. یا می توانید همین امروز شروع کرده و ببینید دنیا چه چیزی را به شما پیشنهاد می کند.

باعث می شه شروع کنیم و ببینیم زندگی چه چیزی رو می خواد به ما پیشنهاد بده :)).

الان که این ها رو می نویسم هنوز این دلشوره با منه اما یه تفاوتی با چند ساعت قبلش داره.

۱) از آقای محبی به خاطر دوباره راه انداختن ۱-ریال و همچنین نوشته هایی که می نویسم تشکر می کنم 🙂

۲)وبلاگ زن هبیت هم وبلاگ خوبیه 🙂

پ.ن۱:امیدوارم بتونم اینجا رو گردگیری درست حسابی بکنم

پ.ن۲: در نوشته گزارها از این حس به اسم شور درون نام برده شده که الان به صورت کاملا شانسی به این پست رسیدم. به نظرم این پست تکمیل کننده پست من هست 🙂 توصیه شدید می کنم که بخونینش

علایم حیاتی در کره مریخ

امروز بعدظهر برای تماشای تئاتر “علائم حیاتی روی کره مریخ” رفتم. سالن تئاتر در مجموعه امام رضا در وسط پارک ملت(البته خیلی هم وسط نیست) قرار داره. برای من دیدن تئاتر به مراتب جذاب تر از دیدن فیلم سینمایی هست.( حداقل در ایران) هدف هنر انتقال مفهوم هست و قطعا تئاتر بسیار زنده تر و واقعی تر از سینما این مفهوم رو می تونه منتقل کنه. قرار ساعت ۵ نیم بود که من به دلیل برداشت وجه ( که البته خطا موجودی هم خوردم) حدود ۶ رسیدم. برای رسیدن به سالن باید کلی پیچ می خوردیم و از همه جالب تر این بود که هیچ تابلویی نبود که ما رو در این پیچ ها راهنمایی کنه و اگه فرشاد نبود قطعا من چند دقیقه ای صرف پیدا کردن سالن باید می کردم( این چند دقیقه معمولا از ۳ تا ۱۰ متغیره ). یکی۲ دقیقه به شروع به سالن رسیدم. سالن این نمایش(بهار) سالن کوچیکیه، سالن کوچیک رو ترجیه می دم چون هم یه جورایی صمیمت بیشتره هم اجرا اختصاصی تر می شود و بازیگرا هم به نظرم تا حدی راحت تر بازی می کنند. اما مشکلی سالن های کوچیک ( این هایی که من رفتم) دارند به دلیلی سره همی صندلی ها جا برای تکیه دادن نداره و خوب تقریبا بعد ۱ ساعت نشستن کمردرد به طور طبیعی شروع می شه.
نمایش درباره ۲ قاتله که در دوران بازنشتگی هستند. یکی مرتب ، خوشگفتار و مقرراتی ، اون یکی شلخته و بد دهن.تفاوت این ۲ موجود از همون اول معلومه و قابل درکه.خوبی این داستان اینه که با وجود نوع داستانی که داره اما سوال مهمی رو تقریبا بی جواب نمی زاره.

علایم حیاتی روی کره مریخ

تمام قسمت های تئاتر در یک آشپزخونه بازی می شه و این از زیبایی نمایش کم نمی کنه.  مشکلی که نمایش قابل حل نشون می ده، می شه تقریبا همه جا دید و خیلی از بدبختی ها رو به خاطر همین مشکل می کشیم. می شه ۲ نفر با تفاوت های که دارن با هم زندگی کنند و حتی با هم دوست باشند. لازم نیست تا یه فرقی دیدیم، فرد مقابل رو تو گروه دشمنان بزاریم. می شه با اختلافات هم کنار هم زندگی کرد.( از روی منبر دارم میام پایین 🙂 )


پ.ن: نوشتن نقد فنی در هر زمینه، چه بازی بازیگرا، چه نحوه دیالوگ گفتن، طراحی صحنه و خیلی موارد دیگه که موارد نقد فنی می باشد از من انتظار نمی ره و نوشته ای که می نویسم فقط دیده خودم و تلاشم برای نوشتن هست.

پ.ن۲: ویدیو مال من نیست 🙂

بعدانوشت: این متن هم جالبه 🙂

نخستین نوشته

الان که میشمارم این ششمین وبلاگی هست که ساخته ام، مدتی در آن ها نوشته ام و خوب بر اساس شواهد(این وبلاگ) رها شده اند. اینکه چرا رها شده اند می تونه دلایل مختلفی داشته باشه ( یا تراشیده بشه) اما در راستا نپیچاندن خود، اصلی ترین و مهمترین دلیل گشادی ناب است و به راستی اگر من دلیلی جز این در ادامه نوشته بیان کنم، دروغی بیش نیست.

خوب پس چرا من بنای این وبلاگ رو پایه ریزی کردم؟ نخستین فکری که به ذهن می رسد این است که انسانی شاید کم شعور و یا بی شعور هستم. چرا بی خود فکر خود را درگیر کنیم؟  من این فرضیه رو رد نمی کنم( فرضیه اثبات شد 🙂 )، اما همیشه این گفته خودش را  به هر ماجرایی اضافه می کند:

 

این دفعه دیگه فرق  داره

هر کسی که برای اولین بار این جمله رو  گفته حتما و قطعا و یقینا (و کلی ان دیگه …)  اولین نفری بوده که مسخره بودن این جمله رو درک کرده. البته در افسانه ها آمده که بعضی وقت ها این جمله حالت مسخره ای نداشته و به شیوه حماسه واری گوینده جمله را به قله های موفقیت رسونده، که مطمعنا ما با قصه و داستان کاری نداریم و می دانیم این جمله در این نوشته حالت مسخره ای داره و سر انجام این وبلاگ هم مشابه قبلی هاست  و تنها سودی که برای من داره وقتی وبلاگ بعدی درست میکنم در  نخستین نوشته می نویسم  “… که میشمارم این هفتمین وبلاگی هست که …” پس این وبلاگ از همین الان سود خودش رو داده و از این نظر رهاست.

مدتی در این وبلاگ هم می نویسم و رهایش می کنم.

کار بیهوده
کار بیهوده

پ.ن۱: نا گفته نماند، نویسنده این نوشته در اعماق دلش آرزو دارد این مدت طولانی تر از اونی باشه که فکر می کنه اما همه می دانیم که این آرزو جایش همان اعماق هست و بس.

۲۴ فروردین ۱۳۹۳