خیال

چند وقتی هست که دلم می خواد بنویسم ولی نمی دونم چی بنویسم. می خوام از روزمره خودم بنویسم، می بینم موضوع تکراری هست و قبلا بار ها ازش نوشتم. می خوام بنویسم چند خط که بهش فکر می کنم تبدیل می شه به غر و نالیدن از زندگی از این ها هم قبلا نوشتم و تکراری هست، تازه علاوه بر تکراری حوصله سر برم هست. این روز ها زیاد تویه خیالاتم غرق می شم. بعضی وقت ها حواسم نیست و کم کم شن زیر پاهام خالی می شن، بعضی وقت ها هم خودم تویه آب می پرم. شدم آدمی که خیال می کنه کسی رو به خاطر فحش می زنه ولی می ترسه حتی به کسی نه بگه. شدم آدمی که ایده های برزگی برای کد داره ولی حتی نمی تونه یک تابع کوچک رو درست بنویسه. شدم ادمی که وقت زیادیش رو با دختر خیالاتش می گذرونه ولی حتی خجالت(ترس شاید) می کشه سلام کنه!. شدم آدمی که تویه خیالش به آدم های زیادی کمک می کنه، کار خیریه انجام می ده ولی حتی به خودشم نمی تونه کمک کنه. شدم آدمی که تویه ذهنش می ره ماشین(نمی دونم چرا ماشین این مدت برام مهم شده، قبلا اصلا بدم میامد ماشین داشته باشم 🙁 ) ثبت نام می کنه ولی حتی نمی تونه پول اینترنت ماهشم در بیاره. شدم آدمی که تویه خیالش خیلی باهوشه(چقدر این کلمه به نظرم بی معنی و ظالمانه است) ولی حتی نمی تونه رویه حرفی که می شنوه تمرکز کنه. شدم آدمی که تویه خیالش با همه شوخی می کنه وخیلی کوله ولی حتی جنبه شوخی دوستانه رو هم نداره. شدم آدمی که دوست داره مستقل زندگی کنه ولی نمی تونه حتی یک روز نبود مامانش رو تحمل کنه(این یکی به طور خاص بد نیست). شدم آدمی که تو خیالش همیشه در سفر هست ولی حتی نمی تونه تنهایی تا طرقبه بره. شدم آدمی که همیشه تویه خیالش خوب لول می زنه و عالی آیتم می ره ولی حتی یه کری ساده هم می ترسه پیک کنه( البته اخیرا خیلی بهتره شده:/)(اینها اصطلاحات دوتا هستند). شدم آدمی که در خیالش برای وبلاگ های که دوست داره پست می نویسه ولی حتی در وبلاگ خودش هم نمی نویسه. شدم آدمی که دلش می خواد تویه یه دانشگاه خوب ادامه تحصیل بده ولی حتی نمی تونه یک معدل نزدیک به ۱۶ بیاره.  شدم آدمی که تویه خیالش هر وقت سره موضوعی بحثش می شه همیشه حرفش اینه که من کتاب خوندم تو نخوندی ولی تو هفته قبل به زور یک داستان از همشهری خونده.شدم آدمی که تویه خیالش می خواست تویه این نوشته غر نزنه ولی تا حالا هرچی گفته جز غر چیزی نبوده.

خلاصه شدم آدمی که تویه خیالش در قصر ها قدم می زنه ولی حتی نمی تون(می ترسه) یک قدم برداره.


امروز این نوشته رو خوندم. به حال من مربوطه. بیشتر آخراش منظورم هست. اونجایی که می گه :

اما یک گروه سوم وجود دارد که گرفتاری در آن از هر حالت دیگری خطرناک‌تر است. گروهی که  خدا و خرما را با هم می‌خواهد. گروهی که دلش نمی‌خواهد بت‌ خرمایی خودش را بشکند و به آن بی احترامی کند و از یک طرف گرسنه است و بهترین روش سیر شدن، شکستن این بتی است که خود از خرما ساخته است.

این جور که معلوم هست من هم خدا رو می خوام و هم خرما رو. هم زندگی با ریسک رو می خوام و هم محیط امن زندگیم را.


الان داشتم به این نوشته فکر می کردم. داشتم فکر می کردم نمیشه هم بشینی و تویه خیالای خوبت گم بشی هم بخوای واقعیتت خوب باشه. نمی گم رویا داشتن و خیال بافی بده، نه! اگه کسی رویایی نداشته باشه و یا نتونه یک واقعه رو مجسم کنه احتمالا خیلی آدم خسته کننده ای می شه. اما از اونطرفم اگه فقط توی خیالاتش باشه آدم بی مصرفی می شه. خیال و رویا به آدم ایده می ده. ولی تا همین جا بس هست. اگه بیشتر درگیرش شدی باعث می شه که واقعیت بیرونت رو فراموش کنی. اونوقت وقتی که تفاوتش رو با بیرون می بینی، نا امید می شی. امیدت رو سره هیچ، واقعا می گم سره هیچ، از دست می دی.

خلاصه خواستم بگم اون بیرون دنیای متفاوتی از دنیای خیالات شماست. منم تا حالا خیلی اون بیرون نرفتم اما به نظرم دنیای پر هیجانی باشه. می ارزه که بریم و ببینم چه خبره.

روزمرگی = عادت ها

فکر کنم دیروز بود که به این فکر کردم که این هفته چقدر کم کتاب خوندم، در واقع اصلا کتاب نخوندم. به این فکر کردم که چرا این چند روز گذشت و من اصلا نفهیدم. در واقع یا دانشگاه سره کلاس بودم یا خسته خونه جلوی کامپیوتر نشسته بودم. وقت هایی که خسته ام تویه بهترین حالت چندتا فید می خونم و در بدترین حالت پلاس و فیسبوک رو الکی بالا-پایین می کنم. گه گاهی هم در این بین Dota2 می زدم.  احساس می کنم این هفته خیلی تکراری بودم.

اما روزمره چیست؟ ببینیم ویکیپدیا چی میگه:

Everyday life or Daily life is a phrase used to refer to the ways in which an individual, group or society typically acts, thinks, and feels on a daily basis.

ویکیپدیا می گه که روزمره به شیوه رفتار، فکر و احساسات فرد، گروه یا جامعه گفته می شود. تا این جا یعنی هم ما و هر جمعی که با آن رابطه داریم شامل یک روزمره می باشد. بعد یک مثال می زند:

Everyday life may be described as considered mundane, routine, natural or habitual. Human diurnality means most people sleep at least part of the night and are active in daytime. Most eat two or three meals in a day.Working time, apart from shift work is mostly on a daily schedule, beginning in the morning. Evening is often leisure time.

روزمره  یعنی ما شب ها می خوابیم و روز ها بیداریم( یو دنت سی!). تقریبا روزی ۲-۳ بار غذا می خوریم و افرادی  مشخصی را  می بینیم. اگر  خوب به زندگی نگاه کنیم می تونیم یک قالب کلی برای روز های هفته آخر پیدا کنیم که با کمی تغییر با روزهای ماه قبل مطابقت می کند. آیا این خوب هست؟ پایه وجودش خوب هست، به من کمک می کند بتونم برنامه بریزم و پیش بینی کنم. اما زیادش باعث شده من تکراری بشم، هر روز و هر ساعت رفتار، افکار و احساسات مشابهی داشته باشم. باعث می شود زندگی حوصله سربر بشود. نمی خوام بگم بودن هر یکنواختی در زندگی بد هست.

ویکیپدیا ایده خوبی داده، اگر فرض کنیم روزمون مجموعه از رفتار، فکر و احساسات باشد، پس می تونیم روزمون به این ۳ بخش بکشونیم و هرکدوم رو دقیق تر ببینیم. رفتار من در هفته گذشته شامل رد شدن از مسیر تکراری دانشگاه-خونه نشستن سر کلاس ها، خوندن برای امتحان معماری و گشتن تصادفی در نت بوده است + کمی کتاب +کمی دوتا۲ . باز در مورد فکر یکم اوضاع بهتر هست. هفته پیش به موضوعات مختلفی از آینده تا حتی همین روزمرگی، فکر می کردم.  ولی با این وجود بازم انگشت شمار هستند. در مورد احساسات هم بیشتر یا بی حوصله بودم یا خسته و یا عصبی و یا کمی خوشحال.

این روزمرگی مطلوب هیچ کس نیست. دیروز به این فکر کردم که چرا اینقدر زندگی کسل کننده شده و من چه کار می تونم بکنم. به این نتیجه رسیدم که روزمرگی نتیجه عادات من هست. من عادت کردم هر روز از یک مسیر و یک خط اتوبوس یکسان به دانشگاه برم و این رفتار روزمره من رو نتیجه می دهد. من عادت کردم وقتی خونه می رسم احساس کنم که بی حوصله ام. پس من اگر عادت هام مربوط به رفتار یا فکرهام رو تغییر بدم در ادامش تونستم روزمره خودم رو هم تغییر بدم. این همه گفتم که بگم روزها و ساعت های زندگی ما محدود هست. حیفه که هرروزش کسل باشیم و با عادت های بدی که داریم، هدرش بدیم.

برای تغییر عادت مطلب بی استفاده و انگیزشی از سبک “روز خود را تغییر دهید” و .. بینهایت تا در اینترنت وجود دارد. ولی در این شلوغی، نوشته ای از وبلاگ خیلی خوب ZenHabits بر خوردم. توصیه می کنم بخونینش.

این روز ها = بی حوصلگی

فکر می کنم یکی از اهداف این وبلاگ این بود که من از تجربه های متفاوتی که روزانه در دنیای پیرامونم شکل می گیرد، از حس های که دارم و از برداشت هایی که از اطرافم می کنم، بنویسم. الان می دونم این هدف برای منی که این روز ها تنبلی تسخیرم کرده، دور از دسترس هست. امروز صبح حدود ۱۰ از خواب پاشدم اول سعی کردم که کمی از پروژه سعید را بنویسم اما وقتی تیکه اندرویدش شروع کرد به ارور نا مفهوم دادن حوصلم سر رفت و بیخیالش شدم. اسیر بی حوصلگی شدم تا حدی که دلم نمی خواست بیدار باشم. اینجور موقع ها ذهن ناخودآگاه دنبال راهی می گرده که بتونه این لحاظات رو حس نکنه. راه های گوناگونی وجود داره. وسعت راه های موجود زیاد هست، بعضی ها بیرون می روند تا قدم بزنند، بعضی ها نقاشی می کشند، بعضی ها خونه را مرتب می کنند و خوب بعضی ها هم سیگار می کشند. همه این ها باعث می شوند ما اون لحظات رو فراموش کنیم و به کاری سرگرم بشیم. اما کدام از این راه ها بهتر هستند ؟ به نظرم می تونیم با این ۳ تا مقیاس بسنجیم که کدام از بقیه بهتر هست؟

  • چند دقیقه ما را از بی حوصلگی نجات می دهد؟
    • بعد از این که این کار تمام شد آیا ما باز هم بی حوصله ایم ؟
  • اثر جانبی کار چقدر می تواند مفید باشد ؟

ما دچار بی حوصلگی می شیم و می خواهیم ازش فرار کنیم پس در اون لحظه خیلی برامون مهم نیست که این راه چیست و فقط کافیست به ما کمک کند تا دقایقی این شرایط را فراموش کنیم اما قطعا یک کار وجود ندارد و کار های مختلفی می توانند اثر های مختلفی داشته باشند. مثلا اگه ما هروقت بی حوصله می شیم بریم و ۲۰ دقیقه بدویم جدا از این که اون لحظات رو فراموش می کنیم بعدا بدن سالم تری هم داریم یا اگه هروفت بی حوصله می شیم دنبال آهنگ ها و سبکی که دوست داریم بریم آخر هر شب می تونیم به یک البوم و یا آهنگ جدید گوش بدیم. مثلا می تونیم هروقت بی حوصله شدیم بریم سره یخچال و دنبال خوشمزهجات باشیم و اثرش هم معلوم هست. این که کدام یک از این ها بهتر است بیشتر به مقیاس اول بر می گردد. اینکه من بعد از اینکه دویدم آیا هنوز بی حوصلم و یا اینکه چه قدر باید بدوم تا از بی حوصلگی نجات پیدا کنم. البته باید بگم دسته از راه ها خیلی راحت هستند و می توانند ما را خیلی سریع برای ۴-۵ دقیقه فراری بدهتد ولی مشکلی که هست در بیشتر مواقع وقتی اون کار تمام بشود بیشتر از قبل احساس بی حوصلگی می کنیم. راهی که بیشتر مواقع من انتخواب می کنم در همین دسته جای می گیرد و هیج از مقیاس هایی که بالاتر گفتم را دربرنمی گیرد. خلاصه صبح ما خراب شد و همین طور بی حوصله تا حدود ۴ بدظهر موندم . تو این مدت ۱ دست دوتا زدم(اینم یکی از روش های فرار هست) و ناهار. خیلی احساس بی حوصلگی می کردم و دلم می خواست فرار کنم ازش و از طرفی اعصابم خورد بود که چرا امروزم رو خراب کردم و این هفته هم به پروژه سعید نمی رسم. تصمیم گرفتم برم بیرون و تویه شهر یکم راه برم تا حداقل یکم حالم جا بیاد. اول پیاده تا اول صیاد رفتم. حدود نیم ساعت طول کشید. هوا خوب بود و دلم نخواست از همین اول برم تویه فضای اتوبوس یا تاکسی. به ایستگاه اتوبوس رسیدم و منتظر خط ۱۰ شدم. مسیر خیلی شلوغ بود و تقریبا ۵۰ دقیفه تویه اتوبوس واستاده بودم. از دور کار عاقلانه ای نیست ولی من خوشحال بودم که بین مردمم و بیکار ننشستم که دیوار رو نگاه کنم. وقتی میدون احمدآباد رو رد کرد از اتوبوس پیاده شدم و شروع کردم به سمت تقی آباد پیاده رفتن. تویه راه مغازه ها رو نگاه می کردم و گه گاهی به آدم های اطرافم توجه می کردم.  به تقی آباد رسیدم و از پل رد شدم و به سمت فلسطین راه افتادم. تویه راه آهنگ گوش می دادم و گاهی هم به اتفاقات امروز فکر می کردم. به راهنمایی رسیدم  و نیم ساعتی هم تویه راهنمایی راه رفتم. وقتی خونه رسیدم حدود ۳ ساعت بود که بیرون بودم. وقتی برگشتم احساس بهتری داشته و دیگه بی خوصله نبودم. در واقع اگه بودم الان این همه نمی نوشتم.

عادات خوب موقع بی حوصلگی ساده بدست نمیان از طرفی بیشتر اوقات من و به نظرم خیلی از ما ها داریم با بی خوصلگی اوقاتمون رو سر می کنیم.

 

پرنده خارزار

مدت هاست که آروم کتاب می خونم. در واقع آروم کتاب نمی خونم، خیلی با فاصله کتاب می خونم، برای همین مدت زیادی(۲ ماه) طول می کشه تا یه کتاب ۷۰۰ صفحه ای رو تمام کنم. در تلاشم که بتونم وقت رو بهتر مدیریت کنم و از این شیوه بیشتر و با کیفیت بهتری کتاب بخونم.

پرنده خارزار

پرنده خارزار، داستان نسلی از کلیری هاست. داستانی که از خونه ای فقیرانه شروع می شود و تا کاخ های واتیکان و املاک وسیع درویدا (منطقه ای در استرالیا) ادامه پیدا می کند. به نظرم در کل کتاب ریتم آرومی داره و بعضی جاها به شدت خسته کننده و لوس می شه و تنها دلیلی که باعث می شه به خوندن ادامه بدی فهمیدن آخر داستان هست. اما در کنار این روند و داستانی نچدان قوی(جالب) کتاب پر از توصیفات دقیق و هیجان انگیز از مکان ها و اتفاق ها هست. یکی دیگه از خوبی های کتاب نگاه های متفاوتی که در سرتاسر کتاب به دین مطرح می شه، مخصوصا کاتلویک ها. نگاه های گاه منفی، گاه مثبت.

خطر لوس شدن

کتاب داستان های بزرگ و کوچیکی رو تقریبا موازی جلو می بره و بعضی هاش هیجان انگیزند. یکی از بهترین داستان ها بین کشیش و تنها دختر خانواده کلیری شکل می گیره. به نظر من بهترین داستان هم همین بود. دیدگاه ها به طرز جالبی درباره کشیش ها و ارتباطشون با خدا مطرح می شه، این شک که آیا این شیوه درست هست یا نه در تمام داستان حس می شه. برای همین به نظرم بهترین قسمت کتاب جایی در آخر جلد اول وقتی مگی و رالف در جزیره ای به دور از همه دنیا و تنها چند روزی رو باهم می گذرونند اتفاق می افته.

دست ها مگی دور گذدنش حلقه زد، و دست لرزان او بر گرد مگی. سر خم کرد و لب لب را یافت و لبهایی که دیگر خاطره ای نا خواسته و ناخوشایند نبود. دست های مگی چنان حلقه زده بود که نمی توانست خود را رها کند. چنان که رالف حتی استخوان های او را نیر حس می کرد. مگی به تیرگی شب بود و خاطرات آشفته و ناخواسته و هوس سوخته بود، وجذبه اش را انکار می کرد، و حتی این فکر را به خود راه نمی داد که او را زن بشمارد!

اشکار نشد که چگونه به درون رفتند. آه، خدایا! مگی من، مگی من!. چگونه توانستند وادارم کنند که با تو بودن را توهین به مقدسات بدانم؟

زمان دیگر به اجزا تقسیم نمی شد، بلکه سیلان یافه بود و بر سرش می بارید تا آنکه معنای خود را یکسره از دست داد و بعد ژرفتری از آنچه بود یافت. او در آغوشش بود و نبود، چون وجودی یگانه. می خواست پاره ای جاودانی از وجودش باشد، پیوستنی که با تن و جانش همخانه می شد، نه هم خانگی دوپاره جدا از هم، و سرانجام با اندامش یگانه شد. براستی مگی از آن او و او از آن مگی بود. شانزده سال او را به قالب ریخته و پرداخته بود، باری بگذریم چنین کرده و از یاد برده و رهایش کرده بود. مردی دیگر در انتهای راهی را که او هموار کرده بود راهنما شده بود. خود را در مهلکه انداخته بود، هلاکش به دست مگی بود، گل سرخش و دست پرورده اش بود. این خوابی بود که بیداری از آن محال بود، تا آن هنگام که مردی بود مردانه. آه خدای بزرگ! می دانم، می دانم! می دانم چرا به هیات کودک یا خیال در درون حفظش کرده ام از این برگذشته است، و چرا چنین تاوان گزافی باید بپردازم؟

زیرا سرانجام دریافت که چرا نخواسته مرد باشد. مرد نه، هرگز. چیزی بسیار عظیم تر، چیزی فراسوی سرنوشت بی چون و چرای مرد. با این همه سرنوشتش حی و حاضر در دست هایش بود، همراهش می لرزید و می سوخت، برای مگی مرد بود. مرد، مردی ابدی. خداوندا! قادر نبودی این بلا از من بگردانی؟ مردم، مرد، هرگز خدا نمی شوم. عمری پی خداگونگی خواب و سرابی بود. آیا کشیشان این چنینند؟ شوق خدا شدنمان در سر؟ ما از تنها عملی که انکارناپذیر مردانگیمان را اثبات می کند، می پرهیزیم.

در آغوشش داشت و اشکبار در آن خردک روشنایی تماشایش می کرد. مگی چون ماری برگردش چنبره زده بود. سرش گیج رفت، لغزید، دمی پیش چشمانش تاریک شد و سپس نوری کورکننده درخشید. یک دم به خورشید پا نهاد و سپس درخشش ناپدید شد، خاکستری محو شد. چنین است مرد شدن. بیش از این چیزی نبود. اما این منشا رنج نبود. درد و رنج در آخرین دم بود. واپسین دم، آن خلا، آن ادراک اندوهناک، خلسه می گریخت. اینک او را در آغوش داشت تاب نمی آورد که از آغوشش رها شود. این را از آن خود ساخته بود. از این رو چون مردی غریق که در دریای فراخ به تخته پاره ای دل خوش می کند، به او چنگ انداخت. دیری نپایید که سوار موجی آشنا شناور شد و خود را تسلیم سرنوشت مرموزی که خاص مردان است کرد.

این پاراگراف ها عالی هستند و اینکه تفکرات یک کشیشی هستند که تا آخر عمر کشیش می مونه، جالب ترشون هم می کنه، و هم شیوه توصیفات و بیان نویسنده رو عالی بیان می کنه.

 

اما درکل کتابی نیست که بشه توصیش کرد بخونین. برا وقت گذرونی کتاب خوبی می تونه باشه. اما در همین حد 🙂

پ.ن: نوشته کالین مکالو، ترجمه مهدی غباریی- ۷۶۴ صفحه در ۲ جلد

پ.ن۲: مسکه یه سریال هم از رویه این کتاب ساخته شده:-؟. که می داند شاید روزی اون را هم دیدم 🙂

شده به غلط کردن بیفتین که چرا یه کار رو کردین ؟

شده کاری رو انجام بدین که نمی خواستین؟ یا اونجا جاش نبوده که اون کار رو انجام بدین؟  یا اصن نباس انجامش می دادین؟ خلاصه شده به غلط کردن بیفتین که چرا یه کار رو کردین ؟

الان ساعت ۷ هست و من توی پارک نشستم. اومدم پارک تا راحت تر مدار-منطقی- بخونم، کلا تو فضای آزاد- جایی که هوای زنده جریان داره- راحت تر می تونم فکر کنم. اما چرا اومدم اینجا؟ وقتی سرم درد می کنه هوا زنده باعث می شه سردردم کمتر بشه و راحت تر فکر کنم. فردا امتحان مدار دارم، میانترم رو خراب کردم، TA هم از ۵ شدم ۱.۸۶، پس تنها امیدم به پایانترم هست. چرا نمرش برام مهمه؟ چون این و جاوا تنها درس های این ترمم هستند که می تونم بالا بشم تا معدلم به بالای ۱۴ برسه- ریاضی که ۵ می شم نهایتا وفیزیک هم ۱۲-۱۳ بده مارو مدیون خودش می کنه و این ترم عمومی هم ندارم(حماقت محض)- . چرا معدل بالای ۱۴ می خوام؟ چون بهم انتقالی بدن و نخواد به یزد برگردم. با تمام این اوصاف هیچ کار عاقلانه ای نیست که قبل امتحان مدار کاری- اینکه این کار مجهول چی هست و من چرا ازش اسم نمی برم جای توضیح نداره و دونستنش هم هیچ تاثیری در درک ادامه نوشته نداره- بکنم که سردرد بشم و نتونم بخونم. اما من کردم.

یه همچین سناریویی بارها و بارها برای من پیش اومده و در تمامی دفعات من حالت غلط کردن=پشیمانی الانم رو داشتم. اگه ندونی کاری که داری انجام میدی بعدش همچین نتیجه ای داره، پشیمونی بعدش هیچ ایرادی نداره اما اگه تکرار بشه اونوقت باید یه نگاه اساسی به این مشکل بشه. من می دونستم که فرداش سردرد می شم، می دونستم که به نمره مدار احتیاج دارم اما چرا باز انجامش دادم؟

نمی دونم! یعنی مطمعن نیستم.

بیشتر که فکر می کنم به این می رسم شاید به خاطر نداشتن احساس مسئولیت هست، من به کاری که ازم خواستن و خیلی چیز های دیگه احساس مسئولیت می کنم و این باعث شده مهمش یادم بره!خودم. من اگه دیشب احساس مسئولیت می کردم امروز این حال و احوال رو نداشتم. آره من نسبت به آینده مسئولم. من نسبت به احساسی که دارم مسئولم، تصمیم هایی که می گریم، کار هایی که از روی تنبلی انجام نمی دم، حرف هایی که می زنم و همه چیز! چه مسئولیت بزرگی :|. اما این ایده آل ماجراست، هیچ وقت همه چیز ایده آل نیست. اگه همه همیشه هوش و حواسشون جمع بود، هیچ وقت هیچ کی از زیر بار مسئولیت شونه خالی نمی کرد. اینکه ما حق داریم انتخواب کنیم چه مسئولیت رو بپذیریم و چه مسئولیتی رو نپذیریم، درست! اما همیشه مسئولیت هایی هست که ما انتخوابشون نمی کنیم اما بر عهده ما گذاشته می شه و مطعنم کسی توی درستی جمله قبل شک نداره! همه ما نسبت به مصرف آب مسئولیت داریم و هیچ کی خودش اینو انتخواب نکرده.

خوب پس مشکل کجاست؟ همیشه برای ما مسئولیت مهمترین نیست؛ وقتی بت گفتن توی فلش آهنگ بریز فردا بیار و موقع خواب حال نداری فلشو بزاری یه جایی که فردا صبح چشمت بش بیفته که یادت نره، وقتی به دوستت گفتی پروژشو براش می زنی اما هروفت می خوای شروع کنی تنبلیت می شه و میزاری برا بعد و آخرش شرمندش می شی، وقتی موقع انتخواب واحد استادا رو به چپت می گیری و فقط بر اساس زمان انتخواب می کنی که با خوابت تداخل نداشته باشه(اینجور گشادی ام من!)، وقتی تو youtube ی و یادت می ره فردا امتحان مدار داری! دقیقا در همین زمان هاست که مسئولیت هام یادم میره و همه چی رو فدای اون لذته می کنیم!(گشادی قبل خواب، گشادی حین دوتا زدن، گشادی رفتن به دانشگاه(باید به فکر این مشکل گشادی هم بود) و ….) و بعد از اینکه این انتخواب رو کردیم به غلط کردن می افتیم!

این همه گفتم که بگم و یادم بمونه دفعه بعد احساس مسئولیت بیشتری بکنم که اینطوری به غلط کردن نیفتم