بیست

۵ روز هست که من وارد ۲۰ سالگی شده ام. تعبیر های مختلفی از جمله قبل می شود کرد. می شود گفت: که اگر فرض کنم در دنیای امروز انسان در بهترین حالت ۶۰ سال عمر مفید دارد، به شرطی که تا قبل از ۶۰ سالگی از شر بیماری و حوادث در امان بماند، الان ۱/۳ عمر من تمام شده است. می شود گفت: با توجه به سرگذشت زندگی هایی که تاحالا دیده ام و صحبت هایی که از اطراف شنیده ام، الان من وارد هیجان انگیزترین و مهم ترین دوره زندگیم شده ام و باید مثل فیلم ها همت کنم و با انگیزه ای تمام نشدنی و پشتکاری مثال زدنی، شروع به ساختن زندگی آینده ام بکنم. می شود گفت: من دیگر بزرگ شده ام و منظور از بزرگ شدن قبول مسئولیت بیشتر است. می شود گفت: که چی؟ ۲۰ سالت شد که شد. توام مثل چند ملیون آدم دیگه که الان ۲۰ سالشون شده هستی. دیگه این همه صحبت و فکر نداره که!. می شود گفت: ۲۰ که عدد خاصی نیست! همه وقتی به ۳۰ می رسن زانوی غم بغل می کنند. می شود گفت: این همه زمان تولد ۱۷،۱۸ و ۱۹ از این چرت و پرتا نوشتی، الان نه اثری از اون نوشته ها مونده و نه تغییری توی تو ایجاد شده. چرا آدم نمی شی؟

چند روز قبل از ۱۳ فروردین امسال تصمیم گرفتم حداقل جملاتی هر چند کم در مورد این رخداد بنویسم اما هم قبل و هم بعدش تنبلی کردم تا امشب که ۱ ساعتی هست که اسم روز از دوشنبه به سه شنبه تغییر کرده است. از امروز ظهر سره کلاس معادلات بی حوصله شدم. با وجود اینکه پتج شنبه میانترم معادلات دارم و می دونم که اگه بخونم راحت می تونم نمره ازش بگیرم و نمره هم خیلی برام مهم هست (انتقالی) اما حوصله معادلات خوندن نداشتم. وقتی کلاس تنظیم تشکیل نشده رفتم سالن مطالعه که تلاش دوباره ای کرده باشم اما با دیدن کتاب خوابم می گرفت با وجود اینکه در چند روز اخیر اندک علاقه ای هم به این مباحث پیدا کرده بودم. بی خیال شدم و با اتوبوس به سمت خونه امدم. موقع ناهار یکم وبلاگ خوندم و بعد تا ۸ خوابیدم و از وقتی بیدار شدم تا الان بی حوصله ام. وقتی بی حوصله ام عصبی و ناراحت می شم . وقتی بی حوصله ام هیچ کاری نمی کنم. الان خوابم نبرده و دارم سعی می کنم کمی درباره تولد بنویسم.

تولد امسال کمی عجیب تر و جالب تر نسبت به پارسالی هاش بود. امسال روز تولد در گنج نامه از مناطق پر ارتفاع در شهر همدان بودم. روز آخر باهم بودن در مسافرت بود. بعد از انداختن فرش جایی نزدیک آبشار به آقا و دوست آقا که در اون اطراف بودن، قرار شد پولی بدیم که برامون آهنگی زده باشن و ما مراسم تولد رو اجرا کنیم.یکم گذشت و من تولدی هام رو گرفتم و فکر کردم که دیگر ماجرا تمام شده است و این نوازندگان می رود و در محلی دیگر به کاسبی می پردازند. اما در این مدت کوتاه ۵ دقیقه ای مردمی نه خیلی کم جمع شده بودند و بدون اینکه بدانند، تولد من را نگاه می کردند. این دوستان به نواختن ادامه دادند و تراکم جمعیت بیشتر و بیشتر شد که ناگهان دوست عزیزی خلاقیتی به خرج داد و به کنار فرش ما آمد و با دستمال قرمزی که در دست داشت، شروع به رقص شیرین کردی کرد. دوستان دیگری هم به این حرکت خودجوش پیوستند و دایره رقص تشکیل شد. خلاصه که تولد من میهمان زیاد داشت اما من ۱۰ نفری از آنان را می شناختم و باقی را دفعه اول بود که می دیدم و میهمانان تولد من بدون اینکه بدانند در تولدی هستند در حال رقص بودند. در این مجلس جوانان جویای نام زیادی به هنرنمایی پرداختند که بعضی خارج از منطق و بعضی جالب بودند ولی هرچه که بود باعث گرم شدن تولد من شد. در بین این اتفاقات من به خودم اومد و به این فکر کردم من الان خیلی خوشحالم. من مستقل از اتفاقات بدی که در چند روز قبل رخ داده بود و ممکن است در روز های بعد هم باشدند، خوشحال بودم. احساس خوبی بود،‌ احساسی که مدت ها بود حداقل با آگاهی بهش تجربه اش نکرده بودم. احساس می کردم در این لحظه دارم از زندگی لذت می برم.

۲۰ برای من عدد خاصی است، چون از زمانی که یادم هست وقتی می دیدم افراد ۲۰ ساله می شدند، در نظرم دیگه بچه نبودند. دیگه باید مثل بزرگ ها رفتار می کرد. این برای من ترسناک تر شد وقتی هم سن های خودم ۲۰ ساله شدند. این مشکل از نظر من در گروه مشکلاتی مثل بحران میانسالی و یا ۳۰ سالگی نیست. بعضی زمان ها هستند که برای من خیلی دور هستند. مثلا سال ۲۰۱۲،  یادم هست که سال ۲۰۱۲ همه فیلم های باحال قرار بود بیایند و یا حتی قرار بود سال ۲۰۱۲ دنیا تمام شود. هر وقت به تقویم سر می زدم هنوز ۲۰۱۱ بود و از این دست حس ها. الان که سال ۲۰۱۵ هست و ۳ سال گذشته همچنان حس مشابهی به این عدد دارم. جنس حس من نسبت به ۲۰ از همین دست هست. همیشه برایم ۲۰ سالگی دور بوده و بقیه باید ۲۰ ساله می شدند، حقیقتا ترجیح می دادم یکسال دیگر ۱۹ ساله بودم و بعد به ۲۱ می رفتم. الان فکر می کنم احتمالا بحران ۳۰ سالگی هم از این جنس باشد و این یعنی من بحران ۲۰ سالگی دارم؟ :-؟

درست یادم نیست که شب تولد بود، فرداش و یا پس فرداش بود (از نتایج تنبلی همین هست دیگه) که به حس خوشحالی که در این لحظات داشتم فکر می کردم. به این فکر می کردم در این موقعیت بحرانی می خوام چیکار کنم؟ می خوام چه تغییر در زندگی انجام بدم؟ دقیق یادم نیست که کی و چطور (:دی) ولی به این نتیجه رسیدم:

مهم نیست در سال های آتی چه اتفاق های می افتد، من چه تصمیم هایی رو می گیرم، چه هدف هایی رو انتخواب می کنم و با چه افراد جدید آشنا می شم. مهم این است که من در از این ۲۰ سالگی سعی کنم (و من می دونم سعی برای چیزی هیچوقت ساده نبوده و نخواهد بود) از زندگیم بیشتر لذت ببرم.

به خاطر این، این نوشته شروع شد که من امروز بی حوصله بودم و طبعا خوشحال نبودم. یادم افتاد که مگه من قرار نبود از زندگی لذت ببرم؟

شده به غلط کردن بیفتین که چرا یه کار رو کردین ؟

شده کاری رو انجام بدین که نمی خواستین؟ یا اونجا جاش نبوده که اون کار رو انجام بدین؟  یا اصن نباس انجامش می دادین؟ خلاصه شده به غلط کردن بیفتین که چرا یه کار رو کردین ؟

الان ساعت ۷ هست و من توی پارک نشستم. اومدم پارک تا راحت تر مدار-منطقی- بخونم، کلا تو فضای آزاد- جایی که هوای زنده جریان داره- راحت تر می تونم فکر کنم. اما چرا اومدم اینجا؟ وقتی سرم درد می کنه هوا زنده باعث می شه سردردم کمتر بشه و راحت تر فکر کنم. فردا امتحان مدار دارم، میانترم رو خراب کردم، TA هم از ۵ شدم ۱.۸۶، پس تنها امیدم به پایانترم هست. چرا نمرش برام مهمه؟ چون این و جاوا تنها درس های این ترمم هستند که می تونم بالا بشم تا معدلم به بالای ۱۴ برسه- ریاضی که ۵ می شم نهایتا وفیزیک هم ۱۲-۱۳ بده مارو مدیون خودش می کنه و این ترم عمومی هم ندارم(حماقت محض)- . چرا معدل بالای ۱۴ می خوام؟ چون بهم انتقالی بدن و نخواد به یزد برگردم. با تمام این اوصاف هیچ کار عاقلانه ای نیست که قبل امتحان مدار کاری- اینکه این کار مجهول چی هست و من چرا ازش اسم نمی برم جای توضیح نداره و دونستنش هم هیچ تاثیری در درک ادامه نوشته نداره- بکنم که سردرد بشم و نتونم بخونم. اما من کردم.

یه همچین سناریویی بارها و بارها برای من پیش اومده و در تمامی دفعات من حالت غلط کردن=پشیمانی الانم رو داشتم. اگه ندونی کاری که داری انجام میدی بعدش همچین نتیجه ای داره، پشیمونی بعدش هیچ ایرادی نداره اما اگه تکرار بشه اونوقت باید یه نگاه اساسی به این مشکل بشه. من می دونستم که فرداش سردرد می شم، می دونستم که به نمره مدار احتیاج دارم اما چرا باز انجامش دادم؟

نمی دونم! یعنی مطمعن نیستم.

بیشتر که فکر می کنم به این می رسم شاید به خاطر نداشتن احساس مسئولیت هست، من به کاری که ازم خواستن و خیلی چیز های دیگه احساس مسئولیت می کنم و این باعث شده مهمش یادم بره!خودم. من اگه دیشب احساس مسئولیت می کردم امروز این حال و احوال رو نداشتم. آره من نسبت به آینده مسئولم. من نسبت به احساسی که دارم مسئولم، تصمیم هایی که می گریم، کار هایی که از روی تنبلی انجام نمی دم، حرف هایی که می زنم و همه چیز! چه مسئولیت بزرگی :|. اما این ایده آل ماجراست، هیچ وقت همه چیز ایده آل نیست. اگه همه همیشه هوش و حواسشون جمع بود، هیچ وقت هیچ کی از زیر بار مسئولیت شونه خالی نمی کرد. اینکه ما حق داریم انتخواب کنیم چه مسئولیت رو بپذیریم و چه مسئولیتی رو نپذیریم، درست! اما همیشه مسئولیت هایی هست که ما انتخوابشون نمی کنیم اما بر عهده ما گذاشته می شه و مطعنم کسی توی درستی جمله قبل شک نداره! همه ما نسبت به مصرف آب مسئولیت داریم و هیچ کی خودش اینو انتخواب نکرده.

خوب پس مشکل کجاست؟ همیشه برای ما مسئولیت مهمترین نیست؛ وقتی بت گفتن توی فلش آهنگ بریز فردا بیار و موقع خواب حال نداری فلشو بزاری یه جایی که فردا صبح چشمت بش بیفته که یادت نره، وقتی به دوستت گفتی پروژشو براش می زنی اما هروفت می خوای شروع کنی تنبلیت می شه و میزاری برا بعد و آخرش شرمندش می شی، وقتی موقع انتخواب واحد استادا رو به چپت می گیری و فقط بر اساس زمان انتخواب می کنی که با خوابت تداخل نداشته باشه(اینجور گشادی ام من!)، وقتی تو youtube ی و یادت می ره فردا امتحان مدار داری! دقیقا در همین زمان هاست که مسئولیت هام یادم میره و همه چی رو فدای اون لذته می کنیم!(گشادی قبل خواب، گشادی حین دوتا زدن، گشادی رفتن به دانشگاه(باید به فکر این مشکل گشادی هم بود) و ….) و بعد از اینکه این انتخواب رو کردیم به غلط کردن می افتیم!

این همه گفتم که بگم و یادم بمونه دفعه بعد احساس مسئولیت بیشتری بکنم که اینطوری به غلط کردن نیفتم