شمال پاییزی ۹۴ – روز سوم

امروز قرار به جنگل رفتن بود. بعد از صبحهانه من و بابا با ماشین تا پل دوم رفتیم تا تاکسی سوار شویم. امروز علاوه بر جنگل، خانه و کاشانه هم می‌خواستم برویم. خانه و کاشانه، فروشگاه زنجیره ای هست که وسایلش اروزنن،‌مثلا هزار تومنی و ۲هزار تومنی و تا ۵. باحالیش این جاست که خیلی بزرگ هستند و کلی راهرو برای گشتن وجود داره.تا خانه و کاشانه که تاکسی نمی رفت. هدف ما خانه و کاشانه قبل جنگل نور بود. باید فردوین کنار رو رد می کردیم. تا فردون‌کنار تاکسی می‌رفت و بقیش را دربست حساب کردیم. وقتی رسیدیم یک ربع، ۲۰ دقیقه منتظر موندیم تا بقیه اومدند. مشکل نداشتن ماشین همین تفاوت زمان هاست. مشکل بعدیش خستگی بیش از حد عادیش هست. بعد از گشتن یک ساعتی من و بابا اومدیم تا جنگل تاکسی بگیریم. یکی از جالبی های شمال برای من همین هست. کنار جاده واستادن با کنار و بلوار واستادن تویه شهر خیلی تفاوتی نمی کنه:). کنار جاده ها پر از رستوران‌ها و فروشگاه ها و شهرک ها می باشد. یکم منتظر موندیم و تاکسی پیدا کردیم و به سمت جنگل راه افتادیم.

وقتی به پارک جنگلی نور رسیدیم، قابل حدس بود که ۱ ساعتی تا اومدن بقیه فرصت داشتیم. از ورودی جاده پارک تا درب ورودی پارک حدود ۱۰ دقیقه و تا چهارراه اصلی پارک ۱۰ دقیقه دیگه راه بود. نبود ماشین فرصت پیاده روی خوبی رو برام فراهم کرد. هوا خوب و گرم بود، در نتیجه خیلی شیک کاپشنم رو رویه شونم انداختم. حداقل این موقع سال پارک تمیز بود و طبیعتش تقریباً عالی بود. وقتی به چهارراه اصلی رسیدیم، کمی استراحت کردیم. دلم می‌خواست در این فرصت برم تویه جنگل بگردم. دیدم که کنار چهارراه دچرخه کرایه می دن:)) و چه فرصتی بهتر از این. قیمتش مناسب بود و برای نیم ساعت دوچرخه رو کرایه کردم. مسیر رو به رویه که ما از وارد پارک شده بودیم به داخل جنگل می‌رفت و انتخواب من هم بود. دوچرخه سواری داخل جنگل عالی بود. هوای خوب که به کنار،‌ دوچرخه سواری تویه همچین فضایی، تفریحی هست که ارزش بسیاری دارد. اوایلش برایم رکاب زدن سخت بود ولی بعد که برام عادی تر شد، توجم به اطرافم بیشتر شد. هرچی بیشتر به سمت جنگل می رفتم، سره درخت‌ها رویه جاده بیشتر خم می‌شد و جاده تقریباً سبز بود. داشتم آهنگ آخر قصه دنگ شو رو گوش می دادم.

خسته ام از هرچه رسیدن

اگه پشتش سفری نیست

برکه ی امن و نمیخوام وقتی اوج خطری نیست

پیچ اول رو که رد کردم باید خسته می‌شدم تاحالا ولی خبری از احساس خستگی نبود. بعد پیچ دوم، دیگر سکوها و ساختمان‌ها تموم شد و اطراف جاده فقط جنگل بود. هنوز ۵ دقیقه دیگه وقت داشتم برم و می تونستم به پیچ بعدی هم برسم. بعضی وقت‌ها فاصله بین درخت‌ها کم می‌شد و بعضی وقت‌ها زیاد. خوبی این طبیعت این بود که تموم نمی شد. خیابون های زیادی هست که اطرافشون درخت هست ولی یکم که عقب تر درخت‌ها رو نگاه کنی دیگه تموم می شه ولی اینجا هرچقدر که عمیق نگاه می‌کردی بازم شبیه اطراف جاده بود و تموم نمی شد. نزدیک یک ربع که رفتم، زنجیر دوچرخه در رفت :|. حالم یکم گرفته شد. پیاده شدم و یکم باهاش ور رفتم ولی درست نشد.(بعدا فهمیدم که دندش خراب بوده و فقط با ور رفتن با زنجیر نمی‌شد درستش کرد). راهی جز پیاده برگشتن نبود. بعد از کمی پیاده روی تازه متوجه شدم همچین مسافت کمی رو هم با دوچرخه نیامده بودم. خلاصه نیم ساعت طول کشید که برگردم.  تویه راه اولش یکم تویه ذهنم با صاحب دوچرخه ها جر و بحث کردم ولی بعدش دیدم که نمی ارزه و حواسم رو به جنگل دادم. پیاده بیشتر می تونستم نگاه و دقت کنم. وقتی از پیچ گذشتم ماشین‌ها هم بیشتر شدند. یکی از تفاوت‌های جنگل با دریا این هست که از نگاه کردن به دریا خسته نمی شم ولی جنگل چرا. مثلاً وقتی از پیچ رد شدم دیگه به نظرم جنگل جذابیت زیادی نداشت. البته اطرف جاده هم خیلی تکراری هست و احتملا اگه فرصتی بشه یک بار هم تویه جنگل برم خیلی فرق بکند. بعد پیچ آدم‌ها و ماشین‌ها هم بیشتر شده بودن و موقعیت های بیشتری برای سرگرم شدن من به وجود می اوردند:/. هرچند دقیقه حواسم پرت می‌شد و به فکر دعوا با صاحاب دوچرخه ها می افتادم. اخرشم به نتیجه‌ای نرسید و الکی خودم رو اذیت کردم و ایکاش سعی می‌کردم بیشتر از طبیعت لذت ببرم. خلاصه بعد پیاده روی کلی خسته شدم و این چرخش من(پیاده روی + دوچرخه سواری) ۴۵ دقیقه طول کشید. درست هست که خراب شدن دوچرخه بدشانسی بود ولی برام فرصت پیاده روی نیم ساعته رو جور کرد.

وقتی بقیه رسیدند یک سکویی را برای ناهار کناره جنگل پیدا کردیم. بعد ناهار یک بار دیگه هم تجربه دوچرخه سواری رو خواستیم تکرار کنیم. ولی هوا سردتر بود و دوچرخه بدظهر از صبح هم بدتر بود. به اندازه صبح نچسبید ولی بازم خوب بود. وقتی تاریک شد برای برگشت یک آژانس گرفتیم و تا ویلا اومدیم.در برگشت جاده خیلی شلوغ بود و تویه هر شهر نیم ساعتی درگیر ترافیک بودیم.آژانسی هم خیلی تند اومد و بعضی وقت‌ها سرعتش به ۱۳۰ هم رسید. برای همین ما ۴۰ دقیقه‌ای زودتر به ویلا رسیدیم. فرصت خوبی بود که با صدای بلند آهنگ گوش بدم :).به نظرم بزرگترین مشکل این خونه به جز داعم السرد بودن دستشویی اش، نبود صدای مناسب برای آهنگ هست.

برای آخر شب سوسیس و جیگر گرفته بودند و تصمیم داشتند که تویه حیاط آتیش روشن کنند. هوا خنک بود. اول سعی کردیم یک سری چوب جنگلی رو آتیش بزنیم ولی هرچی تلاش کردند، نشد. بعدش از جلو خونه یکسری تخته چوب پیدا کردند و به کمک اون ها آتیش پا گرفت. اول سوسیس ها و بعدش جیگر را پختیم.(نمی دونم برای پختن غذا رویه آتیش فعل مخصوصی داریم یا نه:/). به هر حال به خاطر خاله می تونستم آهنگ هم بزارم و از اونجایی که خیلی سلیقم تویه آهنگ فارسی با خاله فرق نمی کنه بیشتر بهم خوش گذشت. خلاصه خیلی شب خوبی بود.

پ.ن۱: روز یکم

پ.ن۲: روز دوم

شمال پاییزی ۹۴ – روز دوم

امروز حدود ۹، از خواب پاشدم. همه به جز سپهر قبل من از خواب پاشده بودند و داشتند تویه حیاط عکس می گرفتند:/. امروز به ذهنم رسید که بد نیست، صبحی زودتر پاشم و برم بدوم. ۵ دقیقه‌ای طول می کشه تا به دریا برسم،‌اما کیه که صبح از خواب پاشه. صبحانه حلیم داشتیم.از همسایه نزدیکی، رسیده بود. حلیمش خوشمزه نبود و من سعی کردم بیشتر وقت صبحانه را به پنیر و خیار بدهم. تصمیم بر این بود که امروز را کنار دریا باشیم. یک ماشین بیشتر نبود و ۳ نفر پیاده رفتیم. راه زیادی نیست و برای من هر فرصت پیاده‌روی غنیمت هست. ولیعصر رو تا اولش و بعدش از کنار رودخانه تا پل را پیاده رفتیم. کنار رودخونه یک پارک هست و به نظرم اینجا برای دویدن خوب باشه. صبح هوا صاف و خوب بود و به کاپشن احتیاجی نبود. پل رو که رد کردیم تا ساحل حدود ۱۰ دقیقه راه رفتیم. بیشتر مغازه ها بسته بودند. به پارکینگ اول که رسیدیم رفتیم کنار دریا و چند دقیقه‌ای منتظر موندیم. نبود ماشین مشکلات زیادی داشته ولی یک خوبیش این هست که کمتر می تونیم جایی بریم و وقت بیشتری داریم که کنار دریا باشیم(البته موافق یکجا نشینی نیستم ولی دریا قطعا متفاوت هست). تقریباً یک روز کامل رو کنار دریا بودیم. نمی دونم شاید هم بدی باشه که کمتر می تونیم بگردیم. وقتی رسیدیم هنوز مامان باباها که با ماشین بودند نرسیده بودند. اولش فکر کردم که پارکینگ اول نرفتن و برای همین تا پارکینگ بعدی پیاده رفتیم. دریا کمی مواج بود، برای همین صداش همیشه می‌شنیدم و هروقت که می‌خواستم خودش هم بود:). بعد از پارکیگ اول به پارکینگ دوم و بعدش پارکینگ سوم که در هیچ کدامشان اثری از آن‌ها نبود. حدود یک ربعی کنار دریا ایستادیم. بعد کم کم مشکوک شد که نه جدا خبری ازشون نیست. سعی کردم زنگ بزنم که شارژ نداشتم. با کارت سپهر شارژ خریدم. ولی هرچقدر زنگ می‌زدم کسی برنمی داشت. می‌گفت در دسترس نیست، با سابقه ای که داشتند ممکن بود، بازار رفته باشند. کم کم هوا سردتر شد و نیازم به کاپشن هم بیشتر می شد. اینجا بود که یک دعوا/کدورت/نارحتی شروع شد. خیلی نمی خوام از ریز جزعیاتش بنویسم،‌ به این دلیل که الان از هر سمتی بهش نگاه می‌کنم به نظرم خیلی احمقانه میاد ولی یه سری نکته هست که اگه اینجا بنویسم می تونه بعداً مفید باشه.

اتفاق های ناراحت‌کننده برای ما زیاد اتفاق می افتد و با توجه ویژگی هاشون ما عکس‌العمل‌های مختلفی رو نشون می دیم. به بعضی هاشون عکس العمل نشون می دهیم و بعضی رو می‌بخشیم یا نادیده می گیرمشون. اما بعضی اتفاق‌ها هستند که انقدر کوچک هستند که فکر می‌کنیم اتفاقی نیفتاده و زود فراموش می کنیمشون، مثل به قرار دیر رسیدن(شبیه اتفاقی که امروز افتاد). خوب مشکل کجاست؟ مشکل اینجاست که ما خیلی از این اتفاق های کوچیک رو فراموش نمی‌کنم و یک جایی تویه گوشه‌ای از ذهنمون بدون اینکه بدونیم و خیلی وقت‌ها بدون اینکه اطلاعاتی زیادی ازش ذخیره کنیم، نگهشون می داریم. شبیه گوگل که بعد ۱.۵ سال دیگه کسی که سرچ کرده نگه نمی داره، فقط اطلاعات اون سرچ رو نگه می داره. حالا ما این‌ها رو جمع می‌کنیم و بعد بووومب! یک بار که یک اتفاق کوچیک می افته همه رنج های قبلی میاد و دیگه عکس‌العمل ما متناسب با اون اتفاق کوچک نیست. جواب چیه ؟ نمی دونم :/. از هر طرف هم به ماجرا نگاه کنی می‌بینی مشکل چندانی وجود نداره. کسی که کار بد را انجام داده، هیچ ایده نداره. شاید این کار از نظر ما بده و به چشم فرد دیگری نمیاد. از طرفی عادلانه نیست به خاطر یک ربع دیر رسیدن، ما یکی رو به اندازه کسی که ۲ ساعت دیر رسیده تنبیه کنیم :/. راه حلی که به ذهنم می رسه این هست که نزاریم همه این‌ها باهم جمع بشه :/. برای هر چند مورد تذکر بدیم و نترسیم. نمی دونم چه اصراریه همش همو ببخشیم :/. نمی گم کاره راحتیه چون تویه اطرفمون هر بخشش همیشه خوب هست ولی یادمون می ره خیلی وقت‌ها اینکار به جای کمک، فقط باعث می شه همدیگر رو کمتر درک کنیم :/. و نگاه دیگر اگه دیدم که یک نفر به خاطر یک اتفاق کوچک،غیر منطقی نارحت است، ما هم از کوره در نریم و سعی کنیم اول طرف مقابل رو آروم کنیم و دوم به این فکر کنیم که چه اتفاق های دیگه ای ممکنه افتاده باشه. البته جواب ها خیلی آرمانی هست و بیشتر وقت‌ها به انرژی که باید بزاری نمی ارزه و راه‌حل‌های معمول بهینه‌تر هست :|.

تقریباً از ۱۱ تا ۴-۵ عصر کنار ساحل و دریا بودیم. حین سوتفاهم های امروز من هروقت فرصت می‌کردم به دریا نگاه می‌کردم و هر دفعه تعجب می‌کردم چطور وقتی به دریا نگاه می‌کنم می تونم ذهنم رو خلی نگه دارم. بیشتر وقت‌ها وقتی حواسم نیست و بعد از مدتی به خودم میام می‌بینم چند دقیقه همش داشتم به چرت و پرت فکر می‌کردم یا رؤیای احمقانه‌ای را پروبال می‌دادم، ولی وقتی به دریا نگاه می‌کردم و بهش گوش می‌کردم ذهنم خالی بود و سرم در آرامش بی حد و مرزی قرار می‌گرفت. اتفاقی که اگه بخواهم در شرایط معمول روزمره بهش برسم باید کلی سعی کنم، ولی اینجا به راحتی نگاه کردن بود. امروز فرصت این رو داشتم که دقایق زیادی را به دریا نگاه کنم. شاید تعریف یک روز بی نقض این باشه که بتونی با بی خیالی تمام از طلوع تا غروب بشینی رویه ماسه ها و دریا رو نگاه کنی، بشنوی و حسش کنی( حالا یکمم(!) زیاده روی کردم).البته هم اش هم خوبی نبود، طبیعتاً آدم‌هایی هم بودند که فکر می کردن اگه با ماشنیشون تویه ساحلی که مردم راه می رن سریع دور بزنن جالب به نظر می رسن و یا اون هایی که فکر می کنن اگه با ماشین شون تویه دریا نرن مردم به ماشینشون شک می کنن. و در آخر اون بی‌خردانی که راه می روند و پوست تخمه می ریزند :/. اگه بخوام بگم کم نیست ولی خوب خوشبختانه چون به نسبت خلوت بود کم بودند. ولی آدم‌های زیادهم هم برای پیاده روی اومده بود و خوب خیلی‌های دیگه مثل ما، عکس می‌گرفتند و کنار دریا نشسته بودند. ناهار خوردیم و بعدش یک فوتبال زدیم. فوتبال بازی کردن تویه ساحل خیلی انرژی می گیره اما خوبی اش این هست که دیگر نارحت زمین خوردنت نیستی:/. ۱۰-۸ باختیم ولی هیچی از ارزش هامون کم نشد، تازه یک- ۲ هم می‌کردیم :). خانواده سوار موتور ۴چرخ هم شدند ولی من حوصلش رو نداشتم ترجیح می‌دادم بایستم و دریا رو نگاه کنم. ناهار هم خوب بود، خلاصه امروز اگه سو تفاهم احمقانه پیش نمی اومد روز عالی می شد. تا غروب کنار ساحل بودیم و بعدش برگشتیم. وقتی بر می‌گشتیم هنوز دلم می‌خواست نیم ساعت بیشتر می موندم و غروب رو می‌دیدم ولی حیف که هم هوا سرد شده بود و هم ماشین به اندازه کافی نبود :/.

اومدیم خونه و یک ساعتی استراحت کردیم. شب قرار بود، جایی که حلیم می پختند برویم. پارکینگ چهارم بود. بخاطر شب مجبور شدیم تقریا ۲ بار بریم و بیایم. نبود ماشین این موقع‌ها خیلی حس می شه. خلاصه تا الانش خیلی زحمت دادیم:/. اونجا که رسیدم حدود ۱۰ تا دیگ حلیم بود که داشتند هم می خوردند. داخل رفتیم، مامان ها نشستند و بقیه هم اول کم کم هم زندند و آخرش یک دیگ ماله ما شده بود:). من خیلی هم نزدم و بیشتر وقت رو بیرون واستاده بودم، صدا خیلی بلند بود، گرم و مهمتر از قبلی ها خیلی شلوغ بود. خوبی زیادش برای من این بود که چایی داشتند و ۴ تا چایی خوردم. جدا باید ی فکری به حال نبود لیوان بکنم :/. آخرش هم با ۵ سطل حلیم برگشیم و شام کلی حلیم خوردیم:)). این حلیم آخر شب بیشتر از صبح چسبید، تا حالا انقدر بی دقدقه حلیم نخورده بودم.

الان هم مثل دیشب کنار شومینه نشستم. فرقش این هست که هم حمام رفتم و هم با صدای خوبی آهنگ گوش می دم. با یک آلبوم از رابین اسپیلبرگ شروع کردم و الان ملیون سال پیش ادل رسیده. امشب گفتم که من جای شومینه می خوابم و الان خیلی احساس عذاب وجدان دارم که اون ۲ نفر دیگه اونور خوابیدند. می‌شد یکم دوستانه تر بخوابیم ولی همه جای شومینه باشیم. به عنوان حرف آخر اینکه اگه بخوام امروز رو تویه یک کلمه بگم می شود دریا (چقدر دریا گفتم).

پ.ن۱: اخرش هم صبح از خواب بلند نشدم!

پ.ن۲: روز اول

شمال پاییزی ۹۴ – روز یکم

بر آن شد که این آخر هفته رو شمال باشیم.هر ساله شرکت بابا، شمال یک ویلا می‌گیرند و به کارمند ها می دهند. پارسال تاسوعا و عاشورا و امسال آخر هفته ای که وفات پیامبر و امام رضا هست، اومدیم. تا الان امسال ۲ تفاوت عمده با پارسال داره. تفاوت اول نبود ماشین هست. امسال به دلایلی ماشین رو فرختیم. من که نفروختم می گم فروختیم :/. به هر حال! من فکر نمی‌کردم تا وقتی که ماشین نداشته باشیم، بتونیم مسافرت بریم ولی خوب رفتیم.(طبیعتا اگه اراده مامان نبود نمی رفتیم.). تقریباً از یک هفته قبل بلیت اتوبوس به بابلسر رو گرفیتم ولی در اصل هیچ تفاوتی با اینکه قبل رفتن بلیت بیگریم نداشت. عصر سه شنبه حدود ساعت ۴ با تاکسی تلفنی به سمت ترمینال مشهد می رفتیم. از صبح برف زیادی اومده بود و جز چند بار کوتاهی که قطع شد، تا شب ادامه داشت. وقتی به ترمینال رسیدیم یک ربع به ۵ بود. همین‌طور که پیش‌بینی می‌شد، اتوبوس تأخیر زیادی داشت. وقتی به ساختمان ترمینال رسیدیم نیم ساعت منتظر شدیم تا سوار اتوبوس بشیم. نکته جالب، آدم‌هایی بودند که دنبال مسافر می گشتند. هرکی داخل می‌شد دنبالش راه می‌افتادند: شمال؟ شمال؟ زاهدان یکی! خانوم بلیت می خواین؟؟. فکر کنم چند شرکت اتوبوس شمالشون رو یکی کردند تا به زحمت ۵-۶ صندلی از اتوبوس پر شد. اول فکر می‌کردم که چ باحال، تا بابِلسر اتوبوس خالیه و می تونیم راحت بخوابیم. ولی در‌واقع این دلیلی شد تا اتوبوس هر جا که خونه و مغازه و یا چراغی روشن بود، تا یک ساعت برای مسافر به ایستد. خلاصه انقدر واستاد که زیر چرخاش علف سبز شد. اتوبوس تا جای خوبی پر شد ولی وقتی آخرای شب رفتم آخر اتوبوس چک کنم، هنوز یک ۲صندلی خالی بود که باعث شادی احوال شد. سعی کردم تا آخر شب نخوابم تا خستگیم از سرم نپره تا موقع مناسبی ازش استفاده کنم. اوایلش ۴ تا فیلم گذاشت که هرچی رو به آخر می‌رفت بهتر می شد. فیلم اول افتضاح محض، فیلم دوم گینس، فیلم سوم نسبتاً افتضاح محض بود و فیلم چهارم هم لوس بود:/. قبلنا که فیلم هندی می گذاشتند حداقل یه شادی داشتیم و می‌شد فیلم رو مسخره کنیم، این فلیم ها را مسخره هم نمی شد بکنی. با وجود اینکه چراغ ها روشن بود ولی صدای فیلم‌ها نمی ذاشت کتاب بخونم که در اون صورت شب لذت‌بخش تری رو می داشتم. وقتی فیلم‌ها تموم شد یه کتاب از ون گات رو شروع کردم. اوایلش جالب نبود و تا جایی که خوندم تفاوت چندانی نکرد. حدود ۱۱ شب بود که چراغ ها رو خاموش کرد. مشکل این حالت در این هست که اتوبوس کامل هم خاموش نمی شه. نه انقدر روشن هست که بشه کتاب خوند و نه انقدر تاریک هست که بشود بیرون رو دید. خلاصه به هر بدبختی بود خوابم برد. خوابم که نه چرت های نیم ساعته. مشکل دوم اتوبوس این بود که چون چند تا اتوبوس با هم یکی شده بود ما رو بابِل پیاده کرد و تا بابلسر نرفت :|. الاغ نفهم:/. تا بابلسر تاکسی گرفتیم. هوای صبح عالی بود. یکجورایی خورشید بعد بارون بود. انقدر خوب بود که می ارزید چند ساعتی رو بی‌هدف پیاده بری.

وقتی از تاکسی پیاده شدیم تفاوت عمده دوم این مسافرت هم معلوم شد. ویلای امسال با پارسال در همه چی فرق داشت. کوتاهش این که پارسال یک آپارتمان بود ولی امسال واقعا ویلا هست. اگه بخوام الان توصیفش بکنم برای این پست زیاد می شود پس بعداً تعریف می‌کنم ولی فقط بگم این خونه می تونه خونه رؤیایی من باشه. هر اتاقی که بخوام داره + پله های چوبی :).

پس از یکم دردسر سره تعریف بنبست دوم، ویلا رو پیدا کردیم. لوازم رو گذاشتیم و تصمیم گرفتیم که به بازار بریم.اول ولیعصر اومدیم و سمت پل رودخانه رفتیم. قیافه پل ها خیلی قدیمی هست. رسیدیم به پل و سمت راست رفتیم. میدون بعدی دوباره سمت راست رفتیم و رسیدیم به میدونی که ساعت داشت. بازار از اونجا شروع شد. توی بازار گشتیم. اینجا ۲تا بازار جالب داره. یک کوچه تویه بازار هست که وقتی داخلش میری یک سری مغازه تویه هم می‌بینی که لواشک و ترشی و اینطور چیزا می فروشن. داخل تر که میری به بازار میوه ای شبیه بازار قبل می رسی.اما اینجا سرباز هست و مردم میز به میز در حال فروختن میوه و اردک هستند. جدا از سبک بازار، خرید و فروش با لهجه شمالی هم باحال بود. زنده باد رو فکر کنم جای خدا قوت و یا خسته نباشید، زیاد می گن که به نظرم خیلی بهتره. لهجه هم که ذاتاً جالبه :)). هنگام برگشت هم از کنار رودخانه برگشتیم. خوبی این گشت و گزار  برای من این بود که پیاده بودیم. شاید این برای بقیه مزیت نبود ولی برای من بود:). پیاده روی تویه شهر جدید در فصل پاییز تجربه جدید و جالبیه. جدا کم پیش میاد جز وقت‌های معمول برای مسافرت مثل تابستون و عید شهر های دیگه رو بیبنی. درخت‌های نارنج تراوت داشتند. خلاصه صبح جز اینکه چند کیلو سیب زمینی، پیاز و نارنگی دستمون بود، خیلی خوش گذشت. بعد ناهار، قرار بود با مامان بریم دریا رو پیدا کنیم. وقتی از خونه بیرون می اومدیم نم نم بارون بود ولی هوا خوب بود. از سمت مخالف کوچه که آمده بویدم رفتیم. اول به نظر به نا کجاآباد زده بودیم. از کنار دیوار هایی می گذشتیم که تبلیغات بانک کشاورزی بود. آخر کوچه‌ای که پیاده داشتیم تمومش می‌کردیم هیچ ساختمانی نبود و خوب احتمال اینکه دریا باشه زیاد بود. وقتی به آخرش رسیدیم و از چند پله بالا رفتیم دریا رو دیدم. دیدن دریا همیشه لذت بخشه، مخصوصاً اگه هوا جای شرجی رو اعصاب، خنک باشه. نم نم بارون هنوز ادامه داشت. دریا گل آلود(شن آلود :/) و پر موج بود. ساحلی که ما پیدا کرده بودیم، ساحل سنگی(سخره ای:/) بود و نمی‌شد تا نزدیک آب رفت. دریا هرچقدر هم نا آروم باشه ولی وقتی بهش نگاه می‌کنم و به صدای موج هاش گوش می دم برام آرامش بخشه. امروز عصر نهایت لذتی را از شرایط محیطی بردم. پیاده روی+هوای خوب+نم نم بارون+دریا. تصمیم گرفتیم که از کنار دریا راه بریم. نزدیک این ساحل پره متل بود که فکر کنم صاحاب هاشون هم نبودند. یکم جلو یک ساحل ماسه در بین دیوارهای سنگی دیدیم ولی تویه ساحل نرفتیم و تصمیم گرفتیم که اون سخره های دورتر رو بریم بیبینم کجاست. ناگفته نماند که تو این هوا و منظره خیلی هوس چایی کردم ولی لیوان همراهمون نبود. تا جایی که می‌شد نزدیک سخره ها شدیم. بعد تصمیم گرفتیم که به سمت اون قایق هایی که از دور می‌دیدم بریم. از تویه پارکی که کنار دریا(که بعداً فهمیدیم دیگه تبدیل به رودخونه شده بود) راه می رفتیم. اینجا چون خلوت بود آهنگ هم گذاشتم :).خوبی این پیاده روی برای من این بود که مامان هم بود:). خیلی راه رفتیم امروز عصر که مطمعنا اگه مامان نمیامد من نصف اینم راه نمی رفتم. وقتی تقریباً به رودخانه رسیده بودیم فهمیدیم که ای دل بی مروت، رسیدم به اول ولیعصر(ویلای ما تویه ولیعصر۱۶ هست). خلاصه انگار به جای اینکه از یک ضلع مربع بیایم، سه ضلع دیگه رو انتخواب کرده بودیم، ولی می ارزید چون یک دریا با فاصله ۵ دقیقه از خونه پیدا کرده بودیم. تصمیم گرفتیم بریم جای ساحل شنی. وقتی پرسیدیم بهمون گفتند که پل رو رد کنیم و اونور رودخانه، سمت راست بریم. بعد ۲۰ دقیقه‌ و رد کردن ۲ تا میدون به ساحل رسیدیم. یک بلدوزر داشت شن های ساحل رو صاف(؟) می کرد. اول فکر کردم نمی شه از رویه ماسه ها راه بریم ولی ماسه ها سفت تر از چیزی بودن که من فکر می‌کردم علاوه بر این لودر هم احتمالا بی تأثیر نبود. پس از کلی پیاده روی به نزدیک دریا رسیدیم. حسش عالی بود. اون موقع بارون یکم شدید تر شده بود و هوا هم صرفاً خنک نبود و رو به سردی می رفت. خیلی تا شب فاصله نداشتیم و پس از چند دقیقه دریا دیدن برگشتیم. راه برگشت به خوبی رفت نبود. اولاً خسته شده بودیم. علاوه بر زیاد راه رفتن،بارونی بودن هوا هم باعث شده بود بیشتر خسته بشیم. وقتی به اول ولیعصر رسیدیم، هوا تقریباً تاریک شده بود و علاوه بر باد سرد، بارون هم تند تر شده بود:). اول ولیعصر یک بستنی قیفی خریدم و با وجود اینکه بستنیش خیلی بد بود، چسبید:). نون هم گرفتیم. وقتی تویه ولیعصر پیاده می اومدیم بارون شدید تر هم شد. وقتی خونه رسیدیم تقریباً خیس بودم. به هرحال جز آخرش،‌ این پیاده روی با مادر خیلی خوش گذشت و به اینکه عصر به این خوبی رو تویه خونه می موندیم می ارزید.

الان که کنار شومینه نشتم، اگه حوصله داشته باشم چند صفحه کتاب تا خواب و آخر امروز فاصله دارم. رویه مبل نشتم و نور شومینه گوشه چشمم و روی دیوار های ویلا می‌افتد. خونه ساکته و همه خوابیدن. ترکیب این‌ها آرامش خوبی رو برام درست کرده. کمتر از یک ساعت بعد از رسیدن ما، خاله ملی هم رسیدند. ۲ ساعتی تویه ترافیک ساری گیر کرده بودند. شام خوردیم و با بچه‌ها بازی کردیم. الان که بیشتر خستگی رو تویه چشمام احساس می‌کنم می‌بینم که دیشب ۳-۴ ساعت بیشتر تویه اتوبوس نخوابیدم و شب قبلش هم به این هوا که بیشتر تویه اتوبوس بخوابم کم خوابیدم و خوب تقریباً خوابم و احتمالا به کتاب خوندن هم نرسم.

پ.ن۱:  روز دوم